چند تا چیز خوب از آقای پدر به من ارث رسیده که منو زیر دینش برده بدجور ،بابتشم نمی تونم واسش قلدر بازی دربیارم
یکیش کتابخونی و اون یکیش فیلم بینیه.
این چند مدت هم از حسن تصادف با دوستی آشنا شدم که منبع فیلمهای خوب و دست اوله و منم که دله فیلم ،واسه دیدن فیلم درست و حسابی سر و دست میشکونم. هیچی ،توی این یکماه اخیر چندتا فیلم توپ دیدم ، ده کیارستمی - دایره جعفر پناهی -گاو خشمگین اسکورسیزی- تصادف (crash) و دیروز هم فیلم کافه ترانزیت . و می تونم بگم به معنای واقعی کلمه لذت بردم. نمی دونم باید بگم خوشبختانه یا بدبختانه بنده کمی نسبت به حقوق پایمال شده نسوان حساسم و نتیجتا از دیدن فیلمهایی که زنا میزنند تو پوز مردا خوشم میاد فتیر .
توی اینجور مواقع دلم غنج میره واسه یه مبارزه مسلحانه با یه مرد که ثابت کنم بهش که در درون همشون یه جانی بالفطره نهفته است و به موقش این جانی از خواب ناز بیرون میاد.![]()
جدای از این شوخیا فیلم کافه ترانزیت برام جالب بود و فکر می کنم ارزش یکبار دیدن رو داشته باشه . بازی خانم صدر عرفایی و آقای پرستویی که مثل همیشه بی نظیر بود بماند، فیلمنامه هم نسبتا خوب نوشته شده بود. راستش چون داشتم فیلم رو تنها میدیدم آخر فیلم از بس با حال تموم شد نشستم عین تماشاچیهای فیلم سینما پارادیزو از خوشحالی کف زدن و سوت و تحسین زن قهرمان داستان.![]()
راستش چیزیکه ناراحتم می کنه اینه که اغلب مردا واسه بدست اوردن زنی که دوستش دارن به آب و آتیش می زنند اما اگه زنه یک کمی بفهمی نفهمی از حق و حقوق طبیعیش با خبر باشه و نخواد به همین راحتی ها کوتاه بیاد اونوقت بیا وببین، همین مردای عاشق سینه چاک چنان طوفانی به پا می کنند که بیا وببین. اونوقته که از تمام نیروهای زمینی و هوایی برای نابود کردن و به خاک سیاه نشوندن اون زن بهره می برند. توی این فیلم هم وضع همینجوریه .
آقای پدر با دیدن اینجور فیلما زیاد حال نمی کنه چون فکر می کنم اخلاقای بدشو که توی مردای فیلم میبینه و بعدشم عکس و العمل ونقد ما ها رو هم بعد از دیدن اون فیلما میبینه ترجیح میده یکماه تو خماری فیلم باشه ولی به قول خودش از این فیلمهای زنانه پر از بدبختی و سیاهی نبینه
چندی پیش قبل از اینکه خودم فیلم دایره رو ببینم نظرشو درباره فیلم پرسیدم و فهمیدم زیاد با این فیلم حال نکرده چون در طول یک ساعت و خرده ای از این فیلم فقط و فقط به مسائل زنا پرداخته شده بود و به قول خودش بدجور تلخ بود و حق میداد به وزارت ارشاد که این فیلم رو تو سینما ها اکران نکنند.
نمی دونم !!! فقط اینو می دونم که چیزی از کار این مردا سر در نمیارم ... ![]()
تا بعد...
من صادق بودن رو خیلی دوست دارم .دلیلشم بابت اینه که آدم دیگه بعدا تو عمل انجام شده قرار نمی گیره. راستش من خیلی مرض دارم. بعضیهاش علاج پذیره بعضیهاشو فقط خود خدا می تونه به دادم برسه و یه جورایی اون بالا مالاها رفع و رجوع کنه.![]()
قبلا در مورد یه مرضم تو اولین پست وبلاگ نوشتم .امروزم می خوام درباره یکی دیگر بنویسم .نمی دونم شما این آهنگ اندی " مهم نبود" رو شنیدید یا نه؟ راستش من زیاد اهل دقت کردن به این آهنگهای لس آنجلسی نیستم چون معمولا به قول مامان بزرگم " کله رو پوک میکنه " .تریپ آهنگهایی که من گوش میدم اصلا به سن و سالم نمی خوره .مثلا دخترا با بنیامین حال می کنند من با شهرام ناظری میرم تو عرش اگه دقتم کرده باشین اسم وبلاگم اسم یکی از نوارای استاد ناظریه.حالا اینا مهم نیست مهم اینه که وقتی یهو ویرم بگیره و از یه آهنگ خوشم بیاد شونصد بار گوشش میدم .اینقدر گوش میدم تا سر و صدای مامان و بابا و فک و فامیل در میاد. حالا اگه آهنگ شاد باشه که خوبه ولی اگه مثلا بخوام مثلا دوتار گوش بدم دهنشون بد جور سرویس میشه و بعدش فحش و بد وبیاراست که توی فضای خونه ما جریان پیدا می کنه.![]()
از کجا به اینجا رسیدیده بودم ؟ آهان .این آهنگ اندی رو چند روز پیش همکارم تو شرکت گذاشت و تازه من برای اولین بار خوب و با دقت گوش کردم و بدون هیچ تعصبی میگم که خیلی قشنگ بود و راستشو بخواین بدجور ناراحتم کرد .دلیلشم اینه که یه قسمتهاییش بدجور وصف حال من بود. خب شرمنده چون من مسائل امنیتی رو رعایت می کنم از لو دادن خودم در این زمینه معذورم![]()
این آهنگ الان جزء آهنگهای محبوبم شده چون بازم منو یاد یه سری کارای نکرده میندازه. چند وقت پیش من وخواهرم داشتیم اختلاط می کردیم و اون یهویه حرف حکیمانه زد که بدجور منو نگران یکی دیگه از مرضام کرد
. بابا میگه نیو شا معمولا سالی یه بار حرف گهربار و حکیمانه می زنه و خب اینبار انگار شانس با من بود .
نیوش می گفت من معمولا از اون چیزایی که دارم به موقع لذت نمی برم و طفلک راست هم میگه. حالا اون چیز می تونه هم صحبتی با کسی باشه یا ایجاد یه حس یا تجربه عجیب و جدید باشه یا مثلا قرار گرفتنم توی یه موقعیت خاص .الان کی جرات داره جلو ی منو بگیره !!! دارم با سرعتRoad Runner ( اون خروسه بیب بیب ) دور خودم می چرخم و دور و برم رو نگاه می کنم تا از زندگیم خیر سرم لذت ببرم.
یه حرف درگوشی : من یه مرض دیگه هم دارم ( من زیاد افراط و تفریط می کنم) .تازه به این نتیجه هم رسیدم که هیچ وقت آدم نمیشم![]()
پ.ن : ممنون از دوست عزیزی که بی سوادیمو یاد آوری کرد ( اشتباه تایپی بود ).
قربون خدا برم .هربار خواستم یواشکی یه کاری بکنم همه فهمیدن.دیروز کلی توی شرکت با این blogspot لعنتی سر و کله زدم نتونستم ازش چیزی سر دربیارم .مثلا نقطه که میذاشتم میرفت اول سطر یا مثلا یکی می خواست نظر بده کلی اول باید حال و احوال ازش می پرسید یه سری رمز و پازل و کوفت و زهرمار می داد تا می تونست مثلا نظر بده ،دیدم نمیشه باید حالشو بگیرم ، بنابرین اسباب کشی کردم اومدم اینجا . حالا جالبی قضیه اینجاست که همکارم همون دیروز فهمید که من دارم یواشکی یه کارایی می کنم اگه تا الان تو اون وبلاگ نظر نداده واسه مسخره بازی اون blogspot بوده وگرنه تعداد نظراتم بیشتر از اینا میشد.![]()
بگذریم .جایی که دارم کار می کنم نمونه بارز " مشت نمونه خرواره" واسه چی؟؟ چون غیر ممکنه بتونی یواشکی یه کاری بکنی و آخر سر به روت نیارن. مثلا دید زدن به لیستای یاهو مسنجر همکاران که دیگه عادی ترین کاره ،یا زدن پس ( مخفف پسورد) یاهم مسنجر و وبلاگ و جی میل و ایمیل و ... بنابراین من از الان فاتحه این وبلاگ رو توی دلم می خونم ببینم تا کی این همکاران محترم طاقت میارن آقایی خودشون رو به من نشون بدن.![]()
تازه من چیزی از مدیر عاملمون نگفتم که اگه میگفتم با دست خودم دستور قتل خودمو امضا می کردم .آخه بدبختی قضیه اینجاست که مدیر عاملم دوست صمیمی منه ومنم یه دوست پلید که مثل بچه آدم حرفاشو گوش نمی کنم و بیچاره از دست من پیر شده .( آخه به ما کارمندا گفته بودن توی شرکت حق نوشتن وبلاگ رو نداریم ) حالا من خنگ و منگ دیروز از بس جو گیر شدم رفتم لینک وبلاگمو واسه خواهرش فرستادم . عنقریب اگه اینجا ماتم سرا شد و من توی دپ رفتم بدونید منو با تیپا از شرکت انداختن بیرون.![]()
حالا مرجان جان خواهشا اینبار شما ما رو نفروش بعدا با هم کنار میایم .![]()
![]()
حالا فعلا تا اینجا داشته باشید تا ببینم چی میشه...
تا بعد...
همیشه نوشتن و دوست داشتم چون راحت تر و صادقانه تر می تونستم افکار و احساساتم رو بیان کنم. البته حسن نیست ولی یه جور تلاشه واسه ناقص نبودن.یادمه 7 سال پیش که داشتم واسه کنکور می خوندم دوستم آویشن افتاده بود به وبلاگ خونی و مرتب به منم اصرار می کرد که بنویسم ، اون موقع دوست نداشتم جز آدمهای محدودی که واسشون می نویسم کس دیگه ای بفهمه که من چه جوری فکر می کنم یا درباره هر موضوعی چه حسی دارم .اما الان دیگه بابت حرف آوی یا تب وبلاگ نویسی نیست که دارم می نویسم .یه تقلاست واسه بهبود شخصیتم ، هر کسی یه مرضی داره و مرض منم اینه که اون چیزی که منو ناراحت می کنه رو نمی گم و به جای حل کردن مسائل سعی می کنم از زندگیم پاکشون کنم .راه فرار جالبی نیست.می دونم .
تا بعد...