تبليغاتX
یادگار دوست

 

   به جناب مهدی خان ناصری

 

با تبریک به مناسبت  روز تولدشان ، پیشکش می شود ،امیدوارم به جای هدیه بپذیرند.

 

                                                                                                                   بوبو

 

 هيچ رقم باورم نمي شد كه "تجربيات گرانبها" و "سوابق ارزندة" يعني كشك. هيچ رقم باورم نمي‌شد كه يك روز مثل "زورو" بيايند وحكم بازنشستگي را بدهد دست آدم. انگار كه دارند نتيجه آزمايش آن" جسارت  هرروزه" را مي‌دهند. يك روز صبح  داشتم "تأمل ايام گذشته مي كردم" و به آيندة  تابناكي كه در انتظارم بود چشمك مي زدم ناغافل نامه رسان جغد صفت و "بل هم اضل" سررسيد و بدون سلام  عليك، گفت" نيشت راببند. حكم تيرت آمده. بعد, انگار كه بخواهد قرص برنج را با شكر شيرين كند با نيشخندي  كه هم  به خندة گوژپشت نتردام مي مانست و هم به خنده  باتيستوتا[i]  گفت" شيريني ما يادت نرود" بعد معلوم شد كه خود ايشان هم همزمان با بنده مقطوع الخدمت شده‌اند. و قضية" اي كشته كرا كشتي"  دست كم اينجا درست از آب درآمده.گرچه بيچاره  را نمي شدجلاد حساب كرد؛ فوق فوقش قاضي عسكر بود.

  اجل معلق كه تشريفشان را بردند يواش يواش لاي نامه را مثل قماربازي كه منتظر  تك خال است ، بازكردم. اي داد و بيداد, عكس آمد. عكس همان كلمات آشنا جلوي چشمم رزمايش مي كردندو حركات موزون انجام مي‌دادند. اكنون كه ...تلاش صادقانه ... تجربيات ارزشمند... به پاس.. تبريك و تهنيت ... وقتي  برايم مسلم  شد كه  قضيه " اين تو بميري" است و از "آن توبميري" خبري نيست.  شروع به خواندن مصيبت نامه كردم.

" اكنون كه پس از سي سال تلاش صادقانه  در نظام مقدس...

چطور شد؟ اول پيالة و بدمستي؟ نظام مقدس كه 25 سال دارد، 5 سال باقيش از كجا آمده؟نخير، اين نامه به هيچ وجه وجاهت قانوني ندارد. بنده هم تا آخرين قطرة خون خودم، به شرطي كه خطري متوجة جان من نشود، دست از اين ميز برنمي دارم. چطور مافوق اداره اي هنوز نمي داند كه  كارمند ماتحتش 5 سال در نظام مقدس، نه ببخشيد ، نظام ملعون و طاغوتي و استكباري و مزدو و جيره خوار و نوكر امپرياليسم و...خدمت كرده است؟ اگر من اين نامه را پيش عهد عيالم( وزير جنگ و ساير سرداران) بخوانم كه " مصيبت دو " مي شود. هم به ريش من مي خندند و هم به محاسن  ايشان. باز خنديدن به ريش بنده را مي‌توانم زير سبيلي در كنم,هرچه باشد سوابق ممتد دارد، ولي محاسن رياست محترم را چه كنم؟ بالاخره محاسن  ايشان به معايب بنده مي چربد, نمي چربد؟ نخير , بنده مقاومت مي‌كنم و به هيچ وجه  تسليم نمي شوم . استعفا هم نمي دهم,‌ نمي دهم,‌مي دهم,‌مي دهم , دهم, دهم  و اين هنوز اول عشق  است.

 

 

چون شب اداره تعطيل بود روز هفتم مراسم الوداع، ببخشيد،  توديع  براي سه تن از كارمندان "صديق و زحمتكش و فعال" برگزار شد و از بازماندگان در خواست شد كه جهت  مفقودالاثر شدن  نامبردگان و شادي بيشتر بازماندگان ، حضور بهم رسانند.  بازماندگان هم كه برايشان فرقي نمي كند سمينار نقش  ابن زياد در تكوين زبان فارسي  باشد يا آخرين يافته‌هاي پزشكي در ورم اثني عشر، و فقط عشق پشت ميز نبودن دارند كله  به كله نشسته اند. براي اولين و آخرين بار ما را در رديف جلو كه جاي اشخاص نسبتاً محترم است، نشانده اند. بنده و همان نامه رسان كذايي و"انسان صديق و سخت كوش" و يكي ديگر.يكي دونفر مي آيند چيزهايي حواله مان مي كنند كه تا به حال بگوشمان نخورده. ما نگاهي به هم ردو بدل مي كنيم كه ترجمه اش مي شود" اگر ما اين قدر خوبيم، پس چرا دارند پياده مان مي كنند؟ و اصلاً بعد از رفتن ما اگر اين اداره كن فيكون شود، بايد يقه كي را بگيريم؟. درگرماگرم بذل و بخشش القاب و صفات حميده و خصايل نيكو كه بيشترشان را خودمان هم خبر نداشتيم و فقط در فرهنگ معين يكي دوباربه چشممان خورده بود, همهمه اي دم در شنيده شد. خوانسالار كه بعد ازموافقت رياست و معاون مالي و اداري و معاونت فرهنگي ورياست روابط عمومي  و ذيحسابي محترم و حسابدار و كارپرداز موفق شده بود چند كيلو ميوه بخرد از سر غفلت و ندانم كاري محض  و بر اثر يك اشتباه تاكتيكي موزها را  سر ميوه هاي ديگر سوار كرده بود, سينه به سينه با  يكي از اعضاي جان بر كف سپاه " جاسم "[ii] مواجه مي شود كه رجزخوان مي گويد موز نداده مگر ازسر نعشم رد شوي و يك موز برمي دارد، سردار بعدي موز دوم و سردار بعدي موز سوم و چون تعداد  جان بر كفان  بيشتر از موزها بود، همانجا ولوله اي برپا شد,  موزنخورده به ساير اقلام حمله بردند، سخنران هم كه آب از لب و لوچه اش سرازير شده بود يك جوري سرو ته قضيه را درزگرفت  كه چون  شرح خصائل  حميدة ما از يك مجلس بيشتر وقت مي برد ، فعلاً تر كردن گلو را عشق است. و سخنراني مبسوط  بنده كه  دو شبانه روز  براي حفظ و بقاي آن جان كنده  بودم و اميدواربودم كه مثل ترقة چهارشنبه سوري  صدا كند، به علت كمبود موز، در محل خنثي شد . دست آخر همه مان را به روي صحنه دعوت كردند و به هركداممان حواله يك سال پوشك "بي اختيار " دادند و مجلس با قرائت سه فاتحه براي هرسه نفرمان با جلال و شكوه تمام به پايان رسيد.

 

 

براي گرفتن مواجب به بانك رفتم. مي دانستم حقوقم چقدراست.آقايي جلوتراز من  "اوناسيس"وار[iii] مي پرسد" چقدر توي حسابم هست؟" من هم براي اينكه كم نياورم  بيل گيتس[iv] گونه مي پرسم" چقدر توي حسابم هست؟ و منتظر مي مانم كه صندوقدار صدايي از دهانش خارج كند كه " اعادت ذكر آن ناكردن اولي تر" ولي با تعجب مي فرمايد" بنويسيد"  هشت، نه، شش، هفت، سه،‌چهار،  شش، ...ديگر  طاقت نمي آورم ، اين  همه پول.  دارم پس مي افتم، خدا شكم بي هنر پيچ پيچ مشتري عقبي را از جميع بلاياي ارضي و سماوي حفظ كند كه اگر نبود يك راست زمين مي افتادم. گيج و واگيج مي خورم.  خانم معلم دبستان يادمان داده بود كه يكان دهگان بكنيم. خودكار را برمي دارم  و شروع مي كنم. يكان، دهگان، صدگان ، هزارگان ،صد هزار گان، بعدش چه مي شود؟ ميليون گان؟ نه، به گوشم نخورده. يك ميليونيم؟ نه اين كه ريزاست ، باپول من نمي خواند. اصلاً دورة ما يك ميليون بود؟ نكند بعدآ در آمده؟ پس چرا من تا به حال يك ميليون گان  به گوشم نخورده؟. خسته مي شوم ولي  به روي خودم نمي آورم. با ژستي كه از خودم بعيد است به  متصدي بانك مي گويم" يك تومانش را فعلاً بدهيد" وآن قدر از گفتن يك به جاي ميليون كيف مي كنم كه آن سرش ناپيدا. نمردم و آن روز را ديدم كه من هم" يكي به دو" بكنم. خدايا شكر، ديگر آرزويي ندارم. اگر الآن جانم را بگيري راضيم به رضاي تو. ولي نه,. فعلاً دست نگه دار, يكي دو تا پروژة نيمه تمام دارم, خودم  وقتش كه شد خبرت مي‌كنم.

 

 

چند روز سرو صدايي نبود.كم كم داشتم مشكوك مي شدم كه  شبيخون ناجوانمردانه شروع شد. فيل وزير جنگمان ياد هندوستان كرد."  ما را كه به جايي  نمي بري، پس لااقل يك چيزي برايم بخر. گفتم " باشد. غروب  دو بسته چيپس  فلفلي مزمز برايت  مي خرم ,چطور است؟  مي دانم خيلي دوست داري. تازه شنيدم  مزمز ازچي توز بهتر است ،  چون اولاً..

-برو  خودت را مسخره كن. من يك رشته مرواريد مي خواهم.

- مرواريد؟ آنهم توي اين سن و سال , عمراً؟ جنيفر لوپز هم اگر بودي , نمي خريدم. ولي, صبر كن . شنيدم ژاپني ها مي خواهند مرداب  انزلي را لايروبي كنند .بعد برنامه دارند كه قورباغه‌هايش را به فرانسوي ها بفروشند, مي‌گويند مي خواهند به هر بازنشسته‌اي "حق القور" بدهند. اگر حكم  من رسيد قول مي دهم...

-اووه. تا گوساله گاب شود. من الان مي خواهم. آخر مرد، سي سال آزگار توي خانة تو  مثل خر جان كندم، لياقت...

-  پس اين طور كه مي فرماييد سركار خرمهره لازم داريد، نه مرواريد.

خوشتان آمد,‌مگرنه ؟ ولي اگر شما هم مجبور بشويد  دوهفته مثل " بنر" " سنجاب كوچولو "شام و ناهارفقط نان و پنير و مغزگردو بخوريد ديگر از اين جسارت ها نمي كنيد

 

 

هنوز پا  به اندرون دولتسرا گذاشته- نگذاشته نمي دانم كدام خبرچين مزدور اجني صفت جيره خواري  خبرمسرت بخشي را به وزير جنگ و سرداران وي ابلاغ كرده بود كه  نشسته – ننشسته گفت

-        حالا كه بحمدا... صاحب پول و پله شدي، بايد مرا ببري كربلا.

-   كربلا؟ تو كه اهل  اين حرف ها نبودي؟ تازه، از اين طرف بايد بليت دوطرفه بگيرم و از آن طرف  يك طرفه. چون يا بنده را  افقي عودت مي دهند يا حضرت عالي را.

-    نفوس بد نزن. انشاءا... طوري نمي شود

-   آخر زن, تو تا پارسال فرق معاويه و مارادونا را نمي دانستي،  از كي تا حالا كربلا رو شدي؟

-    مگر ماچه چيزمان از در و همسايه ها كمتر است كه همه جلوي خانه شان پرده مي زنند " بازگشت پيروزمندانة ...

-   باز گشت معنوي

-    باشد، باز گشت معنوي

-    اين كارها خيلي ضايع است. آخر چه معني دارد كه همسايه اي بنويسد" باز گشت مسرت بخش حاج آقا شهرآشوب و حاجيه خانم فتنة شهر آشوب را... چرا بازگشت حاجيه خانم بايد موجبات مسرت همسايگان را فراهم كند؟

-    تو گبري، به ‌گوشت نخورده كه  همسايه از همسايه ارث مي برد.؟

-   ظاهراً بعضي همسايه ها در زمان حيات وارث,  ارث و ميراثشان  را  پيش- پيش  مي گيرند

 نتيجه  اين گفتمان فرهنگي در بيل بورد ملاحظه شود :

 

 

اين آشپزخانه به علت عدم رعايت موازين اخلاقي  نامبرده

تا اطلاع ثانوي تعطيل است

 

 

 در همين حيص و بيص يك شب يكي از وراث  درآمد كه  به نظر تو دماغ من كج نيست"؟ من كه به سلام عليك شان هم مشكوك هستم گفتم" نخير نيست. البته دستت كمي كج هست, عقلت  هم از دور پارسنگ بر مي دارد كه زياد به چشم نمي خورد. باز  ادامه داد كه ، ديروز يكي از رفقايم گفت فلاني دماغت يك خرده انحراف دارد. براي اينكه قضيه را يك جوري ماست مالي كنم گفتم" لابد رفيقت ترا از پشت ناودان ديد. چون از آنجا همه چيز كج به نظرمي رسد.حالا چرا  مي پرسي؟ گفت "براي اينكه مي خواهم دماغم را عمل كنم. اگر تو رضايت... ديگر نفهميدم چه مي كنم. تفنگ حسن موسي  را كه براي دفاع از خودم دربرابر اشرار خانوادگي  به ديوار آويزان كرده بودم،بر داشتم و اگر دست آخر خودم كوتاه نمي آمدم حتماً شر به پا مي شد.

 

آخرين پردة اين نمايش سراسر حادثه‌اي به بانك ختم مي‌شود. به محض ورورد احساس مي‌كني كه از اين دنيا رفتي و آنها كه نگاهت مي كنند درواقع دارند دلداريت مي دهند كه اين جا هم زياد بد نيست و بي خود خيال فرار به ‌سرت نزندكه برگشتي در كار نيست.بعد كه بغضت خوابيد.تازه  نمايش‌هاي محير العقولي مي‌بيني كه جكي چان پيشش لنگ مي‌اندازد. يكي ترا نگاه مي كند ولي به بغل دستيت مي خندد؛ دومي به بغل دستيت نگاه مي كند وبه تو مي خندد؛ سومي با عصا محكم به شيشة با نك مي زند به هواي اينكه  در بانك  شيشه ندارده؛ چهارمي عصايش را روي سه تا صندلي مي گذارد و خودش سرپا پول مي‌شمارد؛ پنجمي گوشش كسرتمبردارد و متصدي باجه كه صدا مي زند جعفرپور, جعفرپور, سريع از جايش بلند مي شود و از بغل دستيش مي‌پرسد " كلهر؟ صدا زدند كلهر؟ و ششمي  آلزايمر گرفته اما خودش را از تك وتا نمي‌اندازد , طوري وانمود مي كند كه استاد حافظة ايران است. رويش را به مي‌كند به من و مي‌گويد " سلام آقاي جعفر بزباش. شما كجا, اينجا كجا؟ جواب مي دهم " سوخته سرايي" با خنده مي گويد ها ,‌ببخشيد سوخته سرايي. پدر سوخته! چه خودش رابراي ماگرفته. يادش بخير سلف سرويس. چه روزگاري داشتيم.چقدر خنده مي‌كرديم. جواب مي دهم كه رضا پخته خوار توي سلف سرويس بود,‌من نبودم. باز مي گويد" مي دانم بابا! يادم هست. راستي, حال خانم والده چطور است؟ شنيدم كسالت دارند؟ مي گويم پيش از تولد شما به رحمت خدا رفتند. نمي‌شنود و بدون خدا حافظي مي رود طرف باجه.

مواجب را كه مي‌گيرم آن قدرنحيف است كه اگر كاغذ دورش را پاره كنم خودم از خجالت جلوتر از پولها ولومي شوم. فكري شيطاني به سرم مي‌زند.بايد دوبرابر سنوات خدمتم عمركنم تا اين كم‌فروشي تلافي بشود. عرض نكردم پروژه نيمه تمام دارم؟ در حالي كه برق انتقام در چشمم اتصالي كرده از بانك مي‌زنم بيرون.

 

از چنين محسن نشايد نااميد     

 دست در فتراك اين رحمت زنيد

بعد نوميدي بسي اميدهاست    

 از پس ظلمت بسي خورشيدهاست.

   

 

 

 [i] زور بي خود نزنيد، عمرآً اگر بتوانيد مجسم كنيد . خودم هم به زور مي توانم.

[ii]  مخفف "جامعه اسلامي سينه‌چاكان موز"

[iii]  چطور اوناسيس را نمي شناسيد؟ .مارا بگو براي كه ها داريم قلم مي زنيم.

[iv]  اين يك را كه لابد مي شناسيد؟ چه عجب! هرچه باشد همين الان داريد نان و نمكش را مي‌خوريد.

 

+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم تیر 1385ساعت 10:5  توسط جوجو  | 

 به  خامة حبيب ال... كاسب

توجه                                                                                                       توجه

        متني رو كه مي خونيد آقاي پدر ملقب به "بوبو" نوشته و من توي وبلاگم گذاشتم.

 

كلة سحر، اول كسي كه چشمم  به چشمش مي ا فتد،بايزيد, سرايدار پاساژ است. به شرط داشتن دل و دماغ متقابل سري تكان مي دهيم و الا سرمان را  ظاهراً براي سلام  و باطناً به  نيت حواله هاي ركيك  تكان تكان مي دهيم و" از كنار هم مي گذريم" مغازه را باز مي كنم، تقويم را مثلاً به روز مي رسانم..با خوشحالي زايدالوصف كارمندواري( چطوربود؟ اين بميرد كيف كرديد از اين اصطلاح؟)  كاشف به‌عمل مي‌آورم كه دو روز ديگر جمعه است.(چرا خوشحال مي شوم، نمي دانم.لابد از رسوبات دوران كارمندي است.نكند ضرب المثل تركي يادم رفته كه " براي ديوانه هرروز عيد است"؟ ).به شرط داشتن دل ودماغ دستي به سرو گوش مغازه مي كشم ، با كامپيوتر ها  خوش و بشي مي كنم و به انتظار  خدمات رساني يا سرويس كردن  دانشجويان محترم مي مانم.

 

اول سرو كلة سبيل از بنا گوش در رفتة پيژامه پوش قمه به دستي ظاهر مي شود. يعني دانشجو است؟ قد و بالايش  كه به عرب ها مي خورد.لابد دانشجوي ادبيات عرب است؟ مي آيد تو.سلام غليظي مي دهد و مي گويد " قمه، ساطور، كارد آشپزخانه، چاقو، گزليك بدم؟بعد كه خوب وراندازم كرد پشت بندش مي گويد" كيم" هم دارم." البته سرصبح  نه هيچ مشنگي بستني مي فروشد و نه هيچ مشنگي  بستني مي خورد ونه هيچ مشنگي   پيدا مي شود كه خيال كند غرض از" كيم"همان بستني است. احسنت، مي دانستم سرتان توي كار است.بعله، مقصود همان اوراق مشاركت است كه چند نفري  مي نشينند و مخفيانه مي خوانند و دوستانه" دودمان همديگر را به باد فنا مي دهند. باز طوري وانمود مي كنم كه مي رساند" از آن ديگر بگو". قمه فروش نزديك ترمي شود و طوماري از انواع و اقسام  "دواها" يا همان آب آتشين خودمان را به ترتيب الفباي شيرين فارسي رديف مي كند. وقتي كه نااميد مي شود  نزديك است كه  با يك حمله  وبا همان ساطورقيمه قيمه ام كند. آخر آدمي كه اهل مكيفات نيست ً اصلا چرا بايد زنده باشد؟

 

كمي بعد دو دختر خانم پيدايشان مي شود. بعله، اينها ديگرصددرصد دانشجو هستند چون هم موبايل دارند و هم شلوار برمودا ، تازه توي پاساژ عينك آفتابي هم زده اند. مدتي برو بر وراندازم مي كنند و مي پرسند" بنيامين داري؟"به شرف عرض مي رسانم كه" خير".ديگري درمي آيد""دانيال، چي"؟  محض نمك پراني  مي گويم" ما با صهيونيست ها كاري نداريم. اينجا فقط خدمات دانشجويي ارائه مي كنيم." نگاه عميقي به من مي اندازند كه بيشتر به معني يخ كني است تا درود بر تو انسان  وطن پرست ضد اجنبي. راهشان را مي كشند و مي روند.

 

مشتري بعدي  فلاكت از سرو رويش مي بارد. احتمالاً جزو دانشجويان "افتادگي آموز " است.

-" پرينت صفحه اي چند مي گيري؟

- 50 تومان

-  قالتاق رايانه 35 تومان مي گيرد

-  براي اينكه  قالتاق است. تازه ،ً عمده كاري مي كند.

- حوب  كارمن هم عمده است.

- مگرچند برگ است؟

- شش برگ.

 

مي نشينم و خودم را به كارگل مشغول مي كنم. نه، خيالاتي نشدم. تابلوي پيش روي"كم كن طمع از جهان و ميزي خرسند"  زبانش را برايم در مي‌آورد. همين روزها عوضش مي كنم تا بداند با كه طرف است. خانم محترمي وارد مي شود.لابد مادر دانشجويي است كه به علت كثرت اشتغالات علمي ً والده را اعزام كرده. من و من كنان و برگه به دست مي گويد" از طرف بيماران لاعلاج مزاحم مي شوم. " دلم مي خواهد بگويم مي‌خواهيد كمك بكنيد يا كمك بگيريد؟  اما حرفم را مي خورم و  يك جوري دست به سرش مي كنم.

 

آقاي چاقي بسته به دست وارد مي شود.با التماس مي گويد.فقط دو كلمه برايم تايپ كنيد  " مريم جان تولدت مبارك". همين. با "چليپا" كارسازي مي كنم. اين قدرخوشش مي آيد كه 100تومان دستخوش مي دهد

آن‌قدر از اين انعام شاهانه. مشعوف مي شوم كه مشتري بعدي را ‌پرمي‌دهم.. خوب كه فكرش را مي‌كنم مي‌بينم بيخود از حرفم ناراحت شده بود. پرسيده بود صد برگ آگهي ترحيم چقدر مي‌شود؟ و من از دهنم در آمد كه" براي خودتان مي‌خواهيد؟"

 

وقت رفتن به خانه پس از كار طاقت فرساي روزانه است.كامپيوتر را خاموش مي كنم، ميز و صندلي را مرتب مي كنم، چراغ را مي روم كه خاموش كنم مشتري سرزده خود را  بغل من مي اندازد و مي گويد. خيلي خيلي معذرت مي خواهم. مي شود لطف بفرماييد فقط دو كلمه برايم تايپ كنيد.هرچه پولش باشد تقديم مي كنم. مي گويم مي خواهم تعطيل كنم. باز اصرار مي كند كه فقط دوكلمه.باز كامپيوتر را روشن مي كنم. مي گويم " بفرماييد"

 

مي گويد لطفاً تايپ كنيد" از ساكنان محترم ساختمان ابوسفيان در خواست مي شود كه شارژ ماهانه و آبونمان آب و برق و گاز معوقة خود را در اسرع وقت تحويل  برادپيت بدهند و گرنه مادرشان را به عزايشان مي نشانم. با تشكر: ابو مصعب زرقاوي". سر مبلغ دادش در مي آيد " چه خبر است؟ مگر پول علف خرس است؟"

بوق سگ شد. ديگر بايد بساط را جمع كنم. از شدت بيكاري ناي رفتن ندارم. مي نشينم  ترانه، تصنيف، سرود ،  نغمه، آهنگ هميشگي ام را گوش ميدهم. "اندر دل بي وفا غم و ماتم باد" يك روز شاد شاد شاد ديگر هم به پايان مي رسد. .باز كامپيوتر را خاموش مي كنم.ميزو صندلي را مرتب مي كنم.كاغذها را جابه جا مي كنم. نگاهي به دوروبر مي اندازم .كليد برق  را ميزنم . در را مي بندم. سه بار به خودم و مغازه فوت مي كنم تا هيچ كدام چشم نخوريم و

 

"و فردا و فردا و فردا"

 

"وباقي سكوت است."

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم تیر 1385ساعت 9:35  توسط جوجو  | 

یه چند مدتی هست که می خوام درباره اش حرف بزنم ولی هی دست دست می کنم تا شاید افکارم جمع و  جور بشه و من بتونم اون چیزایی که سالهاست توی ذهنم داره وول وول می خوره بنویسم. خدای شما چه جوریه؟ شبیه خدای موسی  یا خدای اون شبان؟نکنه شبیه خدای علیه ؟ شایدم خدای شما خاص خودتونه؟ کی فهمیدین نیرویی وجود داره فراتر از تمام نیروهایی که تاحالا توی زندگیتون دیدید و لمسش کردی ؟مثلا از زور بازوی باباتون بیشتر زور داره ، یامهربون تر از اونیه که مادر خطابش می کنیم و چشمامش تیز تر از هر عقابیه و نمیشه سرش گول مالید.یا اونقدر لطیفه که از دل سخت ترین سنگی که توی مسیر راهمون می بینیم یه گل کوچیک روبیرون میاره  که یعنی زندگی جریان داره.یا هنرمند تر از هر نقاشی می تونه غروبهای قشنگ و چند رنگ درست کنه و مینیاتورایی که میکشه از طرحهای استاد فرشچیان  هم قشنگتره.  یا وقتی با نسیمش تو رو لمس می کنه از لمس معشوقت هم سبکبالتر میشی .اینایی که گفتم فقط و فقط حسم بود نسبت به خدای خودم. شما اینا رو کی فهمیدین؟     

           

مهم نیست خدای من چه شکلی و رابطه ام باهاش چه جوری .کجاها بهم حال داده و کجاها از دماغم در اورده .مهم نیست من باهاش چه برخوردی دارم و اون با من چه جوری برخورد می کنه .مهم نیست خدای من چرا با اینکه شکرگذار نعمتش نیستم تاحالا سوسکم نکرده .اینا مهم نیست.مهم این بود که من بین قهر و رحمانیتش دومی رو بیشتر می بینم.بین خشمش و ستار العیوبیش من دومی رو بیشتر لمس کردم.

اما یه سوال بزرگ هست که همیشه ته ذهنم بود و مدتها با آقای پدر درباره اش صحبت کردیم و آخر سر هم به نتیجه ای نرسیدیم.بعدها من خودم یه جورایی با این قضیه کنار اومدم . یه جوریی این مساله واسم حل شد .چون مدتها طول کشید بتونم بفهمم که اگه یه سختی یا یه مشکل به ظاهر حل نشدنی توی مسیر زندگیم پیش میاد اون لحظه فکرم قد نمیده واسه فهمیدنش ولی بعدها متوجه میشم حکمت اون سختی توی زندگی من چی بوده .بارها این اتفاق افتاد و من هیچ وقت همون لحظه نفهمیدم چرا من ؟ نمی تونم هم از کاراش سر در بیارم چون کلک تر از اونیه که عقل من بتونه کاراشو حلاجی کنه.

 

 البته شاید احمقانه به نظربیاد گاهی فکر می کنم  اون عین یه بابا بزرگ مهربون نشسته اون بالا و به دیونه بازیهای من نگاه می کنه و لبخند میزنه که نه این دختر آدم بشو نیست که نیست.یادمه بچه که بود م توی یه مجله خارجی که آقای پدر عضوش بود فکر کنم " اسکالا" یه ابر بود که صورت آدم براش کشیده بودن و یه پسر و مادر هم داشتند با تعجب بهش نگاه می کردند.تا سالها تصورم از خدا اون نقاشی ساده کودکانه بود. سالهای دبیرستان کم کم خودم رفتم دنبال یه سری  نشونه که توی زندگیم هر روز میدمشون بعدها فهمیدم که نه !انگار خدایی هست.بعد تصمیم گرفتم خدای خودمو داشته باشم و الان خیلی هم باهاش حال می کنم. ممکنه من نماز نخونم .درسته که روزه نمی گیرم .درسته که خمس و زکات  نمی دم و حجاب درست و حسابی ندارم. اما مهم  نیست. مهم اینه که من خدامو دو دستی حفظش کردم .شاید خدای من قدرت خدای علی رو نداشته باشه  یا نتونه خیلی کارا رو واسم انجام بده ولی هست ،توی هر چیز، از گل توی باغچه حیاطمون  گرفته تا هلویی که می خورم یا توی چشمهای آبی مامانم که رنگش بی نظیره، یا توی لپهای نیوشا که حجمش برای بوسیدن زیاده و من حظ وافر می برم از بوسیدنش، یا توی موهای سفید آقای پدرکه معلوم نیست سفید یا نقره ای ، یا در صورت بچه  کوچولوها یا در آدمهای دوست داشتنی زندگی من مثل آوی مثل عمو مثل ....   .اون  هر روز توی زندگیم هست، محکم و قوی و این یعنی عشق.                                                                                                            

                                                            

پسر عمویی دارم که درویشه و خدای اون با خدای من زمین تا آسمون فرق می کنه. اون با چنان عشقی درباره خداش حرف میزنه که مو براندام آدم سیخ میشه. اون چیزایی رو می بینه که من نمی تونم ببینمشون. اون لحظه هایی رو تجربه کرده که من  تجربه نکردم .اون نوری رو دیده که من نمی تونم ببینم. اون امتحانایی رو پس داده که من پس ندادم.

یادمه چند وقت پیش یه بحث مفصل با آقای پدر داشت درباره عدل اونی که اون بالا نشسته و گاهی عشقش می کشه با سیل گاهی با زلزله گاهی با آتشفشان گاهی جنگهای قومی و قبیله ای باعث و بانی مرگ عده ای بیگناه میشه. آقای پدر با عدل خداش مشکل داره.ولی نمی گرده دنبال جوابش (جالبی قضیه اینه که چند سال  پیش متنی رو ترجمه کرده بود درباره خدایان باستان که همه با تمام قدرتهایی که داشتند از یادها رفتند) .پسر عموم میگه جواب اینا درفهم وادراک ماها نمی گنجه .اینا سوال نداره باید عاشقش بود تا جوابشو فهمید .باید اون توی رگ و ریشه هات ریشه دونده باشه تا بتونی نور حقشو ببینی.اون به خدایی که داره بیش از اندازه اعتقاد داره و این منو می ترسونه. آخرسر بهش گفتم اینجوری درباه خداش حرف نزنه چون خیلیها درکش نمی کنند و فکر می کنند شستشوی مغزی داده شده و دیونه شده اونم توی این سنی که داره.

فکر می کنم هرکسی اگه خاطر خودشو خیلی می خواد میره دنبال نشونیهایی که به اون برسه. همیشه با پدر مادرای جون بحث می کنم که از خدا تصویر خشن واسه بچه هاشون نسازند چون تا سالها اونا با کابوس جهنم روز و شب میگذرونند دریغ از یک سر سوزن شناخت اون. و این یعنی جهل مرکب. البته از نظر من.     

 

تا بعد...                                                                                                     

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم تیر 1385ساعت 12:54  توسط جوجو  | 

در وجود هر کس رازی بزرگ نهان است. داستانی ،راهی ،بی راهه ای .پرافکندن این راز، راز من و راز تو،راز زندگی ،پاداش بزرگ تلاشی پر حاصل است.

پشت هر اسمی هر چقدر هم بی معنی باشه یه فلسه نهفته است و شاید نشون دهنده شخصیتی که پشت اون اسم داره کاری یا فعالیتی رو انجام میده باشه.من نه نویسنده حرفه ای هستم، نه ادعایی دارم ،نه سبکی بلدم ،نه دنبال گمشده ای هستم، نه می خوام گمشده ای رو پیدا کنم ،نه می خوام پیدا شم نه می خوام در خودم گم شم. من می نویسم چون نوشتن رو دوست دارم و شاید توی نوشتن بیشتر از همیشه خود واقعیم میشم. فقط و فقط همین.

البته شاید واسه خیلیها مهم نباشه که دوستانشون چه اسم مستعاری دارند یا به چه دلیلی اسم مستعار روی خودشون میذارند، ولی برای من این آدمها مثل یه جزیره کشف نشدنی هستند و من عطش سیری ناپذیری برای شناختنشون دارم.( اینا رو ننوشتم که یکی بیاد بگه جوجو شاید تو کشف نشدنی باشی و چیز مالی نیستی ،من درباره خودم دارم حرف میزنم چون من مسئول رفتار خودمم نه رفتار دیگران)

فکر می کنم از موقعی که شروع کردم به نوشتن توی این وبلاگ چندین نفر به طور گذرا در مورد اسمی که روی خودم گذاشتم اشاره کردند و منم به طور جداگانه درموردش صحبت کردم.

اما چرا جوجو؟ تصور ما از اسم جوجو یه موجود کوچولو یا یه جونور عجیب  و غریب و یا چیزیکه نمود عینی و ملموس توی دنیای بیرونیمون رو نداره، می تونه باشه. برای من جوجو یه عالمه راز تو خودش داره. که به چندتای اصلیش فقط اشاره می کنم.

۱- معمولا توی زندگیمون به چیزی جوجو میگیم که ندونیم کاملا چیه .حالا جوجو در حین اینکه می تونه پر از رمز و راز باشه و یه موجود یا یک شخص ناشناخته باشه می تونه آروم آروم پرده رو کنار بزنه و خودشو عریان کنه و بگه منو ببینید .من هستم.

۲-یه جورایی پشت این اسم می تونم کودک درونمو دو دستی نگه دارم  و کمی شیطنت کودکانه داشته باشم و خب نشون میده که آدمی که خودشو پشت این اسم مخفی کرده در عین اینکه می تونه جدی باشه همه چیز رو از دید طنز میبینه. ( برخلاف اسم وبلاگش که مثلا یادگار دوست گذاشته و خب می تونه نشون دهنده این باشه که این شخص شاید دوستدار موسیقی سنتی هم باشه).

۳- دوست نداشتم با یه ظاهر پر از طمطراق و گنده تر از اونی که هستم جایگاهی باز کنم ( البته اگر جایگاهی داشته بشم و بتونم پیدا کنم ). مهم نبود چی بودم ، چی هستم ،چی می خوام بشم ، کجا کار می کنم ،توی چه خانواده ای بزرگ شدم .می خواستم هویتی نداشته باشم و خب بهتر از جوجو موجود دیگه ای نمیشناختم که بی هویت باشه یعنی به جا و مکان و قومیت خاصی تعلق نداشته باشه.

پ.ن یه چیز دیگه اینکه من به ساختار شکنی علاقه زیادی دارم .

تا بعد...

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم تیر 1385ساعت 10:41  توسط جوجو  | 

راستش شرکتی که دارم توش کار می کنم بسان یه جزیره بی در و پیکره .یعنی یکی اگه واردش بشه و یواشکی یه کاری بکنه بعد از چند ماه گندش در میاد و اگه خیلی ماها حواسمون باشه به رفت و آمد همدیگه و یا خانم مدیر عامل خانم مارپل بازی در بیاره نهایتا بعد از دوسه روز گند قضیه درمیاد پس یه آدم عاقل مثل من سعی می کنه  توی شرکت زیر آبی نره تا مدیر عامل عزیز بویی نبره.(چاکریم مدیر جان )

راستش شرکت ما با اینکه کوچیکه شونصدتا رئیس داره لال شم اگه دروغ بگم. یکی رئیس روابط عمومی - یکی رئیس حسابداری- یکی رئیس امور مالی - یکی رئیس روابط بین الملل و بین قاره ای - یکی رئیس امور مشتریان ،یکی پسر حاجی که رئیس امور فنی شرکته و یه  خانم مدیر عامل  و رئیس کل که ملقب به حاجیه و هر وقت میاد شرکت  حال و روز ما دیدنی میشه. سکوت و رعب و وحشت مرگ روی قیافه هامون میشینه و اگه اتفاقی گذر یکی از دوستامون اون روز به شرکت بخوره فکر می کنند خدای نکرده سوگوار مرگ عزیزی هستیم.

به غیر از خانم مدیر عامل که مو رو از ماست میکشه و وقتی میاد همه بدو بدو میرن سر کارشون و سعی می کنند کمتر سوتی بدن اغلب کارمندا اعم از خودم تا تمام اون رئیسایی که پستشون رو ذکر کردم در حال گند زدن به امور شرکتیم و هزارتا جلسه توجیهی هم که واسمون گذاشته بشه چون ته فکرمون اینه که این حاجی  داره پولشو از پارو  بالا میره و اینجا هم خب پول خرج کنه چی میشه مگه ؟ یا گور بابای هزینه های که متحمل این  شرکت پیزوری میشه ، هیچوقت آدم نمیشیم و فکر هم نمی کنم عمر حاجی یا مدیر عامل عزیز کفاف بده و آدم شدن ماها رو به چشمشون ببینند. اوه  یه بار سوء تفاهم نشه ها مدیر عاملمون یه خانم جوون و ترگل ورگل بلاست. اینا مثال بود .مگه نه اینکه در مثل مناقشه نیست.

حاجی ما یه پیرمرد نزدیک به ۶۰ سال دائم الشکه . اونقدر با عینک بدبینی به همه چیز و همه کس نگاه می کنه که من دارم کم کم نگران پیر مرد میشم که نکنه یه بار شبی نصف شبی خواب ببینه که ماها کمر به قتلش بستیم و فرداش همه ما رو با اردنگی از شرکت بندازه بیرون. خدا  رو شکر اون موقعی که تو شک نبود منو بیمه کرد وگرنه به قول یکی از ازترز ( استرس) میمردم.  نمونه اش اینکه یه ماه پیش که اومده بود شرکت یه راست رفت توی اتاقش که دقیقا رو بروی میز منه و شروع کرد به روزنامه خوندن  البته از نوع فرمالیتش ، از اونجایی که یه ستون کنار میز منه حاجی دقیقا به کارای من اشراف نداشت در نتیجه شروع کرد با صندلیش هی عقب رفتن و هی جلو امدن تا بلکه بتونه بهتری مکان رو برای دید زدن به من انتخاب کنه عقب و جلو رفتن صندلی همانا و در رفتن صندلی از زیر نشیمنگاه ایشان همانا.

کار هر روزه حاجی اینه که زنگ میزنه به گوشی من و یه سری سوالات روتین می پرسه و منم بالطبع بهش یه سری جوابهای روتین میدم. همیشه هم اول مکالمه ما با خنده و شوخی شروع میشه ولی آخرش با عصبانیت بی دلیل حاجی وسط مکالمه تموم میشه و حاجی وسط حرفای من گوشی رو شترق میذاره زمین و من با دهن باز می مونم معطل که توی این ۱۱ ماهی که توی شرکتم تونستم از فیلترهای هزارگانه حاجی که از فیلترهای تصفیه آب ما هم سوراخاش ریزترند رد بشم یا نه؟!!

پ.ن ـ ۱: مدیر عامل جان می دونم یواشکی اینا رو می خونی .خواهشا این فقره جسارت ما رو از طریق عوالم دوستی که یه زمانی باهم داشتیم یه جورایی ماست مالی فرما.

پ.ن ـ۲ : مدیر عاملا یا برایم بزنگ و روان مارا با فحشهای شیرینتان مزین کن یا خیلی زود یک جلسه شدیدا  توجیهی برایم بگذار تا چشممان به جمال مبارکتان را روشن گردد. چون دلمان بدجور برایتان تنگیده.

زیاده عرضی نیست

پ.ن ـ۳: نمی دونم این بلاگفا مشکل داره یا حاجی ما سیده؟ تا الان سه بار نوشته هام پریده .

تا بعد...

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم تیر 1385ساعت 15:40  توسط جوجو  | 

پنجشنبه پیش از اون روزای کوفتی بود که هر کس گاهی نصیبش میشه . از اون روزای زهرماری که پشت سر هم می خوره تو پوزت و ناک اوت میشی اساسی. در اینکه من آخر مرام و معرفت تو عالم دوستی هستم شکی نیست ( حیف از ترس لینک وبلاگمو به دوستان ندادم وگرنه خودتون مستقیما می تونستید نظرات پر از تعریف اونا رو در مورد من تو این وبلاگ بخونید )خب کجا بودم ؟ آهان یادم اومد پنجشنبه قرار بود برم پول ثبت نام موسسه کیش نسترن رو که آخرین روزش بود ببرم بانک و بعدش برم موسسه کیش و نسترن و واسه ترم بعد ثبت نام کنم ( می دونم دارید ته دلتون میگید ای ول با مرام  ما اینیم دیگه). یه ساعت زودتر بلند شدم که بتونم به اون کار برسم و سر وقتم بیام شرکت .شال و کلاه کردم و داشتم در خونه رو قفل می کردم  که دیدم این کلید لعنتی مسخره بازی در اورده و درو قفل نمی کنه هی بردم عقب ،هی اوردم جلو ،هی زور زدم دیدم نه خیر ! زهی خیال باطل ،به هیچ سراطی مستقیم نیست که نیست . بنده هم دو تا فحش مشتی بهش دادم و یه لگد به در واحدمون زدم و کلید همونجور داخل قفل گذاشتم و اومدم بیرون .احتمالا مامان بیچاره داره کم کم باورش میشه دخترش آلزایمر گرفته

توی ماشین نشسته بودم و کلی سر حال و سردماغ و غره به خود که آفرین دختر تو آخر کارهای انسان دوستانه ای و از اینجور قربون صدقه ها که دیدم یارو راننده ماشین یه آهنگ عاشق کش گذاشته از اونایی که خواننده از مامانش قهر کرده و تو تریپ منو کشتی جیگرمو خون کردی و دلمو ریش کردی . تا آخر مسیر خیلی خودمو کنترل کردم تا توی ماشین آبغوره نگیرم یا با کیفم تو سر راننده نزنم و بد و بیراه نثارش نکنم که فلان فلان شده آخه آدم کله سحر از این آهنگهای مادر مرده ای میذاره؟( شکل عصبانی شدید )

همچین از ماشین پیاده شدم و پیاده رو رو گز کردم سمت بانک دوباره این فک و فامیلا کاشیهای خیابون بغلی لباسمو مزین به فضولاتشون کردن و بازهم من گول خوردم و شتلپ پام رفت تو آب (  نسترن می دونم داری الان از شرمندگی لبو میشی ولی من و تو که از این حرفا نداریم دوست بهمنی خفن من، در اسرع وقت باید جبرانش کنی من حالیم نیست ) تو که می دونی با کی طرفی؟ 

عملیات بانکی خدا رو شکر در سه سوت انجام شد . خوشحال نشید هنوز مونده بدبختیهای من. یه قسمتی از کیفم درزش باز شده و من از روی تنبلی نمی دوزمش و یه سنجاق قفلی زپرتی اون درز رو از باز شدن بیش از حد نجات میده ،آقا همچین اون رسید بانکی رو داخل کیفم گذاشتم سنجاق رفت توی دستم و من از شدت درد بنفش شدم ( آه ای نسترن کجا بودی رفقیت مرد) مونده بودم درمونده که  اگه کله سحری با صدای کلاغ از خواب بیدار میشدم دیگه نحسی منو حسابی فیتیله پیچ می کرد و کار به جاهای باریک می کشید. وقتی جهت ثبت نام دوست عزیز به موسسه کیش رسیدم لبخندی فاتحانه بر لبانم ظاهر گشت که: " ای جان! نک روزگار بر وفق مرادمان گشته است " اما کور خونده بودم آسانسور کار نمی کرد و من بدبخت هن هن کنان ۴ طبقه رفتم بالا و باقی ماجرای ثبت نام.

درست راس ساعت ۹ شرکت بودم. به این میگن: تیز بزی 

اون چند روز آخر هفته و پشت سر هم بدبیاری حکایت شاعر بزرگ انوری رو بیشتر واسم تداعی کرد.اون گفته:

هر بلایی کز آسمان بارد

گرچه بر دیگری روا باشد

به زمین نارسیده می گوید:

خانه انوری کجا باشد؟!

تا بعد ...

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم تیر 1385ساعت 15:16  توسط جوجو  | 

نیوشا بعد از گند زدن به امتحاناتش چهارشنبه صبح رفت تهران جهت تمدد اعصاب و الان من یکی یکدونه شدم و دارم کیف دنیا رو می کنم. هورا هورا. اینقدر سر صبحی سرو صدا کرد و عطر و ادکلن به خودش زد که من چشم بسته دو سه تا بد و بیراه آبدار حوالش کردم و غر و غر زدم تا از اتاق رفت بیرون. از خواب که بیدار شدم دیدم روی تلویزیون اتاقمون یادداشت چسبونده که باعث شد از خنده غش کنم.  راستش یه کتاب داستانه به اسم " ماجراهای هنک سگ گاو چران" که محبوب بزرگ و کوچیک خانواده ماست. شخصیت اصلی این کتاب یه سگ کثیف و عقل کله که هیچ کسی رو قبول نداره و به هر غریبه ای  که جلوش میاد پارس می کنه. از زمانی که ماها این کتاب رو خوندیم اسمم تو خونه شده" هنکی " البته زمانی که بد اخلاقم. نیوش تو نامه اش نوشته بود " هنکی خداحافظ.  من رفتم نری جای من بخوابی  ، من که می دونم کلید کمدم رو یکی واسه خودت داری ، عطرم رو کم بزن  و ...  اینکه  مرده شور قیافه ات رو ببره الان داری گاز می گیری نکبت "  

 من کلاغا رو دوست ندارم ولی نمی دونم چرا اخلاق کلاغا رو دارم مثلا نمی دونم چرا عادت دارم از هرچی که خوشم میاد ورش میدارم  دست خودمم نیست یه چیزی مثل کرم تو وجودم وول وول میزنه که بیا عزیزم من مال توام منو بردار ومنم هیبنوتیزم میشم و برش میدارمبدبختی اینجاست که هرچی توی خونه گم و گور میشه یه راست همه از من سوال می پرسن و سین جیمم می کنند و هر چی من قسم و آیه می خورم که به خدا کار من نیست باور نمی کنند ( آه نمی دونید چه کیفی میده حالا که نیوشا نیست وسائلشو برداشتن

 آقا توی این چند روزی که دپرس بودم  واسه دوستی نامه نوشتم  و کمی نالیدم بلکه آروم بشم. واسم زنگیده و میگه جوجو جون خیلی حال کردم با نامه ات، زیاد رسمی نبود ، انگار واسه دوستت نوشته بودی  . می خواستم به سبک رضا مارمولک بهش بگم عزیز دل انگیز اگه تو دوستم نبودی که واست نمی نوشتم!!!. راستش عادت داشتم  به شنیدن این حرف .توی زندگیم تنها واسه سه ـ چهار نفره که نامه می نویسم و از شانس بد من همه شون تو دادن جواب نامه تنبلند. اون از عمو جونم بود که وقتی حال و روزم اوراژانسی می شد واسش می نوشتم وکلی پول بابت پست پیشتاز و چاپار و غیره و غیره  میدادم تا بلکه عمو چند تا  راه کار روانشناسانه به این برادرزاده رام نشدیش بده و من  برهم از اینهمه دغدغه و شلوغی ذهن که  بدبختانه دیر به دیر می نوشت و خلاصه و کوتاه و تازه نصف بیشتر نامه به تعریف از این برادرزاده کشف نشدینیش می گذشت . (اوه چه قربون خودم رفتم این قسمت)

 

یکی دیگه آویشن دوستمه که همش طلبکاره و می خواد من زود به زود واسش بنویسم چون با سبک نوشتن من حال می کنه و من آوی درونشو خوب می شناسم( آخه اراجیف نوشتن که سبک نمی خواد تپل جان)

 

اون روز می خواستم به دوستم بگم در اسرع وقت یه نشست جانانه برات میذارم اندر فواید ادبیات کلاسیک و ادبیات مدرن و ساختار شکنی نوشتاری به سبک احمد شاملو و ... .تو فقط جوابمو بده و به دادم برس قول میدم اینقدر واست نامه باحال بنویسم که خسته شی. خوبه راضی میشی؟

 

فعلا

 

تا بعد...

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم تیر 1385ساعت 11:9  توسط جوجو  | 

خب به سلامتی و دل خوش توی این دوـ سه روزی که رشت رو داشت سیل می برد .دل ما هم شسته شد و خطر از بیخ گوشمان گذشت اگه الان به من یه موضوع بدن جهت نوشتن انشا ء که مثلا فواید اومدن بارون چیه ؟می تونم چنان مثنویی بنویسم که مولانا جلال الدین محمد بلخی از آن دنیا در وصف من غزلی سرایی کند

آقا این بارون عجب کوفتیه. راستش فکر کنم تبحر من در شناسایی موزاییکهای لق خیابانهای رشت از کارگران محترم و زحمت کش شهرداری بیشتر شده، چون توی این دو سه روز حسابی این پیاده روهای رشت را جهت رفع خماری پیمودم و الان کارشناس شناسایی موزایکهای لق و نیمه لق شدم. به تمام هنرهایم این هنر هم اضافه شده وخوش به حال مامانم که  جهت پز دادن به در و همسایه کلی می تونه بهم افتخار  کنه . این موزاییکهای لعنتی هم  دم دراوردن و واسه ما آدم شدند و حال ما را می گیرند همچین که سر صبحی تر و تمییز و ژیگول پیگول داری به سمت شرکت قدمهای فشن وار می زنی پای مبارک عنقریب روی یکی از این موزاییکهای لق لقو قرار میگیرد و آّب و کثافت  پنهان شده در زیرشان با زاویه 45 درجه به لباست می پاشد و تو خود حدیث مفصل خوان

جهت رفع کسالت الان دوشبه که بین ساعت ۱۰ و نیم تا ۱۱ و نیم شب با یه اکیپ خانم مسن تپل مپل میرم پیاده روی و چون معمولا  صحبتهاشون به گروه خونی من نمی خوره عقب تر از اونها قدم بر میدارم و کلی حرفهای جالبه که توی این دو روزه حواله مان شده. الله و اکبر - استغفرالله  توی این دو شب همچین که اکیپ ما به محل تجمع جوانان محله مجاور میرسه یکیشون میره بالای منبر و میگه : " به قول امام خمینی من ورزش نمی کنم ولی ورزشکارا رو دوست دارم " 

جالبیه این پیاده روی شبانه اینه که تو کل کارایی رو که دوست داری گاهی انجام بدی و توی روز روشن نمیشه و در شان و شخصیت یه آدم تحصیل کرده نیست رو  می تونی انجام بدی .می تونی مثل تداعی فیلم دختری با کفشهای کتانی  رو جدول راه  بری و بالا و پایین بپری و کسی نگات نکنه. می تونی از رو ی صندلیهایی که وسط پیاده رو گذاشته شده بری بالا و پیاده رو رو از روی اون صندلیها ببنی و نترسی که آشنا و فک و فامیل الان تو رو میبینن و میگن این دختره خل و چله و کلی واست نذر و نیاز کنند و سفره حضرت ابوالفضل بذارن تا عاقل شی 

دیشب این پیاده روی ما کمی اکشن شده بود و بوی خون میداد. یکی از این خانمها با دماغ افتاده بود زمین و کلی خونین و مالین شد. نمی دونم حکمت این رو پوشای بلند چیه که خانمهای توی این سن و سال می پوشند. نصف بیشترشون در حالت عادی که می خوان راه مستقیم برند ۱۰۰ بار پاشون پیچ می خوره و کلی رقص عربی می کنند تا برسند به مقصد حالا داری پیاده روی می کنی و سرت بالاست و رو پوش بلند هم پوشید ی ، خب معلومه این وسط با دماغ میفتی مادر جان! بیچاره شوهر این خانم از بس هول شده بود که وقتی واسش زنگ زدیم بیا می خوایم بریم درمونگاه فرصت نکرد یه لباس رسمی بپوشه و با پیژامه اومده بود....

 حالا تا اینجا رو داشته باشید .

تا بعد...

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم تیر 1385ساعت 9:38  توسط جوجو  | 

" اگر مي خواهي نگهم داري دوست من، از دستم مي دهي ، اگر مي خواهي همراهيم كني دوست من، تا انسان آزادي باشم ، ميان ما همبستگي از آن رو نمي رويد كه زندگي ما هر دو تن را غرق در شكوفه مي كند ."

 

چند روزي هست كه حال و حوصله هيچ چيزو هيچ كسي رو ندارم. به قولي عزيزي انگاريكي رو من عطسه كرده و من رو مبتلا به روزمره گي و كج خلقي كرده. چند روزي هست كه در حال در رفتن و زير آبي هستم هركي دنبالمه يا مي خواد با من تماس برقرار كنه مي پيچونمش. اين لحظه هاست كه دلم مي خواد تنهاي تنها باشم .حالا اگه تو اين تنهايي هم به نتيجه اي نرسم چندان فرقي نمي كنه مهم درك آدمهاست از اون لحظه هايي كه بايد بدون اونها سپري بشه و اونها حالا نمي دونم از سر محبت يا سر كنجكاوي به زور خودشون رو توي تنهاييت ميندازن و مي خوان كمكت كنند. نوع بشر متفاوت از همديگه عمل مي كنه، يكي باحرف زدن سبك ميشه ،يكي مي نويسه ، يكي مي خونه ،يكي مي گريه ،يكي دست به عمليات انتحاري ميزنه چون فكر ميكنه ديگه نايي واسه بلند شدن دوباره نداره ، يكي به پوچي ميرسه ، يكي مي خواد خودشو پيدا كنه ، يكي مي خواد در خودش گم بشه و خيلي كاراي ديگه كه در نوع خودش بي نظيره و قابل تعمق.

چيزيكه هميشه واسم مهم بوده اينه كه توي اينجور مواقع به نياز به تنهايي آدمها احترام گذاشته بشه .اوني كه مي خواد حرف بزنه مسلما ميگرده دنبال گوشي واسه شنيدن دغدغه هاي فكريش. كسي كه مي خواد تنها باشه دنبال يه جاي بي هياهو ميره يا نه !توي دل شلوغي توي تنهايي خودش غرقه و كسي حاليش نيست يكي كنارش در حال دست و پا زدنه.

اين چند روز نگشتم دنبال كسي كه حرفامو بشنوه .بيشتر خوندم نوشته هاي اونايي كه انگار از دل من ودغدغه هاي من مي نويسند. توي اين مدت فقط خوندم و خوابيدم و زندگي كردم. يعني چند روز كاراي روتين انجام دادم .يه راست از سر كار رفتم خونه .با خانواده بودم .از مهمونا پذيرايي كردم . رفتم عيادت بيمار و ...  بعد ديدم كه حالم از خودم و اين نوع زندگي داره بهم مي خوره .من آدم اين نوع زندگي كردن نيستم . هميشه درگيري ذهني داشتم ، هميشه تقلا كردم واسه بدست اوردن حقهايي كه مال من بود و داشت پايمال ميشد. چيزايي رو تجربه كردم كه مال سن و سال و اون لحظه هاي من نبوده . من هميشه در حال امتحان دادنم. جايي صبر ، لحظه اي اميد ، مرحله اي پشتكار ، دمي تلاش براي فهميدن ارتفاع دوست داشتن و... گاهي ترس و نفرت ، دودلي و بزدلي ، و... پاره اي وقتها پوچي...

 

 

وقتي در صداي نفست خانه مي كني

وقتي به راستي صداي نفست را مي شنوي

كه مي رود و مي آيد

بدان كه آرامش ،جاي دوري نيست!

 

اهل اعتكاف و راز و نياز به سبك فلاني و فلاني نيستم .من خودمم . تنها چيزيكه بايد درك كنم يا نه! كشف كنم اينه كه چه جوري مي تونم از راه و روش خودم به آرامش برسم. فعلا در حال گشتنم.مي ترسم به قول بابايي كه مي گفت : " ماگشتيم نبود تو هم نگرد نيست " دست از پا درازتر برگردم سر خونه اولم.

عزيزي مي گفت گاهي وقتا بايد از بالا به مشكلاتت نگاه كني  چون از اون بالا بهتر مي توني بفهمي كه كجاي كارت ايراد داره و مي لنگه.

مي گند :" هر چقدر كه بالاتر مي روي براي آنان كه پرواز نمي دانند كوچكتر به نظر مي رسي" . چي بگم؟

تا بعد...

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم تیر 1385ساعت 18:34  توسط جوجو  | 

 

"خداوند در معصومیت کودکان مثل برف می درخشد"

از کتاب  " روی ماه خداوند را ببوس"

من زیاد بچه ها رو دوست ندارم . یعنی اصلا دوستشون ندارم ولی خیلی بهشون توجه می کنم. اینکه چه جوری بخاطر یه چیز کوچولو ذوق می کنند ، یا چه جوری به خاطر یه داد مامان -بابا میزنند زیر گریه و چه جوری دنیا رو می بینند و ...

هربار که میرم بیرون بیشتر از اینکه تیپ و قیافه دختر - پسرا جذبم کنه به بچه ها نگاه می کنم، به اون چشمهای براق پر از آتش شیطنت که یه لحظه نمیشه بهشون اعتماد کرد ، به اون اصواتی که از خودشون درمیارن و تو فکر می کنی که دارن به زبان مریخیها با اشباحی که تو نمیبینی ولی اونا حسش می کنند حرف می زنند.به اون خنده های از ته دلی که می کنند  و تو می ترسی الان  دل و رودشون تو هم گره بخوره ، به اون نقاشیهای عجیب و غریب از نظر من و تو آدم بزرگ ولی پر مفهوم کودکان، به اون تصور جالبشون درباره خدا و دیدشون نسبت به مرگ و زندگی  و خیلی چیزای دیگه.

بعضی وقتا صورت این بچه ها از بس پر  معصومیته که آدم فکر می کنه خدا الان از صورتشون میزنه بیرون و میگه :"  هی من هستم یادت نره"! اینجور مواقع است که بعضی وقتا بر خلاف شخصیتی که دارم و بچه ها رو بغل نمی کنم یه بچه رو بغل می کنم و هی به صورتشون و چشمهاشون  و اون دستا و پاهای کو چولو شون نگاه می کنم و می گردم دنبال ردپای خدا.

baby

 دیروزم بعد از مدتها نشستم کارتون عصر یخبندان ۲ رو با یه بچه دیدم و از ته دل خندیم به کارتون و خنده های از سر خوشی اون بچه و نگاههای تاییدانه اون بچه به من که داشتم دنیاشو درک می کردم. جالب بود.کمی از اون دنیایی که بنا به آدم بزرگ بودنت باید توش باشی اومدم بیرون. یه جورایی ساختار شکنی روحی بود که کلی کیفورم کرد.

دیدن ذوق کودکانه بچه ها بخاطر خوردن یه ساندویج خیلی خیلی بهم حال میده تا  خوردن انواع و اقسام غذاهای چرب و چیلی که توی خونه این و اون پخته میشه باید با کلاس آدم بزرگی بخوریشون. بدون دخالت دست با پرستیژ یک آدم تحصیل کرده . باید همش موظب باشی لقمه هات از یه حدی بزرگتر نشه یا چایی رو هورت نکشی و اشتباهی توی یه مهمونی شیرینیتو نزنی توی چایت تا خیس بشه وبخوریش.

دیشبم چندتا صحنه ناب دیدم که منو یهو برد به دوران بچگی . دم در یکی از این فروشگاههای زنجیره ای یه نفر لباس گوفی پوشیده بود و به هر بچه ای که وارد اون فروشگاه میشد یه آب نبات چوبی میداد . نمیدونید این بچه هابرای گرفتن  اون آبنبات از دست این شخصیت کارتونی چه جوری سر و دست میشکوندند.فکر می کنم تا مدتها تو خواب و خیالشون با گوفی حال می کنند.  یا اون ذوق کودکانه بچه هایی که باباشون سفارش غذا رو گرفته بود و با ولع خاصی اون ساندویجها رو گاز میزدند. 

شده یه روزایی که از آدمهای دور و برم اونقدر خسته میشم که دلم می خواد  یادم بره که بزرگ شدم " مانهايت تلاشمان را مى كنيم تا حقيقت را ناديده بگيريم؛ ولى اين حقيقت است كه باقى مى ماند "   . تنها کاری که اینجور مواقع واسه من آدم بزرگم می تونم بکنم اینه که برم تو نخ بچه ها و یواشکی بدون اینکه اونا بویی از توجه من به خودشون ببرند ازشون فیلم بگیرم و برم توی هپروت.

دارم این طوری سر زندگی رو بفهمی نفهمی گول میمالم .یه جورایی دارم دلمو از بزرگ شدن نجات میدم . 

تا بعد...                           

+ نوشته شده در  شنبه دهم تیر 1385ساعت 10:29  توسط جوجو  | 

راستش نمی دونم دیگران توی دوران بچگیشون چه جوری بودند؟ اما خودم به مفهوم واقعی کلمه یه جانور رام نشدنی بودم. از اون بچه هایی که یه لحظه ای آروم و قرار ندارند و باید بستشون یه جایی تا کارا رو بدتر از اون چیزی که هست نکنند.آقای پدر می گفت بچه که بودم دکترا گفته بودند : " دخترتون بیش فعالی داره " فکر کنم مودبانه همون جانور باشه از اون بچه هایی که اسباب و اثاثیه از دستشون در امان نیست و از دیوار راست میرن بالا ، یا با کله میرن تو کیک تولد بچه های دیگه.

اینکه چه طوری بزرگ شدم و رفتارم توی دوران بلوغ بدتر شد یا بهتر و یا الان چه جوریم زیاد مهم نیست. مهم یه تجربه دو روزه از روشندلیمه که اونم از بابت دیوانه بازیهای کودکانه ام بوده وگرنه هیچ وقت نمی تونستم این حس و حال رو  حتی واسه دو روز  هم شده درک کنم و می شد عین همون حرفهای کشکی و الله بختکی که هممون موقع روبرو شدن با آدمهایی که با این مشکل روبرو هستند میزنیم.

دقیقا یادم نمیاد  که کلاس چهارم بودم یا پنجم دبستان؟ توی همین ماهها بود  و منم مشغول امتحانات ثلث سوم و چند روز تعطیلی هم که خورده بود وسط امتحاناتمون مربوط میشد به تاسوعا و عاشورا و و عزا داریهای مربوط به اون دو روز. یه شب مونده به تاسوعا موقعی که تو حموم بودم خواستم یه شامپو رو که دو تا در داشت و من نمی تونستم اون در دومی رو که کیپ شده بود با دست باز کنم رو واسه  شستن سرم بردارم،  تنها واسه کسری از ثانیه عقلم فتوی داد که بزارمش روی زمین و با یه لگد جانانه  اون درب نابکار رو ادب کنم و به عقلم نرسید که عنقریب محتویات اون شامپو با یه حرکت فشنگی وارد چشمان نازنینم خواهد شد رفتن شامپو در چشمم و زدن عربده من از طرف دیگر و دیوانه بازیهای بعد از ندیدن چشمانم به دنبالش.

حالا من بودم وچشمانی که از شدت سوزش حتی باز نمیشد و خانواده ای نگران و امتحاناتی که هنوز تمام نشده بود . اینکه توی اون دوره کلی دکتر و متخصص چشم توی خانواده کشف شد محل بحث داره.دیگه توی اون شوک ناگهانی هرکی یه پیشنهادی میداد .با یخ چشماتو بشور .کمپرس آب سرد بکن عمه! عزیزم چشاتو با آب ولرم ماساژ بده. و از اینجور مکالمات.توی اون دو روز  با لمس کردن دیوار از پله های خونه بالا میرفتم تا برسم به اتاقم ،برای غذا خوردن و خوابیدن و راه رفتن و کارای شخصی درمونده شده بودم  ، کلافه بودم از کلی کاراهایی که باید انجامش می دادم و الان بلد نبودم انجامش بدم و می تونم صادقانه بگم دوران خیلی وحشتناکی بود.

آخر سر هم آقای پدر با یک عملیات مسلحانه و کماندویی تونست توی اون تعطیلات یه داروخونه  باز پیدا کنه و محلولی برای چشمانی که نمیدید یافت شد و من نجات پیدا کردم از چشمان سری که دو روز بسته شده بود.

این اتفاق رو فراموش کردم تا امروز که اون اتفاق یهو اومد جلوی چشمام و ترسیدم . چون معمولا تلاش می کنم با گذشته و خاطراتش زندگی نکنم و برای یاد آوری یه خاطره باید کلی گرد و غبار ذهنمو بتکونم تا چیزی یادم بیاد. یه جورایی می تونم بگم آلزایمر خودخواسته تحمیلی به خودمه. دلیل برگشتنم به اون دوران بابت خوندن وبلاگ خاطرات من و ویلچرم بود و (تنها به اندازه سر سوزنی )همذات پنداری من در درک حس و حال این دوست تازه یافته خوش ذوق.

راستش  به دلایلی هنوز کودک درونمو دو دستی چسبیدم و ولش نمی کنم، تنها و تنها به این خاطر که بچه ها خیلی زود مشکلاتشونو فراموش می کنند و درکشون از مشکلات کم و سطحیه. دنیاشون به نوعی کوچیکه و غمشون هم کوتاه مدته از اونایی که با خوردن یه بستنی جهان دیگری واسشون بنا نهاده میشه از نوع بهشت برین. نمیگم دچار افت خیزهای روحی نمیشم ولی معمولا زود خودمو جمع و جور می کنم.چیزی در مایه های اسکارلت فیلم بربادرفته که می گفت:

الان نه ! بعدا بهش فکر می کنم."

 تا بعد...

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم تیر 1385ساعت 14:0  توسط جوجو  | 

 

 

وقتي بچه اي دانشگاه واست يه دنياي نا شناخته است ،فكر مي كني اگه اونجا رو نبيني زندگيت معني پيدا نمي كنه ، فكر مي كني دانشگاه يعني جنبشهاي هدفمند علمي _ فرهنگي اونايي كه تو سريالهاي آبكي دوران بلوغ ميديديم و ضعف مي كرديم ، يا اونايي كه تو كتابها مي خونديم ، فكر مي كني دانشگاه يعني رابطه گرم و صميمي استاد و دانشجو ، دانشگاه يعني تحقيق و سمينار . خيلي خيلي دردناكه اون لحظه اي كه تصورت از دانشگاه با يه تلنگر كوچيك در هم مي شكنه. راستش دوران دانشگاه و سر كله زدن با اساتيد گند دماغ، كاري با من و همدوره اي هاي من كرد كه ادامه تحصيل رو لا اقل واسه يكي دو سال بوسيديم وگذاشتيم كنار.يه جورايي الان خوش خوشانمونه و داريم از زندگيمون لذت مي بريم و رفتيم دنبال دلمون .

چهار سال تمام شيمي خوندن و توهين شنيدن و تحقير شدن و تنها وتنها به نمره نزد استاد جماعت شناخته شدن چيز دندونگيري نيست كه بخوام درباره اش بنويسم چه برسه به فكر كردن اون دوران. خسته شده بودم از بس با جماعت پوچ و توخالي دانشجو نما گشتن – خسته شده بودم از بس به ديگران تنها به صرف شاگرد زرنگ يا استاد بودن احترام گذاشتن- خسته شده بودم از بس فكر و ذكرمون يا خواب و خوراكمون تنها وتنها اثبات يكسري تواناييهاي غير درسي به استادا شده بود-از همه چيز خسته شده بودم. بنابراين اولين كاري كه بعد از اتمام تحصيلاتم واسه خودم انجام دادم اين بود كه دور دوستان دوره دانشگاه رو خط كشيدم و ارتباطم محدود شد به  يكي دوتا دوست همدل و همزمان كه گاه گداري مي بينمشون و مي خنديم به تمام اون رفتار استادا و بلاهايي كه توي اون چهار سال سرمون اومد و هنوزم كه هنوزه داريم تاوانشو پس ميديم . يه جورايي توي اون چهار سال موش آزمايشگاهي استادايي شده بوديم كه تازه تجربه اومدن رشته شيمي رو توي دانشگاه داشتند و ما بايد به هر سازشون مي رقصيديم .يه بار عشقشون مي كشيد منابع لاتين معرفي مي كردند يه بار سر دماغ بودن جزوه باز امتحان مي گرفتند يه بار حال مي كردند سوال انگليسي بهت ميدادند و خيلي چيزاي ديگه كه يادآوريش بدجور ناراحتم مي كنه .

نمي دونم چه بيماري روانيه كه اگه شدت شوك رواني به آدم زياد باشه يه بخش از خاطراتشو فراموش مي كنه؟.منم دارم مبتلا ميشم .يه جورايي تمام خاطرات خوب وبد اون روزا رو فراموش كردم و اگه امشب دارم مي نويسمشون بابت بودن با نسترن وديدن اتفاقي دوتا از استاداي اون موقعمونه .چقدر امشب من و نسترن درباره رفتار مدير گروهمون و اون استاد محبوب ترمهاي آخر حرف زديم خدا ميدونه . نمي خوام مثل پير زنا بگم آخي يادش به خير . اصلا بحث اين حرفا نيست .تنها ناراحتيم اينه كه استادايي كه من تو دوران دانشجوييم باهاشون ارتباط داشتم  به مفهوم واقعي كلمه يه ربات بودند كه برنامه بهشون داده مي شد و اونا پيدا مي كردند.الان كه تب و تاب امتحانات و شب زنده داري و نمره ناپلئوني شده، خوشحالم كه نگران دوستانم نيستم كه بالاخره بعد از چهار بار، شيمي آْلي 3 رو با مدير گروه پاس مي كنند يا نه؟ الان غصه خودمو نمي خورم كه به خاطر كل كل با مدير گروه درسي رو ميفتم يا نه؟ الان خوشحالم از ته ته قلبم خوشحالم.

جالبيه ماجراهاي دانشگاه اينجا ختم ميشه كه تمام اون شاگرد زرنگاي همدوره اي ما يا مرحوم شدن( نترسيد بابا مزدوج شدن) و درگير خورد و خوراك و بچه و اهل و عيال، يا دارند ادامه تحصيل ميدن و همونجور كه ماشين وار زندگي مي كردند همونجور هم باقي ميمونند و يه عده اي هم در به در دنبال كار مي گردند. حالا اين وسط ماهايي كه موي دماغ استادا بوديم رفتيم سر كار و سري توي سرا در اورديم يه علامت سواليم واسشون كه همه چيز نمره الف گرفتن توي دانشگاه نيست داداش من. چيزيكه چهار سال تموم جنگيدم تا به استادام حالي كنم كه به جنبه هاي  ديگه ماها هم توجه كنند و همه چيز درس خوندن و پاس كردن نيست و متاسفانه نتونستم .

وقتي سه ماه پيش بابت كاراي بيمه شركتي كه توش كار مي كنم مجبور شدم برم دانشگاه و گواهي فارغ التحصيليمو بگيرم  نه تنها از دو سه روز قبلش عزا گرفته بودم بلكه سه سوتي و فوري رفتم امور فارغ التحصيلان و برگه مو گرفتم والفرار. چقدر دوست دارم يه روزي،يه جايي ،يه كسي، به اين استاداي عتيقه دانشگامون علي الخصوص اون مدير گروه از دماغ فيل افتادمون ياد بده و بفهمونه آدمها خيلي جنبه هاي ديگه دارند كه ميشه به خاطر يه بخش كوچيكي از اونها بهشون احترام گذاشت و تنها شاگرد اول بودن ملاك محترم بودن نيست.يعني ميشه؟

تا بعد...

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم تیر 1385ساعت 23:7  توسط جوجو  | 

ديگه اين عادت وب گردي يه جورايي شده جزء زندگي كاري من توي شركت وخب از هرچند تا وبلاگ به قول آقاي پدر در پيت، گاه گداري وبلاگهاي بي نظيري پيدا مي كنم وگاهي چنان لذتي از سبك نوشتار و تفكر نويسنده اون وبلاگها مي برم كه ميشينم در عرض يكي دو روز آرشيو يكي دوساله وبلاگ رو خوندن.

راستش امروز هرچي گشتم توي اين وبلاگهاي هم نسلاي خودم گشتن نتونستم چيزي دندون گيري پيدا كنم . يا دارن آه و ناله مي كنند از دوري يار يا دارن گله و شكايت به  خدا  مي برند يا از خيانت و جدايي و غم هجران و ... حرف مي زنند. راستش يه جورايي نسبت به مقوله عشق و عاشقي حساسيت و آلرژي پيدا كردم.تلويزيون رو كه روشن مي كنم توي سريالهاش دو نفرند كه مي خوان با هم ازدواج كنند ولي كلي مشكل سر راهشون هست _ راديو رو روشن مي كنم با جوونا مصاحبه مي كنند و ازشون مي پرسند معضلات ازدواج جوونا چيه ؟ - وبلاگ مي خونم دختري آه وناله مي كنه كه نمي تونه به عشقش برسه و اعتقاد داره عشقش از نوع اساطيريه ،پاي صحبت عمه قزي و خاله خانباجي ميشني دارند واسه دختر –پسراي همديگه جفت پيدا مي كنند . ديگه سر گيجه گرفتم يا به قول آقاي پدر حالت تحمل پيدا كردم. گاهي فكر مي كنم چرا مردم درباره مشكلات ديگشون اينهمه قلم فرسايي نمي كنند و دچار شعار زدگي نشدن؟؟ديگه هرچي از عشق گفتن بس نبود؟

خدايي نمي تونم هم درباره اين مقوله بنويسم يا داد سخن سر بدم چون تا الان عشق زميني واسم لاينحل مونده و چون جزء اولويتهاي بالاي زندگيم نيست زياد بهش توجه نمي كنم . چيزيكه مهمه اينه كه بچه هاي نسل جديد همه چيز رو  معمولاسطحي مي بينند. توي عمق هر چيزي نميرند و به نوعي دارند توي حال زندگي مي كنند حالاچقدر از اين در حال زندگي كردن چيز دستگيرشون ميشه خدا داند!!.نمي دونم! چون خودم هميشه تمايل دارم با آدمهاي بزرگتر از خودم معاشرت كنم اين چيزا واسم غير قابل دركه يا اينا يه چيزيشون ميشه؟.در هر حال عشق تمام زندگي آدمها رو نمي تونه پركنه.عشق بدجوري آدمها رو كور خودش مي كنه و رها شدن از قيد و بند فلسفه عشق بد جور سخته و فهميدنش كار حضرت فيل. روحش شاد دكتر شريعتي مقاله جالبي درباره تفاوت عشق و دوست داشتن داره به نام " دوست داشتن از عشق برتر است" كه وقتي  دوم دبيرستان بودم خوندمش و با گوش جان نيوش كردم اساسي و اي كاش بچه هاي اين دوره مي خوندنش تا اينقدر خودشون رو درگير عشقهاي متعدد ساده گانه و كم عمق نكنند. اي كاش!

 

تا بعد...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم تیر 1385ساعت 21:29  توسط جوجو  | 

 

چند روزیه که مامان داره  کتاب  " چرا در مانده ایم ؟ جامعه شناسی خودمانی " نوشته حسن نراقی رو می خونه و منم کنجکاو شدم یه نگاهی به این کتاب  که به چاپ چهاردهم رسیده انداختم و به نظرم خیلی رو راست  و بدون هیچ حب و بغضی نوشته شده. فکر می کنم خوندن این کتاب واسه پدر و مادرای ما جالب تر باشه تا همسن و سالای ما ولی من ازش لذت بردم.

یکی دوتا از مقالاتشو خوندم و به بقیه یه نظر اجمالی انداختم تا سر فرصت بشینم بخونمش.چیزیکه توی این کتاب درباره اش صحبت میشه رفتارهای ما ایرانیهاست که بعضیهاش بدجور جزء شخصیتمون شده و داره کم کم بخشی از هویت ایرانی بودن ما میشه و خب یک کم دردناکه.

سر تیتر مقالات این کتاب ایناست: با تاریخ بیگانه ایم - حقیقت گریزی و پنهان کاری ما- ظاهر سازی ما-قهرمان پروری و استبداد زدگی ما-خود محوری و برتری جویی ما- بی برنامگی ما-ریاکاری و فرصت طلبی ما-احساساتی بودن و شعار زدگی ما- ایرانیان و توهم دائمی توطئه- مسئولیت ناپذیری ما- قانون گریزی و میل به تجاوز ما- توقع و نارضایتی دائمی ما- حسادت و حسد ورزی ما - صداقت ما- همه چیز دانی ما- و نمونه هایی دیگر از خلقیات ما.

حالا جالبیه قضیه اینجاست که من امروز داشتم وبلاگ 35 درجه رو می خوندم  دیدم یه جورایی دلم می خواد درباره ایرانی بودنم بنویسم  .بعدش رفتم وبلاگ انار رو خوندم و دیدم که تنها چیزی که گاهی وقتا فکر ماها رو درگیر موندن یا رفتن می کنه چی می تونه باشه؟ وقتی داشتم این وبلاگها رو می خوندم به این نتیجه رسیدم که اغلب آدمهایی که ترک وطن می کنند به دلایلی که توی این کتاب هم اومده از آدمها و یا محیط اطرافشون عاصی میشند ، شاید یه جور طغیان عمیق باشه که نتیجه اش به ترک وطن ختم میشه. 

من خودم به شخصه این فرصت رو نداشتم که پامو از ایران بیرون بذارم ولی اونقدرها هم شیفته ایران نیستم که بخوام واسش خودمو به تک و تا بندازم .شاید  بیشتر ماهایی که توی ایران می مونیم یه جورایی به این وضعیتی که داریم عادت کردیم.شاید این خصایلی که در بالا گفته شد داره آروم آروم میره جزء هویت ایرانی بودنمون. نمی دونم دارم شعار میدم یا آرمانگرا شدم ولی هرچی که هست  فکر می کنم اون تک و توک آدمهایی که دوست دارن یه ایرانی اصیل باشند باید کم کم شروع کنند به فرهنگ سازی . اینم می دونم که دید هر کسی از ایرانی بودن فرق داره ولی از اون چیزایی که توی اون کتاب هست و واقعیت هم داره می تونه بهتر باشه .

این دود سیه فام که از بام وطن خاست               ازماست که برماست

وین شعله سوزان که بر آمد زچپ و راست           از ماست که بر ماست

جان گر به لب ما رسد ،از غیر ننالیم                   با کس نسگالیم

از خویش بنالیم که جان سخن این جاست          از ماست که برماست

ما کهنه چناریم که از باد ننالیم                          بر خاک ببالیم

لیکن چه کنیم ،آتش ما در شکم ماست             از ماست که برماست

گوییم که بیدار شدیم! این چه خیالیست           بیداری ما چیست؟

بیداری طفلی است که محتاج به لالاست        از ماست که بر ماست

 نمی دونم شایدم دارم اشتباه می کنم .

تا بعد...

+ نوشته شده در  شنبه سوم تیر 1385ساعت 12:27  توسط جوجو  | 

امروز من و نيوشا شوخي شوخي يه بحثي رو شروع كرديم كه توي ذ هن هر دومون هست ولي يه جورايي ازش فرار مي كنيم .نيوش يهويي ازم پرسيد تا حالا به ازدواج فكر كردم و منم جوب دادم نه . راستش اين مقوله از بس از ما دوره كه وقتي مي خوايم بخنديم و يه چند ساعتي خوش باشيم سوژه ما ميشه.نيوش ميگه تصور اينكه مثل تمام زناي معمولي كاراي روزمره و روتين انجام بده واسش ديونه كننده است و منم تاييدش مي كنم. شايد جمله اي نظير اينكه مادر شوهرم بهش برخورده ما عيد اول خونه اون بريم يا خونه مامان خودمون كلي واسمون خنده داره.نمي دونم شايد اين نوع تفكر برگرده به نحوه تربيت مامان و بابا و يا روشي كه با ما بر خورد مي كردند. خوشبختانه آقاي پدر يه طرز تفكر جالب واسه بزرگ كردن ما داشت كه شايد الان كمي بفهمي نفهمي داره واسش دردسر ساز ميشه .اونم اينكه بايد به دختراش اين اجازه رو بده كه توي خونه هر عقيده و هر فكري كه دارند بيان كنند چون معمولا توي اجتماع حق زنها از بين ميره( يعني يه جورايي دموكراسي).اما هميشه هم در به يه پاشينه توي خونه ما نمي چرخه و گاهي از اوقات حرف حرف آقاي پدره ولي نهايتا ما چهار نفري كه با هم زندگي مي كنيم طرز تفكر و نظر خودمون رو از هر چيز داريم و آخر سر هم به اين نتيجه رسيدم كه تساهل گاهي وقتا هم خوبه.

امروز من و نيوشا نشستيم و كلي مسخره بازي در اورديم و مامان بيچاره رو هم اين وسط كشونديم تو اتاقمون تا كمي مارو نصحيت كنه و ما بخنديم .( يكي از تفريحاتمونه ) آخر سر هم مامان داشت از اتاقمون ميرفت گفت شما ها آدم نميشيد.

 

همه اينا به كنار بعدش من و نيوشا نشستيم خيلي جدي بحثمون رو دنبال كرديم و هر دومون متفق القول شديم كه ويل دورانت راست مي گفته. اون ميگه:" اگر مزيت دختري در دانش و انديشه او باشد و نه در دل انگيزي طبيعي و زرنگي نيمه آگاهش در پيدا كردن شوهر ، چندان كامياب نخواهد بود، زيرا به جايي قدم نهاده است كه مردان قرنها پيش خود قرق كرده اند. يك دختر زرنگ تا خيلي دير نشده است بايد برتري ذهني خود را پنهان كند"

 

چند سال پيش كه اين جمله رو خوندم بدجور بهم برخورد و شروع كردم به بد و بيراه گفتن ولي نهايتا يه روزي كه داشتم با عموم كه روانشناسه صحبت مي كردم يه جورايي قانعم كرد و خيلي صاف و ساده بهم گفت كه رفتارهاي زنانه خودمو زياد كنم فقط همين. بعدها خودم هم به اين نتيجه رسيدم كه اغلب مردا از زناشون انتظار ندارند كه توي بحثهاي فلسفي همپا باشند يا درباره فلان موضوع پيش زمينه قبلي و جامع داشته باشند و دليلشم بر ميگرده به ديدي كه زنهاي مهم اون مردها توي زندگيشون روي اونها گذاشتند. مثلا  مامان من از نظر فكري گاهي وقتها خيلي مستقل عمل مي كنه و منم توي دلم تحسينش مي كنم و طبيعي به نظر ميرسه كه من و نيوشا مستقل تر از دختراي ديگه فكر كنيم و نهايتا دست به عمل بزنيم . يه جورايي اين عصيانگري و ياغيگري من از اون هم به ارث رسيده . مثلا توي 30 سالي كه معلم بود تنها 5-6 سال آخرش رو مقنعه گذاشت يا تمام مدت با عطر  و آرايش و لاك ميرفت مدرسه و بيشتر مواقع هم معلم نمونه ميشد دليلشم نوع عملكرد كاري و رفتار خوبش بود نه چيز ديگه.

 

نمي دونم اين جمله از سيمون دوبوار بود يا كس ديگه ولي بازم جالبه و اون اينه كه : " حماقت باشكوه يك زن فربه و زيبا به مراتب دلپذيرتر و خواستني تر از هوش و زيركي دختركي ريز نقش و سبزه روست" . نمي دونم تا چه حد اين مقوله توي زندگي نقش بازي ميكنه ولي بخش اعظم صحبتها و مكالمات دوستاي خودم مخصوصا اونايي كه با پسري دوست ميشند حول همين محورهاي روزمره مي چرخه . اينجاست كه گاهي فكر مي كنم نكنه اينهمه تمايل به روزمره گي در منهم باشه و آخر و عاقبت من يه روزي به همين بحثهاي خاله زنكي كشيده بشه

 اگه معتقدم به اينكه "آن چه در فكرتان مي گذرد جهانتان را مي سازد." پس چه باك !

 

تا بعد...

 

+ نوشته شده در  جمعه دوم تیر 1385ساعت 14:8  توسط جوجو  | 

 

«من ممکن است نتوانم اين تاريکي را از بين ببرم ولي با همين روشنايي کوچک فرق ظلمت و نور و حق و باطل را نشان مي‌دهم و کسي که دنبال نور است اين نور هر چقدر کوچک باشد در قلب او بزرگ خواهد بود

توی این ده ماهی که این فرصت برام پیش اومد که بیشتر با محیط وبلاگستان آشنا بشم و شروع کنم به وبلاگ خونی ،معمولا وبلاگهایی منو جذب خودشون کردند که به نوعی از سبک و سیاق نوشته های نویسنده هاش خوشم اومده و به نوعی حال می کنم با نوشته هاشون.توی این مدت هم کلی قهر و آشتی وبلاگی دیدم که گاهی نویسنده وبلاگها رو عاصی می کرده و دست از نوشتن بر می داشتند  و گاهی خواننده ها رو اونقدر دلگیر کرده که دیگه سراغ اون وبلاگها نمی رفتند. نمونه اش هم وبلاگ خورشید خانم بوده که  نظر خواننده هاش دلشو شکوند تا از پشت یک سوم که بابت نظر شخصیش مدتی رفت تو روزه سکوت و ... . باقی قضایا.

چیزیکه توی این مدت بهش رسیدم اینه که وبلاگ یه محیط  کاملا شخصیه که هر نویسنده ای با هر نظر و عقیده و لحنی می تونه توش بنویسه و من خواننده تنها کاری  که می تونم بکنم اینه اون نوشته رو بخونم و اگه دوست دارم نظری بدم و برم. حالا اگه من خواننده خیلی با اون نویسنده و اون وبلاگ اخت گرفتم یا به نوعی دارم باهاش زندگی می کنم چیز دیگریست. مهم اینه که به نوشته های آدمها حتی اگه موافق عقیده ما هم نباشه احترام گذاشته بشه چون دیگه توی وبلاگ آدم نباید خودشو خود سانسوری کنه و اینو  امروز موقعی که داشتم وبلاگ شراگیم رو می خوندم فهمیدم.

تا بعد...

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم تیر 1385ساعت 10:59  توسط جوجو  |