آقا من نمی دونم گربه های محله شما در چه حد و اندازه ای هستن ولی گربه های ما که زدند رو دست انواع و اقسام اجداد سببی و نسبیشون. باور کنید از شیر و پلنگ و چیتا نه تنها چیزی کم ندارند بلکه بهشون میگند پیشی.
زهی خیال باطل اگه فکر کنید از کنار دمشون رد بشید و اونا برای اینکه پایی رو دمشون نیاد دم مبارکشون رو جابجا می کنند . چنان با عشوه گری خاص زنان خیابانی برایت پشت چشم ناز می کنند که دل و ایمان آدم را می برند بد مصبها. البته این توانایی اغوا کردن جماعت آدمیان از عهده تمامیشان بر نمیاد و تنها به تعداد اندکی خلاصه می شود که تمام و کمال ژن گربسانان خودشون رو حفظ کردند.
گربه های محله مون به چند دسته تقسیم میشوند.
سیمبایان : هر کی کارتون شیر شاه رو دیده میدونه چی میخوام بگم سیمبا جماعت تیپ باحالی دارند یه جاه و جلال خاص، این دسته محکم سرشون رو تو محله بالا می گیرند و دنبال هر گربه بی سر و پایی نمی افتند و دست روی کیسه های زباله خانه هایی میذارند که می دونند چیزی از آن کیسه های جادویی به شمکمشان میماسد. پدر سوخته ها کاملا میدونند امروز مثلا ما شام کوکو سبزی داشتیم یا آبگوشت. حالا اگه موقع لمباندن غذا سروقتشون برید چنان غرشی سر میدهند که بی درنگ خیسی واضحی را در لباستان حس می کنید .( مال بارون رشت نیستا ).
یوز پلنگان: این دسته معمولا در حال جنگیدن با سایر گربه های آشغال خور محله های دیگرند که به گربه های ناز نازی محله ما دست درازی کرده اند و باید ادب بشند بابت این تعرض بارز و خب تصور کنید چه خونی جلوی چشم این یوز پلنگان رو میگیره وقتی میبینند یه گربه کثیف آشغال خور در حال لاس زدن با آّبجیهای محله مونه . اینجور مواقع دیگه کسی جلوی اینا رو نمی تونه بگیره و تا دم متجاوز ان رو از ته نکنند راضی نمیشند. البته با نشستی که با سرانشون داشتیم راضی شدند که خون زیادی نریزند. گاهی وقتا یهویی چند تا گربه رو تو ی محله می بینید که دارند داد و فریاد زنان به سمت گربه دیگری حمله می برند و تا می تونه میزنندش و جد و آبادشو جلوی چشمش میارند . گاهی وقتا با این سر و صداهایی که ازشون در میاد حس می کنی توی پارک ژوراسیک داری زندگی می کنی.
لوندها :خب این دسته از گربه های ملوس و ناز نازی تو رو مثل گربه شرک ۲ نگات می کنند . فلان فلان شده ها چنان نگاهی بهت میندازند که تا اندرون وجودت آتش می گیرد و نمی تونی یه پیشت ناقابل واسه افه واسشون بیای. خب معلومه دیگه این دسته توی محله ما معمولا ام الفسادند .یعنی تمام دعواها از گور اینا بلند میشه . بی حیا ها جلوی چشمان هر محرم ونا محرمی شروع به عشوه گری و طنازی و نهایتا .... می کنند.
آشغال خورها: از قیافه این دسته خاک برسری میریزه . یه جوری ماتم و فک از سر و کله شون میریزه و منو یاد اون کاریکاتور سمبل قشر آسیب پذیر مجله گل آقا میندازه. معمولا ریقو و سیاه و کثیفند. انگار از بدو تولدشون بدنشون رنگ آب رو ندیده. یه جورایی آدم دلش ریش میشه اونا رو میبینه. معمولا هم یه نقص مادر زادی هم دارند مثلا یا یه چشمشون کوره یا دمشون قطع شده یا دست و پا شون کجه و میویی هم که از گلوشون درمیاد شبیه باد گلوی نوزاداست.
حالا فرض کن یه روز کوفتی وسط مرداد ماه که آتیش داره از آسمون می باره و هوا اونقدر شرجیه که آدم فکر می کنه داره توی آّ ب را ه میره ، یه تریپ از این هنرنماییهای گربه های محلت رو ببینی و دلت وابشه و یه لبخند روی لبت بشینه و به خودت تلقین کنی که این توان رو داری که تا سه طبقه بالا بری و از گرما غش نکنی و ریغ رحمت رو یه جرعه سر نکشی.
پ .ن ۱: الهی گیتار شماعی زاده رو گرفتی گرفتی ولی این گربه های ملوس محله رو از ما نگیر. ( آمین رو محکم بگو ). زیاده عرضی نیست.
پ.ن ۲ : عنوان این پست از کتاب نویسنده مرحوم بیژن نجدی برداشته شده.
تا بعد...
نمیدونم چرا تازگیها تجربه کردن اینقدر واسم لذت بخش شده ، شاید اون لحظه هایی که من دارم کم کم افکارمو جمع و جور می کنم هیچ کس متوجه نشه ذهنم چقدر شلوغه و توی چه ترافیک وحشتناکیه. توی اینجور مواقع مدام در حال حرف زدن باخودمم و به یکسری چیزا توی ذهنم جواب میدم. عاشق این لحظه هام که اون باورهای پوسیده قبلی میره کنار و یه سری چیزای روشن و ملموس میاد جلوی چشمم. سالها با پیش فرض زندگی کردن نتیجه اش این میشه که تو خودت برداشتهای شخصی از یک چیز نداشته باشی و بر اساس یک سری داده های درست یا غلط این و اون نتیجه گیری کنی و درباره یک چیز هم فتوی بدی ، و این خیلی بده اونم توی این سنی که من هستم.
راستش از شنبه مامان و بابا رفتن مسافرت و توی این مدت من نهایت استفاده رو کردم و بیشتر و بیشتر با دوستان و همکارانم بودم. دارم از بی خوابی میمیرم ولی فعلا اصلا خواب مهم نیست .مهم اون لحظه هاییه که من پای صحبت دوستانم میشینم و از هر کدومشون یه چیز یاد می گیرم. لذت بخشه،شدید.خیلی شدید. ای کاش میشد درباره اش با انسجام بیشتری بنویسم یا به کسی بگم.آخه تا توی اون جمع نباشی نمی تونی متوجه بشی که من چه چیزایی رو حس کردم و یا اینکه الان دوست دارم چی بگم.
حقیقتش اینه که از مدتی که این نوشته رو خوندم بد جور آمپرم زده بالا و دلم می خواد رفتارامو یا عکس العملهام رو تعدیل کنم. بنابراین به شدت تنگی وقت رو احساس می کنم.
" شاید دنیایی که با خوردن یک سیب آغاز شده با خوردن یک سیب هم به پایان برسد و این جهان که اینقدر در نظر ما عمیق جلوه می کند حد فاصل میان دو سیب خوردن باشد "
عزیزی بهم گفت " گاهی حتی فرصت خوردن ۲ تا سیب هم نیست اما همون هم می تونه خیلی خیلی طولانی باشه. فرصتهای خوب رو از دست ندادن یه چیزه و تشخیص فرصتهای خوب از بد یه چیز دیگه " .خب دیگه باید تجربه کرد.فرصتها رو نمی تونم از دست بدم.
تا بعد...
فکر می کنم سال اول بودم که باهات از طریق دوست مشترکی آشناشدم. اومدم آموزشگاهی که تو مدیرش بودی. یه دختر پر جنب و جوش و شاد. شاد شاد. دقیقا اون روزا بین من و یکی از دوستانم کدورتی پیش اومده بود و منم بین موندن و رفتن ، رفتن رو انتخاب کردم.پیدا کردن دوست جدید نیاز بود و تو اونقدر جذابیت داشتی که من کم کم جذبت بشم. ۷ سال بزرگتر بودی و به اندازه یه زن ۴۰ سال تجربه داشتی اونم چه تجربه های سخت و سنگینی . خدا می دونه با چه بهانه های کوچیکی عشق می کردم بیام آموزشگاهت و فقط حرف بزنم ،اونم با دوست دوستم. بعدها کم کم خودم مستقل و بدون حضور دوستم پیشت اومدم. جالب بود. پذیرفتی منو . باهمه تفاوتهایی که باهات داشتم ،با همه بچه بودنم با همه شر و شور بودنم یا با همه کله شق بودنم. منو قبول کردی با تمام بدیها و خوبیهام. ( میدونم الان که اینجا رو خوندی میگی مگه جوجو تو خوبی هم داری ؟ آره دارم خفن).
کم کم تو شدی ایده آل من از یه دختر مستقل. می دونی چی برام جالب بود؟ مثل دخترای دیگه نبودی. نه اهل آرایش ، نه اهل رخت و لباس آنچنانی ، نه اهل عیاشی. اهل تجربه بودی ، ریسکای باحالی می کردی، دوستای خوبی دور و برت بود و.... دختری با موقعیت تو می تونست چه کارهایی بکنه و تو نمی کردی و این ارزشتو واسم بیشتر و بیشتر می کرد. شناختنت زمان می برد. نمی شد راحت درباره ات نظر داد و فتوا صادر کرد که مریم خوب مطلقه یا بد ذاتیه. مریم خوب بود ،بهتر از من ولی پلیدی هم داشت. تخصصت اینه که خودتو بزنی به هالو بودن و اونوقت آتو بگیری از این و اون و کیف کنی از تشخیص درستی که درباره این و اون میدی و الحق می زنی تو ی خال. عاشق اون خنده های از سر دلخوشیتم . از اون خنده هایی که هر ۳۲ تا دندونت بیرون میاد و چشمات از شیطنت برق میزنه. صداتو دوست دارم خیلی زیاد یه مهربونی جالبی توشه. ۵ سال طول کشید بهت اینو گفتم یادته چقدر شوکه شدی ؟ مرض نگفتن چیزایی که توی دوستام دوستشون دارم و بهشون نمی گم هنوز که هنوزه با منه.
کم کم من و تو بیشتر صمیمی شدیم چیزایی تو ی رابطه من و تو بود که ارتباطمون رو قوی تر کرد . کافی بود زنگ بزنی خونه و بگی جوجو چی کاره ای و من بگم بیام پیشت و ۱۰ دقیقه ای خونت بودم. درباره خیلی از چیزا دوست داشتم واست بگم و نمی تونستم . لا اقل تو بهتر می دونی که جوجو دهنش باز نمیشه واسه گفتن دوست دارمها. دوستت دارم مریم صالحی
که اونقدر واسم محترمی که هیچوقت نتونستم اسم کوچیکتو صدا کنم و تو چقدر بابت این موضوع ازم شاکی هستی.
بخاطر تمام اون لحظه هایی که جنس دغدغه های منو درک کردی. سرکشی و طغیان روحیمو می بینی و کمکم می کنی . هرچند من الان کمتر درباره زندگی خصوصیم بهت می گم و تو می رنجی از اینکه من اینهمه با احتیاط و محافظه کاری رفتار می کنم و گاه گداری درباره این نوع رفتارم واست توضیح می دم.
دوستت دارم بابت اینکه وقتی ازم می رنجی رک و راست میای بهم می گی و چه عشقی می کنم از این رفتارت چون دهنم باز میشه واسه توضیح دادن رفتارم و توجیه کردن عکس العملام.
نمی دونی چه عشقی می کنم وقتی دیر به دیر زنگ می زنم بد و بیراه بهم می گی و من با پر رویی دلیل واست میارم و تو گول نمی خوری.
دوستت دارم که اگه پافشاری تو نبود من الان از نظر مالی مستقل نمی شدم و اینجا نمی نشستم پشت سر توی مدیر عامل حرف بزنم و بنویسم.
اما یه لحظه هایی هست که دلم می خواد خفت کنم .اونم وقتایی که کلی خودت دغدغه ذهنی داری ولی مشکلات این و اون رو رفع و رجوع می کنی.
اون لحظه هایی که کلید می کنی یه چیزایی رو من بهت بگم و تو می دونی گفتنش برام سخته چون با معیارهای رفتاریم نمی خونه. ( پلیدیهای مدیر عاملیتو میگم )
اون لحظه هایی که میای خونه ما و جلو مامان اینا زیر آب منو میزنی و مامان و بابا کیف می کنند که عجب دختر عاقلی دوست دخترشونه .
اون لحظه هایی که پاتو توی یه کفش می کنی که حرفتو دیگرانی گوش بدن که عقل ندارن و احمقن و فقط ازت انرژی می گیرند .
ولی هر چی می خوام عیباتو گنده کنم می بینم نمیشه. پس نتیجه اینه که تو دوست داشتنی هستی.
پ.ن: دیروز اولین سالگرد کارمند شدنم بود و این حس خوب رو مدیون تو ام.
پس چاکرتیم مدیر عامل جان
تا بعد...
نشستن و فکر کردن به اینکه ۵ سال بعدتو به تصویر بکشی یک کمی سخت به نظر میرسه .اونقدر چیزای مختلف واسه ۵ سال آینده توی ذهنمه که جمع و جور کردنش و به ترتیب گفتنش کمی سخت به نظر میرسه.
راستش هرکسی به سن و سال و موقعیت من احتمالا به اولین چیزیکه ممکنه فکر کنه اینه که تا ۵ سال آینده یه زن تمام و کمال شده باشه و حداقل یه بچه رو تر و خشک کنه و در گیر شوهر و زندگیش شده باشه.خب این نهایت زندگی یه دختر ایرانی می تونه باشه. زندگی روتین .ولی می خوام راحت باشم .من می ترسم خیلی زیاد می ترسم از زندگی که شاید تا ۵ سال دیگه منو تبدیل کنه به یه زن شبیه اغلب زنای دور و برم.
راستش تا الان هیچ وقت به این فکر نکردم که ازدواج کنم. به حدی این مقوله رو از خودم دور می بینم که وقتی با دوستان و دختران هم سن و سالم حرف می زنم و نگرانیشون رو از بالا رفتن سنشون می بینم تعجب می کنم که ازدواج اینهمه می تونه تکمیل کننده زندگی باشه؟ خب پس هنوز به اون انسجام فکری یا اون نیاز برای کامل شدن نرسیدم که ازدواج رو تنها راه رسیدن تکامل برای خودم در نظر گرفته باشم. اما می خوام چی کار کنم؟ اینجاش کمی ذهنمو مشغول می کنه. یه چیزی رو نمی تونم توی مقوله ازدواج هضم کنم تعهد موجود در این نوع زندگیه. نه اینکه به کسی متعهد نباشم و یا نشم ولی وقتی پای آزادی فکری یا رفتاری می رسه واقعا نمی تونم تحمل کنم نظر یکی دیگه به عنوان شریک زندگی منو از اون لذت یا اون تجربه محروم کنه. خودخواهم ؟ فکر نمی کنم. بچه ام ؟ شاید. خامم؟ می تونه اینجوری باشه.
گه گداری که مثلا خیال پردازیهای دخترانه ام گل می کنه میشینم و کمی جدی تر به این مساله فکر می کنم می بینم برخلاف زندگی یاغیگرانه ای که دارم و رفتارهای پر شدت خودم معمولا افرادی منو جذب خودشون می کنند که ۱۸۰ درجه با من فرق داشتند یعنی مثلا بین یه پسر تخس و پر شر و شور و معقول و یه پسر آروم و محترم و معقول من نا خودآگاه جذب دومی میشم. این آدمها به طرز وسوسه کننده ای منو هیبنوتیزم می کنند. یه جورایی دلم می خواد اگه زمانی تصمیم گرفتم با یه بنده خدایی که از جونش سیر شده زیر یه سقف زندگی کنم آرامش و احترام به نظرات شخصی همدیگه جزء اصول مهم زندگیم شده باشه و زندگی آروم ولی پر هیجان داشته باشم. باز ته ذهنم یکنواختی منو خسته می کنه. من آدمی هستم که زود می فهمم که دارم برای کسی کهنه میشم یا دیگران برام دیگه جذابیت سابقشون رو از دست دادن،بنابراین یکی دیگه از ترسهای زندگیم اینه که یه روز از شریک زندگیم خسته بشم. اینجاست که بدجور قاطی می کنم و بی خیال تصویر سازی ۵ سال بعدی زندگیم میشیم.
بنابراین ۵ سال بعدی داستان زندگی من به علت ترسهای موجودی که توی ناخودآگاهم وجود داره ناقص باقی میمونه. اما چیزی رو که مطمئن هستم و با قطعیت می تونم درباره ۵ سال بعدی زندگیم بگم اینه که چند تا اتفاق توی زندگیم حتما میفته و اون اینه که من حتما زندگی مستقل رو تجربه می کنم .به حرف هیچ کسم کاری ندارم که مثلا وقتی آدم پدر و مادر داره مگه مرض داره بره زندگی و خرج و خوراکشو جدا کنه . من باید لحظه هایی رو که میدونم واسه بزرگ شدنم نیازه رو تجربه کنم .به سبک و روش خودم. مسلما وقتی مستقل بشی رفت و آمد و دوستان متفاوتی رو هم تجربه می کنی ، بنابراین علاوه بر دوستان مختلفی که الان توی زندگیم وجود دارند و مامان و بابا کامل در جریانش هستند من مناسبتهای خاصی هم با آدمهای متفاوت از هر قشر بر قرار می کنم بی حجاب رفتاری خاص و این قسمت قضیه رو دوست دارم.
احتمالا هم تا اون موقع یکی پیدا میشه که قفل قلبمو باز کنه و من کم کم بهش اعتماد کنم و دوستش داشته باشم و توی زندگیم یه جورایی با سایر دوستان دیگه فرق داشته باشه. از اونجایی که من معمولا آدمی هستم که برای هر رابطه ای یه چهارچوب در نظر می گیرم هنوز نتونستم فرق این نوع دوستی رو با سایر دوستیهای دیگم مجزا کنم و بازم یه جای کارم می لنگه.
اینم می دونم که تا ۵ سال آینده حتما حتما عاقلتر از الانم میشم. و این خیلی خوبه. چون بالاخره مامان و بابا یه نفس راحت می کشند.یه چیز دیگه اینه که قول میدم تا ۵ سال بعد دیرتر عصبانی بشم و جلوی عکس العملهای آتشینمو بگیرم.
آقارضا تمام تلاشمو کردم ۵ سال بعد زندگیمو به تصویر بکشم.
تا بعد...
اولين لحظه آشناييم باهات اونقدر خاطره انگيز بود كه هنوز كه هنوزه هر وقت يادآوريش مي كني و به همه ميگي با صداي بلند مي خندي.
من اولين دانشجويي بودم كه توي اولين برخوردت با بچه هاي شيمي ورودي 79 باهات جرو بحث و كل كل كرد.هفته بعد كه اومدي تو كلاس دنبالم مي گشتي و بلند اسممو پرسيدي. وقتي ياد گرفتي گفتي خانم " ه " آشوبگر كلاس. بهت گفتم استاد من نحوه حرف زدنم اين مدليه بعدا شما هم عادت مي كنيد. خنيدي ، باور نكردي. باور نكردي اين دانشجوي دوره كارشناسيت بتونه اينقدر جسور باشه.بعدها كم كم دستت اومد جوجو چه جور دختريه. داغ ، جوشي ،گاهي سرد و بي تفاوت و گاهي پر احساس و حرارت.
اونقدر اين دختر كله خراب برات جالب شده بود كه مدام مواظبش بودي. بعد از يه ماه ديگه راحت شدي تو كلاس ، جلوي همه بچه ها اسممو صدا مي زدي . گفتن جوجو برات مثل آب خوردن شده بود. اونقدر ضايع رفتار كردي كه بچه ها هر وقت تو رو توي دانشگاه پيدا نمي كردن از من سراغتو مي گرفتن و من چه دعواي وحشتناكي باهاشون گرفتم بخاطر بچه بازي هاي تو. حتما فكر مي كردند از خيل دختران پروانه ايي دور و برت جوجو سوژه خوبيه واسه غيبت كردن در جمع هاي خاله زنكي. وقتي ديدي من كم كم خودمو جمع و جور كردم شصتت خبردار شد كه نه ! انگار جوجو كمي فرق داره كه داشت. بعدها فقط دوستان خوبي شديم. تو دانشجوي دكتري بودي و من شاگردت. فهميدي كه راحتي رفتارم بخاطر موقعيتت نبوده و من اونقدر بلند پرواز و آرمانگرام كه دست و دلم با يه مدرك دكتري شيمي فيزيك نمي لرزه و باز برات جالب شدم.
آخر ترم بي سر و صدا ازدواج كردي با يكي از همون بچه هاي دانشگاهي كه ما توش درس مي خونديم اما كارداني. چراشو نميدونم؟ نمي دونم با اونهمه برو و بيا و پرونده بو داري كه پشت سرت بود چه جوري تن به ازدواج دادي؟ مهم نبود. جايگاه من مدتها بود كه واست مشخص شده بود. جوجو تو خطش نبود و نيست. بعدها توي فرصتهايي كه پيش ميومد درباره موسيقي و كتاب و نحوه برخوردت با ساير دانشجوها حرف ميزديم. كم كم ديد منو از زندگي و ازدواج و رابطه ام با پسرا پرسيدي. مي خواستي مطمئن بشي من با تو سرسخت بودم يا با همه اينجوريم، نمي دونم؟
وقتي فارغ التحصيل شدم ديگه نديدمت. توي اين 11 ماهي كه شاغلم 3 بار برات زنگ زدم كه هر سه بار متلك گفتي و گله كردي از بي معرفتي من ومن بهت حق دادم و گفتم استاد هر بار وقت كردم ميام مي بينمتون و باز پيش بچه ها شاكي شدي كه جوجو پاك عوض شده و نگرانشم. عيد كه واست زنگ زدم گفتي شعار امسال ما اينه" جوجو تو هميشه در قلب ما جا داري " خنديدم و گفتم استاد بي خيال.
چند هفته پيش كه واسه يه سوال علمي واست زنگ زدم كه هم حال و احوالي پرسيده باشم و هم جواب سوالمو بگيرم درباره مقام دوستي حرف زدي و وقتي من ديدمو از دوستي گفتم تو چند دقيقه اي ساكت شدي. جوجو فرق كرده بود.بزرگ شده بود. پخته تر رفتار مي كرد.غريب بود.
شنبه اومدم دانشگاه . بازم دور برت پر بود از دختران پروانه ايي كه به بهانه سوال پرسيدن دورت جمع مي شدن و تو نگين اين جمع بودي. حواست نبود سرتو بلند كه كردي منو ديدي. سعي كردي جلوي اشتياقتو بگيري. گفتي بيا كنارم بشين. حرف زديم از همه جا ، ازم پرسيدي هنوز شمس مي خوني؟ خنديدم و گفتم: آره هنوز يادتونه؟ كار داشتم، مرخصي گرفته بودم و دنبال يه ماده توي كتاب مرك مي گشتم ، رفتم آزمايشگاه اومدي دنبالم كه جوجو دارم ميرم . بعدا درست و حسابي مي بينمت.
گفتم: استاد نصيحتم نمي كني برم دنبال فوق ليسانس. گفتي :چرا برنامه دارم يه بار درست و حسابي گوشتو بكشم. مي دونم اين كارو مي توني بكني و ميدونم توي اين زمينه توقدرتت بيشتر از منه. با هم توي ماشين نشسته بوديم ، نذاشتي پولتو حساب كنم. بهت ميگم: استاد من الان دستم تو جيبم ميره. مي خندي و مي گي تا زماني كه تو با مني حق نداري دست تو جيبت كني. اداي مرداي ايراني رو برام در مياري ميدوني تو اين زمينه من حساسيت دارم . مي خندي و ميگي : ايراد نداره شام كه رفتيم بيرون تو مهمونم كن. مي خندم و مي گم: استاد شرمنده هركي دنگي پول ميده ،اونجا من ديگه شاگردتون نيستم. ساكت ميشيم ديگه كل كل نمي كنيم. هر دو تا عو ض شديم ، نه! بزرگ شديم.
تابعد...
۱-فراموش كردن عمدي سالگرد ازدواج
۲-جيم زدن از حضور در جشن تولد عيال و گل دختران
۳-ندادن عيدي در 10 سال اخير به همسر و فرزندان
۴-مسخره نمودن آشپزي بانو در جمع اقوام و آشنايان شوهر
۵-ندادن پول توجيبي كافي به نيوشا
شورا به دليل مسائل امنيتي از گفتن باقي موارد معذور است.
به بوبو ميگم : چيه حس نمي كني امروز دپرس شدي،كسي بهت توجه نمي كنه؟ .ميگه امروز تنها روزيه كه شما قصد سر به نيست كردن منو نمي كنيد. دهكي به نازم رو رو.
تابعد ...
من هر روز ساعت ۸:۴۵ از خونه راه میفتم تا ۹ سرکار باشم توی این فاصله گاه گداری اتفاقای جالبی واسم میفته که فقط باید حال و حوصله داشته باشم تا طنز داخلشون رو تشخیص بدم .
از خونه راه میفتم در حین راه رفتن دعای صبحگاهیمو می خونم و چند تا قربان صدیقه خدا میروم و مراتب ارادت و بندگی خودمو خدمتش عرض می کنم تا امروز هم مرا از سوسک شدن معاف کند. اولین کسی که سر صبحی توی کوچه چشمم بهش میخوره رفتگر نجیب محله است چنان چاق سلامتی گرم باهم می کنیم که گویی از دوستان صمیمی من است .کمی که از کوچه رد میشم مشتی رو می بینم .میوه فروش پیری که مثل آینه دق سر کوچه نشسته و تازگی داره خراب شدن مغازشو از تو کوچه نگاه میکنه. چنان پیر و فلک زده است که آدم دلش ریش میشه نگاش کنه.
دارم خرامان خرامان و طاووس وار سر خیابون میرم که یه پژو GLX سبز رنگ کنارم نگه میداره و زمزمه کنان یه چیزایی میگه. عینک آفتابیمو بر میدارم تا ببینم این آقا چی میگه. میگم جان بفرمایید ؟.حس انساندوستیم بد جور گل کرده یه کورنا بالا سرم بسته شده و فکر می کنم حتما بیچاره غریبه است و آدرس جایی رو می خواد کم مونده برم سمت شیشه ماشینش که انساندوستیمو خوب بهش ثابت کنم که می بینم یه خانم عرق ریزان و دوان دوان داره سمت ماشین میاد به من مشنگ میگه خانم ولش کنید این پدر سوخته رو . اوه تازه شصتم خبر دار میشه که یارو مزاحم بوده. به خیر گذشت.
منتظر ماشین می مونم که سوارش شم .یه شورلت دهه ۵۰ آمریکا جلوی پام نگه میداره که رانندش از خودش فسیل تره یه سگار مزخرف که فکر کنم هما ست داره میکشه که بوش تمام عطر و ادکلنی که من رو خودم خالی کردم رو از بین می بره. تو دلم دو سه فحش مشتی بهش میدم . داره از ضبطش صدای مرحوم هایده در میاد " مستیم درد منو دیگه دوا نمی کنه" بغز راه گلومو میگیره یاد کارای نیمه کاره ام میفتم و دلم می خواد سر بذارم بمیرم. توی چشمام اشک جمع شده و میام به این پیرمرد کرایه رو بدم چنان زیر ناخناش سیاهه که فکر می کنم یارو از دوره مزوزوئیک تا به اینور دستش به آب و صابون نخورده.
از ماشین پیاده میشم تا یه مسیری رو تا شرکت پیاده برم توی راه یه دستشویی عمومیه اون قسمت که می خوام رد شم نفسمو حبس می کنم تا رایحه دلنوازش منو مدهوش نکنه این وسطم کلی آدم می بینم که سر صبحی جهت قضای حاجت میرن اونجا و توی خیابون در حال بستن شلواراشون هستن.حالا فرض کنید همونجور دست به زیپ هم در حال گرفتن ماشین باشن که دیگه چه کمدی جالبی میشه. خدارو شکر که من عینک آفتابی گذاشتم و کمتر چشمام خیلی چیزا رو می بینه .
آروم آروم قدم میزنم دیگه نزدیکای شرکت می رسم که می بینم تمام بالا تا پایین کرکره مغازه بقلی اعلامیه چسبیده. "آقای فلانی درگذشت پدر بزرگوارتون رو تسلیت می گیم " درست مغازه چسبیده بهش نوشته پوستر جهت تبریک روز پدر . آدم نمیدونه چی کار کنه. وارد مجتمع محل کارم میشم سرایدار ته حیاط نشسته داره یه سیگار اشنو میکشه. بوی گندش تمام پارکینگ رو پر کرده از اون دم در یه کله تکون میدم یعنی سلام اونم یه دستی تکون میده که معنیش اینه سلام برتو دختر سخت کوش و خوش تیپ .
"دورها آوایست که مرا می خواند " دیگه باید برم داخل شرکت چرخهای مملکت منتظر من هستند تا بچرخونمشون.
تا بعد...
راستش بعد از يك هفت _هشت پستي كه نوشتم اومدم به آقاي پدر " بوبو" گفتم كه بوبو مي دوني من وبلاگ دارم چي كار كرد؟ يه لبخند تمسخر آميز تحويلم داد و گفت بدبخت شدي دختر . اين كارا آخرو عاقبت نداره.
يادم نمي ياد توي اين 25 سالي كه بچه اشم ازم تعريفي كرده باشه يا بگه دمت گرم دختر من بهت افتخار مي كنم. شايد بچه شو خوب ميشناسه و مي دونه با يه تعريف خشك و خالي چنان ملنگ و مشنگ ميشم كه بعد روبروش وا ميستم و باعث دردسرش ميشم. در هر حال رابطه من و بوبو يه جوراي خاصيه. دوتايي بعد از يه مدتي به اين نتيجه رسيديم كه از همديگه توقع آنچناني نداشته باشيم و حضور هم رو كنار هم براي مدتي كه من تو خونشون دارم زندگي مي كنم تحمل كنيم. مسخره است ولي شدنيه. گاهي وقتا كه باهم جرو بحث مي كنيم بهش مي گم : اگه فكر مي كني من عاصي ميشم براي فرار از خونت ازدواج مي كنم كور خوندي . اينقدر مي مونم توي خونتون تا دق كنيد. ديونه ام مي دونم. البته بوبو دوست خوبيه ولي باباي زياد خوبي نيست واسه همين دوتايي به اين نتيجه رسيديم دوست هم باشيم. اينجوري راحت تر مي تونيم از اشتباهات همديگه بگذريم. توي اين جور مواقع مردونگي و جوانمردي واسه هم ميذاريم كه بيا و ببين.
يه جورايي من و بوبو باهم خوب كنار ميايم البته يه جاهايي چنان منو ديوانه مي كنه كه دلم مي خواد در اون دانشگاه تهراني رو كه توش درس خونده يا اون دانشگاه گيلان زپرتي كه توش كار كرده رو گل بگيرم. يه جورايي بوبو مال يه سياره ديگه است .هيچ چيزش شبيه مرداي ديگه يا نه ! چرا متوقع باشم شبيه بابا هاي ديگه نيست . نه سيگار ميكشه ،نه مشروب مي خوره ،نه هيزي بلده ،نه دوست بازه ، نه اهل پوله ، نه اهل رشوه است ،نه اهل عياشيه نه اهل ... دركل آدم بي مزه يه. گاهي وقتا واسه اينكه من ونيوشا بتونيم يه مساله طبيعي و عادي رو كه الان جزء ملزومات زندگي هر جون ايراني شده رو به بوبو تفهيم كنيم بايد كلي قسم و آيه بخوريم تا بهش ثابت كنيم كه آبروي 30 سالشو داريم نمي بريم و بي حيا نيستيم و مي تونه هنوز كه هنوزه سرشو توي محله بالا بگيره و به دختراي دسته گلش افتخار كنه.توي اينجور مواقع بايد يه كفش و عصاي آهني و اعصاب پولادين داشته باشيم و بريم رو مخش تا بتونيم با داد و فرياد و مسالحه و گفتمان و گاهي به سبك آدميان قرون اوليه با اصوات عجيب و غريب اون امتيازو بگيريم.
خداي من يادم نميره سال اول دانشگاه بودم و قرار بود با يه گروه كوهنوردي بريم كوه. فكر مي كنيد به همين راحتي قانع شد ما رو با چندتا جوون الدنگ البته از زعم خودش بفرسته بالاي كوه؟ در اشتباهيد جانان من؟ اومد ما رو سر صبحي رسوند محلي كه همه بايد جمع مي شدند بعد با اون عينكش كلي همه رو زير و بالا كرد و قيافه هاي بچه ها رو ديد و و گفت با اينا مي خواين برين كوه ؟و رفت به همين راحتي. بوبوي من خيلي آدم سرسختيه حتي عشوگري زنانه هم واسش كارساز نيست. بي خود نيست مامان من هيچ احساس خطري نمي كنه وقتي من سلامهاي دوستان رو به بوبو مي رسونم و گاهي هم بوسه هاي دوستان رو تحويلش ميدم. عمري اگه بوبو جوون بود كسي با اين اخلاق زنش مي شد. گاهي وقتا براي اينكه سر به سرش بذارم و اعتماد به نفسشو ازش بگيرم بهش مي گم حاضرم تا آخر عمرم مجرد بمونم ولي يه شوهر به بي مزه گي تو نداشته باشم كه حواسش به زن و بچه هاش نيست ، البته از رو نميره ولي خب من اين نهضت رو ادامه ميدم.اگه پرچم از دستم بيفته نيوشا كه هست .
زندگي بوبو خلاصه ميشه به كتاب و مجله خوندن و فيلم ديدن ، ترجمه كردن و گاهي هم مردم آزاري. مثلا از تفريحات ما سه نفر ( من ، بوبو و نيوشا) اين كه مامان رو اذيت كنيم اوه چه جوري ؟ خوب راستشو بخواين مامان آدم باجنبه ايه ولي روحيه طنز درش وجود نداره و متاسفانه گاهي وقتا كلمات رو غلط تلفظ مي كنه يا شعرا رو هچل هفت مي خونه كه تن اون شاعر بدبخت توي گور مي لرزه .اينجور مواقع است كه اون بچه مخفي شده در پشت چهره بوبو ميزنه بيرون و اونوقته كه من از شدت خنده روي زمين مي افتم و اشك مي ريزم. لحظه هايي كه ماها همدست ميشيم پليدي كنيم فوق العاده است. كافي مامان يه اشتباه كوچيك گفتاري داشته باشه اونوقت كه چشماي بوبو از شيطنت برق مي زنه به من نگاه مي كنه و عمليات مردم آزاريمون شروع مي شه و آخرسر مامان با يه غلط بكنيد ما رو مينشونه سر جامون. خوب بوبوي من اهل تفريحات سالمه.
راستش بوبو يه ياغي به تمام معناست. تو ي دوران كارش توي دانشگاه كسي نبوده از دست متلكاش در امون مونده باشه. از رئيس دانشگاه گرفته تا رئيس دانشكدشون تا استاداي با دك و پز از دماغ فيل افتاده يا حتي آبدارچي همه و همه از دست پاتكهاي بوبو در امان نبودند.مثلا يادمه اون زماني كه فوق قبول شده بود اجازه نميداند كه بره تهران و چه ميدونم مرخصي بگيره اونم استعفاشو نو شت و گفت از اون دانشكه اي كه هست مي خواد بره يه دانشكده ديگه اونا هم براي اينكه يه جورايي حالشو بگيرند رفتند پيش نماز دانشكده رو كردند رئيس كتابخونه يعني جاي بوبو . بوبو هم نه گذاشت و نه برداشت رفت پيش رئيس دانشكده و گفت حالا كه پيش نماز اومده شده رئيس كتابخونه منم بايد بشم پيش نماز و دو سه تا كلفت بار رئيس دانشكده كرد و آخر سر با سلام و صلوات رفت يه دانشكده ديگه. بوبوي ديگه.
ديشبم وقتي داشتم اينا رو مي نوشتم مي خواست بگيره بخوابه و هي غر ميزد كه توي روز چرا تايپ نمي كني ( بدبختانه كامپوتر توي اتاقشه) بهش مي گه حس كه دست خود آدم نيست يهويي مياد برگشته به من مي گه اباطيل نوشتنم حس مي خواد؟ .اوه من اينجور مواقع عمري اگه كوتاه بيام تا كل كل باهاش نكنم ول كن معامله نيستم.بوبو مي دونه دخترش به سرسختي خودشه.آخر سر هم يه فحشي كه بين خودمون رايجه بهش ميدم و ميذارم ميرم از اتاق بيرون. اوه يه بار نگيد چه دختر بي چشم و رويي اون فحش ما "پشمكه " خيلي هم بد نيست.
امروزم بعد از قرني داشت ظرف مي شست ديدم بهترين موقع است واسه اذيت كردنش هي الكي آب مي خوردم و ليوان ميذاشتم رو سينك تا بشوره و مي گم بوبو خواب كي رو ديدي داري ظرف مي شوري؟ ناكس مي گه : خواب باباتو. اونم پليده آخه.
چند روز پيش از سر كار اومدم ديدم عين بچه مظلوما نشسته پاي كامپيوتر و داره يه متني رو ترجمه مي كنه و حسابي رفته تو نخ ترجمه اش منم مرضم گل كرد و روپوش نكنده با يك حركت مارمولكانه ميرم طرفش و هلومو گاز مي زنم و خيلي بي خيال مي گم بوبو ميدوني دارند ثبت نام مي كنند براي جنگ لبنان؟. فلان قدر ميدن به آدم، اگه زنده برگشتي چند ميليونم ميدن دستت. مي دونم داره توي مغزش يه متلك درست و حسابي آماده مي كنه . دارم از زور خنده منفجر ميشم ،خودمو آماده كردم واسه متلكاش. بدون اينكه سرشو از توي مونيتور بياره بيرون ميگه اگه فكر مي كني من ميرم واسه ثبت نام كور خوندي بي خود موس موس نكن.
اينا رو نوشتم واسه دوستايي كه يه جورايي حال و احوال بوبو رو مي پرسند . البته بوبو يه سري رفتاراي شگفت انگيز داره كه بعدا درباره اش مي نويسم.
پ.ن1: راستش بوبو يه نازه كه من و بابا به هم ميگيم مال اون لحظه هاي دوستي و صميميت ماست .يعني مختص خودش نيست اونم به من ميگه بوبو.
پ.ن 2: الان اومده بالا سرم و ميگه اسم نوشته هاتو بذار مشنگ نامه. حالا حق دارم اذيتش كنم؟
تابعد ...
وقتی چمدانش را به قصد رفتن بست،
نگفتم : عزيزم اين کار را نکن!
نگفتم : برگرد و يک بار ديگر به من فرصت بده ...
وقتی پرسيد دوستش دارم يا نه ؟!
رويم را برگرداندم !!!
حالا او رفته، و من :
تمام چيزهايی را که نگفتم ميشنوم ...
نگفتم : عزيزم متاسفم ، چون من هم مقصر بودم،
نگفتم : اختلاف ها را کنار بگذاريم ،
چون تمام آنچه ما ميخواهيم عشق و وفا داری و مهلت است ...
گفتم : اگر راهت را انتخاب کرده ای ، من آن را سد نخواهم کرد !!!
حالا او رفته، و من :
تمام چيزهايی را که نگفتم ميشنوم ...
او را در آغوش نگرفتم و اشک هايش را پاک نکردم ،
نگفتم : اگر تو نباشی ، زندگی ام بی معنی خواهد بود ،
فکر میکردم از تمام آن بازیها خلاص خواهم شد !!!
اما حالا تنها کاری که میکنم :
گوش دادن به تمام آن چیزهایی است که نگفتم ...
نگفتم : بارانی ات را در آر، قهوه درست میکنم و با هم حرف میزنیم ،
نگفتم : جاده بیرون خانه طولانی و خلوت و بی انتهاست ،
گفتم : خدا نگهدار ، موفق باشی، خدا به همراهت !!!
او رفت و مرا تنها گذاشت:
تا با تمام چیزهایی که نگفتم زندگی کنم ...
The Things I Didn't Say...
( (Shel Silverstein
راستش یه جورایی این شعر مصداق بارز رفتار منه با دوستام. دوستم نسترن امسال واسه تولدم کتابی از شل رو هدیه داد و به جای اینکه اول کتاب چیزی به یادگار برام بنویسه رفت وسط کتاب درست بالای این شعر جمله ای نوشت و منو با بهت و حیرت گذاشت و خندید و تکونم داد.
وقتی این شعر رو خوندم خندیدم . دقیقا دست گذاشته بود روی نقطه حساس شخصیتم جایی که من بین خودم و موندن توی یه جریان فقط و فقط خودمو می بینم و رهایی و بی تعهدی و آزادی و آزادی ... بی خود نیست که من ونسترن یه جورایی همزادیم .ماهیت پلیدمو خوب شناخته.
نه اینکه آدم بی معرفتی باشم که اینجوری نیست. اتفاقا خیلی آدم خونگرم و صمیمیی هستم .اما وای به حالی که عمر یه چیز مثلا دوستی به نظرم سر رسیده باشه. دیگه هیچ خاطره مشترکی نمی تونه منو پایبند کسی یا چیزی کنه . میذارم میرم به همین راحتی.شاید من بی رحمانه رفتار می کنم. که حتما اینطوریه، ولی توی زندگیم تلاش کردم از نظر احساسی به کسی دلبستگی پیدا نکنم که اگه یه بار طرف بذاره و بره من تحلیل برم و آب بشم و از درون بپوسم. عادت کردم مثل سنگ باشم ، سخته ولی کمتر عذاب می کشم یا نه ! روزای ناراحت شدنم کمتر از دیگران میشه. ناراحتیهای من معمولا از یه جنس دیگه است.
همیشه گوشه وکنار به دوستام درباره رفتارم یا عکس العملام توضیح میدم که بنده های خدا شوکه نشند از رفتارم ، چون معمولا خیلی تلخ حرف میزنم ولی احساستم اصلا به تلخی حرف زدنم نیست. معمولا هم با رفتارم نشون میدم که از کسی رنجیدم نه با یک و بدو و تحقیر کلامی . بیشتر اوقات هم توی زندگیم اینجوری رفتار کردم که برای دوستم خالص باشم و روراست و همیشه هم بابت اعتمادی که به اغلبشون می کنم یه دستی می خورم ولی بی خیالشون میشم .می بخشمشون و اگه دیگه باهاشون حال نکردم ارتباطمو کم می کنم ومیرم سی خودم.
دوست ندارم یه دوستی رو بابت اینکه قبلا کیفورم می کرده کشش بدم تا مثل کش پاره بشه و بخوره محکم تو صورتم و تفاله ای بشه که نشه جمع و جورش کرد.برای من کیفیت توی دوستی مطرحه نه کمیتش واسه همینه که همیشه بو میکشم ببینم دوستیم تازه است یا داره بوی گند ازش در میاد . یعنی اگه دوستم یا خودم واسه هم تکراری شده باشیم طاقت نمیارم .می گردم دنبال یه دوست دیگه یا دنبال یه چیزی دیگه که منو بکشونه بالا تا بتونم از بالا به همه چیز نگاه کنم. از اونجایی که در پیدا کردن دوستان متفاوت حریصم دوستیهای غیر متعارفی هم پیدا می کنم.
راستش اینقدرها هم که اینجا نوشتم بد نیستم .شده گاهی وقتا با اینکه دوستان زیادی دور و برم هستند دارم از تنهایی رنج می کشم و همدلی واسه اون لحظه پیدا نمی کنم تا کمی حرف بزنم. شده لحظه هایی که گوشی تلفن رو برداشتم تا برای یکی زنگ بزنم وفقط ناله بزنم اما اینکار رو نکردم و دوباره گوشی رو سر جاش گذاشتم چون دوست نداشتم ناراحتیهامو به دوستم انتقال بدم. شده لحظه هایی که دارم صورتم رو باسیلی سرخ نگه میدارم و خودم کم انرژیم ولی کاری کردم که دوستام از خنده غش کنند. آره من اینکار رو هم بلدم انجام بدم ولی بازم دارم توجیح میارم. من هنوز خیلی از حرفها رو به دوستام نزدم.
حتی به آویشن ، حتی عمو جون، حتی به مدیر عامل که فکر می کنه من یهویی تغییر کردم ، حتی تویی که یواشکی داری اینو می خونی . و اونی که بابت یه موضوعی از هم رنجیدیم و از من می ترسه در حالیکه توی یه مقطع زمانی تنها کسی بود که می تونست به من آرامش بده و الان کنارم نیست که ازش تشکر کنم و خیلیهای دیگه که فقط خودم میدونم باهاشون چه برخوردی داشتم...
تا بعد...
نمی دونم تا حالا شده با دیدن یه چیزی یاد کسی بیفتی یا با شنیدن یه آهنگ حس نوستالژیکت گل کنه اساسی؟ من معمولا سعی می کنم کمتر یاد گذشته بکنم .چون یاد آوری کوتاهیها و صحنه هایی که دیگه تکرار نمیشه منو بیشتر توی فکر می بره تا خوشحال یا غمگینم کنه.
شنبه یه روز فوق العاده بود که شاید هر وقت از شدت هیجانم کم شد درباره اش نوشتم . ولی دوست دارم درباره یه قسمتش حرف بزنم که چند ساله در باره اش با کسی حرف نزدم و مدتهاست دیگه از اون تب و تابش افتادم. از اون خاطره های یاد ایامی...
سه سال پیش از بس فشار درسهای دانشگاه روی من اثر گذاشته بود و عصبی شده بودم تصمیم گرفتم برم دنبال یادگیری سازی که سالها صداشو میشنیدم و کیفورم می کرد و فکر می کردم اگه خودم هم بزنم حتما خوب میشم. بنابراین رفتم یه کلاس خصوصی موسیقی تا سه تار یاد بگیرم . شاید یه سری از اتفاقات خوب من حرف زدن با استادم و رفتن به اون کلاس بود استادم با اینکه سواد آکادمیک دانشگاهی نداشت ولی چون درویش مسلک بود خیلی راحت می شد باهاش ارتباط برقرار کرد و الحق استادی بود واسه خودش. یعنی از روی چهره من کاملا می فهمید حالم خرابه یا نه! و اونوقت تارشو بر میداشت و یه پیش درآمد شور واسم میزد که فقط عاشق موسیقی باید باشی تا بفهمی چه به روزت میاره .
تجربه های جالبی از اون کلاس دارم که یاد آوریش واسم گه گداری شیرین میشه و شنبه یکیش اومد دوباره توی ذهنم . توی اون کلاس علاوه بر من هنر آموزان دیگه ای هم بودند که تار یا سه تار کار می کردند. نهایت ارتباط ما بقیه بچه ها فقط به سلام و علیک خلاصه میشد و کمی سوال درباه اینکه چند ساعت تمرین می کنند و چه مدته ساز می زنند و چرا این ساز و انتخاب کردند و از این تیپ حرفهای هنری ...
من معمولا توی ارتباط برقرار کردن مشکل دارم یعنی اونقدر حفاظ محافظتی دور خودم پیچیدم که به زور خودم می تونم اونو از خودم دور کنم چه برسه به اینکه یکی بخواد اون حفاظ رو سوراخ کنه در من نفوذ کنه. البته الان کمی بهتر از قبل شدم ولی هنوز جونم در میاد می خوام با یکی ارتباط برقرار کنم که زیاد نمی شناسمش.
توی اون هنر آموزان یه پسری بود که تار میزد و بدجوری آرامش این پسر واسم کنجکاوی برانگیز بود .نمی دونم از بخت خوب من بود یا بد ، روز کلاسهای ما بعد از مدتی یکی شد و معمولا اون زودتر از من میومد کلاس و بعضی روزا توی کلاس من و اون و استاد بودیم و صدای تار و تار و تار. وقتی با استادم دوتایی شروع می کردن به زدن خیلی جلوی خودمو می گیرفتم احساستمو کنترل کنم و خدا میدونه تا اون پسر پاشو از کلاس بذاره بیرون من چقدر دست دست می کردم تا شروع نکنم جلوی اون مشق شبمو تحویل دادن ، یه جورایی دوست نداشتم ساز زدن منو ببینه ، چون خجالت می کشیدم از اون صداهای انکر الاصواتی که از سازم در میومد و هل شدنهای پی در پی من و نگاههای سنگینش روی من ...
اوایل خوشحال بودم روز کلاسامون یکی شده چون ساز زدنشو دوست داشتم ولی بعد دیدم یه حسهایی داره در من به وجود میاد که داره واسم دردسر ساز میشه مثل دل پیچه ، عرق کردن ، تپش قلب و ... یه جورای مونده بودم معطل ، نمی دونستم از ساز زدنش خوشم اومده یا از خودش. بعدها که از صرافتش افتادم فهمیدم بیشتر از همه بابت آرامشش جذبش شده بودم چیزیکه هیچوقت توی رفتارم نیست و من دنبالشم .
یادمه یه روزیی اون و استادم شروع کردند به زدن یه قطعه که بعدها تونستم اون آهنگ رو توی ۵۰CD سال موسیقی پیدا کنم و روزی که پیداش کردم و گوش دادم دوباره اون حسهای لعنتی اومد سراغم یه جورایی محزون میشدم انگار گمشده ای زندگیمو توی اون آهنگ پیدا می کردم. حتی الانم که چند ساله از اون حسها میگذره نمی تونم درست توصیفش کنم چون دقیقا نمی دونم چه جوری بوده. آخر آهنگ بت چین استاد شجریان که چند دقیقه فقط آهنگه ،استادم و اون پسر با تار میزدنش. اون روز از بس داغون شده بودم و گیج بودم که حد نداشت و از بخت بد من اون پسر موند تا ساز زدن منو ببینه و قیاقفه درمونده و کلافه من موقع ساز زدن . اشکم داشت در میموند .نتهای تو ی کتاب رو خوب نمی تونستم ببینم . دو رو می میدیدم ، می رو فا می خوندم .ریز می خواستم بزنم انگشتام تکون نمی خوردن . چپ ریز می خواستم بزنم دستم خشک می شد. ای خدا من اون روز جون کندم تا یه قطعه رو بزنم و درس جدید رو یاد بگیرم و نگاههای سنگین اون پسر رو روی شونه های خودم حس کنم و نیفتم از شدت استیصال. شاید تنها چیزیکه تونست من رو از افتادن و خورد شدن نگه داره غرورم بود. چیزیکه واسم شده یه سپر حفاظتی تا منو از حس کردن و تجربه کردن این نوع حسها نجات بده ، یه راه فرار واسه عزت نفسی که الکی واسه خودم بزرگش کردم.
همینکه امروز تصمیم گرفتم درباره اش بنویسم یه هنره. سالها به خودم گفتم که از اینگونه تجربه ها نکنم و نمی دیدم و نمی بینم افرادی رو که می تونستند در من حسهای قشنگ به وجود بیارند یا به قول عزیزی منو آدم کنند و بسازند. شاید این اتفاق اولین تجربه یا نه اولین قلقک احساسات زنانه من بود . یادمه وقتی اون روز بعد از تموم شدن کارم داشتم سازمو جمع و جور می کردم اون پسر با شیطنت خاصی گفت ببخشید این قطعه ای که زدید چی بود ؟ خدا میدونه که چقدر دلم می خواست خفه اش کنم و بگم لعنتی به خاطر تو من امروز گند زدم.
اون روز خیلی سعی کردم توی خیابون گریه نکنم یا نخورم زمین اولین باری بود که داشتم یه چیزی رو در وجود خودم تجربه می کردم که سالها ازش فرار کرده بودم و نمی خواستم بپذیرم که منم دچارش شدم باور نمی کردم منم می تونم یه سری چیزا رو حس کنم من " جوجو" مگه میشه ؟ ولی انگار شده بود .سالها یاد گرفته بودم با تمام چیزیایی که منو وابسته به حضور یه مرد توی زندگیم می کنه مبارزه کنم و در خودم خیلی چیزا رو بکشم و در نطفه خیلی چیزا رو خفه کنم. اینکه اون روزم چه جوری شب شد رو یادم نمی یاد ولی از هفته بعدش ساعت و روز کلاسمو تغییر دادم ، به نوعی صورت مساله رو توی زندگیم پاکش کردم و خودمو بابت تجربه کردن اون حسها تنبیه کردم . احمق بودم .هنوزم احمقم البته از نوع دیگه اش. از اون روز به بعد دیگه اون آدمو ندیدم و بعدها به طور اتفاقی متوجه شدم دانشجوی مهندسی مکانیک بوده و شاگرد زرنگ رشته شون بوده و کار درست بوده اساسی. بعدها برای اینکه از اون حس و حال بیام بیرون اون آهنگ رو اینقدر گوش دادم تا دیگه یاد اون خاطره و اون شخص نیفتم و دلم پیچ پیچ نخوره باهر بار شنیدنش. دردناک بود اساسی. یه جورای مازوخیسمم گل کرده بود.
شنبه دوباره بعد از مدتها این آهنگ رو گوش دادم ولی اینبار شنگول بودم با استاد چهچه زدم و موقعی که قسمت آهنگش رسید رقصیدم . داشتم یه جورایی به بچگی اون موقعم دهن کجی می کردم. الانم که دارم اینا رو می نویسم اون آهنگو گوش میدم و می خندم که بالاخره " رنگ رخسار خبر می دهد از سر درون" راست بوده و من چه جوری ازش فرار کردم و چه بچه ای بودم.
تا بعد...
عمو ميگه شريك زندگي آدم بايد" آرام جان" آدم باشه.نمي دونم تا چه حد اين حرف مي تونه درست باشه. شريك زندگيي هم ندارم تا بخوام بگم عمو راست گفته يا آرمانگرايانه حرف زده. خيلي هم مونده تابه اون درك و نياز برسم تا شريك زندگي كسي باشم يا بخوام براي زندگي نا آرام خودم شريكي انتخاب كنم تا آرام جانم را بيابم و دمي بياسايم.
نظرات دوستان رو كه مي خوندم ديدم شايد در پست قبلي خيلي خوب نتونستم بحثمو جمع و جوركنم . از بس ذهنم درباره يه سري چيزا شلوغه كه توي يك پست نشد رهاش كنم. نمي دونم كدوم پست مدیر عزیز بود كه درباره مقوله تعهد در زندگي زناشويي صحبت مي كرد . و من تا حد خيلي زيادي باهاش موافق بودم. نتونستم دور وبر خودم زن و شوهرايي پيدا كنم كه بعد از ازدواج دوچار دوگانگي نشده باشند. اغلب زنان دور و برم بعد از ازدواج كاملا مقيد خانه و زندگي شده اند و درگير شوهر و بچه و كارهاي روتين هر روزه زندگي .
پاي صحبت مرداني هم نشسته ام كه بعد از مدتي اعتراف كرده اند كه زن يعني دردسر يعني بپا یعنی مشاجره بر سر هیچ و پوچ!! ( البته همه چیز اینقدر تلخ و سیاه نیست )چيزي كه واسه خودم خيلي مشخصه اينه كه مفهوم ازدواج هنوز واسم جا نیفتاده و هنوز این مساله رو با شک و تردید و دودلی نگاه می کنم. الان به نظرم ازدواج تنها و تنها دردسر اضافي و قيد و بند و يكسري رفتارهاي كليشه ايی و جالبي قضيه اينجاست كه اغلب مردان و زنان جواني كه با آشنايي قبلي ازدواج كرده اند هم دوران پر شر و شور دوستيشان را خيلي زود فراموش مي كنند.شايد فكر مي كنند توي دوران ازدواج نبايد دنبال هيجانات جواني باشند و باد جواني بايد از سرشان افتاده باشد. نمي دانم؟
نمي خوام بگم در زندگي زناشويي چه كسي قرباني ميشه كه بحثش از سواد اجتماعي من خارجه. اماچيزيكه دوست عزيزمان آقا رضا مطرح كرد رو نمي تونم كاملا درك كنم چون معتقدم كه همه آدمها حتي درزندگي مشترك خودشون يك دنياي كاملا شخصي دارند كه نباید شريك زندگيشان وارد آن دنيا شود. اگه به آزادي رفتاري كوچكي هم اعتقاد داشته باشيم بايد بپذيريم كه گاهي در شرايطي كه من بهش مي گم پريود روحي _ رواني زن يا مرد دچار يك خستگي مفرط حاصل از تكرار مكررات مي شود و درگير مبارزه و از دست دادن انرژي و مدتي طول ميكشه تا دوباره به سير صعودي زندگيش برگرده.
اينجاست كه ميگم اگه خودم دچارش شدم حتي اگه همسري و يا فرزندي داشته باشم براي چند روز از هرچه كه مرا درگير و مقيد مي كند فرار مي كنم. هر زن يا مردي اين حق طبيعي رو داره كه گاهي شيطنت دوران جواني خودشو داشته باشه و بره و چند روزي واسه دل خودش زندگي كنه به نظرم وحشتناک ترین اتفاقی که در طول زندگی مشترک می تونه اتفاق بیفته اینه که تو یه روز صبح از خواب بلندشی ببینی کسی رو که کنار ت خوابیده رو خیلی با روحت نا آشنا و غریب می بینی و فاصله خیلی زیادی بینتون وجود داره. من از این وضعیت بیش از اندازه وحشت دارم . هر وقت هم به این قسمت قضیه فکر می کنم ته دلم می ترسم .
حالا اگه من زن يا تو ي شوهر نتونيم اين حق طبيعي و اين نياز به تنها بودن رو بپذيرم خودخواهي زيادي رو به خرج داديم كه شايد به زعم من يك محدود كردن حقوق حقه طرفين ماجرا باشه. به اين قسمت قضيه هم اعتقاد دارم كه شريك زندگي آدم بايد مكمل رفتاري ما باشه و شايدكسي كه در كنارش ميشه رشد كرد و بزرگ شد . اما نمي تونم كاملا شريك زندگيم را در تمام شرايط كنار خودم بپذيرم چرا كه معتدم در هر لحظه زماني _ مكاني من مختار زندگي خودمم و تصميم گيرنده سرنوشت خودم. حال اين وسط كسي دوست داره توي اون شرايط خاص شريك زندگي خودش رو شريك دنياي شخصيش بكنه بحثش جداست و نمي دانم بايد احسنت گفت يا تاسف خورد چون بازم نمي دونم با ميل و رضايت خودش به اين درك رسيده يا با تحميل شريك زندگيش؟
مسلما افكار من پختگي لازم رو نداره و حتما جايي براي رشد دارم .اما فعلا نظرم نسبت به زندگي مشترك اینجوریه.
پ.ن : آقا رضا عزيزآقاي پدر جزء اون دسته از مردايي كه من به هيج وجه دلم نمي خواد وبلاگمو بخونه چون مطمئنم به جاي اينكه به نوع تفكر شخصي من احترام بذاره سعي مي كنه منو با تفكراتم ناديده بگيره و مسلما نوع زندگي و يا تفكراتمو دوست نداره و نمي پسنده و مسلما اگه نوشته هاي منو بخونه نظري نميده. رابطه من و ايشون بيشتر در حد كل كل كردن دوستانه است و روابطمان بر پايه و اساسي متفاوت از روابط پدر _ فرزندي که شاید بعدا درباره اش نوشتم. ![]()
تا بعد...
چند روز پیش وقتی مدیر عزیز درباه یه سری از محدودیتها خانمها صحبت کرد از عکس العمل بعضی از دوستان حسابی تعجب کردم با اینکه یه ده - یازده ماهی هست که وبلاگ گردی می کنم ولی هنوز سبک و سیاق حرف زدن وبلاگی رو نتو نستم هضم کنم. بنابراین گذاشتم آبها ازآسیاب بگذره و منم بگم نظراتی رو که همیشه بهشون معتقدم و سالهاست دارم باهاشون زندگی می کنم ،هرچند می دونم واسه دوستام غریب به نظر میاد یا آقای پدر رو می رنجونه و یا زنای دور و برم رو می ترسونه.
مدیر جان می دونم چند روز از سوالی که مطرح کردی میگذره ولی بذار من از زبون دخترت وقتی به سن و سال من رسید حرف بزنم و می دونم توی پدر اونروز نمی تونی زبون دخترت رو درک کنی چون با آرمانها و معیارهای زمانت حرف نمی زنه. چون رنگ و بوی حرف دخترت یه جور دیگه میشه .شاید اون لحظه فکر کنی مال یه سیاره دیگه است. نگو نمیشه .تو فرق داری . وقتی پای تعصبات پدرانه و حق وحقوق و نان ونمکی که من و دخترت توی خانه پدری می خوریم برسه اونجا مدیر پر جلال و جبروت آلاچیق مکانیکی نیستی وشما آقای پدری .چرا ؟
اصلا منظور سخنم شما نیستید که جایگاه شما برای من ، دوست مجازی بسی محترمه. ولی یه چیزای هست که من رو به شدت شاکی می کنه چون نمونه عینیشو دارم دور و برم می بینم و نمی تونم ساکت باشم. ببینید آقای پدر یه آدم تحصیل کرده است دوره لیسانس و فوقش رو توی دانشگاه تهران گذرونده ، به قول خودش ۲۵ سال در دانشگاه کار کرده و به اندازه موهای سر من کتاب خونده و مقاله ترجمه کرده و توی تمام دوران خدمتش با دانشجو جماعت سر و کله زده و همیشه قشر جوون و فرهنگی باهاش حشر و نشر داشتند و من از نظر علمی خیلی خیلی زیاد قبولش دارم ولی تمام این امتیازات دهن پر کن باعث نمیشه که آقای پدر بتونه تغییرات فاحش نسل خودش و من رو قبول کنه. دلیلش اینه که آقای پدر بیرون از محیط خونه یه شخصیت فرهنگی و فرهیخته است اما اینجا در حریم و چار چوب خونه اش آقای پدره. ( خواهشا یه بار تصور نکنید از نوع پدر سالاره )
ببین مدیر جان نمی تونم واسه بابام خیلی چیزا رو حلاجی کنم چون باور نمی کنه چون فکر می کنه جامعه رو خیلی بهتر از من می شناسه و خب حتما هم همینطوره ،بابا نمی تونه باور کنه که نسل منم بلده شعرای شاملو رو از بر باشه و نوع نگاه من و هم کیشانم به خوبی نگاه اینگمار برگمن و روسولینی و برناردو برتولوچی و غیره وغیره است و چیزی کمتر نداره که هیچ بیشترم هست. آقای پدر به همه چیز با شک نگاه می کنه . آقای پدر فکر می کنه می تونه در برابر تجاوزات بیرونی از من دخترش محافظت کنه در حالیکه نمی دونه تجاوز فقط تجاوز به عنف و ناموس نیست. همینکه نذاری من تجربه کنم یا برای تجربه اندوختنم شرط و شروط تعیین می کنی ، تجاوزه جان من. همینکه نتونی بلند بلند فکرتو بگی یعنی تجاوز به احساستت ، هرچقدر هم که برای من دلیل و برهان بیارید که دخترک جامعه خرابه، آدمها گرگ صفت شده اند ، اعتماد مال قصه هاست نمی پذیرم . سانسور احساست تا کی ؟
من نمی پذیرم که تنها به دلیل داشتن سایه ای بالای سرم مردی وارد حریم خصوصیم بشه، من نمی پذیرم که زن یعنی کدبانو یعنی مادر یعنی معشوقه یعنی شستن و روفتن. من باور ندارم که دنیا زنانه - مردانه شده . چه جوری می تونم به کسی ثابت کنم که دنیای من جنسیت نداره . نمیشه ؟ نمی پذیرند؟ یا شاید باور نکنند؟ مهم نیست.
من به تنهایی نمی تونم به زنای دور وبرم قطعیت و خودباوری را بقبولونم چون خودشون باور ندارند که بدون حضور سایه سنگین مردانه می شود کاری کرد. من نمی تونم تمام اون چیزایی رو که سالها توی مغز مامانامون کاشتند از ریشه درش بیارم چون خاک بدجوری اون ریشه ها رو توی خودش نگه داشته . چون عادت کرده . چون جزیی از اعتقاد و باورشون شده. بنابراین می بینی خانه از پای بست ویران است. خیلی کار داره که رو خط راست راه بریم و اگه آزادی هم به ما دادند از اونور بوم هم نیفتیم . چند ماه پیش که فیلم ده کیارستمی رو دیدم از بس کیفور شدم که حد نداشت چون تمام حرفایی رو که من با تک تک سلولهای بدنم بهشون اعتقاد دارم بازیگر نقش اول اون فیلم میزد . منم دوست دارم هر وقت عشقم کشید خونه زندگی رو واسه دوسه روزی ول کنم و برم تو دل طبیعت و بی خیال مرد و بچه ام بشم ، منم دلم می خواد واسه دل خودم حرف بزنم ، بنویسم، بخندم ،گریه کنم ، یا ببرم از همه یا آشنا باشم برای همه . منم دلم می خواد....
خیلی چیزا هست که مدیر عزیز می شود گفت و یا نوشت . اگه دوست دارید کتاب " عادت می کنیم " خانم زویا پیرزاد رو بخونید بخشی از حرفهای نانگفته رو می تونید اونجا بیابید.
تا بعد...
همیشه فکر می کردم توی نوشته هام بیشتر شبیه اون چیزی میشم که دارم سالها باهاش زندگی می کنم و گاهی باهاش حال می کنم و گاهی ازش متنفر میشم .اون " منی" که سالهاست در منه و کم کم داره جزئی از وجودم میشه و در من رسوخ پیدا کرده و داریم همچنان همزیست وار کنار هم زندگی می کنیم.
این" من " من تنها زمانی خودشو عیان می کنه که با آدمهای اطرافش مشابهت پیدا کنه و انوقت اونی که به من نزدیک میشه چیزایی از جوجو میبنه که نمیتونه با اون جوجویی که رفتار خشک و خشن داره هماهنگ کنه. مدتها فکر می کردم اگه بیشتر از خودم بنویسم کم کم یاد میگرم مهربانانه تر برخورد کنم و یا به قول آقای ناصری کمتر متکلفانه صحبت کنم. همیشه در من ترس از برخورد با آدمهای جدید بوده و اون نقاب محافظه کاری به سرعت دور من پیچیده میشده و من کمتر خودم بودم. نه اینکه متظاهرانه رفتار کنم، که نه!به هیچ وجه اینطور نیست .من کمتر "من " حقیقی خودمو نشون همه میدم.
خانم مدیر عامل و آویشن که بیشتر از دیگران با خلقیاتم آشنا هستند معتقدند که من خیلی با محافظه کاری می نویسم و من هم قبول دارم چون خودم هم از این وضعیت راضی نیستم. "منی" که در من وجود داره می خواد خودشو رها کنه و باز من تو ی این دنیای وبلاگستان هم دارم جلوی دست و پاشو می گیرم و نمیذارم رها شه . ای کاش لینک وبلاگمو به دوستان نمی دادم. شاید اونوقت بیشتر احساس امنیت خاطر می کردم. شاید بیشتر می تونستم از " منم " بنویسم.شاید.
زیبا ترین لحظه های عمرم زمانیه که تصمیم می گیرم برای دوستی یا عزیزی بنویسم . اون لحظه هایی که پر ازحس نوشتنم رو با هیچ چیز دنیا عوضش نمی کنم .تمام وجودم پر از لذت نوشتنه و خدا می دونه که موقعی که می خوام بنویسم چه کارایی نمی کنم که حسم زیاد تر بشه. از زیر نور شمع گرفته تا زیر پتو و نور چراغ مطالعه ای که هر لحظه لامپش در میاد بگیر تا باز کردن پنجره توی زمستون و استنشاق هوای سرد و یا شبونه رفتن توی حیاط و زیر بارون موندن تا شسته شدن از اونی که در "من " من جای داره و خالص شدنم موقع نوشتن . شاید بیشتر این لحظه ها رو زمانی که برای آویشن و عمو می نوشتم توی خاطراتم نگه داشتم. یه کاغذ یه خودکار یه موسیقی مناسب اون حال و رها شدن . آه! چه عشقی می کردم از نوشتن برای این دو نفر. از رابطه عجیب و غریبم با مامان و آقای پدر ، از احساسات خام و نپختم که همیشه واسم دردسر سازه ،از گفتن دغدغه هایی که اون زمان ذهن من و آوی رو درگیر خودش می کرد و وقتی خوب نگاه می کنم ، میبینم همیشه من و اون به خاطر شرایط فرهنگی خانوادمون جلوتر از همنسلهای خودمون بودیم و درگیر مناسباتی که مال ما نبود و ما به ناچار مجبور بودیم مراقب رفتارامون باشیم .چون ماها دختر فلانی و فلانی بودیم. الان که فکر می کنم می بینم چه خریتی کردم که از یه دوره های زندگیم خیلی راحت گذشتم و پریدم از خیلی از کارای که باید می کردم و نکردم و افسوسش الان گریبانگیر منه. واسه همینه که الان توی ۲۵ سالگی دوباره یاغیگری دوران بلوغم رو پیدا کردم و دوباره درگیری پیدا کردم با مامان و آقای پدر ،برای برگردوندن لحظه هایی که بخاطر اینا مجبور شدم ازشون بگذرم و الان بدجور شاکیم.اونقدر شاکی که گاهی بدجور بهشون می پرم و واسه کارایی که می کنم هیچ توضیحی بهشون نمیدم و بیشتر ساعتهای روز رو سر کار میمونم و سعی می کنم کمتر کنارشون باشم و هی تجربه کنم و تجربه کنم. این میل سیری ناپذیر تجربه کردن الان در من زیاد شده و خودم نمیدونم خطرناکه یا نه؟
در هر حال تا زمانی که اون "من" من از اون چار چوب دو دوتا چهارتای دنیای واقعی رها بشه و اینجا بتونه خودی نشون بده زمان میبره .یا باید دور قید و بندها رو بزنم و خودم باشم همنجور که بلند بلند فکر می کنم ، یا باید اون چیز ی بشم که لای هزارتا لایه بیرونی دیگران از من می بینند و فکر می کنند "من " جوجو اونه.
نه ! پس نه ،نه . من نه منم !
تا بعد...