من توی این مدت به کشف بزرگی نائل شدم. به احتمال زیاد آکادمی نوبل حتما از من قدر دانی و تقدیر می کنه. کشف من: " ما ملتی هستم که عاشق افراط و تفریطیم " خواهش می کنم. کاری نکردم. تنهایی فکر کردما. کورشوم اگر دروغ بگویم.
آقا من غلط کردم به یه دوست گفتم سر چند راهی بدی قرار گرفتم، از کله سحر تا بوق سگ واسم sms های بو دار می فرسته که اگر دور از جون کرگدن هم باشی مجبوری اون هیکل 56 کیلویت رو یه تکونی بدی .نمونه اش.
" چه فکر کنید که می تونانید و چه فکر کنید نمی توانید در هر دو صورت درست فکر کرده اید"
" کسی که تردید می کند بازنده است"
" لئوناردو داوینچی میگه: موانع قادر به شکست من نیست.هر مانعی در برابر عظم راسخ انسان سر تسلیم فرود می آورد"
" زندگی به تناسب شهامت آدمی گسترش یا فروکش می یابد"
فکر می کنم به غیر از خدا هیشکی جز خود آدم به زیر و بم اخلاق گندش یا محاسنش اشراف نداره. من راست و حسینی همین جا در حضور شما دوستان اعتراف می کنم که به مرض "بیش فعالی حاد" مبتلا هستم و اگه یه چند روز سرم خلوت بشه به سرعت انرژیهای مثبتم به افسردگی شدید و خود زنی تبدیل میشه. واقعا خودم نمی دونم باید با اینهمه انرژی چی کار کنم .مثلا فرض کنید اگه من از سر صبح بیل بزنم تا مثلا غروب ، همچین یکی بیاد بگه کی پای بیرون رفتنه من زودتر از همه آماده میشم. گاهی مامان و بابای بیچاره دهنشون وا میمونه از کارای من . خودشون میگن چند بار من بچه بودم منو پیش دکتر بردن واسه همین مرضم . اما راستش تا الان بروز ندادن چیز خورم کردن یا نه! مثلا من نمی دونم دارویی واسه بیش فعالی بچه ها وجود داره که اینا رو یه جا واسه چند لحظه میخکوب کنه یا نه؟ باور کنید الان در به در دنبال یه داروی خوب می گردم که این حالت منو کم کنه. خیر سرم ۲۶ سالمه ولی مثل یه جانور کاری انرژی دارم.
بگذریم. مثلا من تا یک ماه پیش به قول بوبو داشتم سگ دو میزدم واسه جیفه دنیا و تا نزدیکای ۱۰:۳۰ شب می رسیدم خونه. تازه بعدشم می رفتم پیاده روی و حالم هم خوب خوب بود چون اینجور وقتا اصلا فرصت نمی کنم بشینم به خیلی چیزا فکر کنم .اما همچین سرم خلوت بشه و مجبور به انجام کارای روتین بشم بوی الرحمانم بلند میشه و اونوقته که من مثل مگسی که توی اتاق در بسته گیر کرده به در و دیوار می خورم. باید شبا از شدت خستگی بی هوش بشم تا نفهمم دنیا دسته کیه تا اینقدر فکر نکنم دختر همسایه چرا دچار روزمرگی شده و چرا دنیا سیاه و سفید است و مثلا بنفش نیست و یا ممکن است این سیاره جهنم سیاره دیگر باشد و از این مزخرفاتی که بهش میگیم تفکر خلاق.
پ.ن۱: دیشب که افتخار دادم و ساعت ۸ خونه بودم بوبو متلک میندازه به به چه عجب تو خونه ای ؟ منم غرغر می کنم به خاطر تو مجبورم زود بیام خونه و الان افسردگی گرفتم. اگه فکر می کنید بوبو عذاب وجدان میگیرید در اشتباهید. پدر و دختر در بچه پر رو بودن دست همو از پشت بستیم به من میگه: آره جون خودت.
پ.ن۲: دیشب بعد از مدتها در جمع خانواده مشغول دیدن اخبار ۱۰:۳۰ شب بودم که میگه : "یه عروس و داماد واسه صرفه جویی از هزینه عروسی با خودروی عمومی (اتوبوس) میرند خونه بخت". یهو دیدم بوبو یه لبخند مسخره رو لبش نشسته و این یعنی یه تیکه .به من میگه: جوجو فکر کنم تو با نعش کش بری خونه بخت.
پ.ن۳: تو فکر اینم که برای ادامه تحصیل رشته تحصیلمو تغییر بدم .به بوبو میگم که ای کاش میذاشتی برم ادبیات فارسی بخونم .من با شیمی نمی تونم کنار بیام. میگه : از آنتوان چخوف می پرسند : آقای دکتر شما چرا نویسنده شدید و دنبال پزشکی نرفتید؟ میگه: پزشکی زن منه و ادبیات معشوقه من. بوبو معتقده بچسبم به زنم و در کنارش معشوقه ام رو هم داشته باشم.من عاشق زندگی مخفیم.
پ.ن۴: مامان تهدیدم کرده برم کلاس ورزش که کمتر وقت داشته باشم به پر و پاچه این و اون و صد البته به پر و پاچه خودم بپیچم و گیر بدم به زندگی خودم.
![]()
تا بعد...
بدترین لحظه های زندگی من روزایی که بدجور دچار روزمرگی مفرط میشم یعنی تا مغز استخونم فرو میرم تو این لجنی که بهش میگن زندگی عادی. یه مدته که دارم تلاش می کنم یه دختر عادی بشم. با احساسات مسخره یه دختر ۲۶ ساله.با هنر یک زن عادی خونه دار.با افکار عادی.با عمق نگاه معمولی به همه چیز .می خوام معمولی باشم.می خوام الکی توخیابونا راه برم و دلم خوش باشه که پولم برای خرید فلان مانتو میرسه یا نه و برم با فروشنده چونه بزنم که چرا جنسش با قیمتش نمی خوره.دلم می خواد با سریال نرگس حال کنم.دلم می خواد تو جمع سرد و خنده های الکی و چهره های خالی از احساس اونایی که دور وبرم هستند احساس تعلق خاطر رو پیدا کنم.
میشه؟ نمیشه؟ مییییییییییییییششششششششششششششه؟
نه! لا اقل من نمی تونم. می خوام به زور به خودم به قبولونم که جوجو تو می تونی. میرم سراغ کتابهایی که قبلا خوندمشون.میرم کلی فیلم از دوستام می گیرم و خودمو خفه می کنم. سعی می کنم شبا زود بخوابم. زنگ میزنم به دوستام و پشت سر دوستای دیگه ام حرف می زنم. پای صحبت مامان و خاله و مامان بزرگ میشینم و خیلی خودمو کنترل می کنم روی خودم بالا نیارم.چه غلطی دارم می کنم نمی دونم؟
حالا تو توی گیر و دار انتخابی و یهو یکی میاد بهت میگه جوجو داری چه به روز زندگیت میاری ؟خداتو فراموش کردی. جوجوی با خلوص ۹۹٪ داره به یه دختر غریبه با خلوص ۶۰٪ تبدیل میشه. چند روزه که حرفای پسر عموم رفته روی اعصابم .قاطی کردم اساسی. درباره خودم و خدا و زندگی و کارایی که می کنم حرف زدم باهاش ترسید .عرق کرد .ذکر خوند . وحشت رو تو چشماش دیدم. من همون جوجو بودم با تعادل بیشتر روی رفتارم. بزرگ شدنم اینهمه واهمه داشت؟ منو به خاطر ذاتم دوست داشت و یه دوره ای بهترین دوست فکریم بود و الان حس می کنم از غریبه هم واسم غریبه تر شده. ای کاش اینهمه غرق در خدا نبود.نمی دونم !با بی رحمی بهش گفتم دلم نمی خواد دیگه ببینمش. نگرانش شدم و ترسیدم. خیلی زیاد ترسیدم.
بدجور بین این دنیا و اون دنیای آرمانیم گیرم که یه دوست میاد و میدونم که دستمو تا ته خونده و حدس زده دارم چه بلایی سر خودم میارم.میشینه کلی واسم حرف میزنه و راحت بهم میگه دارم گند میزنم به زندگیم. خوب میشناسه من دیونه رو. البته یه جاهایی هم نمی دونه دارم چی کار می کنم یا دلیل کارام چیه.خیلی چیزا رو نمی تونم بهش بگم. راحت بهم میگه جوجو دچار روزمرگی شدی . می دونم. داری گند می زنی به خودت .می دونم. داری بی راه میری. بازم می دونم. زندگی سخت نیست. می دونم. اولویت و ضرورت رو در نظر بگیر. بازم می دونم. من اینا رو می دونم به خدا می دونم. خیلی خودمو کنترل می کنم موقعی که داره حرف میزنه مثل یه دختر خوب فقط گوش بدم و نپرم یقه اشو نگیرم که بابا من این چیزایی که تو می گی رو می دونم . بدترین لحظه واسم اینه که دارم از حرف منفجر میشم و یکی عین مسلسل بمبارانم کنه و بذاره بره. ته دلم می خواد اونقدر جیغ بزنم تو گوشش که گلوم پاره شه .آخه من چه جوری یه سری چیزایی که داره خفه ام می کنه رو بهش بگم.اه نمیشه.
و ما همچنان دوره می کنیم
شب را
و روز را
و هنوز را
پ.ن۱: شبش با مامان بحثم میشه و این بغض یه ماهه که امونم رو بریده بود بدجور می ترکه. به ندرت اینجوری گریه می کنم با صدای بلند .بی خیال سن وسال و از این مزخرفات.
پ.ن۲ : امروز در برابر این sms دهنم بسته میشه و فقط لبخند میزنم. بدجور وصف حال منه. " آن عده از انسانها که از حرکت و رشد می ترسند به وسیله زندگی بلعیده می شوند".
تا بعد...
بارون می باره. بارن می باره از ابرا داره آسمون می باره توی هر قطره اشک ستاره داره رو گل و گلدون می باره.بارون می باره .بارون می باره.
به سلامتی و روی خوش آسمون رشت سوراخ شده و خداوند تبارک و تعالی تمام خوان نعمتش رو یکجا تو شهر ما باز کرده و از برکات خودش داره ما رو مستفیض می کنه و کور شه هر کی نتونه اینا رو ببینه.انگار یکی مامور شده با شلنگ و با فشار زیاد آب بریزه رو سر مردم بیچاره رشت. خداجونم اگه بگم زمین جگر از تشنگی در اومده بس می کنی عزیز؟
توی این روزا کی جرات داره تیپ بزنه بره بیرون. بی خودی سر و صورتت رو آبرنگی نکن خواهر جان .بارون اینجا مثل بچه آدم مستقیم نمی ریزه رو سرت. غافلگیر که شدی نیای بگی جوجو چرا نگفتی با زوایای مختلف آب از آسمون می ریزه؟ احتمالا تا چند روزه دیگه صدا و سیمای محترم یه برنامه خیریه غیر مترقبه میزاره تا شما دوستان محترم کمکهای نقدی و غیر نقدی خودتون رو به ما سیل زدگان بیچاره سرازیر کنید. من برای سهولت کارشما دوستان محترم و دلسوز و همیشه در صحنه آدرس خونمون رو میدم که مستقیما و بدون هیچ دست درازی مشهودی هدایاتون که خواهشا نقدی باشه رو به دستم برسونید.نه اینکه خدای نکرده به کسی اعتماد ندارم نه! اینجوری خیالم راحت تره که هدیه جوجو به دست بوبو نمی رسه یا آقای مرد افکن اشتباهی به جای بوبو بوسه های دوستان رو دریافت نمی کنه و .... خدا میدونه اینجور مواقع چه خر تو خری میشه.
حالا فرض کن یه دختر خوشتیپ مثل من شیش -هفت قلم خودشو درست میکنه باید چه دست به چترش حرفه ای باشه که دست این قطرات موذی بارون رو بخونه و حواسش باشه آب به همه جاش بپاشه جز صورتش.و خب احتمالا می تونید حدس به زنید که چه کمدی ناخواسته از آب در میاد این مبارزه مسلحانه من و بارون.
نتیجه اخلاقی= دیوانه ای مثل من ممکنه صورتشو از گزند بارون حفظ کنه ولی نمی تونه از دست این شوماخرهایی که تو بارون هوس دستی کشیدن و کورس گذاشتن دارن در بره. خب با یه دوش حسابی با آب پیاده رو از خجالتم در اومدن.تف.
بعد از تحریر: آقا ما داریم غرق میشیم.کسی قایق نداره واسمون بفرسته. هم اکنون نیازمند یاری سبزتان هستیم.
تا بعد...
مي بي رنگي را تو نوشيده اي ؟ به چه منظور واز بهر چه؟ به چه رسيده اي و چه يافته اي؟ چه خواسته اي و چه گرفته اي؟ ساقي خوشعذارت را كنارت داشته اي و كام گرفتي يا برآن شوريدي ودل خون كردي؟
مي از بهر چه مي خوري؟ رسيدن به نور؟ رسيدن به دوست؟ رسيدن به اوج؟ رسيدن به چه؟
مي نوشي تا فارغ شوي از غم؟ از فراغ يار؟ از بي مهري دوست؟ از چه؟
بت سنگين دل را سبب مي داني يا وسوسه دوست را؟
دست گيري يا مسبب؟
همدلي و همراز ؟ ياري و غمخوار؟ يا بت شكني و سنگين دل؟
به دنبال وصالي يا دل كندن؟
صلاح كار كجاست؟ تفاوت ره از كجاست تا به كجا؟
تا بعد...
دقیقا یادم نمیاد چه جوری رفتم سراغ کاست یادگار دوست؟ کلاس پنجم ابتدایی بودم و تازه داشتم خط سیر فکریمو شکل میدادم. اولین نواری که تو این راسته گوش دادم و دیوانه اش شدم گل صد برگ بود. بین استاد و شاگرد مدهوش صدای شاگرد بودم و همیشه هم شیفته صدای شاگرد موندم. اون زمان نمی فهمیدم چرا اینقدر باشنیدن اندک اندک حالی به حالی میشم. بلوغ فکری و جسمی داشت همزمان میشد؟ من متفاوت بودم؟ نمی دونم؟بعدها که خودم دیگه فهمیدم با چه سبک موسقی سنتی حال می کنم رفتم دنبال آلبومهای مختلف شهرام ناظری .
یادگار دوست هدیه یه دانشجو به بوبو بود که روش نوشته بود برگ سبزیست تحفه درویش. بعدها که دیوانه این آلبوم شدم تازه فهمیدم میزان ارادت اون دانشجو به بوبو چقدر بوده و الان که خودم خط به خط اون نوار رو با تمام وجودم می خونم و لمس می کنم میفهمم که چقدر باید عاشق باشی تا این نوار رو به دوستت هدیه بدی. نه ازون عشقهای معمولی . باید عاشق روح یه نفری بشی که بفهمه این نوار یعنی چی ؟ اون رباعیات چه معنای عمیقی پشتتشون داره؟ اون من درد ترا زدست آسان ندهم چه حالی میده.اون اندر دل بی وفا غم و ماتم باد چه به روز آدم میاره. یا عاشق همه سال مست و رسوا بادا چه برسر عاشق بیچاره میاره.درسته من هیچ وقت عاشق نشدم ولی وقتی رباعیات مولوی مخصوصا اونایی که داخل این نوار وجود داره رو میشنوم یا می خونم تازه میفهمم عشقی که مولانا به شمس داشته چه به روزش اورده و آدم باید دهنشو آب بکشه که عشق خودشو با عشق اون مراد و مرید مقایسه کنه.
یکی از آرزوهای من اینه که این نوار رو با اون کسی که دوستش دارم گوش بدم و برم تو اون حالی که تمام بدنم یا نه تک تک سلولهای بدنم پر از لذت میشه. لذت ناب. بد جور بی حال میشم ،میرم تو یه حالی که فقط خدا میدونه. دلم می خواد از شدت هیجان بمیرم. اینهمه عشق واسه من محافظه کار محتاط هضمش صقیله. من ذره و خورشید لقایی تو مرا مگه میشه؟ ای دوست قبولم کن و جانم بستان چه ستاندنی؟ چون مست شدی هرچه بادا بادا. عجب! چه مستی عمیقی می تونه دوست داشتن در آدم ایجاد کنه که یکی همچین حرفی بزنه.یا چون دوست دل شکسته می دارد دوست. چرا همیشه اینجوریه؟ دردا که زهجران تو ای جان جهان. ببین که اون دوست چقدر برای مولانا عزیز بوده که بهش می گفته جان جهان . فکر کردن به تک تک مصرعهای این رباعیها کلافه ام می کنه.
جمعه پیش با پسر خاله ۱۸ ساله ام که نسل سومی دوستدار موسیقی سنتیه و من بهش میگم "نفس" نشستم این نوار رو از اول تا آخر گوش دادم و چه لذتی بردیم از پیدا کردن یه همدلی که این حس و حال رو بفهمه . چراغا رو خاموش کردیم و هر دوتا مون یه سمت اتاق دراز کشیدیم و منم رفتم تو اون حال عجیب و تک تک رباعیها رو واسه خودم زمزمه کردم. خلسه ...خلسه... خلسه ...و شب... سکوت.
تا بعد...
از دوست به یادگار دردی دارم کان درد به صد هزار درمان ندهم
دوستام بخش منطقی ـ احساس زندگی منو شکل میدن یعنی اون لحظه هایی که زندگیم عین کش شلوار در حال در رفتنه یه دوستی تو مسیر زندگیم قرار میگیره و یهویی یه حرفی میزنه که تصمیم گیریهای زندگیمو تسریع می کنه. اونایی که بیشتر جوجو رو میشناسند و به فراز و فرود شخصیت جوجو واقفند می دونند که جوجو تو دوستیاش خیلی مرام میذاره و واقعا به دوستایی که پیدا می کنه اعتماد داره مگر اینکه خلافش ثابت بشه. یعنی تو مرام جوجو شک به دوست در ابتدا معنی پیدا نمیکنه.
وقتی تصمیم گرفتم که بیام تهران تو بدترین وضعیت فکریم بودم ، یعنی حتی یه لحظه فکر کردن هم برام سخت شده بود، دیگه نایی نداشتم بشینم یه گوشه و زندگیمو سبک سنگین کنم و ببینم که واسه فردام چی می خوام چند ماه بعد بخوره تو سرم. به اون مرز بریدن و موندن رسیده بودم . اونجایی که تو شک می کنی به خودت به آرمانت به آدمهایی که تو زندگیت هستند یا می خوان تو زندگیت سرکی بکشند و بمونند ،به همه چیز. وقتی به این قسمت زندگیم میرسم خطرناک ترین موجود دنیا می شم یعنی احساسی در من نمی مونه که تعلق خاطری در من ایجاد کنه و منو پابند کسی کنه. میرم به همین راحتی. بدون جنگ و خونریزی. سعی نمی کنم با چنگ و دندون کسی رو یا چیزی رو واسه خودم نگه دارم چون تا الان بر این باور زندگی کردم که همه چیزی یه دوره داره ،عین چرخه سینوسی ولی یه جاهایی یه خط راست میشه و خب اونجا خسته کننده ترین بخش یه دوستی میشه.
نمی گم دوستی بده بستان عاطفیه. چون وقتی از احساساتت میدی به اون رشد باید رسیده باشی که دادن یه بخشی از احساستت به منزله گرفتن یه چیزایی از دوستت نیست، صرفا بابت لذتیه که از دادن یه احساس به دوستت می بری. برای من دوستی، دادن و گرفتن نیست. خیلی دوست دارم تو فرایند دوستیهام رشد کنم و تا آخر دنیا مدیون دوستی میشم که تو بزرگ شدن و رشدم دستمو گرفته ولی گاهی وقتها که دوستی به عادی ترین و سطحی ترین درجه خودش میرسه کلافه میشم و کلی دست و پا میزنم که خودمو بکشم بالاتر از اون دوستی تا چیزی برای رشد باشه و اگه نتونستم نگه دارم تقلا نمی کنم واسه حفظش. شاید خودخواهی محض باشه نمی دونم ولی تا الان اینجوری زندگی کردم.
اینا رو نوشتم تا از دوستی تشکر کنم که تازه باهاش آشنا شدم و ندیده برام عزیز بود. از اون آدمهایی که نمی دونی چرا بی دلیل دوستشون داری و وقتی از نزدیک می بینیشون تازه دلیلشو کشف می کنی. وبلاگ نویسی من یه شروع تازه بود واسه تغییر تو زندگیم وآشنا شدن با دوستان جدیدی که با هر نوشته ای که تو وبلاگم میذارند یه دستی سمتم دراز کردند برای بلند شدن و ایستادنم و انسجام دادن فکرم.الهام جان دوستت دارم عزیزم .تو یکی از اونا بودی. شک نداشتم تو محترمی ، شک نداشتم که تو مهربونی ، شک نداشتم بی غل و غشی .عزیزم اون چند ساعت صحبت صمیمانه و اون بستنی حاجی فلانی ،اون قدم زدن و صحبتهات اون ولش کن بابا، اون ناز تو کوچولوییت ، اون sms بیا تو بغلم یادم نمیره. شاید نتونی باور کنی که چقدر منو تو تصمیم گیریم کمک کردی شاید ندونی که جوجو هیچوقت تو اولین برخوردش خودشو عریان نمی کنه ولی جلوی تو این کار رو کرد. شاید ندونی تصمیم داشتم بی رحمانه ترین تصمیم زندگیمو واسه خودم بگیرم و توبا حرفات بدجور تکونم دادی.
الهام جونم یک دنیا ممنون. اون روز و اون لحظه ها یه خاطره عزیز بود. خوشحالم بهت اعتماد کردم خوشحالم این فرصت رو تو ایجاد کردی که یه تجربه هیجان انگیز داشته باشم. خوشحالم که مهدی ناصری عزیز دلیل این اتفاق بود خوشحالم با ماندانای عزیز تلفنی صحبت کردم. خوشحالم دوستان خوبی از طریق این دنیای مجازی یافتم که محبتشون حقیقیه .خیلی خوشحالم.
تا بعد...
وای باورم نمیشد که قراره برم تعطیلات . بوبو حق داره به من میگه مشنگ. همه واسه تعطیلات میان شمال بنده هلک و هلک بلند شدم اومدم تهران.خسته بودم نه از نظر جسمی که دور از جون من یه یلی هستم واسه خودم اما از نظر روحی کمی بفهمی نفهمی خراب بودم داداش.( هزاربار به مامان وبابا گفتم یه خورده وقت صرف تربیت کردن من بذارن گوش نمیدن که .لات چاله میدونم شدم )بی خیال.
دیدید یه لحظه هایی از زندگیمون بدجور قاطی پاتی و گره خورده است، اونقدر هم گره هاش بد مصب محکمه که با دندونتم نمی تونی بازش کنی. زندگیم اونجوری داشت میشد.اینجور مواقع هم من چون نمی تونم سر فرصت به زندگیم سر و سامون بدم دست به عملیات انتحاری می زنم و میرم تو برجک خودم و شروع می کنم به خودزنی . این وسطم بعضی از دوستانی که از بد حادثه کمی من باهاشون راحتم و می تونم واسشون بنالم میشند گوش دربست و تام الختیار بنده و کلی پالس منفی منو می گیرند.( آخی بیچاره دوست جون یکی از اوناست).
رفتم تهران و فقط و فقط چریدم، خوش گذروندم ، آدمهای جدید دیدم، حسهای جدید رو تجربه کردم، کارای عجیب کردم و فکر کردم که وقتی بر می گردم اصلا دوست ندارم همون جوجوی قدیمی باشم. تو این مدتم اصلا با مامان و بابا و خیلی از دوستان تماس تلفنی نداشتم چون می خواستم دور از کسایی که همیشه منو می بینند به خودم برسم و خب مامان کمی از دستم شاکی شد ولی منو با این اخلاقم پذیرفته . جوجو تو مسافرتاش به کسی زنگ نمی زنه. این قانون جوجوست.
این سفرم لحظه به لحظه و ساعت به ساعتش خاطره است که باید روش خیلی زیاد فکر کنم . سر فرصت درباره بعضی از تجربه هام می نویسم.
پ.ن ۱: تف به این شانس گند من . از بد حادثه همچین من با پسر دائیم رفتم بیرون و یه بستنی رختیم تو اون خندق بلا یکی از این همکارای فضول مامان منو می بینه و راپرت منو میده. یک در هزار این اتفاق واسه آدمهای بدشانس روزگار میفته.
پ.ن ۲: (به سبک عین الله باقر زاده فیلمهای صمد بخونید ) در شهر به ما یکسری پیشنهادات جالب شده که ما باید روشون فکر کنیم.
پ.ن ۳: تا حالا مسافر کش خانم محجبه ندیده بودم که خدایا شکرت بالاخره تو این شهر بزرگ دیدم. دیگه آرزویی ندارم می تونم بمیرم.
پ.ن ۴: نمی دونم باید آدرس وبلاگمو عوض کنم یا نه. یکی از دوستان وبلاگمو پیدا کرده و تا آخرشم خونده و زرت یه sms داده که آره وبلاگت خیلی جالبه نگفته بودی وبلاگ داری. بچه پر رو مردم از خودسانسوری.
پ.ن ۵: تا حالا فقط پسر خاله دوم راهنماییم منو نصحیت نکرده بود که جوجو داری گند میزنی به زندگیت یه تکونی به خودت بده خنگول که اونم گفت. بهتر نیست سر بذارم بمیرم؟
پ.ن۶: میگن شوخی خرکی نکن سرت میاد راسته. چند وقت پیش یکی از دوستام رفته بود خونه یکی از همکارای آقاش کار داشت .بنده خدا اخر ساده است. من واسش sms داده بودم فلانی هنوز دختری ؟ که واسم نوشت بی شعور .همچین یه دو سه روزی نبود که تهران بودم که sms داد جوجو جونم شنیدم داری تهرانو می ترکونی حالا نوبت منه بگم هنوز دختری؟ د بخشکی شانس منم گفتم حالا نوبت منه که بهت بگم بی شعور.
دارم از حرف می ترکم فعلا تا اینجاشو داشته باشید . زت زیاد (گنده لات شدم)
تا بعد...
دیروز از بس فک زدم که باور کنید یهویی ترسیدم در رفتگی فک بگیرم. تف به این زندگی که برای آرامشت باید این دو تا فک رو بالا و پایین ببری تا چرخ زندگیت بچرخه و از دستت در نره.
ساعت ۷ صبح دیروز
یه دوست که مرتب داره تو زندگیش سوتی میده ، sms میده که بیداری؟ کار فوری باهات دارم باید باهات حرف بزنم.
چشم بسته واسش می نویسم آره ولی اگه کارت الکی باشه وکشمت.
صدای موبایلم درمیاد و مامان با چشمای از حدقه در اومده داره به من ژولی پولی نگاه میکنه که کی می تونه باشه؟ می خندم میگم نترس دوست پسرم نیست. مردم از بس از خودم رفع اتهام کردم .
دوستم داره میره اداره و نفس نفس زنان داره ماجرای اتفایی که واسش توی این 2۴ ساعت افتاده رو واسم تعریف می کنه و منم گوش میدم و دهنم وا نمیشه واسه حرف زدن. بعد که خواب از سرم پرید چند تایی از اون سیاستهای زنانه در حد ملکه مادر انگلیس از تو آستینم میارم بیرون و کارشو راه میندازم.
صبحی میام سر کار و با یکی از دوستام که تازه دوباره پیداش کردم دو سه ساعتی میچتم و این وسط دو سه تا تجربه جنگی – احساسی ناکامی که جزء کوله بار این زندگی بیست و خرده ای ساله ام است رو به رخش می کشم و بیچاره را به گلوله های پیاپی نقد می بندم که فلانی باید با دخترا اینجوری برخورد کرد یا ای کاش فلان کار را می کردی و تو خود حدیث مفصل خوان از این چت....
محو مونیتور و نوشته های دوستم بودم که در باز میشه و یکی از هم دوره ای های دانشگاه که تازگی فوق لیسانس قبول شده وارد میشه. یا علی! قیافه اش ماتم میباره. میگم مژی چی شده؟ میگه جوجو منو نصیحت کن برم یا نه؟ دلم می خواد با اون دستگاه تلفنی که روی میزمه بزنم تو سرش. تمام این یکسال اخیر مردم از بس بهش انرژی مثبت دادم که مژگان جان تو قبول میشی . حالا که خانم شبانه بابلسر قبول شده جا میزنه. منم بی خیالش میشم و می رسم به چتم. میگه جوجو تو یه چیزی بگو دیگه ،حرفات به من آرامش میده. دیگه قاط میزنم بهش میگم تا نزدم تو سرت پاشو برو دنبال کارای ثبت نامت. اونو دک می کنم. یهویی یکی از همکارام عین اجل معلق از پشت مونیتورم میاد بیرون میگه خانم "ه" دوست دخترم امروز به من گفت خیلی دوستت دارم ولی دیگه بسه دوستیمون. این حرفش یعنی چی ؟ اوه خدا جون باید کم نیارم بهش می گم یعنی اینکه تو ارزش دوست داشتن رو نداری حیف وقتی که واسه تو میذاره.
از بس عین مشاور های تلفنی 168یا چه می دونم 169 با قطعیت حرف می زنم که بیچاره باور می کنه و بهم میگه تو دختر عجیبی هستی که تا حالا با کسی دوست نشدی. یه چشم غره حسابی از اونایی که نیوشا میگه بیشتر شبیه عشوه خرکیه واسش میام که زود از جلوی چشمم جیم میزنه.
محمد یکی از مشتریا ی ثابت شرکت ماست، یه پسر دبیرستانی که علاوه براینکه تمام ماجراهای عشقولانه شو مو به مو واسم تعریف می کنه گاهی وقتا سنگ صبور حرفهای نسل سومیش از نوع چسب موی فلان بهتر از ژل بسار است می شوم، دیگه دارم جوش میارم و از اون لبخندهای تصنعی میزنم که از صدتا فحش هم بدتر است. تلفن زنگ میزنه ، یکی از دوستام که با مامان و باباش حرفش شده و یه جای دیگه همکارمه اونوره خطه و داره الکی به من گیر میده ،عین یه دختر مودب که هیچ وقت نیستم باید تمام حرفاشو بشنوم و عصبی نشم و راهکارم بدم. ای خدا.
شب با یکی از دوستام که همکارمه میرم خرید و داریم درباره مشکلات کارمون حرف میزنیم .از بس حرف داریم که روی جدول پیاده رو یکساعتی میشینیم و صحبت می کنیم. گور بابای کلاس.
شب دارم با همکار شرکتم تلفنی صحبت می کنم که یکی از کسایی که بابت یه سوء تفاهم مسخره باهم سر سنگین شدیم به موبایلم زنگ میزنه و یه نیم ساعتی مسخره بازی در میاریم .۱۰:۳۰ شب یه دوست دیگه زنگ میزنه و باهم درباره کارای امروزمون حرف میزنیم. این وسطم اون دوست داره sms میده و بعد از تلفن 10:30 مشغول sms بازی میشم و هرچی دق و دلی دارم دارم سر اون دوست بیچاره درمیار. آخی چه کیفی میده.
دیگه 12 شب شده وای خدا جون باید گزارش کارم رو واسه یکی دیگه از همکارام تلفنی بگم . نیم ساعتی تلفنی حرف میزنیم و منم دارم بی هوش میشم از شدت حرف زدن.اینجور مواقع یه تخم مرغ مشتی چسبوندن به چونه بدجور می چسبه.
پ.ن: اگه فکر می کنید میرم مثل بچه آدم میگیرم می خوابم اشتباه کردید . بعدش میشینم یه فیلم توپ می بینم یعنی ساعت 1 شب. (یادتون رفته من بیش فعالی داشتم) .
تا بعد...
همیشه موقعی که من وارد جمع یه خانواده غیر از فک و فامیلای عجیب و غریب خودم میشم تا چند روز گیج و منگم. از بس روابط و رفتارای جالب می بینم هضمش تا مدتها واسم صقیله.
آقای پدر و مامان اصلا اهل دوست بازی نیستند . یعنی دایره ارتباطاتشون رو سعی می کنند به محیط خونه نکشونند. نمی دونم یه جورایی احساس عدم امنیت می کنند یا می ترسند از کنجکاویهای و سر ک کشیدنهای دوستانه . در هر حال من هنوز که هنوزه نمی تونم این دایره ارتباطی محدود و کوچیکشون رو درک کنم و چیزیکه جالبه اینه که هم من وهم نیوشا خیلی زیاد دوست بازیم. و این مامان و آقای پدر رو می ترسونه.
یادمه نیوشا دبیرستانی بود و گاه گداری دوستاشو دعوت می کرد خونه ما بابا از بس خودشو تو هفت تا سوراخ قایم می کرد، یا به خودش سخت می گرفت که اون مهمونی از دماغ همه در میومد. مثلا فرض کن تولدمونه و بوبو هم طبق معمول از موندن توی جشن تولدها فراریه و رفته خونه خاله بست نشسته تا تولد تموم بشه و مهمونا برن. ۳۰۰ بار زنگ میزنه من خوابم میاد، دوستات نمی خوان برن یا من گشنمه غذای منو بیارین به من بدین و خلاصه کلی از این فک بازیها. یه زمانایی آقاجونم (بابابزرگم) رفتارش معقولانه تر از بوبو میشه و شرایط رو بهتر درک می کنه ،حالا بوبو ۵۹ ساله است و آقاجونم ۸۷ ساله.
دیروز من با خانواده سه تا از همکارام رفتم بیرون. به بوبو میگم دارم با خانواده الهه و هومن و غزاله اینا میرم بیرون.میگه تو حالا مال خانواده الهه ای یا هومن.منم حرصم میگیرم میگم من عزیز دلم .من متعلق به همه هستم.
چیزیکه دیروز بیشتر از همه واسم جالب بود رفتار بسیار پذیرنده اون خانواده ها بود. من با همه شون رفت و آمد دارم ولی هیچ وقت فرصت نشده بود باهاشون بیرون برم و دیدن رفتار صمیمی بابای بچه ها و خنده و شوخیهاشون با ما جوونا واسم سوال بر انگیز بود. گاهی فکر می کنم این دیوار ضخیم عدم اعتماد و سرد و سخت بودن من ناشی از رفتارهای همراه با ترس و شک مامان و آقای پدره تو تربیت من بوده. واسه من و نیوشا گاهی دیدن این صحنه ها خیلی ناراحت کننده میشه. چون زیاد مقایسه می کنیم. خواهشا نگید خب آقای پدر و یا مامان کلی خوبیهای دیگه هم دارند. بله قبول دارم .من الان دارم درباره نحوه برخورد مامان و باباهای دوستام حرف میزنم.
همیشه ترس از برخورد با آدمهای جدید رو می تونم تو چهره مامان و آقای پدر ببینم. کلی زور میزنند که اون شب مثلا تموم بشه و دوباره بچسبند به زندگی آروم و بی دغدغه خودشون. مامان به نقاشیش و بوبو به کتاب خوندن و فیلم دیدن و ترجمه کردن. شاید هر دوتاشون عشق هم بکنند از زندگی آرومشون ولی واقعا من و نیوش نمی تونیم با این شرایط کنار بیایم. واسه همین ماها تصمیم گرفتیم زندگی خودمون رو داشته باشیم که زمین تا آسمون با زندگی اون دوتا فرق می کنه و شاید ناراحتشون هم بکنه چون همیشه با شک به دیگران نگاه می کنند.واسه بوبو این موضوع اصلا قابل هضم نبود و نیست که من با همکارای پسرم برم شام بیرون یا دعوتشون کنم خونه یا من برم خونشون. مامان خیلی راحت تر این مسئله رو واسه خودش حل کرد که وقتی خودش در جریان رفت و آمدهای دختراش باشه خیل بهتره تا بچه هاش یواشکی زیر آبی برند (هرچند من و نیوشا اهل زیر آبی رفتن نیستیم) ولی بوبو هنوز در حال مبارزه است.
پ.ن۱:گاهی بهشون حق میدم ولی واقعا سرعت تغییراتشون نسبت به پدر و مادرای دیگه کنده.
پ.ن۲: اشتباهی پست قبلی رو حذف کردم . دارم از شدت عصبانیت منفجر میشم.
پ.ن۳:تازه فهمیدم هرچی امام زاده بخوای تو گیلانه عجیب نیست؟
تا بعد...
فکر می کنم هرکس توی هر سنی یه روزی بالاخره وارد یه رابطه عجیب و غریب و نامتعارف میشه و انگشت به دندون میگزه و دودوتا چهارتا می کنه و کلی سوال توی اون کله اش ایجاد میشه که چرا ؟ آخه چرا باید یه همچین اتفاقی توی این برهه زمانی تو زندگی آرومش وارد بشه که هیچ جور نمی تونه اون اتفاق رو واسه خودش توجیهه عقلانی کنه.
مدتهاست که خیلی اتفاقی و عجیب و غریب و نا خودآگاه و بدون هیچ پیش درآمد خاصی وارد زندگی مردمتاهلی شدم که صرفا دوستمه .جریان آشناییمون همونقدر عجیب و غریبه که ارتباط سالم و دوستانه ای که تا الان باهاش دارم و خودمم موندم معطل که مگه میشه؟!! و دیدم آره شد.
اینکه این رابطه چه جوری شروع شد ، یا اینکه من می دونستم متاهله یا نه ، یا اینکه چرا بهش شماره دادم و تا الان چرا هنوز ندیدمش و کلی چیزای دیگه که نمیشه نوشت رو نمی خوام بگم. چیزیکه من همیشه سرش با آویشن بحث می کنم موقعی که درباره این آدم حرف میزنم اینه که سالها خودم با این تصور بزرگ شدم که زنایی که خواسته یا ناخواسته وارد زندگی یه مرد میشند یا معلوم الحالند یا مریضند یا کرم دارند ،این چیزی بوده که تو کله ما فرو کردند و باور نمی کردم که بشه یه رابطه سالم و دوستانه ای که به زندگی طرفین خللی وارد نکنه رو ساخت . آویشن سر اینکه من صرفا از روی کله خرابی و ثابت کردن اینکه میشه بدون در نظر گرفتن جنسیت با کسی دوست شد و اونو انسان دید با من بحث می کنه و خودمم قبول دارم که دارم روی یه خط قرمز راه میرم که با یه تلنگر می تونه منو از اونور خط بندازه بیرون. دیونه ام .می دونم.
تنها چیزیکه منو توی این دوستی محکم نگه میداره اینه که بیشتر ارتباط ما کاریه (چون هر دوتای ما داریم همزمان یه کار انجام میدیم اون توی تهران و من اینجا توی رشت ) بنابراین نمیشه از این لحاظ ایرادی گرفت. توجیه نمی کنم ولی چون من اهل دل بستن و از این حرف و حدیثها نیستم خیلی از موضع بالاتر به این رابطه نگاه می کنم و تمام این مدت هم سعی کردم جوری رفتار کنم که اگه صرفا خودم شوهر داشتم و شوهرم با زنی دوست بود احساس خطر نمی کردم.
دوست داشتن از عشق برتر است.عشق يک جوشش کور است و پيوندى ازسر نابينايى. اما دوست داشتن پيوندى خودآگاه و از روى بصيرت روشن و زلال .
عشق، بيشتر ازغريزه آب مى خورد و هرچه ازغريزه سرزند بى ارزش است و دوست داشتن از روح طلوع مى کند و تا هرجا که يک روح ارتفاع دارد ، دوست داشتن نيزهمگام با آن اوج مى يابد .
عشق درغالب دل ها ، درشکل ها و رنگ هاى تقريبا مشابهى ، متجلى مي شود و داراى صفات و حالات و مظاهر مشترکى است، اما دوست داشتن درهرروحى جلوه اى خاص خويش دارد و از روح رنگ مى گيرد و چون روح ها برخلاف غريزه ها هرکدام رنگى و ارتفاعى و بعدى و طعم وعطرى ويژه ى خويش دارد، مى توان گفت که به شماره ى هرروحى، دوست داشتنى هست .
عشق با شناسنامه بى ارتباط نيست و گذر فصل ها و عبور سال ها بر آن اثر مى گذارد ، اما دوست داشتن در وراى سن و زمان و مزاج زندگى مى کند و برآشيانه ى بلندش روز و روزگار را دستي نيست …
عشق، درهر رنگى و سطحي ، با زيبايى محسوس ، در نهان يا آشکار، رابطه دارد . چنانکه شوپنهاور مى گويد : شما بيست سال بر سن معشوقتان بيفزاييد، آنگاه تأثير مستقيم آنرا بر روى احساستان مطالعه کنيد! اما دوست داشتن چنان در روح غرق است و گيج و جذب زيبايى هاي روح که زيبايى محسوس را بگونه اى ديگر مي بيند .
عشق طوفانى و متلاطم و بوقلمون صفت است ، اما دوست داشتن آرام و استوار و پر وقار و سرشار از نجابت
حال كدام يكرنگيست عشق يا دوست داشتن؟
وقتی امروز این متن رو فرستاد بهش ایمیل دادم که می خوای چی رو ثابت کنی؟ که کسی رو که واسش می نویسی و واسش زنگ می زنی دوست داری؟ واقعا از غریزه چیزی آب نمی خوره؟ میشه با اطمینان یه رابطه غیر متعارف رو ادامه داد؟
نمی دونم.
تا بعد...
هیچ وقت توی این ۲۵ سال نشد که بزنم به سیم آخر و حسابی قاطی کنم و جوونی کنم به مفهوم واقعی کلمه.یعنی توی اون لحظه های مسخره بازی و دلقک بازی بازم یه جدیتی در من وجود داره و اون محافظه کاری نهفته در من باعث میشه که من معمولا جوانب خل بازیها رو هم بسنجم و کمتر تخلیه روانی بشم.
پنجشنبه و جمعه یه جورایی خالی شدم ولی از دو نوع مختلف. پنجشنبه با یه اکیپ پسر نسل سومی ( از اونایی که فکر می کنی دستشون زدن تو پیریز برق و موهاشون سیخ شده ) رفتم بیرون. این وسط من و آویشن پاتال گروه بودیم و گاهی وقتا توی شیطنتهاشون شرکت می کردیم.اما جمعه دیگه کولاک کردم تو ماشین. شاید تا چند سال پیش تصورم از این نوع بچه های مارک دار این بود که عقل ندارند و تنها دنبال گذروندن حالشونن. اما وقتی مناسبات اجتماعیم تغییر کرد و رفتم سر کار و دور وبرم پر شد از انواع و اقسام مردان و پسران مختلف دیدم نمی تونم با اون نگاه قبلی زندگی کنم و آروم آروم باهاشون ارتباط برقرار کردم . بنابراین به جای گارد گرفتن در برابرشون شروع کردم به کشفشون و بعدها تونستم دوستان خوبی هم این وسط پیدا کنم.از پسر ۱۶ ساله دبیرستانی گرفته تا پیرمرد ۶۰ ساله و....
گاهی وقتا از این ماشینایی که صدای نوارشون گوش خلق الله رو کر می کنه و توش یه اکیپ پسر تر گل ورگل نشسته میدیدم که دارن داد و فریاد می زنند و عربده می کشیدن ، تو دلم میگفتم الکی خوشند. اما هم پنجشنبه و هم دیروز خودم این کار رو کردم. و فقط خدا میدونه چه حالی داد و چقدر احساس کردم از اون همه قید و بند رها شدم. یه جورایی شکستن شخصیت کاذبی رو که سالها با زحمت درستش کردم رو دارم می بینم و از آب شدن یخام لذت می برم.
این دو روز تو ماشین با باقی بچه ها آهنگا رو بلند بلند خوندم و عین جوادا تو ماشین بندری رقصیدم و دست زدم و از همه جالبتر اینکه تو محله خودمون هم اینهمه دیوانه بازی در اوردم . خدا رو شکر شب بود و گرنه باید با عینک آفتابی تو محله رفت و آمد می کردم.( هنوز اونقدر دل و جرات پیدا نکردم که تو روز روشن این کار رو بکنم ) شاید یه بار واسه پوز زدن به خودم جو منو بگیره و این کار رو بکنم . البته این نوع دیوانه بازی از من بعید نیست .
پ.ن۱ :فقط دارم فکر می کنم که اگه بوبو بفهمه که من الان به چه فابلیتهایی رسیدم ، چه حسی پیدا می کنه؟ جان خودم سکته رو شاخشه.
پ.ن۲: پست زندگی سگی رو بابت اینکه واسه یه دوست سوء تفاهم به وجود اورده بود بر داشتمش. اگه ببینم این اتفاق دوباره تکرار بشه حتما آدرس وبلاگ رو عوض می کنم و اصلا به هیچ کس نمیگم.
تا بعد...
دیشب نشستم با نیوشا فیلم talk to her رو دیدم و دیوانه شدم بعد از دیدنش. من زیاد فیلم می بینم و معمولا هم فیلمهایی خوبی رو انتخاب می کنم . می تونم به جرات بگم که کمتر فیلمی می تونه اشک تو چشمام جمع کنه چه برسه به اینکه من از شدت احساست هق هق کنم و بلند بلند بزنم زیر گریه. دیشب بعد از تموم شدن فیلم اول بغض کردم بعد یهویی دلم خواست زار بزنم و زدم و خودمو خالی کردم.
محور فیلم حول و حوش شدت عشق یه مرده که 4 سال تموم از معشوقش که تو کما رفته پرستاری می کنه و جریاناتی که توی این دوره واسش پیش میاد و نهایتا از روی عشقش کاری می کنه که بعدا باعث میشه که اون دختر از کما بیاد بیرون و هرگز هم نمی فهمه که عشق مردی که ازش پرستاری می کرده باعث شده که دوباره بهوش بیاد. توی این فیلم ۲ تا مرد وجود دارند که هر دوتا به نوعی یه بخشی از زندگیشون شبیه هم میشه .معشوق هر دوتا شون میره تو کما و حالا اینجاست تفاوت عشق واقعی و غروری که مانع از ابراز اون عشق میشه. حتی الان که می خوام درباره اش بنویسم بغض راه گلوم رو گرفته . تموم اون مدت داشتم به این قضیه فکر می کردم که توی وضعیتی مشابه من اون آدمی هستم که اگه واقعا کسی رو هم زیاد دوست داشته باشم غرورم یا بلد نبودن ابراز احساساتم باعث بشه که تا آخر عمرم از عذاب و جدان بمیرم.
توی این دوسه روز اعصابم بد جور ضعیف شده ، ماجرای دوستم رفته رو اعصابم و این فیلم هم مزید بر علت شد واسه هق هق دیشب. دیشب اگه نیوشا نبود معلوم نبود من چه جوری شبم رو روز می کردم . کلی نشست واسه من همه چیز رو تجزیه و تحلیل کرد و کنارم دراز کشید تا آروم بشم. شاید واسه خودشم عجیب بود که جوجوی سخت و محکم اینجوری با دیدن یه فیلم عین یه بچه داره گریه می کنه و زار میزنه از ترسی که یهو تو دلش افتاده بود. بهم میگه تو که راحت دیگران رو از زندگیت حذف می کنی چرا نمی تونی این بخش ضعیف دوستت رو فراموش کنی ؟ چی بگم بهش.
بگم می ترسم که دوستام از ساده بودنم سوء استفاده کنند؟بگم نیوش من می ترسم که نتونم کسی رو دوست داشته باشم؟بگم بدجور هالو هستم و به همه اعتماد می کنم؟ بگم بلد نیستم دوست داشتنی جلوه کنم؟بگم بلد نیستم بد جلو کنم ؟ بگم نیوش چرا اینقدر من آرمانگرایانه فکر می کنم؟ بهش بگم روحم درد میگیره وقتی کثیفی دوران بزرگسالی آروم آروم داره تو وجودم میشینه و من نمی تونم جلوشو زیاد بگیرم ؟ خدایا چی بگم بهش ...
پ.ن : از شدت گریه چشمام عین بابا قوریها شده.
تابعد...