تبليغاتX
یادگار دوست

من معتقدم الان و توی این دوره که حتی واسه سلام و علیک با دیگران باید چرتکه بندازی و ببینی که می صرفه یا نه سخت بتونی یه دوستی خوب و عمیق با کسی پیدا کنی.اینکه تو چه جور به مقوله دوستی نگاه می کنی و طرف دیگه ماجرا چه طور همه و همه به تفاهمی که بینتون برقرار میشه بر می گرده. یا چیزی از هم درخواست نمی کنید یا میشنید و انتظارات و توقعاتتون رو از همدیگه می خواین. یعنی راحتت کنم بده بستان محبت. یکی تو میدی یکی هم از اون می خوای.

اما جدا دوستی اینجوری نیست. یه جورایی یه حسه که واسه یه مدتی به اوج خودش میرسه بعد تبدیل به یه خط راست میشه و اگه هوشیار باشی دوباره سیر صعودی شو طی می کنه و گرنه آروم آروم و بی اونکه خودت بخوای رو به قهقرا میره و اگه حواست نباشه شاید لجنمال هم بشه. از آدم جماعت بعید نیست.فکر می کنم هیچوقت دو طرف یه لذت مساوی از این ارتباط نمی برند چون خواه ناخواه یکی از طرفین توی این دوستی بیشتر خودشو ابراز می کنه یا به صورت عام تر بیشتر محبت می کنه و یکی دیگه فقط محبت و لطف می بینه. بازم این به خود آدمها بستگی داره .اگه اون شخص صرفا از محبت کردن لذت می بره خب محبت می کنه ولی اگه دوست داره بعضی از کمبودهای روحی و روانیشو توی رابطه دوستی رفع و رجوع کنه کمی آسیب می بینه.

چند هفته پیش نسترن که شاید بتونم بگم یه جورایی همزاد روحیمه متنی از کتاب "هویت"میلان کوندرا رو واسم فرستاد که مربوط به " دوستی" بود و خب اگه من همزادشم باید تک تک حرفهای نگفته ای که نسترن می خواست به من بگه رو توی اون نوشته پیدا می کردم و خوب فهمیدم چی می خواست بگه وقتی که آخر نامه اش واسم نوشت : یه موضوع واسه وب بهت دادم.

" مسبّب حقیقی و تنها مسبب دوستی  چنین است : فراهم آوردن آینه ی که دیگری بتواند درآن تصویر گذشتهء خود را ببیند٬تصویری که بدون نجوای ابدی خاطرات رفقا مدتها پیش ناپدید شده بود.پس نمی خواهی بفهمی که برای آینه ای که به من هدیه می کنی کوچکترین اهمیتی قایل نیستم.

 

چگونه دوستی پدید می آید؟مسلما همچون اتحادی بر ضد تیره روزی٬اتحادی که بدون آن انسان در برابر دشمنانش خلع سلاح شده است.چه بسا دیگر نیازی به چنین اتحادی نداشته باشیم.دشمنان همیشه وجود خواهند داشت."

 

 

" آری٬ اما آنان نامرئی و بی نامند٬همچون سازمان های اداری. وقتی تصمیم می گیرند در برابر پنجره های خانه ات فرودگاهی بسازند٬ وقتی ترا بیکار می کنند٬ از دست دوست چه کاری ساخته است؟ اگر کسی به تو یاری میرساند باز شخصی بی نام ونامرئی است٬ نظیر سازمان مددکاری اجتماعی....دوستی را دیگر با هیچ آزمونی نمی توان اثبات کرد.برای جست وجوی دوست زخمی در میدان نبرد٬یا بر کشیدن شمشیر برای او در برابر دزدان مسلح٬ موقعیتی پیش نمی آید.مازندگیمان را بدون خطری بزرگ٬ اما همچنان بدون دوستی می گذرانیم.

 

... دوستی تهی شده از محتوای سابقش٬ امروز مبدل به قرارداد احترام متقابل٬ و به طور خلاصه مبدل به قرارداد رعایت ادب شده است.پس بی ادبی است که از دوست چیزی بخواهیم که او را به زحمت اندازد یا برایش ناخوشایند باشد.

 

...اگر در معرض کین و نفرت قرار گیری٬ اگر متهم گردی و طعمهء دیگران شوی٬از کسانی که تو را می شناسند٬ می توانی انتظار دو نوع واکنش داشته باشی : برخی همرنگ جماعت می شوند٬ برخی دیگر محتاطانه وانمود می کنند که هیچ نمی دانند٬ هیچ نمی شنوند٬به طوری که تو خواهی توانست به دیدن آنها و سخن گفتن با آنها ادامه دهی.این گروه دوم ٬که راز دار وآداب دان اند٬ دوستان تو اند.دوستان به معنای مدرن کلمه."

 

                        هیچ عشقی با سکوت زنده نمی ماند

ا

تابعد...

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم مهر 1385ساعت 9:38  توسط جوجو  | 

دیدید یه روزایی یه اتفاقی توی مسیر زندگیت میفته و با آدمهایی روبرو میشی که هرچی به این مغزت فشار میاری نمی تونی حکمت این آشنایی رو بفهمی؟ زندگی من پر از آدمهای عجیب و غریبه که گاهی اصلا درباره شون فکری نمی کنم. میذارم  این رابطه پیش بره و من فقط درگیرش میشم و گاهی هم این وسط از احساستی که خرج می کنم لذت می برم.

۲ سال پیش دقیق خاطرم نمیاد چه روزی یا چه ماهی بود. فقط میدونم مامان و بوبو رفته بودن مسافرت و منم طبق معمول کلی از دوستای دانشگاه رو دعوت کرده بودم شام خونمون و بساط رقص و شعر و ساز و دهل به راه بود و این وسط ساقی گلعذار نداشتیم و می که عیشمون تکمیل بشه که تلفن زنگ زد و صدای هق هق یه دختر منو میخکوب کرد. معمولا اگه مزاحم تلفنی داشته باشیم بعد از ۲ بار صحبت کردن سیم تلفن رو می کشم تا طرف بی خیال ما بشه. اما نمی دونم  چه مرگم بود که نشستم پای صحبت این دختر . شاید از اون روزای زندگیم بود که قیافه ام بدجور نور بالا میزد و باید دل یه بنده خدایی رو شاد می کردم و راحت این سر رو روی بالش میذاشتم و می خوابیدم.

از قم زنگ میزد و اتفاقی همینجوری یه شماره میگیره و دنبال یه آدم با معرفت تو رشت میگشته که  کمکش کنه تابه عشقش برسه. جدا من هنوز که هنوزه متوجه نمیشم که چرا هر کدوم از اطرافیانم درگیر ماجرای عشقی- احساسی -تراژیک - کمدی میشند من میام جلوی چشمشون و انتظار دارند من خنگول دست و پا چلفتی که نمی دونم عشق رو با الف می نویسند یا با عین فوت کوزه گری یادشون بدم. اخه " کل اگه طبیب بودی " رو که همینجوری شاعر از خودش در نیورده جانان من.

اون شب چند بار زنگ زد خونمون. هربارم عین ابر بهار گریه می کرد و خدایی از صداش چنان معصومیتی می ریخت که من تقریبا لال شدم و فقط گوش کردم. به نظرم اون شب دنبال یه گوش می گشته و خدا رو شکر من بودم وگرنه خدا میدونه بااون حال و روزی که داشت خودکشی می کرد یا نه؟ واسه زیارت با خانواده اش مشهد رفته بود که با یه سرباز رشتی اونجا آشنا میشه و پروسه خالی بندی اون پسر و شماره دادن و شماره گرفتن و قاچاقی همدیگر رو دیدن همونجا در محضر آقا انجام میشه و دبرو که رفتی.

پسره کلی وعده وعید بهش میداده که میام باهات ازدواج می کنم و از اینجور خالی بندیها و نامه دادن و نامه نوشتن که یهو پسره میزنه زیرش که خانواده ام قبول نمی کنند و دختره هاج و واج و درمونده ودرگیر میفته به تقلا برای حفظ پسره. با مامان و خاله پسره حرف میزنه و اونا هم جواب قطعی بهش نمیدن و میذارنش تو خماری که این وسط سر و کله من ناخواسته تو ماجرا پیدا میشه .

این وسط تنها کاری که تونستم واسه این دختر انجام بدم گوش دادن و کمی هل دادنش بود. ۴ سال ازش بزرگتر بودم و اون حس لعنتی مادرانه هم میومد وسط و تونستم کمی دیدشو نسبت به اون پسر تغییر بدم. یه بار یه نامه مفصل واسم نوشت که هنوزم دارمش و وقتی خوندمش از عشق کورش ترسیدم. هیچ چیز بدی در اون پسر نمیدید. لای اون نامه واسم کلی گلبرگ گل سرخ گذاشته بود و پیوستش یه مهر و جانماز کوچولو هم گذاشته بود. این تماسای تلفنی از هفته ای چند بار به ماهی یکبار و بعد چند ماه یکبار کشید و یهو من به مدت ۶ ماه ازش خبر نداشتم که اینبار از کرج تماس گرفت و گفت ازدواج کرده اما نه با اون پسر و بازم ناراضی بود از زندگیش.

چند روز پیشم دوباره زنگ زد و خب اینبار دیگه حرف مشترکی بینمون رد و بدل نشد فقط یه جورایی گزارش کارایی بود که توی این مدت انجام داده بودیم. بعد کلی من و من برگشت به من گفت میدونی من هر وقت دلم میگیره یادت میفتم و خوشحالم  که تو هستی. مریم ناخواسته اومد تو زندگیم یه مدت ذهن و زندگیمو درگیر کرد و بعد کمرنگ شد. دلیل اومدنشو تو زندگیم نمیدونم. کلی این وسطم از مامان و بوبو و دوستام حرف خوردم که مگه سرت درد میکنه ولی ول کن نبودم. انگار یه وظیفه رو دوشم بوده واسه گرفتن دست این دختر و بردنش توی یه مسیر دیگه. که خدا میدونه اون مسیر همون مسیر درست بوده یا نه؟ فقط اینو میدونم که از کارای خدا هیچوقت سر در نمیارم.تو میدونی؟

تا بعد...

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم مهر 1385ساعت 10:30  توسط جوجو  | 

ای دریغا روزگار کودکی

که نمی دیدم از این غمها یکی

فکر ساده درک کم اندوه کم

شادمان با کودکان دم می زدم

ای خوشا آن روزگاران ای خوشا

شادباد آن روزگار دلگشا

گم شد آن ایام بگذشت آن زمان

خود چه مانده در گذرگاه جهان

بگذرد آب روان جویبار

تازگی و طلعت روز بهار

گریه بیچاره شوریده حال

خنده یاران و دوران وصال

بگذرد ایام عشق و اشتیاق

سوز خاطر سوز جان درد فراق

شادمانیها خوشیهای غنی

وین تعصبها و کین و دشمنی

 

تا الان جوری زندگی کردم که با یاد و خاطرات گذشته حال نکنم. یعنی آدمی نیستم که زود به زود گرفتار نوستالژی بشم. یه جورایی آدم لحظه هام. نه اینکه به گذشته بر نمی گردم .نه بر می گردم ولی اثرش روی من خیلی  کمرنگه. از افسوس خوردن بدم میاد. گذشته گذشته و یاد آوریش جز افسوس و آهی بر لب وسوزشی بر دل چیزی واسم نداره. گاهی که بادیدن یه لبخند کودکانه یا گاز زدن به ساندویچ یه بچه پرتاب میشم به ۱۰ یا ۱۲ سال قبل خودم دلم بد جور میگیره. گاهی هم چشمام خیس میشه. بنابراین سعی می کنم با تمام وجود از حالم لذت ببرم. اگه بگم همیشه اینجوریم دروغ  بزرگی گفتم ولی معمولا اینجوریم.

من عاشق محله های قدیمی رشتم. از توی اون کوچه های تنگ و باریک که میگن آشتی کنان وقتی رد میشم تک تک سلولهای بدنم حس میشه. تمام شادیها و غمهایی که توی اون پاره آجرهای قدیمی نشسته رو می تونم لمس کنم. این حس رو زمانی که اصفهان وشیراز و کرمان و تبریزم رفته بودم هم داشتم. یعنی وقتی دست رو دیوارای بناهای قدیمی می کشم انگار دارن با من از لحظه های تلخ وشیرینشون صحبت می کنن. یهو شکل و شمایل کنیزان قاجار و برو بیاشون میاد جلو چشمم . داد و فریاد شاهان. شکنجه ها. عروسیها . مرگ ها .توطئه ها. تولدها و .... نمی دونم زیادی کتابهای مسعود بهنود  رو خوندم یا نه ؟   ولی نمی تونم جلوی این حسها رو توی خودم بگیرم.  

بچه که بودم مادر بزرگم توی یکی از این کوچه پس کوچه های قدیمی رشت خونه ای داشت با یه درخت شاه بلوط توی حیاطش و یه حوض ۱ در ۳ با عمق ۵/۱ زیر اون درخت که تابستونا علاوه بر اینکه بوبو توش هندونه میذاشت ماهم توش می پریدیم و آب بازی و غوطه خوردن توی اون آب سرد و لرزش بعدشو و اون کرختی و پیر شدن انگشتهای دست و پامون به دنبالش.

خانم بزرگ آلزایمر گرفت. ما دیگه اون خونه نرفتیم. اون خونه و شاه بلوطاش و اون حوض کم کم شد یه آواز قدیمی که دیگه شعرش یادم نمیاد . چند روز پیش دوباه رفتم توی اون کوچه با ترس و لرز اینکه نکنه توش گم بشم ولی نشدم. یه چیزی یا نه! یه نیرویی منو میکشوند. درست اون کوچه یادم نبود ۱۳ ساله که من دیگه پامو توی اون کوچه بن بست نذاشته بودم. خونه خراب شده بود جاش یه آپارتمان خوشگل ساخته بودن. یهو اون خونه اون اتاقها اون حیاط اون حوض و خود خانم بزرگ مثل یه فیلمی که رو دور تند بذاریش میان جلو چشمم. بی حس و حال از اون کوچه میام بیرون و عهد می بندم با خودم که دیگه حالا حالا ها پامو تو ی اون کوچه بن بست نذارم.

پ.ن : من مثل اسکارلت اوهارای فیلم برباد رفته می مونم. شعارم اینه " بعدا درباره اش فکر می کنم ".

تا بعد...

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم مهر 1385ساعت 9:16  توسط جوجو  | 

از دیروز تاحالا من به چماق خیلی علاقه پیدا کردم. راستش دوست دارم یکی از اون درست و حسابیهاشو واسه خودم بخرم چون می دونم یه زمانی لازم میشه.(حالا تو فکر کنم واسه شوهرم ولی من میگم اشتباه کردی ).اصلا از دیروز تا حالا  حس می کنم یه جورایی  رضا خان میر پنج رو دوست دارم. شایدم عاشقش شدم .اصلا به احترام اون مرحوم کلاهمو از سرم بر میدارم کسی مشکلی داره؟باور کنید حق داشت از دست هرکی عصبی میشد مینداختش تو تنور. (تحریف تاریخ رو حال می کنید؟) . آقا فقط دیکتاتوری. اونم از نوع خودکامه اش.

 در اینکه ما ملتی هستیم که دموکراسی سرمون نمیشم کسی شکی داره؟ اگه آره که روشنتون کنم عزیزان دل انگیز؟ دیروز ۱۱ عدد دختر و پسر بالغ تصمیم گرفتیم بریم خارج از شهر. اگه نمیگم عاقل چون واقعا به عقل تک تکمون شک دارم. اصلا فکر می کنم باری تعالی بدجور در حق ما بندگانش ظلم کرده اساسی. گفتیم روز تعطیل به جای اینکه تو خونه بمونیم و کف کنیم بریم خارج رشت یه حالی بکنیم و بچه ها بیرون افطارشون رو بازکنند. چی شد به جای اینکه سر همون ساعت ۵:۳۰ آماده حرکت بشیم تازه ۶:۱۵ هر سه تا ماشین تونستن همدیگر رو پیدا کنند و اون موقع از رشت زدیم بیرون. کجا ؟ د همین .مقصد نا معلوم بود. سرمون رو انداختیم پایین و دنبال اون دوتا ماشین دیگه راه افتادیم و خب از اونجایی که ماشین ما همه اش دختر بود و از اونجایی که توی کله مرد جماعت دنیای متمدن امروزی هم زنان جنس دوم محسوب میشند یه نظر خشک و خالی از ما نپرسیدن هیچ غیرتی بازی هم واسمون در اوردن که راننده دختر اجازه بده یکی از پسرا بشینه پشت رل که با زرشک نسوان جماعت داخل ماشین اون پسر ترجیح داد واسه امنیت جانی خودش بره سنگین و رنگین تو یه ماشن دیگه نزول اجلال کنه.

هیچی. از همون رشت ما جر و بحث کردیم کجا بریم؟ کی برگردیم؟ چی بخوریم؟ کجا بریم دست به آب؟ کدوم کبابی خوبه؟ کدوم پیتزا فروشی تو انزلی بهتره؟ دهکده ساحلی بریم یا موج شکن؟  اصلا بریم انزلی یا بریم کافه سنتی ؟ شام رو تو رستوران بخوریم یا غذا بگیریم بریم دم موج شکن بخوریم؟ نوشایه سیاه می خوایم یا زرد؟ اصلا انزلی بریم یا کیاشهر؟ خانم راننده می تونه با سرعت بره یا نه؟ مامان کی گیره؟ و از اینجور حرف و حدیثها.

نتیجه: کمی دم ساحل قدم زدیم ولی چون کمی باد زیاد بود بچه ها احتیاج مبرم به دست شویی پیدا کردند.بدو بدو رفتیم توی پارک دستشویی و دوباره گاز رو گرفتیم اومدیم رشت. حالا پسرا مسخره بازی هم درمیان که آره لاهیجان هم یه دستشویی خوب داره بریم اونجا هم بشاشیم به شهرشو برگردیم. حالا شما اگه مثل من ضعف اعصاب داشته باشید می تونید خونسرد بشینین؟ الان یه تبخال گنده تو حساسترین نقطه صورتم جا خوش کرده. حالا ما خیلی جمالمون خوب بود خداوند هم واسه دست گرمی این تبخال رو رو صورتم گذاشت تا دیگران حالشو ببرند وقتی منو می بینند. بخشکی شانس.  

پ.ن۱: بوبوی ما هم یواشکی یه وبلاگ درست کرده و اسمش رو گذاشته کارمندانه و توش می نویسه.فکر می کنم واسه دوستانی که سالها توی ادارت دولتی عمر صرف کردند و انواع و اقسام نامه های مسخره و احمقانه به دستشون رسیده یا دیدند یا شنیدن کلی جالب باشه.

پ.ن۲: بوبو به وبلاگ من میگه مشنگ نامه . در به در دنبال یه تیکه می گردم که به بوبو بندازم. خواهشا کمک فکری برسونید. بحث رو کم کنیه دوستان.

تا بعد...

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم مهر 1385ساعت 9:15  توسط جوجو  | 

این کرمای خوشگل سفید مامانی که توی گیلاسای مشهد جا خوش کردن رو دیدند که ان شاءالله ؟ مخصوصا اون گوشتیایی تپل مپل که با ناز و عشوه از لای دندونت میزنن بیرون و لذت خوردن یک گیلاس بدون دغدغه و اضطراب رو همیشه رو دلت میذارن. تو وجود من یکی از این کرمای ناز نازی زندگی می کنه که دروغ چرا اگه هر روز اعلام وجود نکنه یک روز درمیون حتما یه خودی نشون میده و به ریش من که سهله به ریشه همه عالم و آدم می خنده. چرا؟ اجازه بده قربانت برم.

من عادت دارم شبا گوشیم رو روی silent میذارم که احیانا سر و صداش نصفه شبی نیوشا رو از خواب بیدار نکنه . چند هفته پیش شب جمعه پلید ساعت ۱۲ شب sms ای میده  که من متوجه رسیدنش نمیشم .

فوت. فووت.فوووووت.فووووووووت.فوووووووووووووووووووت.فوووووووووووووووووووووووووووووووت .مزاحم sms ای.

اتفاقی من جمعه ۶ صبح از خواب می پرم و چشمم به این sms می خوره و یهویی اون کرمه تو دلم ول ول می خوره و دست به کار مردم آزاری میشم. واسش می نویسم. آخه چرا ؟ من اصلا سر در نمیارم.به هیچ وجه متوجه نمی شم. فشارکارتون زیاده ؟ سرتون احیانا به جایی خورده؟ آخه به تو هم میگن مهندس؟ خجالت نمی کشی مزاحم میشی؟

بعداز چند دقیقه پلید میگه: فقط همین مونده بود که تو سر صبحی من رو اسکل کنی. بهت تبریک میگم.وقتی بهش میگم حقته میگه: پس این یه اعلانه جنگه؟ بدون من آروم نمیشینم . منم با قاطعیت هر چه تمامتر توی خواب و بیداری واسش می نویسم: ای لشکر صاحب زمان آماده باش آماده باش.

از اونجایی که پلیدم تو وجودش یه اژدها داره چندروز پیش ساعت ۴ صبح که اتفاقی گوشیم رو silent نبود این  sms رو میده: ببخشید که من مزاحمتون شدم. یه سوالی داشتم .می خواستم ببینم ایران که نفتش رو صادر می کنه بشکه هاشو پس می گیره؟

منم که حرصم در اومده بود میگم: ببخشید این سوال رو ازتون می پرسم .شما امشب قرصاتون رو خوردین؟

الان چند روزه یکی از دوستامون بدجور آنفولانزا گرفته وتقریبا داره میمیره. و از اونجایی که دانشجو پزشکیا معمولا  بچه پررو هستند دکتر هم نمیره و داره خودش خودشو درمان میکنه. چند روز پیش داشتم آماده میشدم که بیام سر کار یهویی اون کرم کوچولو یه سلام و علیک حسابی با من کرد و گفت نمی خوای حال این دوستتو بپرسی؟ منم که دلسوز گفتم ای به چشم. ساعت ۸ یه sms میدم. ای دوست جون ترا چه شده است که به ناگاه مریض گشته ای؟ دوستانت در سوگ بیماریت لحظه ای چشم برهم ننهاده اند.اگر در قید حیاتی لحظه ای اعلام وجود نما تا ما با فراغ بال به آفتاب سلامی دوباره بگوییم. 

تا ۸:۱۵ دیدم خبری نشد.از ترس اینکه مرده باشه دوباره یه sms میدم که: وای مردی؟ چرا رفتی چرا رفتی. ای خدا دوست جون از دست رفت.بدبخت شدیم رفت. تو کلی اهداف و آرزوی قشنگ داشتی یادته؟ اون گوشی خوشگله نوکیا که می خواستی بخری یادته؟ ببین پرنده ها دارن آواز می خونند تو مگه صدای پرنده ها رو دوست نداشتی ؟ ای خداااااااااااااااا. زمینی شو .اااااااااااااااااا

بعد ۵ دقیقه جواب میده: جوجو جان من زنده ام.فقط تو رو خدا یه ذره بذار بخوابم.تو رو خدا. داشتم از زور خنده منفجر میشدم.بلافاصله این sms رو واسش می فرستم که عذاب وجدان بگیره : هول نکن و بدون وقتی صدای زنگ message میاد... معنیش این نیست که sms داری ... معنیش اینه که یه نفر به یادته .  

سوال کنکور۸۵

جوجو ............ دارد.

۱- مرض

۲- خواب

۳- کرم

۴- هر سه گزینه صحیح است.

تا بعد...

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم مهر 1385ساعت 9:8  توسط جوجو  | 

پیشتر ها که بچه بودیم دم به ساعت توی  این ماه  مهمونی می رفتیم و مهمونی میدادیم. یه جورایی  افطاری دادن جزیی از آداب و رسوم خانواده شده بود. خانواده مادری یه روز و خانواده پدری روز دیگه. الان سالهاست که از اون سفره های رنگارنگ و مهمونهای ریز و درشت و بخور و بخور از اونایی که شاعر میگه: بخور تا توانی خبری نیست که نیست.

الان هم بازیهای بچگیم ازدواج کردن و واسه خودشون بچه دارن. الان اون آدمهای باصفا دلمرده شدند الان دیگه صفا و محبت و بی غل و غشی زیر پرده ای از دو دوتا چهارتای خرج و مخارج گم و گور شده. الان نمیری افطاری تا توی رو دربایستی قرار نگیری که تو هم باید افطاری بدی.الان رنگ و بوی ماه رمضون باسریالهای آبکی صدا و سیما بوی آبدوغ خیار گرفته.همه چیز عوض شده همه چیز جز ربنای شجریان و اذان موذن زاده اردبیلی.ماه رمضون رو واسه این دوتا چیز دوست دارم. اهل روزه و اینجور حرفا نیستم ولی دم دمای اذان و افطاری که میشه دلم عین سیر و سرکه می جوشه که برسم به جایی که صدای ربنا از رادیویی یا تلویزیونی به گوشم بخوره.نمی دونید باچه حرص و ولعی توی این کانالهای مزخرف تلویزیون دنبال اذان موذن زاده بالا و پایین میرم و چه حالی می کنم انگار از نوک انگشتای پام گناهانم ازبدنم میرن بیرون میرن و پاک میشم پاک پاک. وای که چه حالی می کنم با اون اسمای خدا.

ماه رمضون رو با اون شامیهای رشتی  و نون و پنیر و سبزی خوردنش رو با هیچ چیز خوشمزه دنیا عوضش نمی کنم.یه جورایی اینا همیشه با همند . الان اگه کسی افطاری یده فقط و فقط واسه پوز زدن در و همسایه است وگرنه کدوم یک از ماهایی که توی افطاریهای بزرگ و کوچیک فامیل دعوت میشیم به نون شبمون محتاجیم؟ هیچکدوم. نمی دونم من هنوز دارم با صفای کودکیم زندگی می کنم یا نه ! این مردم یه چیزیشون میشه؟ اینهمه تملق اینهمه ریا اینهمه جانماز آب کشیدن اونم توی این ماهی که خودتون ادعاتون میشه ماه پاکی و از اینجور چیزاست چه معنی میده؟ اینهمه هزینه برای افطاری ادارت و نهادها اینهمه اصراف اینهمه رنگ و لعاب مومن نشون دادن خودیعنی چی آخه؟ اینجاست که آدم اگه خیلی خودشو دوست داره یه حصار دورخودش میکشه تا از هرگون پلشتی به دور باشه.

دیروز جایی افطاری دعوت بودم که سه تا بچه کوچولو هم تو اون مهمونی بودن. از اونجایی که من ارادت خاص به این مارمولکهای دوپا دارم مثل برج زهرمار یه گوشه میشینم تا احیانا سر یکیشون داد نزنم و آبروی مامان و بوبو نره. مثل بچه آدم سرجام نشسته ام که یهویی احساس می کنم یکی پشت سرم داره نفس میکشه و  یه دست کوچولو یالمو میگیره. هی با موهام که گیسشون کردم بازی بازی می کنه و رنگ منم از شدت عصبانیت شبیه شاه توت بنفش شده.  این وسط نیوشای مسخره میگه: جوجو یه بار گاز نگیریا این بچه است نمی فهمه. منم مجبور میشم حس و حال اسب بودنم رو زورکی به دست فراموشی بسپارم.

اگه بگم توی این ماه ملت قاطی هستند باور می کنید. امروز صبح با کلی انرژی  و حس وحال دارم میام شرکت که سوار یه ماشین میشم که نوار مداحی گذاشته. یارو مرتب درباره حسین می خونه و پیش زمینه مداحیش یه نفره که هی هیس هیس می کنه یه جورایی صداش مثل دوپس دوپس ماشین این جواداست که میان تو خیابون لایی می کشند بعد از  کلی فشار اوردن به گوشام می فهمم که طرف داره تند تند میگه حسین حسین. حالا هرچی من به این مخم فشار میارم که ارتباط ماه رمضون و امام حسین رو پیدا کنم نمی فهمم. چرا من خیلی چیزا رو نمی فهمم؟؟ای خدا!!!

تا بعد...

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم مهر 1385ساعت 9:23  توسط جوجو  | 

توی عمرم سه بار مرتکب این سبک نوشتن شدم و هر سه بارهم برای سه تا مرد بودکه هر کدومشون به نوعی توی تحصیل ـ زندگی و کارم نقش بزرگی داشتند.از این سه نفر دو تاشون تاثیر مثبت توی ذهن و روحم گذاشتند و یکی به طرز وحشتناکی من رو عصبی می کرد. دو تاشون حواسشون به من بود و یک می خواست سر به تن من نباشه.

دکترفلاح مدیر گروهمون اون کسی که امروز می خوام درباره اش بنویسم. درسته که می گند آدم یک کلمه هم از کسی یاد بگیره تا آخر عمر مدیون استادش میشه. حالا اگه من بیام و بگم این آقا توی اون ۴ سالی که ما دانشجوش بودیم ذره ذره خرد و خاکشیرمون کرد از حرفتون دست می کشید ؟ اگه بگم این آقا به ما می گفت شما هیچی نوفهمین برین آرایشگر بشید شیمی به چه دردتون می خوره چی ؟ اگه بگم تمام ماهایی که دانشجوش بودیم نسبت به بچه های هم رشته ایمون توی دانشگاه دولتی سوادمون بالاتر بود باور می کنید؟ تنها کاری که بعد از فارغ التحصیلی توی این ۲ سال واسه خودم انجام دادم این بود که فقط فراموش کنم.یادم برم ۴ سال کجا درس خوندم و کیا استادم بودند.

تنها باری که این آدم مغرور از من تعریف کرد زمانی بود که این متن رو پیشش بردم تا اجازه بگیرم توی نشریه دانشگاه چاپش کنند از قلمم تعریف کرد.شاید از روی رودربایستی نمی دونم !مهم نیست. البته اجازه نداد چاپ بشه ولی با من و من بهم گفت یک نسخه از این متن رو بهش بدم و منم این کار رو کردم هرچند می دونستم یه جایی نیشش رو بهم میزنه.

 ذکر شیخ حکیم حسین فلاح باقرشیدائی قدس الله روحه العزیز

آن شیر بیشه تحقیق  آن صفدر دلیر علم کیمیا گری  آن غرقه دریای مواج علم  آن عزیز تاسیس کننده گروه کیمیا شناسی حکیم حسین فلاح باقر شیدائی متع الله بطول بقائه. گویند کار او کاری بس عجیب بود و واقعات غرایب که خاص او را بود از آن جمله تاسیس گروه کیمیا شناسی.

گویند حسین را تولد در بلادی گیلان بوده است .روزی در عنفوان جوانی زمانی که همراه غلام بچگان به بازی الک دولک مشغول بوده شیخی سفید روی و سفید پوش در برابرش ظاهر می شود که " ای حسین چه بنشسته ای که ترا کاری بس عظیم است و چه وقت الک و دولک بازی کردن . بیا و در این جام جهان نمای ما بنگر تا بگویم که ترا منزلتی بس عظیم در جوانی قرار داده ایم و ترا ردیفی برابر اولیاء علم کیمیاگری از جمله کری علیه رحمه و ولهارد روحه العزیز است ". نقلست که حسین زمانی که این سخن بشنود چنان از خود بی خود بگشت که فریادی بزد و بی هوش بگردید و بگفت : ای پیر خردمند مرا چه به کری علیه رحمه ؟؟

از جمله اصحاب و یارانی که این واقعه بدیدند چند نفری پیرهن از تن بدریدند که حسین دیگر آن حسین همبازی ما نیست و اورا به سحر و جادو نسبت بدادند. بعضی اصحاب ظاهر همچنان دوست وی باقی ببودند تا به چشم خود ببینند که حسین را مقامی بس بالاست.شیخ حسین روحه العزیز به سرعت مدارج عالیه را طی بنمود و لیسانسیه بگشت. روزی در دل به خود بگفت: که اگر مرا جایگاهی بسان ولهارد و کری علیها رحمه وجود دارد پس کاری باید کرد کارستان و درس بخواند و بشد حکیم حسین علیه رحمه.

آورده اند که حکیم حسین داستان ما در دارالحکمه ای در بلادی لاهیجان به کرسی استادی بنشست. ولی چون چند روزی بر آمد پیر خردمند بر حسین ظاهر بگشت که به طایفه مردم رشت رو و در دارالحکمه آزاد اسلامی آنجا به سمت استاد کیماگری کرسی بستان تا مقدمات آن چیزی بشود که در جام جهان نمای ما در کودکی بدیدی.نقلست زمانی که به طایفه مردم رشت در آمد جملگی از وی استقبال بکردند که ای دلیر جای تو در اینجا بس خالی می نماید.پس بیا  و جامه همت درپوش که دراین دارالحکمه علوم کیمیاگری را جایگاهی در خور ایجاد کنی. پس حکیم حسین تصمیم به تاسیس گروه کیمیاشناسی بنمود و در این را یک تنه چون شیر بایستاد و قدم استوار نمود و دل بنهاد که لازمه تدریس علوم کیمیا گری در این دارالحکمه وجود گروهی بس قویست و بدین ترتیب شیخ حکیم هم به سمت استاد دارالحکمه و هم مدیر گروهی بس عظیم به نام گروه کیمیاشناسی جایگاهی درخور و شایسته مقامش یافت و در کنار تدریس علوم کیمیا گری به جوانکان مشتاق و کنجکاو دستی هم بر نوشتن و تالیف کتب گوناگون از آن جمله : "رساله ای در باب حل مساله در کیمیاگری تجزیه ای " بزد و مقالات متعددی در نشریه های بلاد خارجه به زبان انگلیسی منتشر بنمود و سرنوشت حکیم حسین ما بشد آن سری که حسین در کودکی در جام جهان نمای پیر خردمند دیده بود و راوی این چند کلمه بگفت و داستان به همین جا ختم بکرد.      تتمه

پ.ن : نتیجه اخلاقی با دم شیر بازی کردن این شد که من دو تا درس ۳ واحدی رو که با این آقا توی همون ترم داشتم با ۸ افتادم.نمیگم چرا !!!!!

تا بعد...

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم مهر 1385ساعت 9:17  توسط جوجو  | 

از دیشب نیوش واسم کلاس گذاشته که من تمرین دوست داشتن کنم. خودشم شده مدل زنده و مدام عشوه خرکیهای جور وا جور برام میاد و از من می خواد بهش با حالتهای مختلف بگم دوستت دارم. جاهایی که بی احساس میگفتم مدام میگفت قیافه منو تو ذهنت مجسم کن و حس بگیر. ای خدا!!!!

نیوشا: در حالت جدی بگو دوستت دارم. منم تکرار می کنم.

نیوشا: با عشوه بگو . منم چندتا پلک پلک میزنم و میگم دوستت دارم.

این کلاس ۱۰ دقیقه بعد با قهقهه من و نیوشا به گند کشیده شد. انواع و اقسام دوست داشتنها رو تکرار کردم . بعدش به عزیزم رسید. آخرشم گلم. بعد دوسیلابیها رو تکرار کردم اینجوری " دوستت دارم عزیزم " و " عزیزم دوستت دارم" . هیچی آخرشب من و نیوشا از بس خندیده بودیم که اشکمون در اومده بود.

تمام این مسخره بازیها که تموم شد. جدا نشستم و فکر کردم که خب چرا اینقدر من به گفتن عزیزم توی جملات محاوره ایم حساسیت دارم؟ چرا اینقدر خشک و سردم؟چرا اوضاع و احوالات من به اینجا رسیده که نیوشا برام کلاس بذاره؟تمامش بر می گشت به اینکه من تا الان با خیلی چیزا نتونستن کنار بیام. تا الان فقط فرار کردم. هربارکه فهمیدم داره رنگ و بوی یه رابطه تغییر می کنه فلنگ رو می بستم. ترس از قید و بند و بسته شدن پر وبالم برام اونقدر وحشتناک بود که تجربه کردن رو میذاشتم توی کوزه و آبشو می خوردم.

چند روز پیش یکی از دوستام این متن رو واسم فرستاد. الان چند روزه که ذهنم درگیر این متن و زندگی خودمه. چند بار حقیقت رو گفتم ؟ نمی دونم. چند بارحرف واقعی به دیگران گفتم ؟ نمی دونم.شما چطور؟

اشتباه نکنيد حقيقت با واقعيت خيلي فرق داره !

حقيقت چيزيه که بايد وجود داشته باشه ولي واقعيت اون چيزيه که وجود داره

 

عشق ، دوست داشتن ، خوبي ، بدي ، سلامتي ، بيماري ، قانون ، احترام ، سعادت ، رضايت ، خوشبختي ... همه اينا حقيقت دارن چون بايد باشن ولي  همه شون واقعيت ندارن چون ممکنه وجود نداشته باشن .

 

سلامتي براي يه آدم زمين گير واقعيت نداره چون تو زندگيش وجود نداشته ولي براش حقيقت داره چون مي دونه که هست .

 

اين مقدمه چيني براي اين بود که بگم انقدر جمله هاي قشنگ و رنگي تحويل هم ندين، انقدر عشق و دوست دارم هاي الکي رو چاشني لحظه هاي با هم بودنتون نکنيد .

 

اگه نسبت به کسي هيچ حسي نداري و فقط ازش بدت نمي ياد بهش نگو که ازت خوشم مي ياد .

اگه از کسي فقط خوشت مي ياد بهش نگو که بهت علاقه دارم .

اگه به کسي فقط علاقه داري بهش نگو که دوست دارم .

اگه کسي رو فقط دوست داري بهش نگو که عاشقتم .

اگه فقط عاشق کسي هستي بهش نگو که ديوونتم .

 

انقدر دنبال حقيقت نباشيد و به هم دروغ نگيد

 

فقط حرفهاي واقعي تحويل هم بدين نه اون چيزي که حقيقت داره

 

تا بعد...

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم مهر 1385ساعت 9:19  توسط جوجو  | 

آویشن خرابه. گه گداری میزنه به سرش و چنان میره تو لک که حتی منم نمی تونم کاری براش بکنم جز اینکه برم پیشش و خل بازی دربیارم به حرفاش گوش بدم یا براش بنویسم. آویشن همیشه خودشو دست کم میگیره و این منو دیوانه می کنه . الان ۱۴ ساله میشناسمش و همیشه سر این موضوع باهاش بحث می کنم.بهش میگم خره یک خورده اعتماد به نفس داشته باش تا دیگران بفهمن توی اون کله پوکت چی میگذره. مثل سیر و سرکه می جوشم وقتی می بینم دوست داشتنی ترین آدمی که فعلا توی زندگیم پر رنگ تر از بقیه است دست و پا میزنه و من عین بزمجه واستادم و نگاش می کنم و کاری نمی تونم براش انجام بدم.

دیروز برای اولین بار آوی ماشین باباهه رو برداشت و تازه ساعت ۹ شب زدیم بیرون تا دلمون باز بشه که خب یه جورایی باز شد.اولین چیزیکه فهمیدیم اینه که "بابا ما هنوز تو بورسیم و خودمون نمی دونستیم ". اینو از تعداد فنچ های مو سیخ سیخیه گوگوری مگوری ناز نازی که با ماشینشون خودشون رو ابراز می کردند فهمیدیم.آوی که دیگه بدجور جو گیر شده بود می گفت : جوجو قیافه مون به تین ایجرا می خوره. دلم نیومد بزنم تو حس و حالش که جیگر ما ۲۶ سالمونه تین ایجریمون کجا بود ننه.

از اونجایی که من و آویشن خیلی مهربونیم  و تنها خور نیستیم دنبال یکی از دوستان رفتیم تا اونم توی شادیمون سهیم کنیم  و با هم حالشو ببریم ولی  اینجاشو کور خونده بودم.

۱- آقا جان وقتی می خوای حال کنی پا پیدا کن جانم نه بپا!!

۲- حتما در گزینش دوستان دقت کنید که طرف همجنس باشه.چون اگه یه زمانی خواستی یه جایی امام زاده بازی در بیاری و خالی ببندی طرف نفروشدت و تو دلش نگه : " برو بچه، خودتی " .

 ۳- سعی کنید دوستتون به اندازه یک اپسیلون هم پلیدی نداشته باشه. بدجنس کاری کرد ما از اتوبان بریم که توش یه سوسک نر نبود چه برسه به نسل سومیهای خوشگل و مامانی،اما تا دلتون بخواد راننده تریلی و مسافر کش  سیبیل کلفت دیدیم که نگو. من که دپرس شدم از  آوی خبر ندارم. آوی تقصیر من بود حلالم کن.

دیشب بعد از صفا سیتی ساعت ۱۲ رسیدم خونه و خوشبختانه چون از قبل هماهنگ کرده بودم و آویشن هم یک خورده اعتبار واسه مامان و بوبو داره قضیه به خیر و خوشی ختم به خیر شد. خدایا شکرت یه بار دیگه خون یاغیگری داره توی وجودم ریشه میدونه.

پ.ن ۱: دیروز برای اولین بار توی عمرم احساس کمک راننده های مسابقات فرمول یک رو درک کردم. با این تفاوت که اونا کنار مایکل شوماخر میشنن و حالشو میبرند.من کنار آویشن نشستم که از دنده ۲ بیشتر نمی رفت .

پ.ن۲: برین خدا رو شکر کنید من دوستتون نیستم. کافیه جلوی من سوتی بدین. بیچاره میشین. آقا یه ماشین سیتروئن نفس داشت جلوی ما گاز میداد دیدم آویشن نعره ای زد که  وای خداجون مرسی .گازو گرفت که بیفته دنبال ماشین که یارو مارو گول زد و رفت سمت چپ ما هم با اون دست فرمونی که آویشن داره نمی دونم چرا رفتیم سمت راست و تو دیگه  خودت حدس بزن آویشن بدبخت رو چقدر کچل کردم.

پ.ن3 : عزیزان من دوستانی رو انتخاب کنید که جنبه آشنا شدن با هم رو داشته باشند و علیه تو بعدا دست به یکی نکنن. ای خدا  اینجاشو دیگه نخونده بودم.

تا بعد...

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم مهر 1385ساعت 11:20  توسط جوجو  | 

دیروز صبح رفت. آخرین بار اومد شرکت که همدیگر و ببینیم .خداحافظی سخت تر از اونی بود که فکرشو می کردم. با تمام وجود همدیگر و بغل کردیم. دیگه از نفرت خالی بودم. دوستش داشتم. یکسال همکارم بود. یکسال باهم خوردیم و خوابیدیم و رفت و آمد داشتیم. یکسال تلخ و گاهی شیرین. یکسال مبهوت این آدم بودم. درکش نمی کردم. حرف زدنشو قبول نداشتم. اصلا کسی نبود که بتونم باهاش کنار بیام.کسی نبود که با معیارای انتخاب دوستم بخونه. ۴ سال ازش بزرگتر بودم و احساس می کردم به اندازه ۱۰۰ سال تنهایی ازش دورم .کلافه ام می کرد. گیجم می کرد.نظیرشو توی آدمهای دور و برم ندیده بودم.اعجوبه ای بود واسه خودش.

همیشه مکالمات کاری تلفنیمون با داد و فریاد و بحث تموم میشد. آخه مگه میشه؟ همیشه از من توقع داشت. همیشه بعد از تماسش بنفش می شدم از شدت عصبانیت. حسابی قاطی می کردم . تاشب باید به یکی گیر میدادم تا اینهمه فشار و داد خفه شده توی سینه مو جایی خالی کرده باشم. گاهی وقتا از شدت نفرت نگاهش نمی کردم و اونوقت بود که یخ بودم .سرد سرد و اینجور وقتها فقط خدا می دونه که اگه یکی هم جلوم شکنجه کنند خم به ابرو نمیارم. گاهی وقتا  برای اینکه ذهنمو از این مکالمات پر تشنج منحرف کنم سرمو به کار مشغول می کردم اما اونقدر عصبی بودم که وقتی کاغذی رو می خواستم جابجا کنم دستمو باهاش می بریدم و خونریزی و کثافت بازیش حالمو اساسی می گرفت.

همکارای دیگه فقط می دونند تو ی این یکسال چند بار از دستش گریه کردم. چند بار با ملایمت رفتم باهاش حرف زدم و آخر سر با داد و فریاد از پیشش اومدم بیرون. بعدها فهمیدم که وقتی عصبانیه تنها کاری که اون لحظه میشه کرد اینه که به حرفاش گوش بدم و درکش کنم تا سبک شه. خب یه قدم اومدم جلو .بعد دنبال نقطه مشترک بین خودم و اون گشتم تا بتونم ارتباط شاد و صمیمی باهم داشته باشیم و سختی کار کمتر بشه. بازم یه قدم دیگه. یه خورده که نزدیک تر شدم دیدم نباید زیاد جلوش مامان بازی در بیارم که این کار خوبه یا تو این کار رو اینجوری انجام بدی بهتره. یعنی دستور ندم بهش و باهاش مشورت کنم و نظرشو بپرسم توی کار. بازم جلوتر اومده بودم و خیلی کارای دیگه تا اینکه از اونهمه جو عدم اعتمادی که بینمون بود به جایی رسیدم که وقتی با مامانش اینا هم مشکل داشت با من صحبت می کرد و میشدم مشاور و محرم اسرارش.

چند روز پیش توی مهمونی خداحافظیش نمی تونستم خودمو کنترل کنم. ساکت بودم .نه !گیج بودم. داشتم توی قلبم چیزایی رو حس می کردم که واسم تازگی داشت. دوستش داشتم؟ این اواخر انگار دوستش داشتم. نمیشد کاری کرد باید میرفت. رفت که درسشو یه جای دور بخونه که فاصله بینمون کیلومترها میشه.

و رفت. اینبار بدون جنگ و دعوا. با بوسه و در آغوش گرفتن گرم و محکم. با کمی بغض . با کلی حسرت و آه و دریغ از تمام کم کاریها و اهمالها.

پ.ن۱: موقعی که توی جاده بود این رو واسم فرستاد " جوجو دوستت دارم.دلم واست تنگ شده.یاد لبخند مهربونت افتادم... اون نفرتها انگار لازمه این دوست داشتن بود. نمی تونم جلوی اشکامو بگیرم.بغض تو گلومه. سهم من از رفاقتت رو حفظ کن."

پ.ن۲: آویشن میگه من احساس ندارم. خانم مدیر عامل میگه من خیلی هم احساس دارم .عمو میگه من شدید زندگی می کنم.یکی میگه تو توی تمام موارد عقلت به احساست می چربه. من فقط میگم دوستام رو دوست دارم .همین.

تابعد...

+ نوشته شده در  شنبه هشتم مهر 1385ساعت 9:0  توسط جوجو  | 

دوستان و همراهان گرامی به علت ضعف قوای جسمانی از سمت خود به عنوان کوبنده مشت به  دهان استکبار استعفا داده و این مسئولیت خطیر و سنگین را از دوش خود برداشته و پرچم را به سرداران دیگر این عرصه تقدیم می کنم.

بابا مردم. یکی به دادم برسه. دومین روز روزه گرفتنم آخر روزه نفس بود خیر سرم .رفتم پارتی و تا تونستم رقصیدم. این نفس داره منو می کشه . شب احساس کردم قدسیان آسمان چنان شیشکی بلندی برایم آمده اند که گوش خلق الله را کر می کرد چه برسه به گوش خودم. بنابراین خیلی سنگین و رنگین به خواب غفلت رفته و برای خوردن سحر بیدار نشدم .به همین راحتی.

راستش توی مهمونی با یکی از دوستان یه برخورد از نوع سوم انجام دادم که کمی تا قسمتی روی نرومان رفت و بنده را کله پا کرد. دیروز زیر سرم رفتم .

پ.ن۱: گاهی وقتا مریض شدن باعث میشه تو بفهمی که برای کیا مهمی. جالب بود واسم. اونم برای منی که خیلی وقتا خیلی چیزا رو نمی بینم یا متوجه نمیشم.

پ.ن۲: نیوشا ۸ تا سی دی از سخنرانیهای دکتر مجد استاد روانشناسی  رو گیر اورده که درباره سلامت روان در ازدواجه. تازه فهمیدم دنیا دست کیه و ازدواج عجب دنیای شگفت انگیزیه. تازه فهمیدم نوع شخصیتم جوریه که کسی نباید با من ازدواج کنه چون من شبیه هیستیریکیا هستم. البته نیوشا میگه من شبیه اونام ولی خودم فکر می کنم فرشته ای بیش نیستم.

پ.ن۳: فکر کنم مامانم با حضرت ایوب یه نسبتی داشته باشه. این بوبو رو به نه عنوان همسر- نه بابا- نه ... نمیشه تحمل کرد. از وقتی این سی دی ها رو دارم می بینم فهمیدم اگه خدای نکرده یکی مثل بوبو بخواد با من زندگی کنه یک هفته هم دووم نمیاریم.

پ.ن۴: من حد وسط تو کارم نیست. همین

پ.ن۵: من آدم بشو نیستم که نیستم.

تا بعد...

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم مهر 1385ساعت 10:41  توسط جوجو  | 

به كوري چشم دشمنان اسلام بالاخره تونستم يه مشت محكم به دهن  استكبار خونخوار بزنم و فكش رو پياده كنم و  اراده پولادين رو به همه نشون بدم. همين جا از تمام دوستان وهمراهاني كه ديروز من رو همراهي كردن و سرمو گرم كردن تا وسوسه نشم تشكر و قدر داني ويژه ميكنم و اميدوارم بتونم از خجالتشون دربيام.دوستان( ني ني – دوست جون – پليد) جبران مي كنم حتما.

 

توي اين 26 سالي كه از عمرباسعادتم ميگذره به تعداد 5 تا از انگشتاي يك دست هم نتونستم روزه بگيرم .نه خير هيچم خجالت نمي كشم.مي خوام همين جا به همين دكمه هاي كيبورد( منظورم قلم سابقه)قسم بخورم و يه  اعتراف سنگين كنم ايها الناس من بي نهايت دله هستم. اصلا شاعر محترم شعر " اي شكم خيره به ناني بساز" را شخصا  عليه من سروده.راحت شديد.

 

در اينكه من آدم صادقي هستم خواهشا شك نكنيد. خير سرم گفتم اينبار برم تو تريپ روزه نفس واز اينجور چيزا. هيچي بابا مثلا ديروز روزه بودم. ميگم مثلا بابت اينه كه من نماز نمي خونم. فقط گرسنگي و تشنگي و ... رو تحمل كردم،.چرا؟ آخه اينم سواله مي پرسيد؟ خب معلومه ديگه من مشنگي بيش نيستم.خيلي سخت بود. بد مصبم همچين نسببت به هر چيزي ويار ميگيري انگار هفت ماهه حامله اي. صبح كه ميام شركت يهويي چشمم به مغازه اي ميفته كه دل ودينم رو ميدزده .مغازه خشكبار و آجيل. اي خدا اين ديگه از كجا پيداش شد ؟چرا من تا حالا نديده بودمش؟ اون قيصيها چرا اينقدر چشمك ميزنن ؟چي از جون من مي خوان؟ واي يكي منو بگيره! تصميم گرفتم از اون چشم بندهايي كه كشاورزا به چشم اسباشون مي بندد تا فقط مسير مستقيم رو ببينند و حواسشون به چپ و راست نيفته واسه خودم بخرم.

 

ديروز همه به من توجه مي كردن. همه منتظر بودن من كم بيارم. كلي ها هم روي باخت من شرط بندي كرده بودند. ولي من زدم تو حس و حال همه شون. "جوجو اراده مي كند". اينه! نزديكاي افطار با غزاله و هومن دوتا از همكارام توي پاركي نشسته بوديم و من داشتم از شدت گرسنگي و بي حالي  عرق مرگ ميزدم كه هي هومن مسخره بازي در اورد كه بيا بريم يه چيزي بزنيم تو رگ كه من بهش ميگم از جات جنب نخور كه الان من تو رو مرغ مي بينم و ممكنه گازت بگيرم ، حال و روزم شبيه چاپلين تو فيلم در جستجوي گنج شده بود .ولي خب افطارخوب از خجالت خدا در اومدم يه پيتزا مخلوط با نوشابه  رفتم بالا .قربه الي الله. البته به سلامتي اين اراده پولادين.

 

نزديك افطار ني ني اولين sms رو ميزنه: ني ني قبول باشه . داري مي دري ديگه آره؟بخور گوشت شه به تنت.

ميگم :  دارم ميرم پيتزا بخورم ضعف كردم.

ني ني: هان؟ تو روزه نگيري بيشتر تو فكر گرسنه هايي كه.

دوست جون قدم به قدم همراهيم مي كنه از دم اذان تا خود رستوران. ميگه مي تونم .ميگه يواشكي بستني بخورم روزه كله گنجيشكي بگيرم.ميگه زياد به غذا حمله نكنم و آروم آروم بخورم تا خفه نشم.

به دوست جون ميگم احساس مي كنم همين يه دونه روزه بسته فكر مي كنم به خدا خيلي نزديك شدم.

تاييدم ميكنه كه آره زياد به خورشيد نزديك نشم چون ممكنه بالهام بسوزه و همينطوري زميني بمونم. اي خدا ممنون از اينكه اينهمه دوستاي فهيم نصيبم كردي .دم در رستوران بابت اين موضوع  يه سجده شكر به جا ميارم و مراتب بندگي خودمو به خدا نشون ميدم.

 

اين وسط پليد كه فهميده روزه گرفتم ميگه : معلومه خيلي تغييركردم و وقتي بهش ميگم به نظرت روزه بدون نماز ايراد نداره ميگه : نه ايراد نداره.خب قسمت شرعي قضيه هم كه حل شد، پس ميشه حمله كرد.

 

اگه تونستيد حدس بزنيد من روزه ام رو باچي باز كردم؟ چايي ؟ شير؟ خرما؟ موز؟ نه عزيزان سيب زميني سرخ كرده!! بعدشم يه پيتزاي مشتي انداختم تو اين خندق بلا و خدا رو هزار مرتبه شكر كردم كه اين توان و قدرت رو به من داد تا يه بار ديگه خودمو به خودم و ديگران ثابت كنم.

داره از روزه گرفتن خوشم مياد .

 

پ.ن1: يه بار با يكي از همكاراي آقا رفته بوديم رستوران ومن يك فقره از هنرنماييهاي خودمو در غذا خوردن بهش نشون دادم و اون در صحت و سلامت عقل جلوي ديگران اعتراف كرد كه جوجو مي تونه به تنهايي پوز تمام مرداي شكمو رو بزنه.نسوان عزيز حتما مي خواين بگين :دمم گرم. آره مي دونم!

 

پ.ن2:ديشب بوبو داشت دو لپي بستني مي خورد كه مامان ميگه آره شوهر خانم فلاني همچين بازنشسته شد سرطان فلان گرفت و بعدش كليه اش از كار افتاد و خانم فلاني چهار ساله هرچي پول داشته خرج شوهرش كرده تا شوهره زنده بمونه.محكم ميزنم تو شكمش و ميگم  : خوب در رفتيا ناكس. و دو تو تايي از خنده منفجر ميشيم.( به اين ميگن شوخي خركي با پدر محترم). امتحان كنيد خيلي حال ميده.

تابعد...

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم مهر 1385ساعت 9:18  توسط جوجو  | 

توي اين مدتي كه بنده داشتم رو به قهقرا باسرعت نور مي رفتم تجربه هاي جالبي كردم كه يكيش فيلم ديدن به حد افراطه. چون وقتي تو وقت آزاد داشته باشي و مخه هم كه تعطیل باشه راحت ميشيني فيلم رو نقد و بررسي مي كني. البته با عقل نصفه و نيمه ات.البته من فيلم مزخرف نگاه نمي كنم مگر مواقعي كه از روي عمد بخوام كركره مخمو واسه چند ساعتي تعطيل كنم و بزنم تو جاده خاكي و اونوقته كه من از فيلم هندي در پيت گرفته تا اين سريالهاي احمقانه و آبكي صدا و سيما رو در سه نوبت مي بلعم و گند مي زنم به شخصيت و تريپ فكري خودم كه مثلا خير سرم تريپ هنري پسنده.

 

از اونجایی که من آدمی هستم که به جمیع افکار دوستان توجه خاص نشون میدم گفتم به توصیه یکی از دوستان عمل کنم و بزنم به در بی خیالی و چند صباحی هرچی خط قرمز تو ذهن و توی زندگیم هست رو بی خیال شم و از بعضیهاشون  رد شم.البته یک سری دوستان پلید اگر انتظار دارند من اینجا تمام زرت و پرت زندگیمو بریزم بیرون در اشتباهند . من هنوز محافظه کارم داداش.( این تیکه مال یه دوست بود). آهان کجا بودم؟ راستش من یک سالی میشه نرفته بودم سینما اونم به چند دلیل : یکی اینکه اونجا پاتوق عشاقه و منم بی جنبه و بی ظرفیت میرم سینما حواسم پرت اینا میشه و اصلا نمی فهمم که داستان فیلم چه بوده .مثلا یکی ازم  بپرسه جوجو فیلم  جمال شورجه  درباره چی بود ؟ به جای اینکه بگم مضمونش درباره جنگ و جبهه و عملیات کبری ۱۱ بوده میگم یه سربازی بود که عاشق یه دختر میشه و یواشکی اونو تو خاکریز  می بوسه . وا خاک عالم! ارشاد داره چه غلطی می کنه ؟؟بوسیدن تو سینمای ایران ؟جوجو مطمئنی ؟ هان !! پس کی کی رو بوس کرد؟

 

دوم اینکه ملت وقتی میرن سینما فکر می کنن اومدن اردو یا پیک نیک چه می دونم هرچی بخوای خرد و خوراکی میارن و از اون اول فیلم تا اون آخرش صدای خرت خرت قرچ قرچ چیپس و پفک و تخمه و آجیله که از گوشه و کنار سینما ها میاد بیرون و اگه تو دست خالی رفته باشی یا از غصه اینکه چیزی نیوردی بخوری دق می کنی یا از سر و صداهای موبایل  و ونگ ونگ بچه  که یا جیش داره یا کهنه اش خیسه یا حوصله اش سر رفته  حالت تحمل می گیری.( اصطلاحه بین من و بچه های خانواده ).

 

اون هفته من دلم رو زدم به دریا  در دو روز متوالی به فرهنگ و هنر این مملکت افتخار دادم و سرمایه نصیبشون کردم و رفتم خیر سرم فیلم ببینم تا بلکه دری از درهای زندگیم که چهار قفله شده رو باز کنم که نه تنها باز نشد کلیدشم گم و گور کردم رفت. عزیز اگه می خوای یه فیلم بی ربط ببینی. اگه دنبال یه چشم و ابروی قشنگی از اونایی که دلت ضعف بره و بی اختیار آب از دهنت سرآزیر بشه. برو فیلم " سرود تولد" .البته من به هیچ عنوان تضمین نمیدم که از این فیلم درسی - پندی - یا نتیجه ی اخلاقی بگیری.آقا با دیدن این فیلم احساس می کنی نیازی نیست از مغزت استفاده کنی و اصلا مغز چیز خوبی نیست.

 

از اونجایی که منم قرار بود بزنم به پک و پوز خودم با دوستام کلی چیپس و پفک و بدتر از همه تخمه گرفتیم و ۲ ساعت خودمون رو دستی دستی خر فرض کردیم و گذاشتیم همچین الکی الکی و کشکی کشکی ما رو بی شعور فرض کنند و پولمون رو هپلی هپو کنند. برای دیدن این فیلم حتما خودمو داغ می کنم.

 

دومین فیلمی که رفتم و خب کمتر دلم سوخت " کافه ستاره" بود. اینجا لا اقل چند تا بازی درست و حسابی از افسانه بایگان و رویا تیموریان دیدم  که خدایی ازشون بعید بود. ولی وقتی تو فیلمباز باشی می تونی تفاوت فیلم ها - کارگردانیها - بازیگردانی - بازیها - حسها - عمق نقشها -موسیقی- طراحی لباس و صحنه و .... رو به خوبی درک کنی. آخه یکی به من حالی کنه که  وقتی تو یکی رو دوست داری و نتونی بغلش کنی حرصت در نمیاد؟ یا اگه طرف داره گریه می کنه و تو داره دلت ریش میشه مگه می تونی نری نازش ندی یا ببوسیش؟ یا مثلا داری از عصبانیت منفجر میشی و می خوای  شو هرت رو خفه کنی ولی نتونی بهش دست بزنی؟ اینجاست که باید هنر هفتم رو تو سینمای ایران بوسید و گذاشت کنار و تنها به فیلمهای جشنواره ای پسند قناعت کرد.

 

پ.ن ۱:دوتا sms باحال دیشب از دوستام گرفتم که کلی باهاشون حال کردم و رفتم تو فکر. اوه نترسید دوستان هر دوتاشو از دوستان دخترم گرفتم.

 

۱-بچه ها شوخی شوخی به گنجشکها سنگ میزدن گنجشکها جدی جدی می مردند. آدمها شوخی شوخی زخم زبون می زدن و قلبها جدی جدی میشکستن و تو شوخی شوخی لبخند میزنی و من جدی جدی عاشقت میشم. نمی خوای شوخی شوخی به اینکه جدی جدی دوستت دارم فکر کنی؟

 

۲-زمان به من آموخت که دست دادن دادن به معنی رفاقت نیست... بوسیدن قول ماندن نیست... و عشق ورزیدن ضمانت تنها نشدن نیست.

 

پ.ن۲: ما که نفهمیدیم شما با کجای این فونتها مشکل دارید؟ بابا همون فونتهای قبلیه.گیر دادی ها.

 

تا بعد...

+ نوشته شده در  شنبه یکم مهر 1385ساعت 9:42  توسط جوجو  |