گیلکی همشهریان ایه باران آیه،شیمی جان مراقب بیبید .( همشهریان گیلانی اینجا داره بارون میباره،مواظب جون خودتون باشید
). از بس توی این چند روزه بارون اومده لهجه ما هم برگشته به اصل و ذاتش.همه چی قاطی پاتی و خط تو خط شده. بارون اومدن تو رشت و سوز و سرما همیشه مکافاتیه ، چون هوا مثل بچه آدم تکلیفش رو با خودش که هیچی با ما مردم زبون بسته هم روشن نمی کنه. ما که نفهمیدیم تو فصل پاییز توی ایرانیم یا زمستون تو سیبری. چنان سوز ناسوزی میاد بد مصب که تا فیها خالدونت یخ میزنه و چنان بادی میاد که وقتی چتر تو دستت باشه یه چند متری بالاتر از آسفالت تو هوا داری پرواز می کنی و چنان رودخونه های عمیقی تو شهر یه شبه راه میفته که فکر می کنی الانی تو ونیزی و دلت یه ایتالیایی برنزه می خواد که بال به بالت زیر این بارون شلاقی راه بره و هرم نفساش گرمت کنه.(تریپ شاعرانه شد شرمنده دکتر حامد عزیز
)
توی این روزا قیافه مردم دیدنیه.اگه از دور راه رفتنشون رو نگاه کنی حس می کنی توی قطب جنوبی و یه عالمه پنگوئن دارن جلوت راه میرن از بس این ملت لباس می پوشن . مثلا پالتو و روپوش با مخلفات اضافی یه ۴ -۵ کیلویی میشه و حالا فکر کن ۳ تا پنگوئن تپل مپل با چتر و بند و بساطشون بخوان توی یه پیکان مدل ۵۷ کنار هم بشینند ؛ خب اگه از پشت به این ماشین نگاه کنی حس می کنی که ماشین در حال بالا اوردنه و عنقریب در ماشین از دو طرف باز میشه و اون دو نفری رو که کنار در نشستن رو تف می کنه بیرون.یه کمدی ناخواسته ای این مواقع راه میفته که دیدینیه واسه خودش. صداهایی که از زور سرما برای تسلی دادن به خودتم در میاری هم در نوع خودش بی نظیره : وای وای ننه جان و ددم وای و یک سری اصوات مربوط به مردمان اولیه که آهنگ های قبایل آفریقایی رو به یادت میاره.
از اونجایی که وضعیت خیابونای رشت درب و داغونه، اومدن بارون واسه بعضی محله های قدیمی علی الخصوص محله هایی که اگوی درست و حسابی ندارند معضلیه واسه خودش. بیچاره ملت کلی نامه های ریز و درشت اداری می نویسند به مسئولان که کوچه هاشون رو آسفالت کنند و کلی هم پول زبون بسته رو به حسابهای شهرداری سرازیر می کنند تا بلکه تو زمستون با کفش گلی و شلوارهای کثیف نرن سر کار اونوقت چه اتفاقی میفته؟ این خوشی آسفالته شدن کوچه هاشون نهایتا یه ماه دووم پیدا می کنه چون بلافاصله اداره گاز یادش میاد که این کوچه احتیاج به کشیدن خطوط گاز شهری داره، همچی اداره گاز پاشو از اون کوچه گذاشت بیرون و بعد از ۱۰ -۱۲ ماه دوندگی یه شهروند از جان گذشته اون کوچه دوباره سر سری آسفالته شد،اداره آب و فاضلاب تصمیم میگیره مسیر فاضلاب اون اهالی رو تغییر بده و دوباره کندن و کندن اون کوچه شروع میشه . گاهی وقتها هم کار دو تا سازمان باهم قاطی میشه و اینجاست که شیر توشیری میشه اون کوچه که بیا و ببین. کارگران محترم اداره مخابرات از یک طرف با کارگران نجیب اداره گاز از جانبی دیگر همراه کارگران همیشه در صحنه آب و فاضلاب جهت انجام امورات رفاهی اهالی محترم یک کوچه دست به دست هم داده و دل و جیگر اون کوچه رو جلو ی چشم اهالی نازنینش سوراخ سوراخ می کنند، که جگر زلیخا پیشش لنگ میندازه.
حالا فرض کن با اینهمه کوچه های درب و داغون اخبار گیلیکی استان این خبر را رو اعلام کنه تو چه حالی میشی: قیمت مرغانه امی رشت زیاده بسته .(قیمت تخم مرغ در رشت بالا رفته)یا مردم رشت حالا حالاها صدای دو دوی قطار شهریه نیشنوید.(مردم حالا حالاها صدای دو دوی قطار شهری را نمی شنوند).یعنی ما جدا گرفتار قیمت مرغ و تخم مرغیم؟؟؟
تا بعد...
خدا نگه داره این صدام ملعون رو که اگه نبود و یه جنگی راه ننداخته بود الان خیلی از هنرمندای ما از بی کاری گوشه خونه کز کرده بودند و سماق می مکیدند. یادمه از وقتی که جناب آقای حاتمی کیا فیلم از کرخه تا راین رو ساخت خیل فیلمهای ضد جنگ از کارگردانهای دیگه رفت رو گیشه و هر سال واسه دست گرمی یکی دوتا فیلم از این دست واسه اهل دلها ساخته میشه که گه گاه چیز دندونگیری از توش می تونی دربیاری و حالی بکنی .از کرخه تاراین، آژانس شیشه ای ،موج مرده،گیلانه ،به نام پدر،.... و این آخری میم مثل مادر چندتا از اون فیلمهایی که به عواقب جنگ می پردازه و در نوع خودش کنکاشیه روی رفتار افرادی که یه زمانی جنگ و جبهه یه رسالتی بوده براشون و الان جزء اعتراض کنندگان و قربانیان جنگ محسوب میشند.درسته که من کارشناس سینمایی نیستم ولی خیلی چیزا حالیمه به خدا.
۵ شنبه ای بعد مدتها با یکی از دوستان دوره دانشگاه پاشدیم رفتیم ولگردی . هر دوتا خسته مونده و گشنه و تنشنه رفتیم یه جای دنج که یاد گذشته ها کنیم و دلی از (غذا و عزا) در بیاریم و گپهای خاله زنکی بزنیم و عقلمون رو یه دوساعتی بلکه هم بیشتر تعطیل کنیم. همچین وارد رستوران شدیم دیدم به به هرچی فنچ و جقله مقله می بینی جفت جفت اون بالا نشستند و دارند گل میگن و گل میشنفن.ما هم که قلبامون ضعیف بود و طاقت نداشتیم اینهمه بدبختی رو باهم یه جا هضم کنیم عین بیچاره ها همون طبقه پایین کنار گارسونهای محترم نشستیم و یه گاز به ساندویج زدیم و یه آه سینه سوز از دلمون خارج کردیم و رفتیم تو تریپ فلسفی که عشق بهتر است یا علم؟ دوستم می گفت: عشق منم که مخلص پولم. آخرسر هم هیشکی نتونست اون یکی رو قانع کنه و برای اینکه این بحث سنگین رو یه جورایی هضمش کنیم و رو دلمون چیزی نمونه تصمیم گرفتیم بریم سینما و این دیدار رو با یه عمل هنرمندانه ختم به خیر کنیم. البته زهی خیال باطل.
خوبی سینماهای ایران اینه که تو می تونه با یه بلیط ۸۰۰ تومنی چند تا فیلم رو همزمان باهم ببنی که هیچکدوم به هم هیچ ربطی رو ندارند. ممکنه یکیش درام از نوع خانوادگی باشه یا اکشن با اسلحه سرد یا اینکه سکسی باشه و رومانس.بالاخره اون ۸۰۰ تومن حروم نمیشه.خدایش این جناب آقای ملاقلی پور هرچی بدبختی ،فلاکت،مصیبت،درد ،....رو که می تونی فکر کنی رو یکجا توی این فیلمش گنجونده بود که دیگه تو اگه قلب هم نداشته باشی که بسوزه حتما یه جای دیگه ات می سوزه.(مثلا معده ات ؛چون از بس حرص می خوری). طبق معمول بازی خوب گلیشیفته فراهانی خوب بود . این دختر استعداد نابی برای بازیگر شدن داره از درخت گلابی تا بوتیک تا اشک سرما و این میم مثل مادر کلی راه اومده ، و باور کنید اینقدر خوب تو حس یه زن مظلوم و بدبخت ایفای نقش می کنه که چنان هم حسی خفنی باهاش می کنید که ناخودآگاه وقتی شوهر پدر سوخته اش دوباره برمی گرده اختیارتون رو از دست میدید و همونجا تو سینما با صدای بلند شروع می کنید به فحش دادن.
درسته که ۵ شنبه ای همون سه چهارتا سلول بی زبان خاکستری مغزم رو واسه تحلیل این فیلم سوزوندم ولی لذت خیلی چیزا رو هم همونجا بردم. صدای فین فین زنای رقیق القلبی که پشت سرم نشسته بودند و عین ابر بهار اشک می ریختند یا اون دخترای ردیف جلویی که مدام هیجان زده میشندند وبلند بلند فحش به بدمن فیلم (شوهره) میدادند و یا اون زنه که بعد تموم شدن فیلم داشت به بغل دستیش می گفت که بعد از دیدن کلاه قرمزی هم گریه کرده بوده. خدایی تورناتوره بیاد یه سینما پارادیزو دیگه بسازه فقط از رفتارهای مردم ایران توی سینما، بعد ببینه کدوم فیلم اسکار میگیره!
پ.ن: آقا مادر نشید. به خدا بهشت ارزش اینهمه درد و رنج رو نداره. من یکی حاضرم تا آخر عمر تو گلوم آهن مذاب بریزند ولی به خاطر بهشت مادر نشم![]()
تا بعد...
" دشتهایی چه فراخ کوههایی چه بلند در گلستانه چه بوی علفی می آمد"
جمعه با ۱۲ تا از دوستام رفتم للندیز ماسوله.از اونجایی که بنده قبلا همچین بفهمی نفهمی کوهنورد بودم ۵ با بار گروههای کوهنوردی و در فصلهای مختلف این منطقه رو دیده بودم ولی صعود دیروز یه چیز دیگه بود. نه گروهی در کار بود، نه قانونی و نه کوهیاری که جاهای خطرناک دستت رو بگیره. یه ماجراجویی درست و حسابی محسوب میشد .مخصوصا اون قسمتهایی که باید ازش رد میشدیم گاهی از ۱متر کمتر میشد و یک طرف کوه بود و طرف دیگه دره و از اونجایی که ما کله سحر راه افتاده بودیم و هوا سرد بود روی برگایی که باید راه میرفتیم شبنمها یخ زده بودند و باید خیلی آهسته و با احتیاط قدم بر میداشتیم وگرنه سر می خوردیم و مستقیم به لقا الله می پیوستیم.جالبی قضیه اینجا بود که با اینکه ما تو وسط پاییز بودیم ،درختهای اون منطقه کامل دچار برگ ریزان نشده بودند و تمام منطقه سبز سبز بود و مسیر راه پر برگهای خزان زده ای بود که مثل یه فرش تمام مسیر رو نارنجی پوش کرده بود.اززیبایی مسیر هر چی بگم کمه، اینکه ته دره یه جاهاییش به یه رودخونه ختم میشد یه جاهایی از دل کوه آبشار بیرون میومد یا یه جاهایی عرض راه کمتر ۵۰ سانت میشد و بایدکلی ایه الکرسی می خوندی تا خدا یهویی همینجوری شوخی شوخی و محض خنده هلت نده پایین.
وای وقتی رسیدیم بالا عین دیونه هایی که یهو از قفس آزاد میشن منم با کوله سنگین شروع کردم یه مسیر زیادی از سر اشیبی رو به دویدن " یونجه زاری سر راه و فراموشی خاک "،شوخی که نیست اونهمه علف تازه آدمو وسوسه می کنه که آماده شی واسه یه دل سیر چریدن. تازه وقتی آدم با سرعت میدوه و همزمان دستاشم بالا و پایین ببره می تونه پروازم بکنه. جان شما نه عیبه جان خودم یه ۲ سانتی بالا رفتم. البته با تمرینای فراوان شاید یه روزی بتونم مرغ جانم رو به پرواز ابدی در بیارم.خدا رو چه دیدی!! اون منطقه توی اون موقع سال چراگاه گوسفنده و خب تا دلتون بخواد گوسفند و بز زبون نفهم دیدم. یارو جوری بر و بر تو صورتت زل میزنه که انگار داره قیافتو تو ذهنش مرور می کنه شاید جایی دیده باشه. راستشو بخوای من جمعه ملتفت شدم که در شناخت اوناع و اقسام گلاب به روتون (پهن) به درجه دکتری رسیدم. از منفردگرفته تا کلونی شده، از تخته ای تا پیوسته،از تازه ساز تا تاریخ مصرف گذشته ،از مخروطی تا استوانه ای . بی همه چیزها یه جای سالم نذاشته بودند تا نزدیکشون میشدی بری نازشون بدی یا فرار می کردند یا جلوی چشات قضای حاجت می کردن. " کودکان احساس جای بازی اینجاست" رو همون لحظه درک کردم.
راستش از اونجایی که فرصت زیاد بود تونستم با دوتا سگ گله یه سلام و علیکی بکنم و کمی باهم دوست بشیم و دو سه تا ورژن جدید پاچه گیری یاد بگیرم و با دست پر برگردم به زندگیم برسم.خدایی از سگ باحال تر تا حالا دیدید؟ ۲ تاشون تا خود شهر ماسوله درست به فاصله ۱ متر از ما اسکرتمون کردن.
هرکسی که فیلم روز هشتم رو دیده باشه یادشه که یه جایی جرج با دوستش روی زمین می خوابه و به آواز طبیعت گوش میده دقیقاجمعه به مدت یکساعت زیر یه درخت روی چمن دراز کشیدم و سعی کردم فقط بشنوم. از صدای زنگوله و بع بع گوسفند تا پارس سگان گله تا صدای قوش شکاری و نغمه پرنده ها و در کنارش صدای قدمهایی که آهسته به سمت من روی چمن نزدیک میشد، چون دوستام منو گم کرده بودند. اگه باب راس مرحوم خیلی استاده بیاد صحنه ای رو نقاش کنه که جمعه من دیدم. کله قندی پوشیده از برف،ابری سه بعدی و حجیم در ارتفاع پایین که سایه اش روی درختای دیواره کوه مقابلمون افتاده بود، از خزه هایی که روی درختا و سنگ ها رو پر کرده بود ، از اون چشمه آبی که از دل سنگ بیرون اومده بود و ۵ ثانیه بیشتر نمی تونستی دستت رو زیر آبش بگیری چون حتما قانقاریا می گرفتی از بس سرد بوده و از .... راحتتون کنم، خدا جای دوری نبود.نمی تونم از تک تک حسهام بنویسم چون باید بودید و می دیدید . خیلی چیزا رو نمیشه نوشت.فقط حالم خیلی بهتر شد.
" نکند اندوهی ،سر رسد از پس کوه؟ "
تا بعد...
اگه بگم دارم از خوشی ذوق مرگ میشم کسی باورش میشه؟ نمردیم و منم یه بحثی رو راه انداختم که کمی ولوله راه انداخت تو جماعت وبلاگنویسان.
راستش الان یه جورایی موندم معطل که اینهمه افکار و نظرات مختلف رو چه جوری جمع بندی کنم
که حق مطلب رو ادا کنم و زبون الکنم در نمونه و ماندانای عزیز جوابش رو بگیره
بحث خربزه و لرز بعد خوردنش شده و بی جنبگی من.
منتظر نظر دو تا از دوستان پیشکسوت وبلاگ نویس بودم که متاسفانه اینبار توی بحث حضور نداشتند حاجی جان و شراره عزیز نظر شما جدا خیلی برام مهم بود.
گیس عنبری جان شرمنده که بدون اجازه شما اسم وبلاگتون رو برداشتم. تو ایرانی که حق کپی رایت معنی نداره اینجور اتفاقا زیاد میفته.در مورد نظرت که می خوای سری تو سرا دربیاری نمی تونم حرفی بزنم. چون معتقدم هر کسی اگه چیزی در چنته داشته باشه این اتفاق آروم آروم واسش میفته. من که عجله ای ندارم.
آسمانم ابریست گل منم مثل توام .از اونجایی که نوشتن در من جسارت به وجود میاره معمولا اگه بخوام حرفی بزنم یا شخص خاصی برام مهم باشه سعی می کنم احساستم رو براش بنویسم. به حساسیت دنیای وبلاگستان هم معتقدم چون یه جوری حس می کنم باید روی لبه تیغ راه بری و مواظب باشی تیزیش پاهاتو نبره.
پگاه عزیز می نویسم چون هستم.از اونجایی که خودم به شدت محافظه کار بودم نوشتن با عث شد کمی از حجابها و خط قرمزها رو کنار بزنم اما نه در حد بی پردگی. از اونجایی که وبلاگ یه محیط شخصیه فکر می کنم هر کسی می تونه هر چیزی توش بنویسه و مطمئنا مخاطب خاص خودشم پیدا می کنه.
سپیده جان برای ماهایی که معمولا توی زندگی شخصیمون راحت نمی تونیم آزادی عملی گفتاری داشته باشیم کمی ممکنه در ابتدا نوشتن سخت باشه . اینکه تو جوری بنویسی که رها بشی از تمام حرفهای نگفته و بی پردگی هم نکنی و خواننده های خاص و نظرات موشکافانه و دلگرم کننده داشته باشی همه و همه به شیرینی قلم و نگاه دقیق و غیره و غیره بستگی داره.
محسن جان ای کاش می شد عمومی ترش کرد ولی می دونیم که نمیشه. به اعصاب خوردی بعدش نمی ارزه. کلی سوء تفاهم ، کلی من بگو تو بگو .بی خیال رها شدن کامل.
لیلا و امین نازنین وبلاگ شما در نوع خودش منحصربه فرده. نوشتن احساسات عاشقانه شخصی که برای دل خودتون می نویسید و اجازه هم میدید که دیگران تو این حس مشترک باشند. تو و امین تو این نوشتنها به کشف احساست ناب هم رسیدید ولی من معمولا یواشکی چیزایی رو که می خوام می نویسم چون معمولا چشمهایی یواشکی این خطها رو می خونند که اگه تیز باشه می تونه منم کشف کنه.(اینجا بدجور قربون خودم رفتم)
دکتر حامد نکته بین از حمایتت ممنون.جدا باید حتما به مطبتون یه سر بزنم .دهنم سرویس شد واسه نوشتن این پست. نگاه کنید.![]()
دکی جون از اونجایی که در توشیطنت زیادتر از منه و به قول خودت عاشق سوال و جوابی مختاری توی وبلاگت از این روش برای ارتباط با مخاطبت استفاده کنی. ولی من خودم فکر می کنم بعدها که تعداد نظرات خواننده هات زیاد تر بشه جدا فرصت نمی کنی به نظرات تک تکشون جواب بدی.
مهدی ناصری بسیار عزیز هرچی دارم از توست. اگه تذکرات،نکته بینیها،قلم موشکاف، و حوصله زیادت در کمک کردن به من نبود هیچ وقت جوجو اینقدر جدی گرفته نمیشد.شاید هنوز محافظه کاری در من زیاد باشه که معتقدم باید تابع اصول و ارزش خاصی باشم.نمی دونم.
اقلیمای نازنین مسلما نظرت برام مهم بوده. بیشتر دوستان وبلاگ نویس سابقه نوشتنشون بیشتر از منه. چون چند تا پیراهن بیشتر از من پاره کرده اند(منظورم همون پسته) .بنابراین جدا به کمکشون تو جمع بندی این سوال ماندانای عزیز احتیاج داشتم.منم با نوشتن روحمو عریان می کنم. منم مثل تو وقتی می نویسم خودخودمم.خیلی با این نوشته ات حال کردم که" ما تو وبلاگامون تو همین صفحه های رنگی زندگی کردن رو تمرین می کنیم" .زدی توی خال. معرکه بود.
بزرگ مرد کوچک عزیز من از تو خود زندگی واقعی رو دارم یاد می گیرم. ممنونتم.
امیر عزیز مثل همیشه دقیق و جامع توضیح دادی. من عاشق قلم توانای توام. ای کاش زودتر از اینا کشفت می کردم.این حرفتو کاملا می پذیرم "نمی توان گفت که تمام آنهایی که می نویسند تنها برای دل خود می نویسند , دسته دومی هم هست که فراتر از آن می نویسند و دسته سوم آنهایی هستند که نوشته هایشان به انتهای مبهوت و پوچ و بی حاصلی می رسد و حتی معنی " دل " و " نوشتن " و " قداست قلم " را نمی شناسند و در این تقسیم بندی جایی ندارند ! "حرف منطقی جواب نداره.
متین بزرگوار به اون پری کوچک غمگین سلام گرم مرا برسان و بگو جوجو دلش ضعف رفت وقتی فهمید یکی برای خوندن پراکنده گوییهاش شوق داره.
رضا جان شکسته نفسی نکن. گفتم که من نه منم. درسته که تو همیشه در گفتن حس هات خساست داری ولی من که میفهمم چی می خوای بگی و مطمئنم که اگه نوشته هات توالی منطقی نداشت رضا ۵۳ نمی شدی.
داداشی گل دقیقا وبلاگ یه جور دفتر خاطرات الکترونیکه که هر کاری دلت خواست می تونی باهاش بکنی.می تونی یه روز ۵ تا پست بذاری توش و یکماه اصلا چیزی ننویسی. کسی نمی تونه یقه تو بگیره به زور ازت بخواد چیزی بنویس. تعداد نظرات مهم نیست. می تونی ۱۰۰ نظر دادشته باشی از نوع " وبلاگ خوبی دارید به وبلاگ منم سر بزنید " یا " کلبه من دوباره سبز شده قدم رنجه ای کنید و در خانه ما را بزنید" که به درد افتخار کردن نمی خوره چه برسه به رشد. من حاظرم ۱۰۰ تا پست بی نظر داشته باشم ولی یکی از این نظرا توی پست مثلا نقد ادبی من نباشه.
آیدا جون من مثل تو عاشق ارتباطات و پیدا کردن انسانهای هم دل و هم فکرم. چنان ذوق کودکانه ای می کنم مثلا با دوستهای با سنین مختلف از دهه بیست گرفته تا ۵۰ ارتباط فکری عمیق برقرار می کنم که حد نداره.منم گاهی وقتها دوست دارم بعضی از ارتباطاتم همونجور مجازی باقی بمونه و بیشتر نشه ولی گاهی وقتها همین دنیای به ظاهر مجازی دوستهای حقیقی خوبی رو نصیبت می کنه. البته بازهم به ظرفیت روحی طرفین بر می گرده.
نیوشای تند وتیز با اولین حضورت گرد و خاک جالبی توی ذهنم به پا کردی. من چند روش برای پاسخ دادن به خواننده هام دارم. بستگی داره ارتباطم با اون خواننده در چه حد باشه.دادن ایمیل ـ چت ـ تلفن و یا گذاشتن پینوشت در پست جدید و یا حتی نوشتن یه پست برای سوال جامعی در حد و اندازه سوال ماندانای نازنین کاریه که من گاهی در قبال سوالات خواننده های وبلاگم انجام میدم.
و اما احسان دقیق که با گذاشتن اولین پست در قسمت نظرات وبلاگم مسیر نظر دهی رو کاملا به همون سمتی که دوست داشتم هدایت کرد.همیشه اولین نظر می تونه به سایر دوستان خط دهی جالبی بده و مسیر رو به سمت راه درست یا حتی بی راهه بکشونه. درست همونجوری که خودت بهش معتقدی. هدف منم " من " شدن خودمه.
ما بدان مقصد عالی نتوانیم رسید هم مگر پیش نهد لطف شما گامی چند
تا بعد...
ايا وبلاگتان را محيطي خصوصي ميدانيد كه من مخاطب بطور اتفاقي به ان پيوسته ام يا رسانه ايست كه ميبايست با ان برخورد عمومي شود. با تشكر
ماندانا جان بذار اول از این شروع کنم که چرا خودم می نویسم؟ می نویسم چون درحالت عادی و تو زندگی شخصی و خصوصیم نمی تونم احساساتم رو اینقدر راحت بیان کنم. می نویسم چون همیشه توی نوشتن بیشتر و بیشتر به" من" درونم نزدیک میشم. " منی" که صادقتر و روراست تر از اون چیزیه که گاهی مجبور میشم زیر حجابی از ترسها و تردیدها و خط قرمزها پنهانش کنم. می نویسم چون دوست داشتم حسی رو تجربه کنم که مدتهاست گمش کردم. حس دوست داشتن آدمهایی از جنسها و سنهای مختلف. بنابراین من از ابتدا تصمیم گرفته بودم که وبلاگم یک مکان عمومی باشه برای یافتن جوابهایی که به سختی خودم بهشون می رسم و نظرات مخاطبانم در جمع بندی افکارم کمک بزرگی در رشد و پویایی شخصیتم می کنه. چون اگه می خواستم محیطی خصوصی برای درد دلها، پراکنده گوییها و یا هذیانهای ذهنم در نظر بگیرم به همون برگهای سفید دفتر خاطرات بسنده می کردم ،یا قسمت نظرات وبلاگم رو حذف می کردم چون ملاک تنها و تنها نوشتن بوده و اگه چشمان نامحرمی هم اون خط خطیها رو می خوندند ، دیگه با نظراتشون باعث پریشانی افکارم نمیشدن و در کل با هیچ خواننده ای باب دوستی رو باز نمی کردم چون هدفم صرفا نوشتن بوده.
چندماه پیش به خواست حاجی عزیز نقدی بر وبلاگش نوشته بودم و در اون نامه به مبحثی اشاره کردم که خودم بهش به شدت معتقدم و یکی از اون اصولیه که سعی می کنم رعایتش کنم.
" من فکر می کنم یه نویسنده وبلاگ باید به یک سری اصول و ارزشها معتقد باشه و تلاش کنه همه جا به اون اصول و ارزشها پایبند باشه تا من مخاطب کم جنبه دچار سوء برداشت نشم. ببینید من هیچوقت در قسمت نظرات وبلاگ خودم به کسی جواب نمیدم به چند دلیل: 1-وقت زیاد می بره. 2- نظرات دیگران هرچند اشتباه برام جالبه.3- گاهی وقتا سوژه ای میشه واسه نوشتن یه پست.4- گذاشتن نظر خودم زیر نظر دوستان گاهی وقتها قسمت نظردهی رو به چت روم تبدیل می کنه و خب کنترل کردنش گاهی وقتها از دست آدم در میره. حالا رعایت کردن به این موارد توی وبلاگ خودم باعث میشه که من کمتر در وبلاگ سایر دوستان دست به شیطنت بزنم."
راستش توی دنیای وبلاگ نویسی کنترل کردن خیلی چیزا سخت میشه. اگه کسی می خواد بنویسه و از طریق نوشتن باب دوستی با سایر آدمها رو با هر درک و هر ظرفیتی باز کنه باید اول از همه ظرفیت خودش رو در پذیرش یک سری از رفتارها، سوء برداشتها، و یا حتی شیطنتها بالا ببره و خودت می دونی که توی چند ماه گذشته بابت یکسری سوء تفاهمها و شک ها چه دلخوریها که پیش نیامد.بنابراین حتی اگه یک خواننده به طور اتفاقی به محیطی خصوصی پا گذاشت بر اساس میل و رغبت نویسنده اون وبلاگ و یا حتی تمایل شخص خواننده یک ارتباط صرفا مجازی و تنها بر اساس نقد مطلب اون نوشته برقرار میشه و لا غیر.
یه چیز دیگه که خودم خیلی زود باهاش کنار اومدم اینه که من برای چی می نویسم؟ می نویسم تا تعداد نظرات وبلاگم بالا بره یا تعداد بازدید کننده هام زیاد بشند یا می نویسم برای دل خودم که اگه کسی نظری بر اون نوشته میذاره تنها از سر لطف بوده و دستی برای بلندشدنم و کمک به رشد و پویاییم؟ اینا سوالاتی که باید یه نوسنده وبلاگ بهشون رسیده باشه و حواسش باشه یه بار دچار غرور واهی و کاذب ناشی از این موارد نیفته. جهانی شدن و تعداد نظرات بالاتر از 100 و بازدید روزانه بیشتر از فلان عدد در روز رویای شیرینیه که اگه توش بیفتی از خیلی چیزا تو رو عقب میندازه و تو و فکرت رو روتین و سحطی نگه میداره.
ماندانا جان نمی دونم تونستم جواب سوالت رو بدم یا نه؟ امیدوارم سایر دوستان وبلاگ نویس و دوستان خواننده در جمع بندی مطلب به من کمک کنند.
پ.ن: هم اکنون نیازمند یاری سبزتان هستیم![]()
خدا نکنه آدم دچار پریود فکری بشه ،پدرش درمیاد تا دوباره برگرده به حالت اولیه اش.توی این روزا سرد و سنگین قدم بر میداره ، حوصله حرف زدن با هیچ بنی بشری رو نداره، نه دوست داره برای کسی زنگ بزنه و نه دهنش واز میشه برای صحبت کردن با اونی که واسش زنگ زده ، دلشم نمی خواد مثل تمام روزای زندگیش وانمود کنه تو بهترین وضعیت روحی و روانیشه.توی این روزاست که احساساتش به شدت کار میکنه. تلخیها و زشتیها رو بیشتر با پوست و خونش درک می کنه ، حواسش بیشتر به رفتارها و روابط دور وبرشه و فقط فکر می کنه و فکر می کنه.حالا به چی مهم نیست.
یه لحظه ممکنه یه گدای پیر و ژولیده رو گوشه خیابون ببینه که داره از سوز سرما به خودش میپیچه و بعد یه نگاهی به پالتوی گرم خودش بکنه و عرق سردی رو تنش بشینه و ازاینهمه تبیعض طبقاتی عاصی شه بره پیرو دار و دسته مارکس بشه و چنان جو گیر بشه که مدام دم از حقوق برابر و برادر بودن بزنه.
ممکنه کنار یه مادری بشینه که با عشق هرچه تمامتر نوزادشو درآغوش گرفته و اونقدر آرامانگراست که فکر می کنه می تونه فرزندشو به تنهایی از تمام بدیها و پلشتیها دور کنه و یهویی دلش بخواد تارک دنیا بشه و زندگیشو وقف کودکان بی سرپرست کنه چیزی شبیه مثل مادر ترزا.
شایدم توی این پرسه های افکارش با یه زندانی سیاسی دم خور بشه و اون لحظه است که حتی عواطف بشری رو زیر قوانین خشک حقوق بشری میبره و بر اساس قانون و تبصره و بند و ماده حرف میزنه و می خواد یه شبه همه جا رو اصلاح کنه.
شایدم هوا اونقدر ملس باشه که با یه شاعر تنها روی یه نیمکت توی یه پارک ،خلوت کنه و یه نخ سیگارم رو لبش بذار و حرفهایی از جنس " تو را من چشم در راهم شباهنگام " از دهنش خارج کنه و بناله از اینهمه نامهربانی مردمان شهر های دور و دنبال خانه دوست تو اون حول و حوالی بگرده.
شایدم بشه لولی وش مغمومی که اونقدر تو چشاش غمه که کسی نتونه بفهمه پشت اون چشمها چه اندوهی نهفته است و یکی واسش بخونه " غم تو چشمای سیاهش لونه کرده " .
حتی می تونه روسپی خیابان گردی باشه که دنبال یه سوژ جدیده اما نه برای تن فروشی بلکه اینبار تنها برای حرف زدن از دلتنگیهای کودکی که میان مشتی رنگ و لعاب مخفی کرده .
یا خیلی چیزای دیگه...
پ.ن ۱:دکتر جان دوباره مرتکب همون چیزی شدم که قول داده بودم ترکش کنم چی کار کنم؟دارم عصیان گری می کنم.
پ.ن۲:دوست عزیز روح لطیف و قلم شیوایتان را این روزاها خریدارم.بابت ایده تجسم خلاق ممنون. تاثیر گذاریشو می بینید؟
تا بعد...
خارها
خوار نیستند
شاخه های خشک
چوبه های دار نیستند
میوه های کال کرم خورده نیز
روی دوش شاخه بار نیستند
پیش از آنکه برگ های زرد را
زیر پای خویش
سرزنش کنی
خش خشی به گوش می رسد :
برگ های بی گناه
با زبان ساده اعتراف می کنند
خشکی درخت
از کدام ریشه آب می خورد!
توی زندگی همه ما لحظه های وجود داره که تو یا باید بذاری و بری یا یکی میذاره میره ، با کلی حرفهایی که تو یا باید می زدی ، یا باید می شنیدی و تمام فرصتهایی رو که تو باید ازش استفاده می کردی و تو اینکار رو نکردی و دونه دونه از دستش دادی و خودتم میدونی راهی برای برگشتن نداری و نیست. اینجاست که رجوع به خاطرات گذشته اتفاق میفته و آه و حسرت و و افسوس کار هر روز و ثانیه هات میشه. توی اینجور مواقع از بس داری با خاطراتت راه میری و نفس می کشی و زندگی می کنی که دیگه یادت میره بازم فرصتهایی برات پیش میاد ، یا بازم حرفهایی بهت زده میشه، یا بازم تو می تونی حرفهایی رو به کسی بزنی.
همیشه توی اینجور مواقعست که متهم کردن همدیگه ساده ترین کار ممکن میشه . تو داری خودت رو به آب و آتیش می زنی که خودت رو مبرا کنی از هرچی اتهامه و جالبیه قضیه اینجاست که هیچوقت توی این دادگاه ذهنی و فرضیت متهم اصلی حضور نداره و این تویی که به جای اون حرف میزنی و چون از اول تصمیم گرفتی که اونو متهم کنی تقلای اونو برای رفع اتهامش نمی پذیری و یا دست و پا زدنش رو نمی بینی و حرفاشو اصلا نمی شنوی.
من و مو قشنگم تو دوستیمون این مراحل رو پشت سر گذاشتیم ولی وقتی دوباره بعد از مدتها باهم حرف زدیم هیشکی به روی اون یکی نیورد که چه اتفاقی بینمون افتاد و اون دوستی چه جوری با یه سوء تفاهم مسخره کمرنگ شد، یه جورایی نا خودآگاه دوتایی تصمیم گرفته بودیم که ببخشیم و این کار رو انجام دادیم و الان موقشنگ یکی از اون دوستایی که وقتی بعد از مدتها باهاش حرف می زنم جدا لذت می برم از حرف زدن باهاش.الان دیگه جفتمون می دونیم فرصت یعنی چی، رفتن یعنی چی و یا استفاده از لحظه چه معنی نابی با خودش داره.
"چیزی عوض نمی شود ،ماییم که دگرگون می شویم"
تا بعد...
۴ ساله بودم: پدرم هر کاری رو می تونه انجام بده.
۵ ساله بودم: پدرم خیلی چیزها رو می دونه.
۶ ساله بودم : پدرم از پدر تو باهوش تره.
۸ ساله بودم: پدرم همه چیز رو هم نمی دونه.
۱۰ ساله بودم: اون موقع ها که پدرم ، پسر بچه بود ، همه چیز با حالا کاملا فرق داشت.
۱۲ ساله بودم : خب طبیعه ، پدر هیچی در این مورد نمی دونه ، دیگه پیرتر از اونه که بچگی اش یادش بیاد.
۱۴ ساله بود : زیاد حرفهای پدرمو تحویل نگیر ، اون خیلی امله !
۲۱ ساله بودم : پناه بر خدا! بابا به طرز مایوس کننده ای از رده خارجه.
۲۵ ساله بودم : پدر یه چیزهایی کمی درباره این موضوع می دونه ، خب بایدم بدونه، زیاد با این قضیه سر و کار داشته.
۳۰ ساله بودم : بد نیست از پدرم بپرسم نظرش درباره این موضوع چیه ، هرچی باشه خیلی تجربه داره.
۳۵ ساله بودم : تا وقتی با پدر حرف نزدم، دست به هیچ کاری نمی زنم.
۴۰ ساله بودم : مونده ام که پدر چه طوری از پس این کار برآمد؟ چقدر عاقله و چه قدر تجربه داره.
۵۰ ساله بودم :حاضر بودم همه چیزم رو بدم که پدر برگرده تا من بتونم باهاش درباره همه چیز حرف بزنم. افسوس که قدر هوش و تجربه شو ندونستم. چه قدر با درایت بود. خیلی چیزها می شد ازش یاد گرفت.
امروز تولد بوبو ست. یه جورایی مدتهاست می خواستم درباره اش بنویسم ولی نه از نظر ذهنی اون آرامش ذهنی رو داشتم نه حس و حالش بود ، نه می تونم با نوشتم حق مطلب رو خوب ادا کنم. هرچند اون اینجا رو نمی خونه و الان سالهاست که از من هدیه ای جز یه بوس کوچولو نمی گیره و تازگی ها هم کلی باهم جر وبحث می کنیم ولی این نوشته رو دورا دور تقدیمش می کنم .
به اولین کسی که منو با دموکراسی آشنا کرد چون نظرش این بود که دخترا که تو جامعه جرات حرف زدن ندارند حداقل باید تو خونه راحت ابراز عقیده کنند ،هرچند الان گاهی زیرش می زنه. به اولین کسی که اولین کتاب رو به من هدیه داد و اگه نبود خط سیر رشد فکریم به یه سمت دیگه گرایش پیدا می کرد. به اولین کسی که یادم داد موسیقی خوب یعنی چی . به اولین کسی که طنز ناب رو به من شناسوند .به اولین کسی که فیلمهای خوبی رو به من معرفی کرد و یادم داد چه طوری از بین هزاران فیلمی که می بینم کدومش ماندگاره. به اولین کسی که ازش یاد گرفتم نوشتن رو به اولین کسی که یادم داد طناز بودن هنره و با لودگی زمین تا آسمون فرق داره به اولین کسی که...
بوبو رو دوستش دارم با همه خوبیها و بدیهای اعصاب خرد کنش. با تمام وجودم بهش افتخار می کنم هرچند اون دقیق نمی دونه چقدر خودش و یا حضورش تو زندگیم تاثیر گذار بوده و هست . بوبو منو بدجور بد عادت کرده چون یه جورای شده ملاک من واسه سنجیدن یک سری چیزا.
۶۰ سالگیت مبارک. کچل من
تا بعد...
از جارو کشان محله خرید
و در کلاه خاکستری یک پیرزن ریخت
و در زیر نم نم باران
سراسر راه را دوید
تا به خانه رسید
وآنرا چکه چکه در گوش بچه ها چکاند
آخر آنها بچه هستند؟
هیچ وقت نمی تونم به یقین بگم آدم خوشبختیم یا نه؟ اصلا الان خوشبختی هم یه جورایی مثل مد شده . گاهی تو در لحظه احساس خوشبختی می کنی و دلیلی برای این حس و حالت نمی تونی پیدا کنی.یه بار با بودن در جمع خانواده حس می کنی که خوشبخت ترین فرد دنیایی، یه بار با خوردن یک قاشق بستنی که دوستی مهمونت کرده ،یا زمانی که تو توی یک مکان مذهبی میری و حالی به حالی میشی و حس می کنی الان خدا کنارت نشسته و داره با مهربونی به صورتت نگاه می کنه.
خوشبختم زمانایی که کنار دوستی میشینم و دستامو میگیره و موهامو نوازش می کنه و بی اونکه حرفی بزنیم به دوردستها خیره میشیم و لذت می بریم از بودن باهم.خوشبختم که گاهی می تونم به صورت دوستام نگاه کنم و دنبال رد پای خدا تو چهرشون بگردم.دنبال دوستی ، صداقت و مهربونی.خوشبختم می تونم گاهی بی هدف تو خیابون راه برم به چهره مردم نگاه کنم و بهشون بی دلیل لبخند بزنم و اون آدم باور کنه که بی دلیل هم میشه محبت کرد و چیزی نخواست. خوشبختم می تونم گاهی نوع نگاه کسی رو نسبت به چیزی یا کسی یا عقیده ای تغییر بدم و اون زندگیش زیباتر بشه. خوشبختم گاهی کاری رو برای دوستی انجام میدم و اون توی اون لحظه شادی رو عمیقا درک می کنه.خوشبختم که کودک درونم گاهی باعث میشه کودکانه به دنیام نگاه کنم و زود شاد بشم و زود هم نامهربونیها رو فراموش کنم و کمتر رنگ و تعلقات دنیوی در من بشینه و آدم بزرگ باشم. من عمیقا باور کردم که" احساس هستی بزرگترین خوشبختیست " بنابراین دنبال خوشبختی نمی گردم چون گاهی خیلی اتفاقی خوشبختی رو توی مسیر زندگیم پیدا می کنم. تنها دعام اینه که خدا به من فهمی رو بده که متوقع نباشم که دنیا و مردم مطابق میل من رفتار کنند.
تا بعد...
کی می تونه شرط ببنده که جوجو یه لحظه می تونه مثل دخترای مودب بشینه سرجاشو وول وول نخوره؟ نمی دونم توی این ژن من چی هست که اصلا رفتارام شبیه دخترا که هیچ شبیه آدم انسان نیست. خاطرم نمیاد که من توی یه جمع بی غل و غش باشم و عرضه اندامی نکنم. ( یعنی یه چشمه از رفتارای جوجویی رو نشون بقیه ندم). راستش هیچ چیز واسه من سخت تر و عذاب آور تر از ساعتها نشستن یه گوشه نیست. همچین که ده دقیقه مودب میشینم وول وول خوردنای من شروع میشه. اول پامو تکون تکون میدم بعد این پا اون پا می کنم یه خورده که گذشت روی مبل چهار زانو میشینم بعد که دیدم طاقت نمیارم صندلیمو عوض می کنم تا به این بهانه یه تکونی خورده باشم. تمام نگرانی مامان و بوبو این بوده که من موقع امتحان کنکور چه طور می تونم سه ساعت یه جا بشینم که با نماز قفیله (املاء شو بی خیال شید حالا) مامان بزرگم که فقط واسه این موضوع خونده بود به خیر و خوشی کنکورمون رو دادیم و ۳ ساعت میخکوب صندلی شدیم.
جاتون خالی بعد دو روز بیل زدن و چرخوندن چرخهای این مملکت جمعه با یه سری از دوستان و همکاران بلند شدیم با تور رفتیم ماسال که بلکه هوایی عوض کنیم و دمی با طبیعت روحمون رو عجین کنیم و خودمونی بگم بچریم. خدایی دیدن اونهمه سبزی و چمنای خوش رنگ چنان منو از خود بی خود کرده بود که یک سری آهنگهای مستهجن از دهنم بیرون اومد نظیر " عاشقم من عاشقی بی قرارم " بعد رفتم تو فاز هنری و تن اون سهراب خدا بیامرز رو تو گور لرزوندم با خوندن "دشتهایی چه فرخ کوههایی چه بلند در گلستانه چه بوی علفی می آمد".
دیدی وقتی یه سری دختر و پسر باهم میرن بیرون اولش ناز و ادا و خجالت و از این مسخره بازیا دارن؟ از اونجایی که من تقریبا با همه بر و بچس (به قول جوادا) راحتم . یا به قول خودشون یه پا پسرم واسه خودم بساط وسطی رو راه انداختیم و کل کل تو سوسکی و تیم پشه ای لهتون می کنیم رو باب کردیم تا دخترا یخشون آب بشه. بعد از ناهار اونایی که روحشون حساس بود و طبعشون به شاعرای دوران رنسانس میرفت و عاشق آوای وحش بودند رفتند کنار رودخونه تا بلکه به اون اردکای بی نوا نونی بدن و بابت این کار کمی از بار گناهانشون بکاهند و سر خدا رو با این کمکهای جانور دوستانه گول بمالند.ما که روراست تر بودیم رفتیم تماشای فوتبال همکاران آقا بعد دیدم نمیشه و باید یه خودی نشون بدیم آستینا رو بالا زدیم و رفتیم توی دروازه و دیگه باید می بودید تا هنر نمایی این گلر بزرگ معروف به " جوجو چیلاورت " رو میدید. آقا دو سه تا گل مسلم رو گرفتم اونم فقط با پا چون تو گل کوچیک که اجازه نداری از دستت استفاده کنی. البته دو - سه تایی هم گل خوردم. یه سه چهارتایی هم تکل رفتم به پاهای بچه ها و یکی از اوناها حسابی مچ پامون رو نشونه گرفت که هنوز که هنوزه درد می کنه.خلاصه تا جون در بدن داشتم مقاومت کردم عکس یادگاری هم با اونا گرفتم از اونایی که فوتبالیستها قبل بازی می گیرند.
ببینید چقدر این بازی حیاتی و مهم بود که علاوه بر جر خوردن شلوار دو تا از همکاران کلی از بچه ها هم به یادگار مدل کف کفششون رو روی ساقای پای همدیگه نشونه گذاری کردن و این وسطم نمی دونم چه جوری مویرگ یکی از انگشتام دچار خونریزی داخلی شد و کمی انگشتم کبود شد .نترسید من زنده ام.خلاصه جونم بهتون بگه که الان تمام بدنم حتی لای دنده های قفسه سینه ام درد میکنه و اگه بخوابم بخندم یه جورایی با اعمال شاقه است.
پ.ن: خدایی با این کارم آبروی خانوما رو حفظ نکردم؟؟؟؟؟ داشتم باپلید چت می کردم بهش میگم: تو دوستی با تو من ۰-۴ عقبم میگه: خل شدی مگه دوستی فوتباله!!!! چی بگم؟!!
تا بعد...
این دو روزی که دولت خدمتگزار تعطیل رسمی اعلام کرده بود شخص بنده در حال بیل زدن و عرق ریختن بودم و اومدم سر کار و به تنهایی چرخهای این مملکت رو چرخوندم و کلی از بر و بازو افتادم. تقریبا دق کردم از غصه. و خب تو وقتی دوستان پسر عقده ای نامرد داشته باشی که قبلا باهاشون کل کل هم کرده باشی دهنت بدجور سرویس میشه از بس sms های پر از متلک دریافت می کنی.یکی نوشت: آره برو خوب بیل بزن پول دربیاری تا بتونی بیل تازه بخری. اون یکی گفت: تو نترکی از حسودی .بوبو ی بنده هم میگه : انگلا میرن سر کار. بخشکی شانس.
دیدی وقتی خدا بزنه پس کله یکی هرچقدر زور بزنه که بلند شه مگه اون باری تعالی میذاره! هی هلش میده که پا نشه.حالا شده حکایت بوبو ما. نه این بشر روح لطیف زنانه سرش میشه ، نه حال و حوصله ادا و اصول زن جماعت رو داره ، نه به شکل و شمایل زنا توجه میکنه ،نه اصلا میدونه زنا چه موجودات ناز و گوگوری و ملوسین ؟ هیچی ! از بخت بدش هم همیشه دور و برش پر از زنه، از توی خونه خودمون گرفته تا خونواده خودش و مامان،یا حتی اون زمان که بازنشسته نشده بود تو محل کارش.
بوبو به تازگی از ناشرش یه کتاب گرفته به اسم موانع ازدواج که داره ترجمه اش میکنه. اون روز داشت کلی غر غر می کرد ببین این آخر عمری به خاطر جیفه دنیا مجبور شدم چه کارای بی ناموسیی بکنم. به این قسمت قضیه توجه نمی کنه که الان اینجور کتابا تو بورسه و خودمن که سهله تمام دوستان دم بختم مشتری پر و پا قرص این کتاب میشن. اصلا یکی از موانع ازدواج به نظرم خوده بوبوی محترمه. وقتی چند روز پیش اسم کتابشو بهم گفت از بس خندیدم و مسخره بازی دراوردم که خودشم نتونست جلوی خنده اشو بگیره. میگم: بوبو جان فصل به فصل که ترجمه کردی اول بده من بخونم شاید افاقه کرد. اول رموز کار رو به دخترات یاد بده.بهش گفتم:خوبه دیگه چه خوش به حال اونایی میشه که میان خواستگاری ما چون تو موانع ازدواج رو میدونی الکی گیر نمیدی.اونم پوز خند میزنه و احتمالا تو دلش میگه: " چاییدی "
۵ شنبه صبح حین آماده شدن به محل کارم سر همین مساله ازدواج با مامان و بوبو حرف میزنم که جهت در اوردن حرصشون میگم : من به خاطر اینکه هزینه جهیزیه نیفته گردنتون ازدواج نمی کنم. بوبو میگه :جان تو من کلی واست کنار گذاشتم ۱۰۰ میلیون بسه دیگه ؟ تو فقط برو. مامان میگه : غلط کردی تو باید خودت به این درک برسی که با تلاش خودت هرچیزی رو بدست بیاری من و بوبو خودمون همه چیزو از اول ساختیم. بوبو میگه : " ببین این موش فاضلاب سرمایه داری چه حرفایی میزنه." همچین این کلمه رو میگه یهویی سه نفری کله صبحی منفجر میشیم از خنده. آقا توی خونواده ما با من مسخره و بوبویی که متلک نقد تو آستینش داره نمیشه یه بحث منطقی رو تا آخر پیش برد اون بحث به گند کشیده میشه.
پ.ن: یواشکی می خوام دست نوشته های بوبو رو کش برم ببینم این موانع ازدواج چیه؟ . بعد داغ داغ بهتون میگم. آی دختران ننه دریا نگران نباشید جوجو در حین " ماموریت غیر ممکن " اسرار رو بهتون میرسونه. حتی اگه توی این راه بوبو مچشو بگیره و خونشو بریزه . کشک که نیست. همین موانع ازدواج باعث خیلی از معضلات اجتماعی میشه .خدایی اگه این جوجو رو نداشتین چی کار می کردین؟
تا بعد...
پسر دائيم بعد از كشفيات فروان به اين نتيجه رسيده كه آفاجونم و مامان بزرگم فاميلند و در نتيجه ما بچه هاي فاميل به قول خودش عقل پقل درست و حسابي نداريم و يه جورايي قيافه مون به ذوزنقه ها شبيه و جونم بهتون بگه كه يه تخته مون همچين بفهمي نفهمي كمه.حالا از كجا اين موضوع رو كشف كرده بماند . البته ما فكر مي كنيم كه پدر جد آقاجون و مامان بزرگ رختاشون رو توي يه آفتاب خشك مي كردند. حالا چه ربطي داشت؟ .نمي دونم چي بگم والله!!!
راستش هركي ما نوه های خانواده مادري رو ببينه اصلا نمي تونه شك كنه كه بعله ماهم دستمون تو كاره و مي تونيم از اينجور شيرين كاريها بكنيم.آقا وقتي پاي تعطيلي عقل برسه همه گوي سبقت رو از هم ميدزديم و تو بايد ببيني كه چه كولاكي مي كنيم و اونوقته كه ديگه با تمام وجود از خودمون مايه ميذاريم و هرچي حركت خفن تو چنته داشه باشيم ميريزيم تو دايره، مثلا تصور مي كنيم كه الان مادر داماديم و اداي رقص مادر داماد رو در مياريم كه اگه جدا يه مادر داماد توي عروسي ببينيد باور نمكنيد كه مثلا" كي كي "دختر خاله منه يا جدا مادر داماده.یا مثلا وقتی نیوشا ادای خواهر عروس رو در میاره شما که سهله خوده خواهر عروس ولو میشه از خنده.
باور کنید وقتي منو جو بگيره ديگه چنان از خود بيخود ميشم كه ديگه بايد دست و پامو بگيرند و يه گوشه بنشونند و تو مي توني تصور كني كه وقتي من دارم شيرين كاري مي كنم رنگ بوبو از سفيد به رنگ بنفش متمايل به كبود در ايكي ثانيه چه جوري تغييررنگ ميده.
البته اين نوع ديوانه بازي يه هنريه واسه خودش و خب ما به هركي اين اجازه رو نميديم كه بياد تو گروهمون یا بهمون انگ بچسبونه . براي کار خودمون هم ارزش قائلیم و هر جا هنرامون رو رو نمکنیم . ما کارمون رو به سه بخش تقسيمش كرديم و هر كدوممون توي يكي از اين دسته بنديها به مرحله استادي رسيديم .اين سه بخش عبارتند از: " table dance " ، " under the table " ، "on the table " كه پاش بيفته جهت رو كم كني تو پوز جميله و شکیرا رو هم ميزنيم. مثلا روي زمين ميشينيم و با موهامون چه هنر نماييها كه نمي كنيم چرخوندن کله تا زاویه 360 یه چشمشه . اگه خیلی تو حس و حال هم باشیم هر کدوممون يه پا مرجان قبل انقلاب ميشيم .مخصوصا اون فيلمي كه توش مي خونه " چشماي من جنگلاي شماله".
چند روز پيش تولد " پنبه" يكي از همين دختر خاله هام بود كه خودش يه پاي درست و حسابيه واسه اينجور ديوانه بازيها. راستش من با 26 سال سابقه پيشكسوت و پیرشونم و خب دهنشون ميچاد اگه بخوان روي منو كم كنن . همچين روز تولد تو مرحله فينال فيناليستا من و" پنبه " در حال رقصيدن داشتيم از خودمون هنر دروكرديم كه از شدت هيجان زانوهامون بهم خورد و صداي عربده اي بود كه از دهن من و " پنبه " بيرون اومد و شلیک خنده ای که حضار از دیدن این صحنه از خودشون در وکردن.
گاهي وقتا از بس با جدیت این کار رو انجام میدیم که هیشکی باورش نمیشه داریم خل بازی در میاریم و گاهی ديگه خودمونم نمي تونيم جلوي خنده مون رو بگيريم و يهويي ولو ميشيم يه طرف و كلي به خودمون و ديوانه بازيمون مي خنديم. مصبيت اينجاست كه چون ماها معمولا از جون و دل مايه ميذاريم بعد مهموني ديگه ما رو بايد با نعش كش ببرند خونه چون ديگه هيچ انرژیی واسمون نميمونه .حالا تصور كنيد كه ماها در حالت عادي خير سرمون خيلي تريپ سر سنگين رفتار مي كنيم و خب وقتي دخترخاله ها با هم جمع ميشيم و بخوايم شيرين كاري كنيم قيافه مامان باباهامون اساسی ديدني ميشه و يكي مثلا يواشكي فيلماي مهمونيهامون رو ببينه يا فكر ميكنه چهارتا دختر از دارالمجانين فرار كردند يا به سلامتي جمع يه گيلاس رفتن بالا. فقط بايد دعا كنيم قبل عروسيمون طرفامون اين فيلما رو گيرنيارن وگرنه تو خودت مي توني حدس بزني چه اتفاقي ممكنه بيفته.
پ.ن1: جهت ياد آوري بگم كه يه بار فكر نكنيد ما چهار كلاس درس خونديما! نه ماها همه خير سرمون دانشگاه رفتيم و جز قشر تحصيل كرده و فرهيخته جامعه هستيم.
پ.ن2 :الان اگه يكي از پسرخاله هام اين متن رو بخونه ميگه شاشيدم به اون جامعه اي كه شماها فرهيخته اش هستين.
![]()
تابعد...
اگه الان یکی از شما بخواد که واسش یه بره بکشید خدایی کی می تونه؟ اصلا بره شما رو یاد چیزی میندازه؟ اگه اتفاقی تو نقاشی یه بچه کوچولو شکل کلاه رو دیدید فکر می کنید اون کلاه کشیده یا یه فیله تو شکم مار بوآ؟ اصلا یه سوال :اهل کدوم اخترکی؟ می دونی اخترک ب۶۱۲ کجاست؟ می دونی بائوباب چه جور درختیه؟ میدونی اهلی کردن یعنی چی؟ رنگ طلایی تو رو یاد چیزی نمیندازه؟ میدونستی تو مسئول گلتی؟
هرچقدر که بزرگترمیشم بیشتر پی به راز این کتاب می برم و اونوقته که از بزرگ شدن بیشتر و بیشتر بدم میاد مخصوصا زمانایی که دارم با آدمهای دور و برم حرف می زنم یا زندگی می کنم ولی یا من متوجه حرفاشون نمیشم یا اونا متوجه منظورم نمیشند اینجاست که داد میزنم:" این آدم بزرگها راستی راستی که چقدر عجیبند" .
عموم یه دفتر داره که توش خوابهایی رو که بعضی از بیماراش واسش تعریف کردند رو نوشته و تحلیل روانشناختی خودشم به اون خوابها اضافه کرده. چند سال پیش واسم خوابی رو که بوبو زمانی من۶ ساله بودم دیده بود رو خوند و تحلیل خودشم واسم تعریف کرد خود خواب رو دقیق خاطرم نیست ولی تحلیل عمو رو خوب یادم مونده."بوبو خواب دیده که من و اون توی یه جنگلی هستیم که عده ای دارن درختاشو قطع می کنند و بوبو مرتب داره از دست اونا فرار می کنه و تمام این مدت هم مراقبه که من همراهش باشم.این فرار و قطع درختها ادامه پیدا می کنه تا اینکه بوبو و من توی یه جایی مثل یه کارخونه قدیمی مخفی میشیم"
عمو به بوبو گفته بوده که تو بدجور احساس تنهایی می کنه و دورو برت کسی نیست که درکت کنه یعنی با اینکه دور و برت پر از آدمهایی که به ظاهر آشنا هستند تو بازم احساس می کنی که غریبی و از بین این آدمها تنها کسی که تو فکر می کنی شبیهته و اونم وضعیتش مشابهته " جوجو " خودمونه.بوبو از این دست خوابها زیاد داره یعنی توی تمام اون سالهای بلوغ من که خب شبیه جنگ جهانی بود از بس من دیوانه بازی توش دراوردم بوبو زیاد خوابهایی رو میدید که توش من و خودش پررنگ ترین نقشها رو داشتیم . اینا اون چیزایی که بوبو تو ناخودآگاهش بهش فکر می کنه ولی عملکرد بیرونیش ۱۸۰ درجه با درونیاتش فرق می کنه. الان بیشترین کل کل - بیشترین جروبحث و بیشترین قهرو آشتی رو من و بوبو انجام میدیم درحالی که هر دوتامون میدونیم که لذتی که از هم صحبتی باهم می بریم خیلی زیادتر از آدمهای دیگه است. هردوتامون کله خرابیم.هردوتامون حرف زور سرمون نمیشه.هردوتامون چوب زبون تلخمون رو می خوریم و خوردیم.هردوتامون به قول دوست جون خراب رفیقیم.هردوتامون به همه چیز زندگی به چشم طنز نگاه می کنیم . هر دوتامون شیطنت کودکانه داریم . هر دوتامون حواسمون به رفتارای دور وبریامون هست.هر دوتامون فیلمبازیم. هر دوتامون کتاب خونیم و هر دوتامون.... خب علاوه بر تمام این چیزها بارزترین تفاوتی که داریم اینه که بوبو یه آدم بزرگه . واینجاست که دیگه من هیچ کاری نمی تونم بکنم.

جوجو در حال تفکر
شراره میگه سعی نکنم تغییرش بدم.
آویشن میگه:اونا همینجوریند لال شو جواب نده.
دانای کل میگه :درک کنم که پدر و مادرم و دوستایی که دوستم دارن نگرانم هستند.
دکترمانولو میگه: از بوبو چیزی به دل نگیرم .
بزرگ مرد کوچک میگه:خودم خودمو باور کنم.
و من گیج که بابا اگه من گل بوبو هستم پس چرا مسئولم نیست؟ ....
پ.ن: من کله خرم.الان توی بهترین شرایطیم که بهترین دوستا رو دور و برم دارم ولی همه رو می رنجونم. ای خدااااااااااااااااااااااااااااااااااااا پینوکیو آدم شد من چرا آدم نمیشم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟![]()
تا بعد...