ما در تمام عمر تو را در نمي يابيم
اما
تو
ناگهان
همه را در مي يابي!
يه لحظه فكر كن اگه الان چشاتو ببندي ممكنه ديگه نتوني بازش كني. چه حالي بهت دست ميده ؟ . تا حالا به اين قضيه فكر كردي؟ اگه مي دونستي كه تا چند روز ديگه قراره بميري چه كارايي مي كردي؟ اين سوال زماني بيشتر براي من اهميت پيدا كرد ، كه چند سال پيش كتاب " ورونيكا تصميم مي گيرد كه بميرد " پائيلو كوئيلو رو خوندم و فكر كردم ديدم اونقدر كاراي عقب افتاده دارم كه نميرسم خيليهاشو انجام بدم. اولين چيزيكه توي اينجور مواقع به ذهنت خطور ميكنه اينه كه كيا از مرگت متاثر ميشن؟به چند نفر نگفتي كه وجودشون توي زندگيت تاثير گذاربوده و دوستشون داشتي و اونا نمي دونن؟ چند نفر رو رنجوندي و بي خيال گذشتي و رفتي پي زندگيت؟ چند نفر ته دلشون آرزوي مرگتو دارن؟و ....قولهايي كه انجامش ندادي و قرارهايي كه نرفتي سرشون و لذتهايي كه نبردي و جاهايي كه نتونستي بري و جاهايي كه بايد يكي رو مي بردي و نبردي و كتابهايي كه دوست داشتي بخوني و نخوندي و صداهايي كه هرگز نشنيدي و لحظه هايي كه درست نكردي و ....
ديدي وقتي داري توي خيابون فاتحانه قدم ميزني و به آگهي هاي ترحيم نظر ميندازي چه بي تفاوت رد ميشي و احتمالا تو دلتم ميگي .الهي شكر اينبارم جستم.آخه هيچ جوره مرگ اون آدمها به تو و زندگيت ربطي نداره. غرق شدن. تصادف. برق گرفتگي . سكته. قتل و ... اما يه بار فكر كن تا چند روز ديگه تو قراره بميري و دوستات همينجور اتفاقي آگهي ترحيمتو جايي مي بينند. كيا زبونشون بند مياد و شوكه ميشن؟ چند نفر يه خدا بيامرز ميگن و تو مجلست شركت مي كنن؟ كيا سرسري ميگيرن و ته دلشون يه بشكن ميزنن كه در رفتن از دست عزرائيل؟ كيا دچار افسردگي ميشن وقتي تو نباشي؟اصلا اينا واست مهمه؟ اكثرمون از مرگ مي ترسيم. از مردن اين چيزا رو برامون تعريف كردن: عذاب اليم. آتش سوزان. سرب داغ مارهايي دوسر. گاهي فكر مي كنم مي بينم چقدر راحت ميشه از يه چيز ناشناخته يه چيز وحشت آور ساخت و سالها با همون ترس زندگي كرد و دنبال جواب هم نگشت.فقط كافي كتابهايي رو بخونيد كه آدمها تجربه مرگ و بازگشت به زندگي رو داشتند و يا پاي صحبت افرادي بشينيد كه از برگشتنشون به زندگي شاكي بودن چون مردن لذت شيريني رو بهشون داده كه قبلا مشابهشو نچشيده بودن.
فكر مي كنم مردن و مرگ آروم و راحت يه حس خوب داره كه تو نمي توني با هيچ كدوم از حسهاي اين دنيا قياسش كني. يه رهايي . يه سبكبالي . يه بازگشت به ذات اقدس تماما خوبي،مهرباني، و عشق خالصانه.
پ.ن۱: دشمن عزیز اینو نوشتم تا نتونی دوباره عکس العملمو پیش بینی کنی.
این تله پاتی تو منو کشته![]()
پ.ن۲:محسن جان بابت معرفی نازنین یار ممنون. حس خیلی خوبی در من ایجاد کرد.![]()
تا بعد...
حناق بگيره اوني كه به مامان و بابای من گفت كه اگه يه بچه ديگه بيارين جوجو آدم ميشه. آخه تو فضولي زنيكه. تو مگه روانشناسي؟ آخه مگه تو شكم ما رو سير مي كني؟ نه تو آخه مامور تنظيم خانواده اي؟ الله اكبر.دهنمو باز مي كنما!!!
همچين سنت به مرز خطرناك دهه پاياني 20 نزديك ميشه و بوي الرحمن خواستگاراي ريز و درشت در مياد فاميلاي غيور و هميشه در صحنه يهو از در و ديوار ميريزن سرت و هي شروع مي كنن به ويز ويزكردن زير گوشت كه نمي خواي چشماتو باز كني. دختر به اين خوبي . يا اين پسره مگه چشه كه سر ميدونيش. اونقدر از مزاياي ريز و درشت ازدواج و زندگي عشقولانه و بار معنوي و كاهش گناه و تكميل دينت حرف ميزنن كه تو يهويي باورت ميشه مصلح اجتماعي هستي و بايد به تنهايي و یک تنه رشد پايين جمعيت يا سن بالاي ازدواج رو كنترل كني.
ديگه نرم شدي آره؟. نمي توني نه بزبون بياري؟ دست و پات زود شل ميشه؟ نمي دوني چرا يهويي چشات خمارشده و بيشتر از 20 درجه باز نميشه؟ الله اكبر! وقتي يه خانم محترم هم نزديكت مياد كورم ميشي و احساس مي كني فرشته نجاتت از آسمون درست افتاده تو مسير راهتو و تندي بهش شماره ميدي ؟ يا اگه كاري از دستت بر بياد براش انجام ميدي؟ اونورم فرشته مهربونم همچين همچين شرم و حياي دخترونشو به صورتشو ميدونه و سرخ و سفيد ميشه كه از اينهمه فعل وانفعالاتي كه دردرونش رخ ميده خودشم متعجبه.الكي الكيم لباش غنچه ميشه و سر زبوني حرف ميزنه که دل و دین خودش که سهله مال تو رو هم می بره. جل الخالق!!!
همچين كه ميرين زير يه سقف و ميخوان از دنيا لذت ببرين ،عمه قزي وخاله خانباجي از آسمون پيدا ميشن كه يه بچه بيارين دلتون باز بشه و زندگيتون رو سه قفله تضمين كنيد(اي بر پدر تو ..) . وقتي حسابي ريغت دراومد از خرج و مخارج زن و زندگي و ونگ ونگ يه بچه كه يا اسهال داره يا نفخ مي كنه يا دندون درمياره و نون بيشتر ميخواد.پيران و دنيا ديدگان دو فاميل ميان جلو كه اگه اين بچه همبازي نداشته باشه خل ميشه.بچه بايد برادر يا خواهر داشته باشه و تولدي ديگر و باقي قضايا.
پ .ن 1 :اين شبايي كه نيوشا ميره خونه خاله ام و اتاق به تنهايي مال خود خودم ميشه.چه كيفها كه نمي كنم.نه خدايي هرچي فكر مي كنم مي بينم اومدن نيوشا يه جورايي به همه از جمله خودش و بشريت ضرر وارد كرده.تازه منم بهتر نشدم هيچ بدترم شدم علايمش كه مشهوده لازم به ذكر نيست.دارم ته توي اين قضيه رو در ميارم كه كي مامان و بابام رو اغفال كرده.روي يه سم باحال كه از پوست قورباغه هاي قبايل آفريقاي جنوبي درست ميشه تحقيق ميكنم. مي خوام رو يكي امتحانش كنم.مي تونم به دوستاني كه مي خوان خواهر يا برادرشون سر به نيست كنن في سبيل الله هديه كنم. ما همه گونه در جهت انجام امورات خلق الله جان بركفانه آماده ايم. ![]()
پ.ن2: نه خير به هيچ عنوان اين قالب عوض نخواهد شد. اصرار نفرماييد.حتي شما دوست عزيز. ذله ام كرديد![]()
پ.ن3 : من خودم شخصا و حضورا خدمت نيوشا و اون دختر خاله نامردم مي رسم.من غلط بكنم اعلام آمادگي كنم. دیگه همین مونده بود![]()
![]()
پ.ن۴:این چیزا بیان معضلات اجتماعیه نه درد و دلهای خودم
.ترو خدا واسم شایعه در نیارین ![]()
![]()
تا بعد...
این ترس لعنتی از دوران بلوغ مدام همراهشه. وقتی چشمش بهش میفته لال میشه. دست و پاش میلرزه و بی حال میشه. چشاشو تندی میبنده تا زود اون صحنه از جلوی چشمش رد بشه.یه بار خواست به خودش ثابت کنه که ترسش بی مورده گشت کتابی رو پیدا کرد که ۱۰۰۰ تا عکس از انواع و اقسام ریز و درشت اسمشو نبر توش بود.نشد.بازم می ترسید. تمام خوابهای دوران بلوغش حول این اسمشو نبر لعنتی میگشت. کسی هم بهش نمی گفت منشاء این ترس و این خواب چیه . تا اینکه بعد چند سال روانشناسی بهش گفت که ترسش ازاین حیون بر میگرده به تصوری که از ازدواج داره.الان کمتر خواب اسمشو نبر رو می بینه اما اون ترس کمتر نشده. هنوزم وقتی توی تلویزیون مستندی درباره اش نشون میده جلوی دهنشو میگیره تا جیغ نزنه . این ترس لعنتی بدجور روزشو خراب می کنه. چنان سست میشه انگاری اسمشو نبر نیشش زده.
پ.ن : آقا من جواد. آقا من بی کلاس. آقا من بی سلیقه.کچل شدم از بس گفتن اه اه چه قالب بی ریختی تو که سلیقه ات بهتر از این بود
وای وای کور شدیم از بس پس زمینه اش سفیده.
اون گله چیه گذاشتی گوشه قالبت مگه تو عاشقی؟
جوجو همینه![]()
![]()
تا بعد...
هي دست دست كردم كه چيزي درباره انتخابات نگم باز اون كرمه ول ول خورد و نذاشت. هيچي ! الان يه هفته است دفتر و خودكار به دست توي شهر مي گردم و شعاراي انتخاباتي كانديداهاي محترم شهرمو يادداشت مي كنم و به مدل كت و شلوار و مارك خودنويس و عينك و زست و پوزيشني كه توش عكس گرفتن توجه مي كنم.کت و شلوارا همه از دم مارک هاکوپیان و برک و ایکات . صورتها همه شیش تیغه با ماشین ریش تراش براون اصلاح شده . نگاهها به افق. دستها زیر چونه در حال تعمق. ابروها بلا نسبت عین عمو جغد شاخدار تو کارتون بنر سنجاب کوچولو که نشون دهنده پاکدامنی یه دختر خانوم محترمه پر و پیمون. چشمها همه شهلا و خمار.
به نازم اين عرق ملي – مردمي رو. از موقعي كه شعاراي نماينده هاي محترم رو خوندم حس كردم آدم بي غيرتي بيش نيستم. اين همه طرحهاي زيربنايي. اينهمه ايده هاي نو.اينهمه آدمهاي دلسوز. اينهمه استعداد درك نشده.خدايا چي داره به سرمون مياد؟پس كي ما چشمامونو باز مي كنيم و كمتر نخبه كشي مي كنيم.
خدايي يه كسايي كانديد شدند كه آدم دچار سوزش در عضو تحتانيش ميشه.پسره بچه پرو به سوسك ماده هم رحم نمي كرده حالا براي ما شده " كسي كه مثل هيچ كس نيست " . باور كن اگه خجالت نمي كشيد تو برگه هاي تبليغاتيش حتما ذكر مي كرد مدافع حقوق نسوان. يا خانوما رو تخم چشامون جا دارن. يا نره غول برو كنار ليدي مي خواد داخل شه.به قول دکتر مانولو : " خدايا صبرم بده فحش ندم "
نمونه اي از شعاراي تبليغاتي كانديداهاي محترم :
شهر شاد – شهر آباد -شهر آزاد ( انگاري تا پيش از اين ما مستعمره انگليس بوديم)
صداقت – شجاعت – بيان حقيقت ( مگه تا حالا كسي دروغم ميگفته؟)
گرانبهاتر از شرافت چيست؟ (فقط پول )
شهر خود را با حرف كمتر عمل بيشتر بسازيم ( جريان زنبور بي عسل و عالم بي عمل رو هم فهميدم خدايا ممنون خنگ از دنيا نميرم )
خانه تكاني شهري با متخصصان جوان ( ما يه فرزانه خانم داريم مياد واسه تميز كردن خونمون كمي گرون ميگيره تازه تخصصم نداره. جارو كشي مكانيزه رو هم امتحان ميكنم ببينم چيه)
همه رنگها و زبانهاي شهرم را آشنا مي بينم.( د چاخان ميگي ديگه .عمرا اگه بتوني تالشي رو ياد بگيري )
شهر من به تو مي انديشم؟ ( ......شرمنده بالاي 18 ساله )
كي مي تونه جز من وتو درد ما رو چاره كنه ؟ ( دكتراي محترم . من يكيشومي شناسم كولاكه )
شعار من شهر من است. ( ؟ )
تا بعد...
تا حالا شده تو زندگیت داشتی یه کاری می کردی و یهو یه آهنگی بشنوی که میخکوبت کنه؟ یهو وایستی، کاراتو بی خیال شی، سرپا و یا نشسته اون آهنگ رو تا آخرش بشنوی و نفهمی چرا یهو اینجوری شدی؟یا یهو مسخ شده بری سمت اون صدا و نفهمی کجا داری میری ؟یا یهو شروع کنی به چرخیدن. اونقدر بچرخی و بچرخی که وقتی میفتی روی زمین سرتاپات خیس عرق بشه و از شدت هیجانی که اون آهنگ به تو وارد کرده ، نفست بند بیاد ؟یا نه! یهو شروع کنی به جیغ کشیدن و تمام دادهای نزده رو همراه اون آهنگ یا اون نوا بر سر زمین و زمان خالی کنی؟ یا اشکات بی اختیار رو گونه ات بشینه و مثل یه بچه شروع کنی به گریه کردن و زار زدن ؟ یا توی مقطعی از زندگیت که قراره طغیان کنی یه آهنگ بشنوی که این حس رو در تو زنده و زنده تر کنه و کمک کنه که فرار کنی از هرچی که تو رو تا حالا پایبند نگه داشته ؟ انگاری این نواها یه چیزی رو تو وجودت زنده کردن که تا حالا زیر هزاران غبار مخفی شده بوده و تو هم فراموششون کرده بودی که تو وجوت این چیزا بوده. مرده ای بودی که اون آهنگها مثل دم مسیحایی عمر دوباره بهت دادن و زندت کردن.
هیچ چیز مثل موسیقی و نوای سازهای مختلف زهی و کوبه ای و یا همنوازیهای مختلف تو ارکستر سمفونیک نمی تونه منو حالی به حالی کنه.چنان رخوتی از شنیدن بعضی از آهنگها به من دست میده که نمی تونم وصفش کنم. خیلی از مشکلات زندگیمو با گوش دادن به آهنگهای مختلف، سازهای مختلف تو دستگاههای متفاوت حلش کردم. سالها طول کشید تا من کم کم دستم بیاد وقتی محزونم صدای دودوک یا بالابان محزونترم میکنه پس اون لحظه مناسب حالم نیست چون اونقدر سستم می کنه که نمیذاره بلند شم و یه تصمیم دوباره بگیرم.یا وقتی از زمین و زمان عصبانی هستم و می خوام به آدمهای زبون نفهم دور و برم فحش بدم تنها سازی که مناسب اون حال و روزمه دوتاره. یا اگه خواستم یه چند روزی صوفی منشانه به آفرینش زمین و زمان و یا حتی خودم فکر کنم هیچ چیز مثل شنیدن نوای تنبور کمک حالم نیست. اگه شاد باشم و هوای رقصیدن دارم تار هوشنگ ظریف کولاکه. اگه می خوام بنویسم و پر حسم صدای سه تار کاتالیزور خوبیه واسه اون لحظه هام. اگه بخوام در درونم انقلابی به پا کنم شنیدن صدای دف کفایت می کنه. اگه بخوام به هیچ چیز فکر نکنم و فقط و فقط باشم. راه برم و سرزندگی کنم سنتور نوازی معاصر اردوان کامکار دوای دردمه.
نمیشه و نمی تونم یه لحظه رو بی نوای موسیقی سر کنم. از زمانی که چشمم رو باز می کنم و حس اون روزمو درک می کنم. می گردم دنبال آهنگهایی که واسه اون روزم خوبن.چه موسیقی سنتی و دستگاهی و مقامی ایران. چه سازهای کلاسیک و سمفونیهای مختلف اروپایی . مهم دواییه که واسه روح من لازمه. احساس می کنم خیلی وقتها میشه آدمها رو از نوع موسیقی خاصی که گوش میدن شناخت. گاهی وقتها هم شنیدن موسیقی شیش و هشت لس آنجلسی و راک و پاپ و متال هم می تونه کمکت کنه. مهم نیست. مهم اینه که گاهی همین شنیدن نواها ست که به من و تو کمک می کنه که روحمون رو رها کنیم و آرام باشیم و واسه کسری از ثانیه حس کنیم خوشبختی جای دوری نیست.
پ.ن : امیر نازنین هم با اون قلم مسحور کننده ای که داره منو با پست جدیدش جادو کرده. حالا حالاها جرات نمی کنم درباره جماعت ذکور بد بگم![]()
تا بعد...
بچه که بودم یه کتاب داستان داشتم که الان ازش فقط داستان و عکاس کتاب یادمه و اسم کتاب یادم نمونده. شاید اینقدر این کتاب برای اون سن و سال ترسناک بود هنوز تو ذهنم مونده. عکسهای کتاب رو محمدرضا شریفی نیا گرفته بود و داستانش به یه مزرعه و یه آغل مربوط میشد. نقش اولای داستانم گوسفندایی بودن که روی صورتشون یه صورتک گذاشته بودند. از این نقابهایی که شکل آدمهای مختلفیه که بعضیاشون شادن ، بعضیاشون غمگین . بعضیها متفکر.
گاهی وقتا توی این مزرعه یه اتفاقایی میفتاد که گوسفندا نمی فهمیدن و کسی هم سوالی نمی پرسید.مثلا یه شب مزرعه دار میومد یکی رو از آغل می کشید بیرون و هیچ وقت هم اونو بر نمی گردوند. گوسفندای دیگه متوجه غیبت دوستاشون میشدند، اون ساده لوح ها فکر می کردن دوستاشون به جای بهتری رفتن و اونایی که بویی هم می بردند که هوا پسه جرات نداشتند ببینند که بیرون چه خبره.تا اینکه یکی از اینا که فکر می کنم اسمش قندی بود تصمیم می گیره بره از آغل بیرون و ته توی این ماجرا رو دربیاره.
وقتی پاشو از آغل میذاره بیرون بوی خون اولین چیزیه که به مشامش می خوره . کمی که جلوتر میره می بینه یه سطل شیر گوشه ای گذاشته شده و روی نرده های پرچین دست و پا و سر دوستاشو آویزون توی باد تکون می خوره . اینبار بدون هیچ نقابی. اونوقته که می فهمه غیبت دوستاش یعنی چی. اونوقته که می فهمه اون مزرعه داری که به ظاهر بهشون می رسیده و غذا میداده و خیلی مهربون بوده جلادی بیش نیست.
اونوقته که قندی مثل یه انقلابی ظرف شیر رو با یه لگد روی زمین پخش می کنه و نقاب رو از صورتش برمیداره و از اون مزرعه فرار می کنه. و باز هم باقی گوسفندانا متوجه غیبت میشند و نمی فهمند که جریان از چه قراره. اینکه ماها کی متوجه کمبود یه سری چیزا میشیم ، کی دنبال جواب می گردیم ، کی اقدام می کنیم ، و کی نقابها رو از صورتمون کنار می زنیم و فرار می کنیم از آغلهایی که توش گرفتاریم واقعا معلوم نیست. گاهی وقتا تو عادت می کنی به عادی زندگی کردن و گاهی دلت می خواد ماجراجو باشی. خطر در هر دو صورت وجود داره . بیدار شدنت به خودت بستگی داره.حالا خوابیدیم؟
تا بعد...
مي توني گاهي فقط يه لبخند ساده بزني و يكي عاشق همين لبخندت بشه.هيچ ايرادي نداره آخه تو يه زني.
مي توني به چشم يكي نگاه كني و اون تا عمق جانش آتيش بگيره. ايرادي نداره . نترس تو كاري نكردي. تو يه زني.
مي توني اجازه بدي اشكات آروم آروم تو خيابون روگونه هات جاري بشه. چيزي ازت كم نميشه. چون تو يه زني.
مي توني فقط يه لحظه تو چشم مردي خيره بشي و فكرشو بخوني و اجازه بدي اون كار خودشو انجام بده و تو وانمود كني غافلگير شدي .تظاهر كردنم عالمي داره.كسي گله اي نكنه. چون تو يه زني.
مي توني عصباني باشي و نشون بدی که آرامترين و خوشبخت ترين موجود دنيايي. هنرپيشه خوبي هستي مگه نه ؟ يادت نره تو يه زني.
مي توني گاهي لوس بشي و اداي يه بچه رو در بياري.چيزي ازت كم نميشه.به خودت خوب نگاه كن.آره ! تو يه زني.
مي توني يه لحظه چشات رو ببندي و فكر كني با اوني كه زاده خيالته داري لب ساحل قدم ميزني. اوه چه سبكبالي بي نظيري. حالي ميده اساسي. مگه نه؟ فكرتو رها كن .خودت باش.نگاه كن! مجنون نشدي. تو يه زني.
مي توني با گوش كردن يه آهنگ چنان دچار رخوت بشي انگار عشقبازي كردي.لذت بردي مگه نه؟ كي گفته ارضا شدن بده؟ يادت نره تو يه زني.
ديگه بسه. از خواب بيدار شو.انكار نكن. همه حال و همه لحظه تو يه زني.
اگه یکی باشه که دستی دستی گند بزنه به زندگیش کسی نیست جز من مشنگ . اگه دنبال آدمی هستی که آینه عبرتت بشه بیا بشینن پای درد و دلم. اگه می خوای یاد بگیری بزنی تو پر یکی با من یه تماسی بگیر. اگه خواستی بری کوچه علی چپ آدرسشو بیا از من بپرس.خیر سرم اومدم یه بارم که شده داستان کوتاه بنویسم که کمی تا قسمتی خودم توش نقش اول بودم. هیچی دیگه کچل شدیم از بس پیامهای تهدید آمیز ، نظرات تکان دهنده و آف های سوزاننده و اس ام اس های مشکوک دریافت کردیم.من پشت دستم رو داغ بکنم اگه حالا حالاها خیال نویسنده شدن رو تو ی اون کله پوکم بپرورونم. منو چه به این کارا.آقا غلط کردیم. خوب شد؟همش مگه باید محسن خان و جناب حیدری داستان کوتاه بنویسند؟
الان دیگه نه دل و دماغ داستان کوتاه نوشتن رو دارم نه کسی جرات می کنه منو جایی دعوت کنه.خب خدایی دومی سوزندگیش بسی بیشتر و اساسی تره
از دیشب تا حالا مرتب دارم به تمام دوستانی که منو به جایی دعوت کردن زنگ میزنم و بخشایش می طلبم .تف به این شانس.
نظر آویشن رو که خوندم مردم از خنده. از ترس هم جرات نکردم براش زنگ بزنم و بخوام توضیح بدم که بابا داستان کوتاه نوشتم نه اعترافات تکان دهنده یه ذهن خطرناک . این بزرگ مرد کوچک و ۰۰۷ تنها کسایی بودن که اعترافات صادقانه و تکان دهنده منو شنیدن و مردن از خنده بخاطر کله پوکیم. بزرگ مرد می گفت: اون آویشن یعنی نمیدونه که تو توی اون کله ات مخ نداری که بخواد توش چیزی بگذره؟ زرشک جانم.
عزیزان من. نه خواستگاری برای این جوجوی دیوانه آمده ،که باور کنید اگر چنین شوالیه قهرمانی از مادر زاده شده باشد خودم به گردنش یک مدال شجاعت می اندازم ، نه جوجو کسی رو سر کار گذاشته نه میذاره، نه جوجو مرض داره. تازه به قول عزیزالسلطنه فیلم دائی جان ناپلئون یکی منو قفل کرده
فقط خواستم یه تنوعی توی سبک نوشته هام بدم خیر سرم. خدا رو شکر جنایی ننوشتم وگرنه اونایی که منو میشناختن حتما منو به پلیس معرفی می کردن. خدایی خطر از بیخ گوشم رد شد.
پ.ن : راستش دهنم باز موند وقتی تز این دکتر مانولوی پلید رو خوندم. نتایج سه ساله خودش رو که با مرارت بهش رسیده رو مفتی مفتی در اختیار دوستان علی الخصوص آقایان وبلاگ نویس قرار داده. بابا دمت گرم . ما خانوما رو هم دریاب![]()
تابعد...
می خواست اینبار یه دختر باشه. با تمام احساست ناب زنانه . با تک تک سلولهای بدنش.رفت که کمی غرورش رو زیر پاش بذاره و تجربه کنه. یه حس رو .یه لحظه رو . یه اتفاق رو.نرفت که بزنه تو حس و حال خودش.رفت که رها باشه. رفت که له کنه تابوهای ذهنیشو.فقط می خواست بره کجا؟ نمی دونست.
رفت جایی که قبلش با یکی دیگه خاطره داشت.رفت که بسنجه خودشو. رفت و نشست و حرف زد و خندید و نقش بازی کرد و نشون داد که شاده .پسرک حرف میزد دخترک نگاه می کرد. پسرک سوال می پرسید دخترک جواب میداد. پسرک غرق تماشای دختر از فاصله نزدیک بود ودخترک تو فکر اینکه چقدر روحشون باهم فاصله دارند. دخترک تو فکر تموم کردن بود و پسرک در آرزوی شروع دوباره . دخترک به فرار فکر می کرد وپسرک به تقید . دخترک محکم بود و پسرک مردد. من من های دخترک، کلافگی ، نگاه کردن به ساعت قدم زدن بدون احساس و خداحافظی و رها شدن.
دخترک اینکاره نبود.
تا بعد...
همیشه این ترک بازی من جاهایی بدجور بیخ ریشمو میگیره و باعث میشه تو زندگیم مرتکب خریتهای زیادی بشم که گاهی خودم هم عین خر میمونم توش . همش تقصیر این نون بربریهایی ریز و درشتیه که بوبو هر روز صبح می خره. خدا رو شکر ترک ۲۵٪ درصدیم وگرنه کار من با کرام الکاتبین بود. آدم وقتی ترک بازی در میاره باعث میشه همه به ریشش بخندن ، یکیش همین بزرگ مرد کوچکه، که این گواهینامه ۵ سالشو عین یه پتک به فرق سرم می کوبه و منو مرتب یاد خریتم میندازه. سر پیری بلندشدم هلک و هلک رفتم کلاس رانندگی که سری توی سرا دربیارم و یه مدرک به تمام مدارک ریز و درشتم اضافه کنم که شاید یه روز مبادایی این مدرک عزت و احترام منو بالاتر ببره.خدایا پس اون روز کی میرسه؟
هیچی علاوه بر اینکه حالا آیین نامه به اندازه کتاب برادران کارامازف حجمش زیاد شده بماند، راهنمایی و رانندگی هم مسخره بازی دراورده که گواهینامه ها یکساله باشه و هر سال هم مجبوری بری تمدیدش کنی.تف به این روزگار غدار کج مدار لاکردار.
غلط کردم رفتم با یه مربی خانم کلاس برداشتم که مثلا خیر سرم دیگه سربار کسی نباشم و منت کسی رو نکشم که یکی بیاد همراهم بشه. هیچی دهنمو کاملا سرویس کرد از بس عین اتوبوسای بین راه باید نگه دارم تا خانم قضای حاجت کنه. بدتر از همه اینکه ماشینشو تازه خریده همچین من کمی فرمونو اینور اونور میبرم یه یا زهرای خفن میگه انگاری رفتیم خط مقدم و با یه بعثی بی ناموس روبروییم. بابا حالا اون ماشین زبون بسته ای که داره از روبرو میاد و داره گلوشو پاره میکنه لولو نیست که . من نمی فهمم به خدا.
از اونجایی که کلاسم ۶ صبحه و منم که در تمام ساعات شبانه روز علی الخصوص کله سحر دست به پاچه گیریم خوبه و حال و حوصله حرف زدن ندارم ،عین برج زهر مار میشینم پشت رل و دبرو که رفتی. نیم ساعت اول هر جلسه باید یخم آب شه و من یادم بیاد اولی گازه و سومی کلاچه. بعدش یک ربع طول میکشه تا این مربی زبون بسته به مغز خرم فرو کنه سگ مصب گاز نده. نیم ساعتم که درس جدیده و باید برگردیم آروم آروم خونه و یه روز جدید رو شروع کنیم. خدایا به امید تو.
حالا اگه تو شیتم باشی کلاس شوماخری با شانته بازی هم همراه میشه و تو خود حدیث مفصل خوان از این مجمل. چند روز پیش داشتم دنده عقب رو یاد میگرفتم و یه ماشین آموزش رانندگی هم پشت سرم داشت سنگ چین میرفت ، با خونسردی هرچه تمامتر شروع کردم به عقب عقب رفتن و نزدیک شدن به ماشینه.مربی دید من هیچ عکس العملی نشون نمیدم گفت: تو هیچ مانعی نمی بینی. منم با قاطعیت گفتم : نه خیر. دادش رفت هوا که تو ماشین به اون گندگی رو نمی بینی ؟ منم با خونسردی گفتم : چرا ولی من فکر کردم منظورتون از مانع پله. زنه بر و بر منو نگاه کرد و وقتی دید من دارم غش غش می خندم خودشم خندید وگرنه منو یه راست به دارالمجانین تحویل میداد.
حالا من کی گواهینامه می گیرم و بازم باعث افتخار مامان و بوبو میشم معلوم نیست.برام دعای خیر کنید که تا آخر دوره یه دختر با فرهنگ باشم و این مربی رو گاز نگیرم ، وگرنه باید از زندان زنان یا قرنطینه وبلاگمو آپ کنم.
تا بعد...
به نظر من هر فیلمی حتی اگه هندی هم باشه ارزش اینو داره که وقتی می بینیش کمی درباره اش فکر کنی و دنبال یه هدف و نشونه بگردی و ببینی پیامش چی بوده و چرا و به چه دلیل با تو ارتباط برقرار کرده یا حتی نکرده؟ ممکنه یه زمانی هم برسه که تو فقط فیلم می ببینی به جهت سرگرم شدن و وسطش کمی هم تخمه می خوری و با بغل دستیت گپی هم می زنی و اهمیتی نمیدی که دو سه تا دیالوگم نشنوی . اما هدفم دیدن فیلمهایی که تو ی طبقه بندیهای جدید سینمایی قرار گرفتند و قراره نشونه یه چیز خاص باشند و تو رو به مقصدی برسونند. سینما ماوراء ، سینما و سیاست، سینما و تاریخ ، سینمای تجربی ، سینمای معنا گرا و ...
هرچند معتقدم این نوع دسته بندیها یه موج جدیده و بسته به نیاز و طبع مردم تغییر موضع پیدا می کنه و تبدیل میشه گاهی به سینمای گیشه ای یا سینمای صرفا جشنواره ای.دیدن فیلم " وقتی همه خواب بودند" با پیش درآمد نشست کارگردان و تهیه کننده و بازیگر مرد فیلم و یک منتقد سینمایی تجربه جدیدی بود که میدونم کم برای من پیش میاد بنابراین دفترچه یادداشتم رو در اوردم و شروع کردم به نوشتن تحلیلهای آقای حسن پورکارگردان فیلم و تهیه کننده اش خانم طائر پور .برخلاف مواقعی که تریبون دست یه هنرمند میفته و داغ دلش تازه میشه و شروع میکنه به حرف زدن، این کارگردان صرفا به جواب سوالها پاسخ میداد و اصلا قبول نمی کرد که فیلمش رو جزء فیلمهای سینمای معنا گرا محسوب کنند و اعتقادش براین بود که هروسیله ای که به سینمای ارزشمند بها بده و در جهت یک سینمای خوب باشه مهمه نه این طبقه بندیها.
خانم طائر پوربیشتر در زمینه تهیه کنندگی فیلمهای کودک فعالیت می کنه و بنابراین بیشتر صحبتهاش به مقوله کودکان و سینمای کودک مختص میشد.حرف جالبی که زد این بود که ۳۰ ساله های تمام دنیا خیلی با هم تفاوت دارند اما کودکان ۵ ساله همه جای دنیا شبیه هم هستند،با همون نگاهها و رویاها و شادیهای عمیق.
چیزای جالب فیلم بازی معرکه گلاب آدینه در نقش یه پیرزن شمالی با گریم بی نظیر و سنگین و ادا و اطفارهای خاص پیرزنان گیلک بود. هرچند متاسفانه لهجه هایی که بازیگران با شل کردن دهن و اعراب گذاری غلط از خودشون در میارن حرصتو در میاره ولی غیر از اهلش کسی متوجه این قسمت نمیشه. بازیگر دختر این فیلم همون بازیگر فیلم گلنار بود که بعد از ۱۸ سال دوباره توی این فیلم باز هم با همون نام گلنار ایفای نقش کرد و آوازای داخل فیلم رو هم خودش می خوند که جدا صدای معرکه ای داره.فکر می کنم به دلیل موضوع عرفانی فیلم ارشاد این فیلم رو بابت تک خونی خواننده زن توقیف نکرد وگرنه سینمای جمهوری اسلامی و چهچه زدن یه زن بعیده!! بعد مدتها هم یه بازی متفاوت از محمد رضا فروتن دیدم که بدک نبود . بازیگرای کودک فیلمم با اینکه محلی بودند خیلی راحت بازی می کردن و گاهی تو رو پرت می کردن به دنیای کودکی خودت. من یه چند باری سیر و سلوک درست و حسابی کردم .
نمیشه کاملا گفت که با یه فیلم عالی روبرویی. موضوع جدیدی مطرح نمیشه ،فیلمبرداری متفاوتی دیده نمیشه چون طبیعت گیلان اونقدر بی نظیره که میتونی با یه کادربندی خوب یه تصویر بدیع بگیری،راستش بعد از دید فلم معرکه ای مثل بهار، تابستان، پاییز،زمستان و دوباره بهار از سینمای کره که سینما چهار نشون داده بود خجالت می کشم بگم فیلم معرکه ای سینمای ایران تولید کرده ، اما می تونم بگم فیلم بدی نبود.فقط همین.
تا بعد...
خدا نکنه که یکی فکر کنه سرت به تنت میرزه ، اونوقته که هرچی مهربانی و لطفه شامل حالت میشه و البته خداوند همیشه دوستان و یاران وفادار را برای ما با مرام و با معرفت نگاه داشته و میداره .مگه نه خدا جون؟پنجشنبه ای دو تا دعوتنامه برای جشنواره فیلم کوتاه گیلان داشتم و مشتاق برای رفتن به این جشنواره و نهایتا دیدن فیلم و جلسه پرسش وپاسخ در حضور کارگردان، تهیه کننده و بازیگر "وقتی همه خواب بودند" .
از اونجایی که بنده در نهایت تاسف همراهی درخور نداشتم، یه بفرمای الکی و خشک و خالی به مامان زدم و مامان هم نامردی نکرد و تو هوا قاپید و دوتایی شال و کلاه کردیم به سمت افزودن بار فرهنگی خودمون. از اونجایی که خداوند معمولا خیلی هوای من رو اون بالا مالاها نگه میداره و ما یه رفاقت دیرینه باهم داریم یه حال مضاعف به ما داد که باعث شد کمی سر مامان بیچاره منت بذارم و بادی به غبغب بندازم که بعله مادر جان این جوجوی اهل دل و با فرهنگ بابت مناسبات اجتماعی درخوری که داره به چنین جایگاهی رسیده و این دعوتنامه همینجوری کشکی کتره ای دستم نرسیده و از اینجور مزخرفات مامان گول زننده. تمام این مزخرافت رو تنها به این دلیل گفتم که اول فیلم نوشته بود : " تقدیم به تمام مادران ایران زمین " . (بی جنبه ام می دونم ).
از اونجایی که شب هوا بسی ملس بود برای قدم زدن ،با کمی پیاده روی رو مخ مامان دو نفری سلانه سلانه به سمت خونه حرکت کردیم و چون اون روز " روز جهانی دختر بود " مامان منو به یه بستنی مشتی مهمون کرد و این یعنی نهایت خوشبختی. چنان با ملچ و ملوچ مشغول خوردن بستنی شدم که دیدم جیغ مامان رفت هوا که جوجو همه دارن نگات می کنند و منم که اینجور مواقع کر میشم سعی کردم حالمو ببرم. از اونجایی که با تمام وجود داشتم از زندگی لذت می بردم عیش رو به خودم تموم کردم و رفتم تو ی پارک سر کوچه مون نصف شبی تاب بازی کردن و آخر سر هم با یه حرکت آکروباتیک از بالای تاب خودمو اندختم پایین . آه خدایا عشق است. بعد دیدم باید عشقم مضاعف تر بشه ، شروع کردم بلند بلند رباعیات نوار یادگار دوست رو واسه مامان خوندن اونم با حرکات اغراق شده دیکلمه ای " اندر دل بی وفا غم و ماتم باد آنرا که وفا نیست زعالم کم باد" چنان تو اوج حس بودم که مامان نامرد بچه پر رو با دهنش صدای (بوآ) در اورد و دوتای شروع کردیم به غش غش خندیدن. میگه جوجو زندگی اینجوری نیست که تو عشقولانه نگاه کنی و اینجوری واسه خودت حال کنی. منم تو دلم میگم زرشک.
موقع رفتن یه نامه واسه بوبو نوشته بودم که مثلا نگران نشه : " من با عیال جنابعالی رفتم جشنواره فیلم. حرفی داری؟ زیرشم امضا کردم بچه پر رو.
اوج خوشبختی من زمانی به نهایتش رسید که وقتی بوبو زنگ میزد به گوشیم من ریجکتش می کردم. وای خدایا پلیدی چقدر کیف میده. اون شب من و مامان ساعت ۱۱ شب رسیدیم خونه و چون شریک جرم خوبی با خودم برده بودم کی جرات داشت حرفی بزنه؟
پ.ن: بعد از چند سال مادر و دختر یه پیاده روی بدون خون و خونریزی داشتیم. معرکه بود.نمی دونم من عاقل شدم یا مامان صبرش بیشتر شده؟![]()
تابعد...
دیگران را همانگونه که هستند بپذیرید تا خود را همانگونه که هستید پذیرا باشند
چند وقت پیش احسان عزیز مقاله جالبی درباره معنویت نوشته مصطفی ملکیان رو برام فرستاد که بدجور ذهنمو درگیر کرده.باخوندن این مقاله کلی افسوس خوردم که چرا این چیزا رو زودتر از این نفهمیده بودم ،البته مدتهاست دارم بر اساس تحلیلهای خودم از زندگی، زندگی می کنم.بی خیال آدمها و اطرافیان و حرفها و حدیثهام. البته با اون تربیت سفت و سخت خانواده فرهنگی و مرزها و خط قرمزها و تابوهای ساخته و پرداخته ذهن خودم کلی با خیلی چیزا مشکل پیدا می کنم و هنوز نمی تونم با خیال راحت پامو رو هم بذارم و بگم گور بابای حرف و حدیثهای خاله زنکی.
در بخشی از این مقاله زندگی عاریتی رو اینجوری معرفی کرده بود که : " در این زندگی مبنای تصمیم گیری ها ، خودتان نیستید.وقتی من نسبت به کس یا کسانی تبعد می ورزم، دقیقا به این معناست که سخنان آنان را بی چون و چرا می پذیرم. در اینجا زندگی اصیل نداریم.چون آنها هستند که مبنای تصمیم گیری من هستند ونه فهم و دریافت خودم " این عوامل در زندگیمون موثرند: "تقلید، تعبد،القائات،تلقینات، افکار عمومی و هیجانات محیط پیرامون "
هرچند این نوع زندگی کردن هم کلی سختی خاص خودش رو داره چون تو دیگه بر اساس پیش فرضها و یا ذهنیات و یا تصورات اطرافیانت رفتار نمی کنی و عکس العمل نشون نمیدی و اینجاست که مرزها اونقدر بهم نزدیک میشه که شخص مقابلت متوجه نمیشه که تو الان داری چه طور رفتار می کنی و یا منظورت چیه. تازگیها بدجور اطرافیانمو گیج می کنم و این نمی دونم خوبه یا نه؟ از یه طرف راحتم چون دیگه فیلم بازی کردن نیست و از یه طرف عذاب می کشم چون آدمها عادت ندارند که کسی اینقدر راحت از حسهای لحظه ایش بگه و اونوقته که تو با حجم زیادی از سوء تفاهم هایی روبرو میشی که خودتم نمی دونی از کجا اومدن و سر چی تبدیل شدن به سوء برداشت.گاهی هم قاطی می کنی و دلت می خواد بزنی همه چیزو خرابش کنی و دنبال دلت نری.
تو مرحله سختی قرار دارم .اینکه چی جوری باشم که خودم از همه بیشتر حال کنم و کسایی رو که دوستشون دارم رو نرنجونم و دچار زندگی عاریتی هم نشده باشم ، یا بسان هملت مجنون نگردم و بانگ بر نیارم که :" بودن یا نبودن .مساله این است"
پ.ن: هر کدوم از دوستان که خواستار این مقاله هستند لطفا ایمیلشون رو بذارن تا براشون میل کنم.
تا بعد...