تبليغاتX
یادگار دوست

دقيق يادم نيست كلاس چندم بودم. فقط ميدونم تو دوره راهنمايي فيلم " انجمن شاعران مرده " رو ديدم .از اون فيلم تنها چند تا صحنه اش تو ذهنم خوب مونده كه تاثير گذارترينش قسمت پايانيشه. جايي كه يكي از بچه فرياد ميزنه ميگه: " كاپيتان من " و ميره بالا ميزش تا دنيا رو متفاوت ببينه. همونجور كه معلم ادبيات بهشون ياد داده بود و اونوقت بيشتر بچه هاي كلاس به تبعيت از اين شاگرد و براي احترام گذاشتن به استادشون ميرن بالاي ميز .

آرمين رو چند ساله ميشناسم. هيچ جوره نمي تونستم با اين بچه كنار بيام. تنها بخاطر آشنايي با مادرش اون چند ساعت مصاحبت رو تحمل مي كردم و اون ديدار زود از خاطر ميرفت.فكر مي كنم نمونه يه بچه ناسازگاره.پدر و مادرش از هم جدا شدن و تاثيراتي كه اين قضيه روش گذاشته باعث شده دايره ارتباطي محدودي با آدمهاي غريبه داشته باشه. يعني شما به راحتي نمي تونيد باهاش ارتباط برقرار كنيد.

 

وقتي رسما قرار شد بهش شيمي ياد بدم كلي بهم هشدار دادن كه ممكنه با رفتارهاي عجيبي بر خورد كنم و ممكنه اين آدم منو بپيچونه و درس نخونه و غيره و غيره . خب براي ارتباط با آرمين كند و آهسته مجبور بودم قدم بردارم. تنها چيزي كه بهم كمك كرد تا با اين پسر كم كم دوست بشم. علاقه بيش از اندازه اش به حيونا بود.بنابراين مي تونستم از علاقمنديهاش براي ياد دادن درس شيمي استفاده كنم.دومين چيزي كه ازش مي دونستم و كمك كرد موسيقي بود. زبان موسيقي پل خيلي خوبي بود براي من و اون.

 

مثلا موقع درس دادن بهش، سرش رو ميز ميذاشت و آروم با دهنش صدا درمياورد ( هوم ها هوم هه هي ها هو ) يه چيزي توي اين مايه ها.يا با دستش روي ميز ضرب مي گرفت و تمرين دفش رو با ميز انجام ميداد، سه چهارم و شيش هشتم.اگه مي خواستم به حرفم توجه كنه بايد به حرفاش درباره مثلا گرماي اّب آكواريوم توجه نشون ميدادم، يا چند تا سوال خنگولي ازش درباره جك و جونوارا مي پرسيدم تا بهش شخصيت داده باشم و جو اعتماد بينمون برقرار كنم . اين پسر پازل جالبي بود براي حل كردن تا بفهمم تواناييم در چه حده.تنها چيزي كه مرتب از دهنش در مياد جمله : " من ن مي دو نم " دقيقا با همين لحن حرف ميزنه. آروم ، نا مفهوم ، كشدار و خورد كننده اعصاب. هربار يه مبحثي رو درس ميدادم و مثال ميزدم و براش حل مي كردم ونوبت حل خودش ميرسيد. مي گفت : "ن مي دو نم ".بعدها  فهميدم داره فيلم بازي مي كنه تا حرصمو در بياره. پس توجه نمي كردم و ميرفتم سمت قفس همستراش تا اون با سر و صدا اون مساله رو حل  كنه. چند بار منو تو درس پرسيدن ازش پيچوند تا بالاخره جلسات آخر ديدم ازم سوال هم مي پرسه يا بعدها فهميدم با دانسته هايي كه بهش ياد دادم حال معلمشو گرفته. وقتي مثلا كاري مي كردم تا خنده دار بود به زور جلوي خنده شو مي گرفت و تنها يه لبخند ميزد تا نشون بده زياد كارم خنده دار نيست و ميزد تو پرم. 11 جلسه طول كشيد تا كم كم باهم دوست شديم و تونستم قهقه شو بشنوم.

 

جلسه آخر برام يك ربع دف زد و چند تا حركت نمايشي با دف در اورد و يكي از بچه همستراش رو با كمي خورده چوب و كمي گندم و جو و يه ظرفي كه همستر رو توش بذارم با علاقه بهم هديه داد . شايد كاپيتانش شده بودم . نمي دونم؟!!!

 

تابعد...

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم دی 1385ساعت 9:44  توسط جوجو  | 

يكي از چيزايي كه دكتر جكيل به عنوان خاطره از دوستاش جمع مي كنه عكسه. وقتي بهش گفتم به جاي عكس دوستاش بهتره بره عكس ستاره هاي سينمايي رو جمع كنه نپذيرفت و گفت : "كه خاطره اگه شيرين باشه گرمي زندگيه و اگه تلخ باشه زخم زندگي .دكتر معتقده كه زخمهاي زندگي سرمايه هاي آدمي هستن".

 

با اين حرف صادق هدايت خيلي موافقم " در زندگي زخمهايي هست كه مثل خوره روح را آهسته در انزوا ميخورد و ميتراشد اين زخمها را به كسي نمي شود اظهار كرد چون عموما عادت دارند كه دردهاي باور نكردني را جزو اتفاقات و پيش درآمدهاي نادر و عجيب بشمارند". راستش من فكر مي كنم چند نوع زخم تو زندگي هر آدمي وجود داشته باشه. دسته اول زخمهايي هستند كه از خودشون اثر كمتري به جا ميذارن و چون مدام سعي مي كني زود فراموششون كني چون دوست نداري كسي متوجه وجودشون بشه ،چون وجودشون  يه جورايي نشونه نپخته بودنت توتصميم گيريهاي قبلی زندگيت بوده. دسته دوم اونايي هستن كه چون تبديل به دمل شدن بعد از تركيدنشون اثر عميقي رو تو وجودت ميذارن كه هيچ جوره نمي توني اثرشون رو رفع و رجوع كني.

راستش خيلي از آدمهاي دور وبرم اونقدر با زخمهاي زندگيشون ور ميرند كه به صورت يه زخم چركي در ميارنش كه نه تنها اثرش ميمونه بلكه گاهي وقتا باعث قانقاريا ميشه. شكي نيست كه تو زندگي هركسي يك سري اشتباهات ، وجود داره كه به قول دكتر جكيل زخمه ، ولي من به حساب سرمايه ثابت در نظرشون ميگيرم كه با توجه به قدرت اثر گذاريشون حفظ يا فراموش ميشن .گاهي بايد تو زندگي زخمها رو زود درمان كرد و براي پاك كردن اثرش يه جراحي پلاستيك هم روش انجام داد تا اثر ظاهريشو از ديد همه بتوني مخفی کنی و تنها تو اين راز رو بدوني و بس، اما گاهي وقتها بعضي از اين زخمها به قول دكتر جكيل از اون نوع زخمهايي ميشن كه وجودشون تو زندگيت مايه مباهاتته، اونوقته که هرچقدر تعداد زخمهات بيشتر باشن نشون دهنده اينه كه آدم با تجربه اي هستي. هرچند گاهي براي بدست اوردن اون تجربه هاي گرانقيمت بخشي از زندگي ، جووني، لحظه هاي ناب و گاها اطرافيانتو از دست ميدي. هميشه اينجور مواقع حق انتخاب رو ميندازن گردن خودت كه نتوني هیچ اعتراضي بكني .

 

هدايت ميگه:"خوب بود كه آدم با همين آزمايشهايي كه از زندگي دارد ، مي توانست دوباره به دنيا بيايد و زندگاني خودش را از سر نو اداره بكند! " اينكه اگه عمر دوباره اي داشته باشي چه طور از تجربيات قبليت استفاده مي كني ، يا نمي كني فكر كنم بازم به خودت و نوع انتخابت بر گرده. در هر حال زندگي بدون زخم نميشه.

 

تا بعد...

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم دی 1385ساعت 9:4  توسط جوجو  | 

از بس اين بزرگ مرد كوچك در باب توجه به ني ني جماعت داد سخن سر داد كه من وسوسه شدم كمي به اين مارمولكهاي دوپا توجه نشون بدم. فكر مي كنم خداوند سبحان هنگام دميدن در كالبد من دچار نسيان لحظه اي شده و يادش رفته حس مادرانه رو هم توي اون دم مسيحاييش جابده ،چون من هرچي در درون خودم سير مي كنم ميبنم همه جور حسي در من هست جز حس مادرانه.

 

راستش بزرگ مرد ميگه: ني ني ها جماعت فهميده اي هستن. و براي ثابت كردن اين موضوع چندين جلسه رفع اشكال مكاتبه اي در باب مسائل فرهنگي – تربيتي – روانشناسي ني ني ها واسم گذاشت كه من از بس تو كلاس جفتك انداختم و خنگ بازي در اوردم كه بيچاره بي خيال آدم كردن من شد و گذاشت من كم كم با اين مساله كنار بيام كه در طبيعت هر زني يه حس عميق وجود داره كه بهش ميگن : " حس مادرانه ".

راستش يه مدتي بود كه وسوسه شدم حس مادرانه رو تجربه كنم و رسما از امروز مامان جوجو هستم . البته با اين خرج و مخارج كمر شكن بچه داري بعيد ميدونم وسط راه نبرم و قاطي پاتي نكنم مخصوصا الان كه دست تنهام و بابت اين خربزه اي كه خوردم بايد تنهايي تب و لرز كنم و بچام.اين بچه هم كه از بس داد ميزنه من موندم چي كارش كنم؟ يا خوابه ،يا داد ميزنه ،يا داره غذا مي خوره و خنگ بازي در مياره. واسه همين اسمشو گذاشتم " خنگوليف ". بيچاره رو از خواهر، برادراش جدا كردم دپرس شده. 7 تا بودن و حالا همبازي نداره كه باهاش بازي كنه. منم كه نمي تونم كار و زندگيمو تعطيل كنم بشينم كنارش. بدون اينكه اطلاعاتي درباره بچه داري بدونم رفتم بچه اوردم و حالا نميدونم چه جوري بايد بزرگش كنم و چه كارايي رو بايد انجام بدم و چه كارايي رو نه . تازه هنوز مامانم نمي دونه و ميترسم جيغش بره هوا و داد و فرياد بكنه و دوباره منو بذاره سر يه دوراهي كه يا اونو انتخاب كنم يا اين بچه بينوا رو .اين كوچولو هم با اون دوتاچشم سياه نازش چنان مستم مي كنه كه تمام درد و مرض و غم و غصه هام يادم ميره و دلم ميخواد از شدت عشق اونقدر فشارش بدم تا له شه . البته با اون دو تا دندون مسخره كوچولوش تا حالا سه _ چهار باري گازم گرفته ولي چون مادرم نمي تونم بزنم تو سرش .چه فايده زبون آدميزاد كه سرش نميشه. آخه پسرم يه " همستره ".

 

تابعد...

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم دی 1385ساعت 16:47  توسط جوجو  | 

من خودمو بكشم خون معلمي تو رگهام جريان داره و نمي تونم از اين قضيه فرار كنم . تمام آبا و اجداد سببي و نسبي بنده معلم يا استاد دانشگاهند. اونايي كه خيلي خاطرشونو مي خوان كارمند يه اداره اي هستن.بچه كه بودم و جون خودم شاگرد زرنگ ، بچه هاي فاميل ميومدن پيشم تا باهم درس بخونيم چنان دهنمو اندازه تمساح باز مي كردم و جيغ سرشون ميزدم كه مگه خنگي نميفهمي كه يارو ميرفت ديگه پشت سرشو هم نگاه نمي كرد هيچ ،احتمالا از هرچي درس متنفر ميشد و ترك تحصيل مي كرد . كلي از اين انگلاي اجتماع رو من تحويل اين جامعه دادم.خدا از سر تقصيراتم بگذره. بخاطر همين چيزا من سالها از تدريس متنفر بودم.

 

الان كه ديگه خير سرمون ليسانسيه شيمي هستيم و جسارتا گه گداري درس هم ميديم ،لذت زيادي مي برم از درس دادن به كوچولوهاي خنگولي كه به دهن من نگاه مي كنند تا من با كرامات عجيب و غريبم يه مساله استوكيومتري واسشون حل كنم و بفهمونم بهشون كه عزيزانم انرژي دروني در حجم ثابت تنها به گرما بستگي داره نه كار . اين زمانا چنان خر كيفي ميشم كه حد نداره. مخصوصا مواقعي كه مسخره بازي درميارم و بچه ها دهنشون باز ميمونه كه مگه معلم نبايد ابهت داشته باشه!!تخصصم زدن مثالاي عجيب و غريب و ملموسه.از آشپزي و بچه داري گرفته تا آرايشگري و مكانيكي.

 

شاگرد پسري دارم كه تو اتاقش به اندازه يه باغ وحش حيون داره. يه طوطي،4تا همستر گنده با 7 تا بچه،2 تا لاكپشت، چندتا آكواريوم پر ماهي هاي ريز و درشت. خلاصه هر دقيقه يه صدا از يكي از اين جك و جونورا درمياد. خيلي جدي دارم درباره  نظريه شرودينگر و رادرفورد حرف ميزنم كه طوطيه شروع ميكنه به جيغ كشيدن و بال و بال زدن. هي من صدامو ميبرم بالا هي طوطيه. درست لحظه اي كه تو ژست يه معلم با ابهت فرو رفتم و دارم از شدت باد كردن مي تركم يه شيشكي باحالي به من ميبنده كه اعتماد به نفست تا 273 -  درجه كلوين ميات پايين و دلت مي خواد بري سر بذاري بميري. ديگه واسه اين شاگردم مثالايي كه ميزنم جانوريه. مثلا همستر نشونه يك اتمه. يا تو مبحث مدل اتم هندوانه اي موهاي همستر همون قسمت قرمز هندونه هستن. خلاصه كلي توي اين كلاس قوه تخيلمو به كار ميگيرم.

 

الان كه فصل امتحاناته بچه ها حسابي قاطي پاتين. دارم مساله حل مي كنم ميگم واحد دما چيه؟ دختره ميگه مول. ميگم تو تب مي كني ميگي سه مول تب دارم يا ميگي سه درجه تب دارم!!!

 

به شاگردم ميگم كي امتحاناتتون تموم ميشه ؟ ميگه ساعت سه . ميگم گلم منظورم اينه كه چندم تموم مي كني؟

 

دارم يه تست كنكور حل مي كنم كه شكل گاز دي اكسيد كربن رو با دايره هاي سياه كشيده. شاگردم با تعجب نگاه مي كنه ميگه: خانم اينا باكترين؟ ميگم : آخه  بچه باكتري تو شيمي چي كار مي كنه ؟!!!

 

بهشون گفتم يه مثال بزنيد كه تو زندگي عادي كجاها موج درست مي كنيم. دختره ميگه خانم موقعي كه داريم قورمه سبزي درست مي كنيم نخود و لوبيا كه ميريزيم داخل قابلمه موج مي سازيم.(اين يكي قوه تخيلش از منم بهتره به خدا.)

 

ميگم تلويزيون خونتون باچي كار مي كنه؟ميگه: گاز

 

معادله واكنش داد ميزنه جابجايي دوگانه است.ميگه خانم واكنش سوختنه؟ ميگم: آخه بچه تو اينجا اكسيژني مي بيني!!

 

ميگم ظرفيت گرمايي مولي چيه؟ ميگه مقدار گرمايي كه به يك درجه ماده داده بشه تا يه مول بره بالا.

 

يا علي !! من اينا رو چه جوري درست كنم؟

 

تا بعد...

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم دی 1385ساعت 9:38  توسط جوجو  | 

چند روز پيش خيلي اتفاقي تو يه مهموني با جمع جالبي از زنان تحصيلكرده بين 50 تا 23 ساله حضور پيدا كردم. بحث از صحبتهاي روزمره يهو رسيد به مساله زنان خياباني و علني شدن يكسري رفتارها كه تا قبل اين در پرده انجام ميشد و الان به صورت علني تو جامعه اي كه داريم توش زندگي مي كنيم انجام ميشه.براي من خيلي جالبه بدونم زنايي كه ميشناسم يا دور و برم هستند چه طور به اين مساله نگاه مي كنند.مخصوصا زناي متاهل. خودم فكر مي كنم تا زماني كه شخصا با اين مساله (نمي گم معضل ) روبرو نشدم نمي تونم با قطعيت درباره عكس العملم و يا واكنشم حرف بزنم. اينكه با چنگ و دندون  كيان خانواده و حريم خانواده ام رو حفظ مي كنم حتي اگه تا ساليان سال شريك زندگيم منو حساب نكنه (كه البته اين كمي بعيده چون شخصيتم اصولا يه زن فداكار نيست)؟ يا اينكه با اين مساله كنار ميام و خودم هم دنبال دلم ميرم .( نه اينكه رو به سمت هرزه گي پيش بره)؟ يا اينكه مسالمت آميز جدا ميشم؟ يا خودم ميشم يكي مثل  همون همجنسهايي كه براثر ناهنجارهاي اجتماعي معضل جوامع شهري شده؟؟  يا اينكه تا آخر عمر ميشم نمونه يك زن آسيب ديده پاكدامن؟

 

انتخاب يكي از اين راهها تنها و تنها به شرايط و روحيات خاص خود آدم توي يك لحظه بستگي داره و بر ميگرده. مدتهاست كه معتقدم مرز بين پاكدامني و بي عفتي يك قدمه و اگه  اون قدمو اشتباه برداشتي و كمي هم شل باشي فشار اجتماعي و زندگي مثل جريان سيل  ترو توي درياي از كثافت و زشتيها مي كشونه و يا حتي غرق مي كنه.اينجاست كه ديگه وقتي تو غرق شده باشي چيزي نداري كه ازش نگه داري كني و خيلي راحت و علني رفتار مي كني و بيشتر فرو ميري.بدبختي اينجاست كه توي اين مرحله دستي هم براي نجات به سمتت دراز نميشه. نه دوستي ، نه نهادي، نه ارگان هاي اجتماعي.

 

يكي از خانمهاي داخل جمع درباره يك مدد كار اجتماعي صحبت مي كرد كه خودش دچار اين (معضل) شده بود و توي يك اداره دولتي هم كار مي كرده. اون خانم شاكي بود كه بايد قانون با اين زن به شدت برخورد مي كرده و اونو از يك سري حقوق محرم مي كرده تا از موقعيت خاصي كه به عنوان يك مددكار داره سوء استفاده نكنه. مسلما طرد شدن از جامعه نه تنها همون شانس كوچيك رو براي زندگي عادي  از اون زن مي گيره، بلكه اونو تبديل به ماشين بي احساس ارضاي نفس مي كنه و خب اين مساله خيلي علني تر تو جامعه انجام ميشه و آسيب رسانيش بيشتره.

 

به عنوان يه زن پذيرفتن آدمهايي كه تنها راه درآمدشون و تنها شغلشون تن فروشيه خيلي برام سخته ،ولي وقتي پاي صحبت اين زنها هم ميشينم مي بينم گاها آدمهاي جالبي توشون پيدا ميشن .خيلياشون از سر تفريح اين كار رو انجام ميدن نه پول . گاهي خيلياشون با وجود زيبايي دچار عدم اعتماد به نفس هستند .گاهي خيليهاشون آدماي تحصيلكرده باهوشي هستند ، پس نمي تونم به همشون به چشم انگل اجتماع نگاه كنم.فكر مي كنم مثل خيلي از پديده هاي ديگه كه تو جامعه ما اتفاق افتاد و كلي هم سر و صدا كرد و عاقبت خيلي عادي پذيرفته شد، تا چند وقته ديگه اين اتفاق رخ ميده كه شهروندان روسپي ما از حق آّب و گل و مسلما از يكسري حقوق قانوني بايد برخوردار بشن. فقط همه چيز بر ميگرده به فرهنگ و آموزشي كه توي خانواده ها و اجتماع به ماها داده ميشه تا با اين پديده جديد درست ترين رفتار و برخورد ممكن رو انجام بديم.سالهاست كه ما داريم چوب اين قضيه رو مي خوريم كه فرهنگ برخورد با خيلي از مسائل معمولا ديرتر از اومدن اون پديده بهمون ياد داده ميشه. داستان اومدن ماهواره و ويدئو و باقي قضاياست  .

 

پ.ن : اين نوشته صرفا دغدغه هاي ذهني خودم بود. وگرنه اين مبحث به تحليلهاي جامعه شناسي زيادي احتياج داره كه از سواد من خارجه. به شخصه خيلي مايل بودم ديدگاه و نظرات دوستان رو بدونم وگرنه نه توان اصلاح جامعه را دارم و نه با اين زبان الكنم ميتونم به خوبي حق مطلب رو ادا كنم.

 

تا بعد...

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم دی 1385ساعت 15:44  توسط جوجو  | 

همين جا با صداي بلند اعلام مي كنم كه توي يك هفته گذشته رسما گوز پيچ شدم. تصميم گرفته بودم برم تهران يه گشتي بزنم و يه هوايي بخورم و دكي و حاجي و عمو رو ببينم و كمي آتيش بسوزنم و برگردم اما زهي خيال باطل .خواهشا فكرتون جاي بد نره. از همون روز اول مريض شدم تا الان كه برگشتم و دارم خاطرات دردناك سفرمو مي نويسم.

 

رفتني يه خانم ميانسال پيشم ميشينه كه بعدا فهميدم مامان يكي از مجرياي شبكه فاضلاب (شبكه 5 رشته ) از بس درباره جهاز دختراشو و داماداي خوبش و دختر كوچيكش كه داره شوهر مي كنه حرف ميزنه كه من سر سام ميگيرم.گلوم بدجور درد داره و نمي تونم زياد حرف بزنم و فقط شنونده ام. تقريبا يه گوش مفت واسه اون خانم.بهم ميگه داماد آخريش پسر يه كارخونه داره و واسه دخترش تو ظفر يه خونه گرفته كه هرچي اسباب ميريزه توش پر نميشه. ميگه تا الان 16 ميليون پول واسه خريد جهاز دخترش داده. يا علي! با اين حساب من حالا حالاها مهمون مامان اينام.بعد كه ميبينه من عين خنگولا دارم برو بر نگاش مي كنم ميگه شما بچه بزرگ خونه اي؟ با ترس و لرز ميگم آره. همون سوال كذايي رو مي پرسه. ازدواج نكردي؟ ميگم نه. خيلي مغموم و از ته دل ميگه الهي يه شير پاك خورده هم مياد شما رو ميگيره. نمي دونم متلكهاي خواننده هاي وبلاگ كم بوده كه خدا اين خانم رو واسه حالگيري مي فرسته رواعصابم.از غصه از قزوين تا تهران وانمود مي كنم كه خوابيدم.

 

همون شب با دكي قرار ميذارم كه منو ببره چند تا پاساژ خوب تا خريد كنم. عين دهاتيايي كه يهو ميرن شهر بهت زده ميشن با ديدن قيافه هاي آنچناني و تيپهاي بالاي شهري و دختراي تيكه و پسراي هلو رسما تب مي كنم و دچار گه گيجه ميشم .از يه طرفم بايد حواسم به دكي باشه كه وقتي دختراي ماماني رو مي بينه منو ول نكنه بذاره بايكيشون بره.از يه طرفم ازبس قيمتا نجوميه بي خيال خريد ميشيم . اين وسط نهايت كاري كه مي كنيم اينه كه يه نمونه از اون شوخيهاي خركي فاميلو واسه حاجي انجام بديم و بخنديم و غافلگيرش كنيم. حاجي به گوشيم كه زنگ ميزنه دكي جواب ميده و من از گوشي دكي واسه حاجي زنگ ميزنم.رسما جلوي چشاي بنده  منو دور ميزنن. از دكي بيشتر از اين انتظار نميره.نامرد.

 

وقتي حسابي تب مي كنم و استخون دردم بهش اضافه ميشه دكي منو ميبره بيمارستان سجاد و دنبال كاراي دوا و درمونم ميره. وقتي پرستار نامرد با دوتا آمپول منو به تخت ميخ مي كنه دكي مياد بالا سرم و به مني كه عين قورباغه افتادم روتخت نيشخند ميزنه. حيف موقعي كه مريضم مظلوم ميشم وگرنه كچلش مي كردم. اوه خدايا آدمو چرا جلوي دشمنان ذليل مي كني؟

 

اون چند روز مسافرت فقط خوابيدم و ناله زدم و تب كردم و خاله هاي محترم ازم پرستاري كردن ازبس چيز ميز بهم خوروندن چند كيلو به وزنم اضافه كردن . موقع برگشتم يه 2 ساعتي توي برف قزوين گير مي كنم و توي كوهين اتوبوسمون دچار دردسر ميشه و اين وسط مرتب دوستان با  اس ام اس و تماس تلفني دلداريم ميدن كه نترسم و نگران خرسا و گرگا نباشم و روحيه مو حفظ كنم. تقريبا موقع پياده شدن شكل صندلي اتوبوس شدم. مسير كرج تا رشت از 8 صبح تا 5 بعد ازظهر رو رو صندلی اتوبوس میخ نشسته بودم .

 

ميرسم خونه تندي به وبلاگم سر ميزنم و ميبينم به به !چه شايعاتي كه پشت سرم راه نيفتاده. نه انگاري يه دستهايي دارن اون بالا مالاها زير آب منو واسه اون باري تعالي ميزنن وگرنه اينهمه بدبياري پشت سر هم سر من خراب نميشد. از جريان اعتراف شب يلدا به اينور مخصوصا روز عرفه دارم توبه مي كنم بلكه خدا يه جورايي گناهان منو ماست مالي كنه و بعضي از دوستان به چشم يه جاني بالفطره به اين جوجوي صادق نگاه نكنند.

 

تا بعد...

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم دی 1385ساعت 9:25  توسط جوجو  | 

به به .چه اتفاقات مهیجی. چه نظرات دلگرم کننده ای. چه دوستان مهربانی. چه بازی معرکه ای. آقا برین کنار من اومدم. می خوام خودمو لو بدم.

وقتی پست  شراره رو خوندم یخ کردم. اوه منو لو دادن خودم یه جورایی حس کردم بوی پلیدی میاد از این بازی. بعد دیدم نه خیر! برادرپاپتی هم این بازی رو بسی جدی گرفته.وقتی رفتم مسافرت دورا دور متوجه شدم ولوله ای اساسی در وبلاگستان راه افتاده و همه در حال لو دادن خودشونن. مهدی ناصری هم که مثل همیشه منو زیاد تحویل می گیره  هم منو به این بازی دعوت کرده بود و تلفني بهم خبر داد كه بجنبم .اوه فقط خدا میدونه چقدر خوشحال شدم وقتی دیدم دکتر امید  منو داخل آدم حساب کرده .وقتی جمعه وبلاگای دوستان رو خوندم ، دیدم از طرف دوستان دیگه هم به اين بازي دعوت شدم پس باید لبیک می گفتم.

داداشی ،یاسر،مادمازل ایکس،نابخشوده،و شاید دوستان دیگری که نرسیدم وبلاگاشون رو بخونم منو به این بازی دعوت کردن که ممنونشونم.

۱- پارسال توي جمع دختراي فاميل نشته بوديم كه از بچه ها پرسيدم  :بچه ها سكس(sex )همون .......... است. بچه ها اول مات و مبهوت بهم نگاه كردن و نيوشا گفت: پس تا حالا فكر مي كردي چيه؟ من گفتم: فكر مي كردم همون ماچ و بوسه است بچه ها يهو تركيدن از خنده و در حالي كه اشك از چشاشون مي ريخت نيوشا از بينشون  گفت : خنگه اون سيكسه (six  ).

۲-راستش من از همون بچگی به نظافت خیلی بها میدادم. مهم نیست اتاقم گاهی وقتا به قول آقای پدر مثل طویله میشه. مهم نیست جورابامو هفته ای یکبار می شورم. مهم نیست دندونامو هر شب مسواک نمی کنم. مهم نیست گاهی وقتا به راسو میگم زکی .بابا دستشویی فقط باید تمییز باشه. بنده اول دبستان که بودم به علت اینکه دستشویی مدرسه مون طبق استانداردهای من نبود چنان جنجالی راه انداختم که نگو. البته مثل یه دختر با شخصیت و فهمیده سر جام نشستم و خیلی آروم جوی مولیانی توی کلاس راه انداختم که دهن مستخدم مدرسه رو بدجور سرویس کرد. به نوعي فرياد خودمو به گوش مسئولان ذي ربط رسوندم.

۳-راستش اولین کشف من درباره مسائل جنسی بر میگرده به کلاس پنجم ابتدایی که چنان از یافتن جواب سوالم ذوق کردم که مطمئنم ارشمیدس وقتي قاونو اجسام شناور رو كشف كرده بود اونطور ذوق زده نشده بود. تازه توی کلاس پنجم فهمیدم که دکترای محترم چه طوری کشف می کنند بچه ای که به دنیا میاد دختره یا پسر.

۴- من یه بازی خیلی هیجان انگیز بلدم که کمی خرکیه و به تمرین و ممارست زیادی احتیاجه.البته با اینکه خودم به درجه استادی توش رسیم ولی یه بار بدجور از دستم در رفت که خدا تنها باهم یار بود وگرنه یه کتک مفصل از مامان جان خورده بودم. مواد مورد نیاز: یه بچه حول و حوش 4-5 سال. بچه را روی زمین خوابانده و دو دستش را محکم می گیرید. بعد تف خود را با احتیاط و با غلظت مشخص به سمت صورت او از دهان خارج می کنید. وحشت مرگ رو مي تونيد تو چشاي اون بچه ببينيد. البته بايد دقت کنید که کشسانی تف خودتون رو كنترل كنيد چون اگه رقیق باشه نمی تونید تفتونو کنترل کنید و دقیقا بلایی سرتون میاد که سر اون بچه بنده خدای فامیل اومد. تفم صاف افتاد تو دهنش. البته الان ديگه اين كارو نمي كنم.مال دوران جاهليت بود. خدايا توبه.

۵- ديديد به  احشام يه سري داغ ميزنن تا متوجه بشن مال كدوم مزرعه هستن ؟ حالا حكايت خل بازي ذوزنقه هاي فاميل ماست كه مثل اون داغ نشونمونه .راستش من مدتهاست که دارم با احساسات شما دوستان خواننده بازی می کنم. اگه کمی خودتون رو جای من بذارید به من حق میدید که این موضوع رو تا الان مسکوت نگه دارم. یه سری لکه های ننگ به آدم چسبیده که آدم دلش نمی خواد کسی متوجه اون لکه ها بشه. ولی قاعده این بازی اینه که راستشو بگیم. حقیقت دردناکه اینه که دکترمانولو پسر دایی منه.بدبختی اینجاست که آدم نمی تونه فامیلاشو خودش انتخاب کنه و اونا مثل زیگیل تا آخر عمر بهش چسبیدن

 

و اما دوستانی که من به این بازی دعوتشون می کنم.

 

    امیر نازنین ،احسان عزیز،زانیار والا مقام ،جناب آقای حیدری،جوانه با احساس

تا بعد...

+ نوشته شده در  شنبه نهم دی 1385ساعت 8:4  توسط جوجو  | 

 

تنها و تنها " هستی " بود و هستی از " نیستی " سراغی نداشت،پس نیستی را هستی بخشید.تنها بود و دست به خلقت آسمان زد. نه ! خرسند نگشت. ملائک را آفرید .حوریان وغلمانهایی سراسر مطیع و فرمانبردار. چیزی نبود که می خواست. راضیش نمی کرد.زمین را که خلق نمود به فکر نگاهبانی افتاد تا یکی از شاهکارهایش را به دستانش بسپارد.آدم را خلق نمود و از روح خود دراو دمید. راضی گشت. این همانی بود که باید اشرفی میشد بر روی زمین. دردانه او . مظهر صفات بایسته و شایسته.

با آمدن آدم " احساس" معنی پیدا کرد. او " احساسش" را بروز داد پس " شادی " و " غم " در او متولد شدند و چنین شد که آدم " غم " و " شادی " را یافت.کمی در خود فرو رفت با " تامل کردن " دنیا پیش رویش تغییر نمود و آنگاه بود که آدم با " سکوت " آشنا گشت . در " سکوت " بود که آدم " معنا " ی پاره ای از چیزهای اطرافش را درک نمود و کم کم " اندیشیدن " کارش گشت.کمی که به اطرافش بیشتر دقیق شد "شک " به سراغش آمد.این " شک " سرآغاز اولین " لغزش" گشت واین " لغزش"  بذر  " تردید " را در درونش کاشت و این چنین شد که آدم " عصیان " نمود .

 

تا بعد...

+ نوشته شده در  شنبه دوم دی 1385ساعت 14:22  توسط جوجو  |