چشمانم
فتح بابی می کند
به سوی آنچه که شماها نمی بینید
بر من نخندید!
با چشم سر نمی توانید داخل شوید
تابعد...
بازم اومد.نمی تونم اومدنشو بپذیرم.نمی تونم تحمل کنم که وقتی میاد همه اینجوری میفتن به تکاپو. همه یهویی تغییر می کنن. لبخندها جنس دیگری پیدا می کنه ، نگاهها شهلاتر میشه و دستها اینبار به گرمی بیشتر بهم فشرده میشه و آغوشها اینجوری صمیمت پیدا می کنه .
این ولنتاین لعنتی با هر بار اومدنش چنان دهن کجی وحشتناکی به باورداشتهای من می کنه که باور کنید سعی می کنم همیشه اون روز خودمو تو خونه حبس کنم تا خیلی از صحنه ها رو نبینم. در اینکه روزی برای عشق ورزیدن و ابراز عاشقی وجود داره شاکی نیستم ، ترس همیشگی من از ظاهر سازی وحشتناکی که همه ما توی اون روز از خودمون نشون میدیم و می ترسم یه روزی و یه زمانی دامن منو هم بگیره.گاهی فکر می کنم میبنم این قرارهای عاشقانه همراه بوس و کنار، این هدیه دادن و هدیه گرفتنها،این همه تب و تاب برای خوب جلوه کردن و دل بدست آوردن کمترین سهم یه آدم از دوران عشق ورزیه و گاهی بهایی که آدم برای داشتن تنها همین یک روز توی زندگیش میده اونقدر سنگین میشه که کار هر روز و هر شبش تنها آه کشیدن میشه و دیگر هیچ.
دور و برم پر از آدم بزرگایی که روز ولنتاین که هیچ ،روزای دیگه هم یادشون میره که از شریک زندگیشون یا همراهشون به بهانه ای هرچند کوچک تشکر کنند. مگه دوست داشتن غیر از اینه که همیشه می تونیم بدون هیچ چشمداشتی یا بدون هیچ مناسبتی" یادگار دوستی " هر چند کوچک به همراهان زندگیمون بدیم؟
پ.ن : دانای کل میگه : من مثل زاغچه ای هستم که فرار کردنش از قفس با داد و فریاد همراهه. چی بگم؟
تا بعد...
گاهی وقتا آدمها تو زندگیشون کارایی می کنند که نه به کلاس کاریشون می خوره ، نه در شان و شخصیتشونه.اما وقتی داری تو جامعه ای زندگی می کنی که بهای عزت نفس داشتن توش زیاده ، گاها مرتکب رفتارهایی میشی که تنها بایاد آوریش می خندی به خودت و اونایی که مجبورت کردن اینقده نقش بازی کنی.
دانشجوی سال سوم بودم و توی یه مدرسه راهنمایی غیر انتفاعی علوم سال دوم درس میدادم و چون معلم محبوب بودم مدیر مدرسه هم یه حالی به من داد و اسمم رو جهت گزینش فرستاد اداره آموزش پرورش تا بتونم از این به بعد توی مدارس غیر انتفاعی درس بدم. اونایی که بنابه دلایلی گزینش اداره یا موسسه ای شدن فقط می دونن که آدم توی یه برهه زمانی چه کارها که نمی کنه.مجبور میشی برای اولین بار تو عمرت لای توضیح المسائل رو باز کنی و خیلی از سوالهای مسخره اونو حفظ کنی، میدویی دنبال یه آشنا که سفارشتو بکنه که زیاد سوال پیچت نکنن مخصوصا واسه منی که با آرایش و عطر و لاک میرفتم سر کلاس درسم و تو مدرسه " جوجویی " بودم واسه خودم.
روز گزینشم افتاده بود تو ماه رمضون و بعد شبهای قدر. گفته بودن بدترین لباسمو بپوشم و آرایش نکنم و به هیچ وجه هیچ عطری حتی گلاب هم بخودم نزنم چون ممکنه به بهانه بوسیدن من ببینن بوی عطری میدم یا نه و خدای نکرده توی اون ماه عزیز مردی از بوی من مست بشه روزه اش سهوا باطل بشه .چادری که سرم گذاشته بودم اونقدر از قدم بلندتر بود که مجبور بودم عین زنایی مفلوک مچاله شون کنم بزنم زیر بغلم و مواظب باشم از سرم نیفته.همچین که پامو گذاشتم داخل اتاق خانومی که اونجا بود نگاهی به من کرد و گفت: تو شاگرد من نبودی؟؟ به زور یادم اومد که بعله معلم دینی راهنماییم ممتحنه.
تازه اون سال برای اولین بار تو مراسم شب قدر شرکت کرده بودم و کلی دعا خونده بودم و حس می کردم خیلی به خدا نزدیکترم. ولی وقتی ازم پرسید معروفترین دعایی که شب قدر می خونن چیه ؟ اصلا یادم نیومد " جوشن کبیر " .عین مصیبت زده ها هول کردم و گفتم همون که اسمای خدا توشه.
نظرت درباره پوشش زنها چیه؟ خب هوووووووووم راستشو بخواین بعضی خانومها شورش رو در اوردن من خودم گاهی شرمنده میشم از پوششون. " ای تمام نسوان عالم حلالم کنید"
آخرین پیاده روی روز قدست کی بود؟ "خدایا توبه". مجبور شدم بگم دو سال پیش.
تسبیح حضرت زهرا چیه؟ دیگه اشکم داشت در میومد.لال شدم و گفتم بلد نیستم . فقط میدونم توش " ا... اکبر" داشت.
چرا نمیشه تو این ماه آدم روزه داره بره استخر؟ خب آب میره تو دهنش روزه اش باطل میشه. زنه هی چشم و ابرو انداخت که نه این نیست باز من خنگ نفهمیدم ،تازه بعد یه ربع گفتم آهان واسه اینکه کامل بردن سر داخل آب روزه رو باطل می کنه.
اون گزینش ما یه دوساعتی طول کشد و همینجور و جوابهای ابلهانه و دروغهای شاخدار من ادامه پیدا کرد و با افتادن چادرم موقع بوسیدن اون معلم که لای پاهام گیر کرد تموم شد.
پ.ن ۱: چند هفته بعد نامه قبولیم تو گزینش اومد دم خونه.
پ.ن ۲: برادر ساویز ممنون واسه درست کردن قالب وبلاگ. الان تریپ شاعرانه شده.![]()
تا بعد...
برداشت اول:
شاید با نوازشی از سر انگشتان
یا حتی یک نگاه عمیق
و یا در آغوش گرفتنی صمیمانه هم احساس کنی
که درهمه حال می توانی تنها بمانی و کسی نفهمدکه
تو مال هیچ کسی نیستی.
برداشت دوم:
با نوازشی از سر انگشتان
و یا تنها یک نگاه عمیق
و یا در آغوش گرفتنی صمیمانه حس می کنی که
تو می توانی هیچوقت تنها نمانی.
تابعد...
جالبه خیلی راحت ۱۲بهمن رو فراموش کردم .از وقتی که سر کار میرم به تقویم و روز و ماه و سال زیاد توجه نمی کنم.بابت همین کم توجهی هم دو سه تا از تولدای دوستامو فراموش کردم و کیلو کیلو حرف مفت خوردم و مجبور شدم دم نزدم.اهل اخبار نگاه کردنم نیستم چون بدجور از سیاست زده شدم. همون دوم خرداد و تب و تاب رفتن تو جلسات بچه های ملی ـ مذهبی برای هفت پشتم بسه. تبلیغ کردن و اعتقاد به اینکه کسی می آید ... کسی بهتر... کسی که مثل هیچ کس نیست... مال همون اوایل دانشگاه و حس مهم بودن میشه.اون حسی که فکر می کنی سرنوشت یه ملتی بر دستان پر توان و اهل قلمت بسته شده.آه !!چه رویای شیرینی بود.( اجازه میدم یه شیشکی تحویلم بدین نمی رنجم دوستان).
از مزایای بچه فرهنگی بودن این بود که سه سال از عمرم تو دبیرستان شاهد درس خوندم.سه سال توی جزیره زنان درس خوندن و همش سر تو کتاب کردن و جرات هیچ کاری نداشتن و چادر سر کردن چیزی نیست که بشه تحملش مگر اینکه بوق باشی که خدایا صدهزار مرتبه شکر من بودم . دهه فجر که میشد به زور چماق و توسری از بچه ها پول می گرفتیم و یکی دو نفر هم مسئول خرید بادکنک وزلم زیمبو واسه تزئیین کلاس می کردیم .چیزهایی از قبیل :( فانوس- زر زری-گوی های رنگی - پرچم مثلتی در سه رنگ ).
چه ساعتها که ما برای تمرین سرود و دکلمه و تاتر و یا حتی تزئین کلاس جیم نشدیم. چه خنده های از ته دل و سر خوشانه ای که سر اجرای دکلمه جلوی معلم پرورشیمون ول نکردیم.هیچوقت خدا نشد من توی یه دسته سرود باشم و اون دسته مثل آدم شعر بخونه و کسی ازش کم نشه.همچین که میرفتیم بالای پله و چند هزار چشم بهمون خیره میشد و گروه سرود آماده اجرا میشد و سر دسته می گفت: " گروه سرود فلان تقدیم می کند" مرض خندیدن میفتاد به جون من و وقتی که من بخندم یعنی افتضاح یا به قول دوست جون ایفتیضاح.یعنی همه چیز در ایکی ثانیه کن فیکون میشه. فرض کنید از یه گروه ۷ -۸ نفری ۴ -۵ نفر خم شده باشن رو زمین از شدت خنده چی باقی میمونه؟ هیچوقت نگاه خشمگین معلم پرورشی با اون صورت مثلثیش و اون توبیخ و تحریم از اجرای سرود یادم نمیره.البته من از رو نرفتم و بیشتر سعی کردم در پشت صحنه به مسائل فرهنگی این مرز و بوم خدمت کنم.
پ.ن ۱: با یه نگاه گذری به تقویم که ۱۴ بهمن رو نشون میداد خاطراتم زنده شد.چی بگم ؟یادش .....
پ.ن۲ : هرکی بتونه نوع دیوانگی منو تشخیص بده یه جایزه نفیس میگره
دوباره برگشتم به همون قالب قبلی.خداییش عین بچه ام (خنگولیف) دوسش داشتم![]()
پ.ن۳ : دوستان عزیز مهم نبود قالب من و دکتر امید شبیه هم باشه. مهم اون تفاوتی بود که نوشته های دکتر با نوشته های من داره که ماشاء الله هزار ماشاء الله زیادم هست
در هر حال چاکرمندیم![]()
تا بعد...
بچه که بودم روزای تاسوعا و عاشورا کلی باید به بوبو التماس می کردم تا منو ببره تماشای دسته. عاشق دسته هایی بودم که علم داشتن.وقتی اون علم دار کمرشو خم می کرد و اون پرای بالای علم شروع می کردن به تکون تکون خوردن ته دلم بد جور خالی میشد.چقدر با اون صدای طبلهای روز عاشورا استرس و غم تو دلم نشست خدا میدونه. الان که بیشتر نگاه می کنم می بینم با چه چیزهای ساده و ابتدایی میشه رعب و وحشت و مرگ رو برای دیگران تداعی کرد و من چه ساده لوحی بودم.الان اگه تو ته دلت هم به این مراسم بخندی و مطمئن باشی چه کثافتکاریهای علنی پشت هر سینه ای که میزنن هست ، حالت از هرچی عزاداری بهم میخوره و میشینی فکر می کنی که اصلا هدفت از به دنیا اومدن چی می تونه باشه و مثل خلبانهای کامی کازه میزنی به برجک خودت.
الان دیگه به کسی اصرار نمی کنم منو واسه تماشای دسته ببره. الان خنده ام میگره وقتی کسی واسه تماشای دسته میره تو خیابون. به قول بوبو تاسوعا و عاشورا شده ۱۳ بدر اسلامی . الان فقط به چهره آدمهایی که اومدن برای عزاداری نگاه می کنم و دنبال ته مانده های اعتقادات مذهبی میگردم اما چیزای جالبی پیدا نمی کنم.
تاسوعای مزخرفی داشتم. از اون روزهایی که به شدت دچار شک تو زندگیت میشی. از اون روزهایی که در به در دنبال یه گوشی واسه حرف زدن ولی وقتی میشینی فکر می کنی می بینی خب که چی؟ چی بگم به اون آدم؟ و بی خیال حرف زدن میشی. از اون روزایی که زنده بودن و نفس کشیدن واست احمقانه به نظر میرسه.از اون لحظه هایی که تو چهره تک تک آدمهای دور وبرت نگاه می کنی و ازشون سوال می پرسی خسته نمیشن از این زندگی روتین و تکراری و جوابهای احمقانه تحویلت میدن؟ از اون روزایی که وسوسه خودکشی کردن دست از سرت بر نمیداره. آخرسر هم برای دهن کجی به خودت و زندگیت طی یه عملیات انتحاری تو شب تاسوعا با چند تا دختر و پسر تو ماشین میچپی و سی دی مداحی رو با صدای بلند میذاری توی ضبط و مثل دیوانگان حسین به سر و سینت میکوبی و عربده میزنی و یه یخ در بهشت اخته میندازی بالا ،تا بلکه از اینهمه پوچی احمقانه ای که داره وجودتو میدره رها بشی.
پ.ن : مثل همیشه ازت ممنونم " مهدی ناصری عزیز " که هدیه ای به این بزرگی بهم دادی.
تا بعد...
شما آمدي پس سوالي نداريم
به قول فلاني ، ملالي نداريم
شما آمدي غصه معنا ندارد
كه گفته است ما حس وحالي نداريم
شما تا رسيدي به ما باغبان گفت
كه بر شاخه ها سيب كالي نداريم
از اين چشم ابري وارونه پيداست
كه ما تا ابد خشكسالي نداريم
شما بي تعارف بگويم چه خوبيد
وما بي تعارف ملالي نداريم
چه خوب است حالا به غم گفته باشم
ببخشيد ما جاي خالي نداريم
كسي منتظرم نبود. كسي برام دعوت نامه نفرستاده بود كه بيا وارد زندگي ما شو و زندگيمونو شيرين تر كن، اصلا زندگي بدون حضور من خيلي هم آروم و بي سر و صدا ميگذشت. اما از اونجايي كه باري تعالي وقتي بخواد يه كاري رو انجام بده حتما ميده ، ديگه اينجا رضايت اوليا محترم زياد هم مهم به نظر نمي رسيد، بنابراين بنده رسما ساعت 12 ظهر روز جمعه10 بهمن سال 59 اولين دهن كجي خودمو به دكتر محترم و تمام اونايي كه منو نمي خواستن نشون دادم.
تعريف مي كنند كه من به مدت 7 ماه تنها مي خوردم و مي خوابيدم . نشستي با حضور پيران دو فاميل برگزار شد تا تست هوشي از من بگيرند كه اگر دچارسندرم داون بودم تكليفشون را با من روشن كنند. بنابراين طي يك عمليات كماندويي نقاب از چهره برداشتم و كاري كردم كارستان كه تا الان همگان خون گريه مي كنند از عادات و رفتار من . (كسي كه در دو ماهگي كتلت و ازون برون بخوره و چاييشو با پيچ گوشتي هم بزنه معلومه دچار بيش فعالي ميشه).
در دوسالگي با يك حركت آكروباتيك يه نردبون آهني رو از يه ساختمون دو طبقه با پاهام انداختم پايين و خدا رحم كرد كه كسي اون زير نبود وگرنه به عنوان جوان ترين قاتل اسمم تو كتاب ركوردهاي " گينس " ثبت ميشد. توي 5 سالگي طي يك بازي مسلحانه و استشهادي در نقش يك مبارز چنان خوب و طبيعي ايفاي نقش كردم كه پسراي كوچه سرمو باسنگ شكستن . توي 6 سالگي داشتم با نيوشا گرگم به هوا بازي ميكردم و مي خواستم بخورمش كه ناكس جاخالي داد و كتفم در رفت. همچين كتفه درست و حسابي جوش نخورده بود كه باز دوباره يك ماه بعدش افتادم و كتفه تقش در رفت. 8 ساله بودم كه با پسر خاله ام بالابلندي بازي مي كرديم كه دستگيره در رو نديدم و با مخ رفتم توي در و سر مبارك تركيد. خواستن گوشامو تو داروخونه سوراخ كنند چند رديف دارو رو با جفتكام پخش زمين كردم.داشتم دوچرخه سواري ياد مي گرفتم هيشكي ازاون كوچه سالم در نميومد چون ميزدم بهشون. مامانم داشت منو رو پاهاش مي خوابوند با پاهام لگد زدم به بخاري و ظرف شيري كه روش بود ريخت رو پام و اثرش هنوزم رو پاهامه ، تو دوره دبستان داشتم زوو بازي مي كردم اونقدر تو عمق بازي فرو رفتم كه يه دندون شيريمو در حين بازي قورت دادم و اووووووه اگه ليست شيطنتا و خرابكاريها و ديوانه بازيهام رو بخوام بگم مي ترسم آمار آنفاكتوس در اين روز بره بالا.پس لطفا اصرار نفرماييد(حتي شما دوست عزيز).
كشكي كشكي 26 رو هم دارم رد مي كنم و نگاه كه مي كنم مي بينم واي چقدر زود دير شد!!!
پ.ن ۱: شعر بالا هديه تولدمه كه 6 سال پيش يه شاعر اختصاصا براي من سروده . نمرديم و يكي در وصف ما شعر گفت.![]()
![]()
آقا چند ساله دارم زير گوش مادر محترم زر ميزنم اجازه بده من سگ بيارم خونه، نميذاره كه نميذاره.حتي قسم خوردم كه به خدا اگه اجازه بدين من سگ بيارم قول ميدم اخلاقمو خوب كنم.بوبو هم با يه كلام زهر دار طبق معمول فرمودند: 3 تا آدم داره باهات زندگي مي كنه تو بخاطرشون اخلاقت رو درست نكردي حالا بخاطر يه سگ مي خواي درست كني؟ نمي خواد ما بازم طاقت مياريم تو رو اينجوري تحمل مي كنيم.
هيچي اين علاقه بيش از اندازه ما به جانوران با سالي يكي دوتا جوجه ماشيني بي حال و گه گداري بچه گربه سر راهي سركوب شد و هيچوقت نشد و نذاشتند كه به اين بخش از عالم هستي خدمتگزاري كنم.مصيبتي داشتيم هربار مي خواستيم گربه بيارم كه بيا و ببين. كلي مادر محترم آه و ناله و گاها گريه زاري راه مينداخت وقتي اون پيشي بنده خدا سمتش ميرفت كه هركي مارو نمي شناخت فكر مي كرد كه ما ببر اورديم تو خونه. يكي نبود به والده مكرمه حالي كنه ،بابا به پير به پيغمبر يه گربه ملوس شيرخواره با اون چند تا دندون مسخره اش گازي نمي تونه بگيره كه اينطور وحشت مي كني. البته شما زياد به حرفهاي من بسنده نكنيد بعدها تاريخ زوايايي پنهان مردم آزاريهاي من و نيوشا رو روشن مي كنه. آخه خيلي باحاله وقتي مامان داره ظرف ميشوره يواشكي گربه رو ببري سمت صورتش تا چشاي آّبي مامان و چشاي سبز گربه از شدت وحشت اندازه يه توپ تنيس بشه.( خدايا توبه)
الان كه اين خنگوليف بنده خدا رسما توسط مامان و بوبو به عنوان نوه پذيرفته شده مصيبتي دارم كه بيا و ببين. هربار يه چيز ميندازن تو قفس اين بچه كه بوهايي از خودش در مياره كه از سولفيد هيدروژن گند تره و فيل رو از پا در مياره چه برسه جوجوي حساس رو. رسما هم كسي مسئوليت تميز كردن جاشو قبول نمي كنه. اما همچين از قفس ميارمش بيرون همه مشتاق ميشن باهاش بازي كنن ،حتي مامان البته از راه دور و حفظ فاصله امنيتي. جديدا تصميم گرفتم واسه قفسش قفل بذارم و واسه نشون دادنش به عموم بليط بفروشم شايد از پس مخارج سنگين بچه داري بر بيام. اونم توي اين وانفساي تحريم اقتصادي كه قيمت خيار و هويج هم ميره بالا.
يه روز از شركت ميام مامان با خوشحالي ميگه : جوجو خنگوليف كشمش دوست داره. هرچي داد و بيداد ميكنم بابا اينا رو ندين بخوره گوش نميدن كه نميدن. روز بعد نيوش ميگه نخودچي دادم بهش دوست نداشت يبس شد. چند روز پيش مامان با يه نگاه فيلسوفانه ميگه: اين داره افسردگي ميگيره : ميگم از كجا فهميدي؟ ميگه همش خوابه فكر كنم همبازي ميخواد. اي بابا يكي نيست بياد به اينا حالي كنه اين جونور روزا مي خوابه شبا بيداره. مگه گوش ميدن. انتظار دارن خنگوليف بدبخت ساعت بدنشو با ساعت سر حالي اينا تنظيم كنه تا هر وقت بوبو و مامان دلشون گرفت و خواستن بخندن به ريش زندگي اين براشون عمليات ژانگولر در بياره.
پ.ن :دربه در دنبال يه كتابم كه جنبه داشتن حيوون خونگي رو در ماها ببره بالا.
تابعد...
وقتي اولين بار فيلم دائي جان ناپلئون رو ديدم اونقدر بچه بودم كه نمي فهميدم چرا وقتي اسدالله ميرزا ميگه سانفرانسيسكو همه بزرگترا زير زيركي مي خندن ؟؟
ديدن دائي جان ناپلئون و خوندن كتاب ماشاءالله خان در بارگاه هارون الرشيد تو دوران راهنمايي دركش كمي واسم سنگين بود ولي كم و بيش دستم اومد كه دارم يه كتاب ناب طنز مي خونم. بعدها كه كتاب دائي جان ناپلئون رو خريديم و خوندم چنان قهقه اي ميزدم از خوندن كتاب كه حد نداشت. ديگه مش قاسم واسم ملموس تر بود، چون بازي مرحوم فني زاده رو با اون عبارت معروف "دروغ چرا تا قبر آ آ آ آ "ديده بودم.ديگه راحت تر اسدالله ميرزا و تحقيراش رو نسبت به خاندان اشرافيش درك مي كردم ،ديگه خاطره جنگ كازرون و ممسني و كلنل لياخف تو پوست و استخونم رفته بود. ايتاليا ايتاليا و جعفر قاطبه و مونس نامونس و قدسي و 93 هم تحفه ديگري بود از نسل قبل كه بعدها دستم رسيد و لذت بردم از ديدنش و هنوزم كه هنوزه وقتي ما بچه هاي خانواده دور هم جمع ميشيم تيكه هاشو ياد آوري مي كنيم و مي خنديم.
ساعت خوش و پرواز 57 و 39 و رامين و مريم و كوچه اقاقيا و پاورچين و شبهاي بربره و از اين نوع سريالهاي 90 قسمتي از سال 70 به بعد ساخته شد و اومد و رفت و تيكه كلام هاش چند صباحي تو دهن من و خيلي از از ماها افتاد و خيلي زود هم از يادها رفت . همينكه سريال تموم ميشه عكسهاي بزرگ و كوچيك از زندگي خصوصي هنرپيشه ها چاپ ميشه تو روزنامه و مجله و كلي شايعه عشقي و بي ناموسي به قول قاطبه راست يا دروغ راه ميفته پشت سر هر كدومشون و چند نفري براي چند صباحي ميفتن توي دور و چند نفري هم ميرن قاطي سياهي لشكرها ميشن و ما ملت هميشه فراموشكار هم مثل هميشه اونا رو از ياد مي بريم.
اس ام اس هاي جديد كه به دستم ميرسه يا درباره "هان " قل مراده يا تكه كلام " تو غللللللللط ميككني" بردباره يا " مربا بده بابا "ي مظفر.از اين 45 قسمت باغ مظفر شايد 10 قسمتش رو بيشتر نديده باشم و راستشو بخواين بيشتر ازاينكه لبخند به لبم بنشونه كلافه شدم از اينهمه توهين مستقيمي كه به شعور من بيننده شد. اين همه تبليغ مسخره و مضحك درباره گچ و سيمان فلان و ماكاروني بيسار و گوشي چنار و فرش كنار و ... رو نتونستم تحمل كنم. اون راوي و بازيهاي كليشه اي زنان احمق و پوچ و توخالي برام عذاب آور بود. شايد هنوز به اين نوع ساختار شكني ها از مهران مديري عادت نكردم.
جايي خونده بودم كه خندوندن ملت ايران كار سختيه. شايد همين كه مهران مديري با سريالهايي كه ميسازه مي تونه اين ملت هميشه غمگين و ناراضي رو براي چند دقيقه اي بنشونه پاي جعبه جادويي بايد ازش قدر داني كرد. ولي چرا من قمر فيلم دائي جان ناپلئون رو با همون بازي كم و صداي احمقانه و جمله معروف " مامان ببر " بيشتر به ياد ميارم تا اين فروغ السلطنه خوش بر و رويي كه مرتب داره به عروسكش سوزن ميزنه و ميگه : نازي وودو ؟؟
تابعد...