عید آمدو عید آمد یاری که رمید آمد
عیدانه فراوان شد تا بادا چنین بادا
بچه تر که بودیم ، تنها دل خوشیمون به همون کفش و لباس تازه ای که مامان می خرید وبوی تازگی میداد بود. همون لباس خوشگلایی که باید تو مهمونیهای عید می پوشیدیم و میشدیم یه دختر خوب ولی عدلی تو همون روز یا من پاره اش می کردم یا یه لک گنده ضایع روش مینداختم که به زور اثرش میرفت. هیجان عید فقط و فقط واسه ما بچه ها بود.
عید واسه ماها یعنی تعطیل کردن مدرسه ها. یعنی عیدی گرفتن. عید یعنی دیدن چهار شنبه سوری از پشت شیشه، یعنی نپریدن از رو آتیش ،یعنی شنیدن صداهای شادی بچه هایی که با مامان و باباهاشون از رو آتیش می پریدن و از ته دل می خندیدن. عیدی که چهار شنبه سوریهاش ، ما همیشه گریه می کردیم که چرا ماها نمی پریم از رو آتیش؟ و کسی توضیحی نمیداد که چرا؟؟
عید اون موقع ها یعنی آجیل وشکلات خوردن . یعنی مهمونیهای بزرگ که سفره هاش پر غذاهای رنگی و محلی بود. انگاری عید اون موقع ها خوشیهای عمیق تری داشت.
امسالم تموم شد .مثل همه اون سالهایی که اومدن و رفتن. از خیلی جهات امسال رو دوست دارم. بخش اعظم روزهای شاد و پر از هیجانم با این وبلاگ و خوندن نوشته های تمام اونایی که میشناسمشون رنگ گرفت. روزایی که با خیلی از دوستان چت کردم. به خیلیها ایمیل دادم. برای خیلیها نامه نوشتم و با بعضیهاشون صحبت کردم. دوستان مجازی -حقیقیه که تو لحظه های مختلف یادشونم ، دلم براشون تنگ میشه و دوستشون دارم. دوستانی که بهم کمک کردن تا از اون حصارهای سختی که دور خودم کشیده بودم آروم آروم بیام بیرون.
پ.ن ۱: این سومین چهار شنبه سوری بود که بیرون رفتم تو این ۲۷ سال ،تا ۵/۱ شب هم بیرون بودم و از ناحیه زیر چشم هم مورد اصابت ترکش نیروهای دشمن قرار گرفتم. بوبو هم تا مرز سکته پیش رفت از این دیوانه بازیها. راستش دیگه مهم نیست. درسته که اون هیچ چیز رو قبول نداره. درسته که عید واسش هنوزم که هنوزه یه مسخره بازی بزرگه از آبا و اجداد آریایی ولی بی خیال من که گفتم بوبو زمینی نیست.
پ.ن۲:سال نوی متفاوتی روبراتون آرزو می کنم. پر از تجربه های شیرین، پر از لحظه های پر خاطره، پر از شادیهای عمیق و موندگار و پر از وسعت اندیشه.

تا بعد...
از اونجایی که فرشته مرگ زود به زود به آدم سر نمیزنه و همیشه وقت تنگه ،آدم نمی تونه توی این زمینه زیاد مانور بده و نشون بده که ذاطنا و بالقوه دارای این استعداد خدادادیه که می تونه خوب عزاداری کنه و از اونجایی که این مراسم کارناوالیه جهت نشون دادن یک سری چیزها به در و همسایه باید ازش خوب استفاده کرد .
چنانچه خوشی زیر دل شما رو زده و دوست دارید توی مراسم عزاداری هم ستاره مجلس ختم باشید لازمه به موارد زیر خیلی توجه کنید .
تذکر مهم :دقت نکردن به هرکدام از این موارد باعث سر افکندگی خود و خانواده تان میشود.
توجه داشته باشید که شما در کدامیک از این دسته بندی ها قرار می گیرید تا به نسبت نقشی که براتون تعریف شده رفتار کنید.
۱- عزادارهای واقعی :که صاحبان این مجالسند و بیچاره ها معمولا توی اینجور مراسمها چنان از خود بی خود میشند که گاهی خودشونم یادشون میره چه رفتارهای نا معقولی ازشون سر زده.
۲- عزادارنماها :( که تعدادشون اونقدر زیاده که نمی تونی خوب با عزادار واقعی تشخیصشون بدی مگر اینکه به درجه اجتهاد تو این قسمت رسیده باشی. یعنی گاهی اونقدر خوب زجه می زنند و خاک بر سر می کوبند و داد و فغان راه میندازند که تو دچار این شک میشه که متوفی به تو نزدیک بوده یا به اینها؟؟)
۳- باری به هر جهت ها : که معمولا مرگ یه آدم زیاد واسشون مهم نیست و توی مراسمها به این دلیل شرکت می کنن که چندتا آشنا ببینن و یه خرمایی بخورن و اگه شام یا ناهاری داده میشه دلی از عزا در بیارن.
مواد لازم جهت عزاداری:
۱-داشتن ملیت ایرانی
۲- داشتن یک عدد آدم مرده که رو به قبله درازش کردن و با اجازه شما ریغ رحمت رو سر کشیده.
۳- داشتن انواع و اقسام پیراهن شب، ربدوشامبر، زیر شلواری، رو شلواری، چادر، کت و شلوار سیاه جهت پوشیدن در مراسم ختم
۴- داشتن ایل و تبار چتر باز که بتونن جهت انجام شکم چرانی و زجه زدن خوب از خجالت شما و متوفی در بیان.
۵-داشتن یک سری افراد کاسه داغ تر از آش تو اقوام سببی و نسبی ، در و همسایه که طی این ۷ شب مرتبا خواب متوفی رو ببینن که داره به انجام کارهای محیر العقول تشویقشون می کنه و مرتبا وصیت می کنه.
۶- داشتن یک عدد عینک آفتابی ( جهت دیده نشدن چشمانی که اشکی ازش در نمیاد). مستحب است که حتی المقدور برای حفظ پرستیژ از عینک مارک دار استفاده شود.
۷- بلافاصله عکسی را که با متوفی در زمان حیاتش گرفته بودید را در ابعاد بزرگ چاپ کرده و در قابی شکیل به دیوار خانه خود و یا اقوام نصب کنید.( با اینکار می تونید به طور غیر مستقیم به همه اونایی که ادعا می کنن به مرحوم نزدیک بودن تو دهنی بزنید).
۸- داشتن چند تا خاطره دست به نقد از مرحوم واسه در آوردن اشک خلق الله.
۹- داشتن صدای شش دانگ برای خوندن نوحه از نوع حضرت ابوالفضلی - ختم انعام. دعای توسل و اسیران کربلا و...
۱۰- وقت پرت شده به مقدار لازم تا بتونید خووووووب تو نقشهایی که براتون تعریف شده بازی کنید.
پ.ن۱: این چیزایی که نوشتم لزوما به اتفاقات این چند روز مرتبط نمیشه.
پ.ن۲ : از تمام دوستانی که با تماس- ایمیل- آف ـ و ابراز همدردیهاشون به من و دکی لطف داشتن ممنونم.
"من از این دنیا خواهم گذشت ، اما فقط یکبار، هر خوبی ای که می توانم بکنم و هر مهربانی ای بگذار بکنم در همین بار، نگذار از خوبی دور بمانم و مهربانی را نادیده انگارم هر بار، زیرا از این راه نخواهم گذشت دیگر بار "
تا بعد...
دیگه از این وضعیت خسته شدم. امروز دیگه باید تکلیفمو مشخص کنم.چادرنمازی رو که سر عقد مامان واسم خریده بود رو میذارم سرم میذارم و با عصبانیت میرم دم خونه حاجی.گور بابای خجالت . بچه ها واسم مهمترن .تو راه مرتب دارم با خودم کلنجار میرم که یه کاری کنم دل حاجی رحم بیاد و این دم عیدی من و با سه تا بچه آلاخون والاخون نکنه. اون مرتیکه بی غیرتم که اصلا این چیزا حالیش نیست.مدام سیگار روشن می کنه و میگه : " همه چی درست میشه "
میگم : " شکم این سه تا بچه رو با چی سیرشون کنم ؟هوا !! یه تکونی به اون هیکل تن لشت بده آخه من دلم خوش باشه یه شوهر بالا سرمه "
حاجی میگه:" آبجی .به مولا راه نداره. شکم یه سر عایله رو با پول همین اجاره خونه ها باید سیر کنم. تو هم مثل دخترم.اون مرتیکه لندهور شوهر بشو نیست واست . بیا همینجا تو آشپزخونه کمک حال حاج خانوم ما بشو قول میدم خودم زیر پر و بالتو بگیرم "
با این امید میرم پیش خانوم سادات شاید تو کارگاهش یه کاری برای من داشته باشه ، بهش میگم : " حاضرم مغازه ت رو آب و جارو کنم ،کارای مشتریاتو برسونم دم خونه شون، واست آشپزی کنم فقط اونقدی بهم بده که کرایه خونه رو بدم و مرهمی باشه واسه زخم زندگیم" میگه : " جون مریمم که آخرین قسممه این دم عیدی بدجور اوضاع و احوال مالی خرابه نمی تونم حقوق یه نفر دیگه رو بدم.تازه از بیمه اومدن دم کارگاه چند نفری رو تو اتاقا قایم کردم تا بو نبرن. شرمندتم به خدا "
تنها سرمایه زندگیمو میدم دست محمد آقا زرگر و جاش پول میگرم. میرم سر میدون و تا اونجا که پولم میرسه سبزی و باقالی میگیرم میریزم توی گونی و کشون کشون رو زمین می کشونمش تامیرسم خونه .بچه ها دروه ام کردن که مامانی اینهمه سبزی واسه چیه؟ میگم : " مسابقه گذاشتن که هرکی بیشتر سبزی پاک کنه عیدی واسش لباس نو بخرن.بدوین بیاین کمک مامانی تا مامان مسابقه روببره." یه کپه باقالی رو هم میندازم جلوش و میگم کار که نمی کنی لا اقل این باقالیها رو پاک کن کارشون دارم.
فردا سبزیهای پاک شده رو بسته بندی می کنم و با اون باقالی های پوست گرفته شده میبرم دم میدون و بساطم رو پهن میکنم و منتظر میمونم تا مشتریها از راه برسن.
پ.ن : مثل اون دفعه شلوغش نکنیدا. باز داستان نوشتم.![]()
تابعد...

شاید لذتی که می برم از زندگی
به کوتاهی خوردن همین بستنی باشد
ملالی نیست
با لذتی مضاعف به زندگی لیس می زنم تا
دهن کنجی کنم به تمام آنانی که
می خندند به کودکیم

تنها یک قدم کوتاه
برای دیدن زیبائیهای این جهان
کافیست
تا از سیاهی اندیشه به روشنایی روح برسی
دنیا را می بینی
چندی پیش تو دستم می گرفتی و
اینبار
این منم که دستت می گیرم
تابعد...
راستش واسه بچه مچه هاي فرهنگي اونم از نوع قشر آسيب پذير، كه نمي تونن تعطيلاتشون رو تو هاوايي و جزاير قناري بگذرونن و بابا جانشون يه ويلا تو ارتفاعات آْلپ نداره كه يه ماهي برن توش بريزن و بپاشن و صفا سيتي راه بندازن، اونم از نوع (+18 سال) همون عرق و ورق و قهوه و سيگار و فلان و فلان...خودمون باشه ، چند روش واسه گذروندن وقت و حال كردن و جواني كردن باقي ميمونه تا از افسردگي جون سالم به در ببرن.
1- رفتن به سينما اونم تو روزاي شنبه (چون پولش نصف قيمته)
2- دوره هاي دوستانه و صحبتهاي خاله زنكي همراه با غيبت و تهمت كه محور اصليش ازدواجه
3- ماهي يكي دوبار ولخرجي كردن و غذا گرفتن از فست فود هاي با كلاس ( هايدا، آيدا، قارچ و...)
4- شرط بنديهاي فرهنگي و گرفتن بستني از دوستان (مخصوصا از نوع آيس پكش)
5- چتر شدنهاي اتفاقي خونه اقوام و آشنايان سببي و نسبي
البته اگه ادعاي روشنفكريتون گوش ملت رو كر مي كنه مي تونيد با چند تا حركت خفن از نوع نمايشيش اداي با كلاسا رو در بيارين و وانمود كنيد از اون تريپاي هستيد كه كسي دركتون نمي كنه. ( تو مايه هاي استعدادهاي درك نشده ) مي تونيد از روشهاي زير استفاده كنيد.
1- ديدن فيلماي روز سينماي آمريكا و اروپا .مخصوصا اونايي كه اسكار يا گلدن گلوب گرفتن ( همه چیز درباره مادرم- بابل – با او حرف بزن و ... )
2- خوندن يكي دوتا مجله ادبي در ماه ( مراقب باشيد اشتباهي مجله خانواده نخريد افت كلاس پيدا مي كنيد) همون ماهنامه فيلم و گل آقا واسه شروع بد نيست.
3- رفتن به نمايشگاههاي نقاشي – خط – تذهيب حتي اگه هيچ چيز از اونا سر در نمياريد . صحبت كردن با خالق اون اثرات و گرفتن عكس يا امضا مي تونه حس اعتماد به نفستون رو بالا ببره.اين فرصتها رو نبايد از دست داد. مخصوصا ماهايي كه از كمبود اعتماد به نفس خیلی رنج مي بريم.
4- وبلاگ نويسي و نوشتن خزعبلاتي نظير يادداشتهاي پراكنده ،پراکنده گویی های ذهن من، ترا من چشم در راهم !!! كجايي پس چرا دير كردي؟ يا قربون هرچي بر و بچس باحاله، كلبه از خودتونه بفرما داخل دم در بده.
5- خوندن كتابهاي سنگين مخصوصا كتابهايي كه هيشكي چيزي ازش سر در نمياره ، باعث ميشه همه يه جور ديگه درباره تون فكر كنن ( داستايفسكي- ماكسيم گوركي -صادق هدايت- صمد بهرنگي - ميلان كوندرا- جبران خليل جبران-اوشو-كاترين پاندر و ...)
6- كشيدن سيگار البته از نوع يواشكيش و پز دادن به اونايي كه آرزوي تجربه يه پك ناقابل سالها رو دلشون مونده.
7- رفتن به كافي شاپ ، حتي المقدور با يك پسر. همراه با نگاههاي تمسخر آميز و خنده هاي پر معني واسه ساير اون دختراي بدبختي كه هيچ پسري باهاشون نيست. (از نوع چشت درآد سوسو)
8- هاي لايت مو
پ.ن 1: آقا اين فيلم آخر اسكورسيزي Departedرو حتما بينيد.حالي كرديم اساسي. بازي بي نظير جك نيكلسون و دي كاپريو فوق العاده است، ميخكوبتون مي كنه.
پ.ن 2 :كتاب شيمي تجزيه ام رو به خواهر دوستم داده بودم تا امتحانشو بده، البته با اين شرط كه برام بستني بخره. قبل امتحانش اين sms رو داد.جوجو جون
ايشون با 12 پاس شد. منم بستني رو استادش كردم.
پ.ن3 : چند روز پيش يه نمايشگاه خط و تذهيب رفتم و حس كردم خيلي آدم با احساس و با کلاسی هستم، الان هم دارم يه كتاب از ميلان كوندرا مي خونم به اسم مهماني خداحافظي .
پ.ن 4 : گند زدم به موهام اساسي. يه جوري شدم كه به قول پسر خاله ام همه مي فهمند اندازه الاغ سن دارم. در ضمن از طرف بزرگ مرد كوچك مفتخر به دریافت نشان لیاقت " مو تري " شدم.
كسي مشكلي خاصي با اين قضايا داره؟![]()
![]()
تا بعد....