تبليغاتX
یادگار دوست

" زندگي كوتاهتر از آن است كه دست كم گرفته شود " شايد خيلي از ماها تو نگاه اول خيلي سر سري اين جمله رو بخونيم و ازش رد بشيم ، شايدم  براي چند صباحي يه تكوني به زندگيمون بديم و كمي متفاوت از روزهاي ديگه زندگي كنيم .اما اغلب ماها چنان درگير زندگيهاي تعريف شده و كليشه اي خودمون هستيم كه يه روزي به خودمون ميايم و مي فهميم كه اصلا زندگي نكرديم.

اينكه به عنوانم يه زن توي جامعه اي زندگي كني كه هميشه در معرض اتهامي – اينكه تو خانواده اي بزرگ بشي كه اخلاقياتي كه توش تعريف شده و نگاهي كه به بيرون داره با تعريفات تو متفاوته- اينكه با تجربياتي كه به دست مياري ، آروم آروم به خود واقعيت ، احساسات زنانه ات ، نزديكتر ميشي و با هزار زحمت با  تابوها و عرفها و اخلاقياتت هماهنگشون مي كني ، هنريه كه كم از هنر هفتم نداره، مخصوصا تو جامعه اي كه بهاي متفاوت بودن هميشه سنگين بوده و هست.

 

به نظر من آدمها چند دسته هستن و گاهي توي همين دوره كوتاهي كه زندگي مي كنند مي تونن در قالب يكي از اين نقشها فرو برند و طعم زندگي خاص هر دسته رو هم بچشن. شايد نقش اغلب ماها توي يكي از اين دسته ها پررنگ تر از بقيه باشه. شايد گاهي بنا به نياز نقشمون رو تغيير هم بديم. اما چيزيكه مهمه لذت بردن از زندگيه. من اين دسته ها رو واسه خودم اينجوري تعريفشون كردم.  

.

جنگجويان : كسايي كه تو زندگيشون براي رسيدن به همه چيز مي جنگند و اين جنگيدن گاهي اونقدر ازشون انرژي ميگيره كه طعم خوش زندگي خوب، هميشه براشون تلخه و اغلب اوقات اين تلخي با دامنه وسيعي كه داره تمام بخشهاي زندگي خودشون و كسايي كه باهاشون زندگي مي كنند رو در بر ميگيره.

 

رباتها: كسايي كه زاده شدند كه هميشه با برنامه هاي از پيش تعيين شده اي كه براشون مي نويسند زندگي كنند. اين آدمها معمولا كسايي هستند كه زندگيشون بر پايه استفاده از تجربيات ديگران بنا ميشه و خودشون كمتر دست به تجربه هاي عملي مي زنند. شايد تو مقطع زماني خاصي متوجه لحظه هاي از دست رفته شون بيفتن ولي چون اغلب به زندگي سرد و بي روح ماشينيشون خو گرفتن معمولا اين قضيه رو كتمان مي كنند و سعي مي كنن افسوسشون رو از ديد ديگران پنهان كنند.

 

قربانيان : كسايي كه زندگي با يه بند نامريي به هر طرفي كه بخواد اونها رو  مي كشونه و جالب اينجاست كه بيشترشون بابت چيزهاي پيش و پا افتاده زندگي اونقدر انرژي مصرف مي كنند كه تو تصمصم گيريهاي مهم و سرنوشت ساز زندگيشون نايي براي تلاش ندارن و خيلي زودتر از آدمهاي ديگه نا اميد ميشن. و همه چيز رو گردن قضا و قدرميندازن.

 

نيمه جنگجوها : اين گروه بشتر از دسته اول به تساهل اعتقاد دارند و معمولا از اتفاقهاي زندگيشون جوري كه بتونن خودشون توش راحت باشن استفاده مي كنند.به نظر ميرسه با روند سازشگرانه اي كه تو زندگي در پيش ميگيرن بهتر از اون سه گروه از زندگيشون لذت مي برن.

 

 

اينكه من تو كدوم دسته قرار گرفتم يا دوست دارم توي كدوم دسته باشم تازگيها خيلي درگيرم مي كنه. و اين درگيري فكري آدماي دور وبرم رو هم عاصي كرده هم نگران و در اغلب اوقات هم ترسونده!! براي مني كه معمولا درگيريهاي ذهنيمو  به كسي نميگم و معمولا با نوشتن جمع بنديشون مي كنم  خيلي سخته صحبت كردن درباره انتخاب راهي كه قراره در پيش بگيريم تا با كمترين آسيب اجتماعي ممكن و داشتن تجربيات عملي خوب اوني بشم كه از خودم انتظار دارم و شرمنده نباشم از خود خودم در كنار اينكه زن بودنم هم چيزيه كه مثل بندي دست و پامو بسته و گاهي تا مرز خفگي منو ميكشونه. خوشبختانه و يا شايدم بدبختانه تو اين جامعه تخيلات خانومها بيشتر از احساساتشون قدرت مانور و پرواز داره ، و واي به حال اون زني كه بالي واسه اوج گرفتن انديشه اش نداشته باشه.

 

تا بعد...

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم فروردین 1386ساعت 15:13  توسط جوجو  | 

وقتي كه بچه تريم تولد و مرگ يه جور ديگه به چشممون مياد. يه چيزي تو مايه هاي يه شوخي كه خدا با ما مي كنه. تو اوهام و تصورات كودكانه چنان غرقيم كه باور نمي كنيم اوني كه ميره مثل كارتونهاي والت ديسني قرار نيست تو قسمتهاي بعدي سر و كله اش پيدا بشه.

 

بچگي هاي آدمي مثل من پر از كتاب و داستانهاي مختلف بوده. اونقدر دنياي فانتزي و عجيب و غريبي داشتم و دارم كه واقعيتهاي زندگي با دنياي من به سختي همخواني پيدا مي كنه و اينجاست كه اگه نتونم خوب هضمش كنم چنان در هم ميريزم و در خودم و دنياي خودم غرق ميشم كه كمي طول مي كشه به همون حالت سابق بر گردم.

 

مرگ آقا جونم براي من پر از كشف و شهود بود. خيلي دلتنگشم. خيلي بي تابي كردم و مي كنم. خيلي گريه كردم و بغض دارم. همه چيز منو يادش ميندازه. دلتنگ صداش ميشم. دلتنگ اون دستاي كار كرده و اون انگشتاي بلندشم ، عاشق اون رگهاي برجسته دستاش بودم كه نشون دهنده سالها كار كردن بوده دلتنگ غش غش خنده اي هستم كه وقتي دستاشو مي گرفتم و تفاوتش رو ميديدم ميگفتم " آقاجون دست من دست بي غيرتي " از ته دلش بيرون ميومد. دلتنگ اون مشت و مالهاي حسابيشم كه وقتي ميرفتم بهش سر بزنم تندي ميومد كنارم مي نشست و شروع مي كرد به ماليدن پشتم و منم مثل يه بچه گربه به بدنم كش و قوسي ميدادم و از سر شكم سيري و لوس بازي نمي گفتم بسته. دلتنگ اون بوسيدنهاي از ته دلشم كه كه وقتي بوسش مي كردم و ميگفتم  : " واي چه آقاي با شخصيت و خوش تيپي" يه لبخند از سر رضايت ميزد و ميگفت : " قربون تو دختر " دلتنگ  بوي عطر لاگرفلدشم و ....

 

 

كتابي دارم از پرل.س. باك به اسم موج بزرگ كه توش شعاري داره با اين مضمون كه : " زندگي از مرگ قويتره " و اين حقيقت درست زندگيه. آدمهاي عزيز زندگي آدمها ميرن و عزيزان ديگه اي جايگزين اونها ميشن تا نبودن اونها رو جبران كنن. فقط همين بودنهاست كه ميتونه دلتنگيهاي حاصل از خيلي از نبودنها رو كمرنگ كنه و تنها و تنها همين با هم بودنهاست كه زندگي رو با همه سختيها و زشتيهاش برات جذاب و شيرين مي كنه و هميشه همين نبودنهاست كه بهت يادآوري مي كنه كه هستها رو قدر بدونيم و كم اهميت نشمريمشون.

 

 

هر مرگ اشارتيست به حياتي ديگر

 

پ.ن 1 : از تمام دوستهاي نازنيني كه توي اين مدت با  تماسها – اس ام اس ها و نظراتشون با من و دكي همدردي كردن يك دنيا ممنونم.

 

پ.ن2 : كمي بي حوصله شدم. اگه كم به دوستان سر ميزنم بذاريد به حساب آرامشي كه دنبالشم نه بي معرفتي.

 

تا بعد...

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم فروردین 1386ساعت 10:37  توسط جوجو  | 

 

ما همان جمع پراكنده اي بوديم

كه با داغ شقايقي ديگر بار جمع شديم

 

پ.ن: پدر بزرگ هم رفت.

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم فروردین 1386ساعت 16:30  توسط جوجو  |