بعد سالها درس خوندن و دود چراغ خوردن وغير ه و غيرو تازه فهميدم كه به چه كاري علاقه مندم. از اونجايي كه پدر و مادري دارم كه زيادي از من توقع دارن مجبور شدم اونقدر بلندشم و بيفتم تا بتونم كم كم خودم خودمو كشف كنم.
راحتتون كنمم من عاشق بازارم. هرچقدر مامان و بوبو كمتر به اين جيفه دنيا تمايل نشون ميدن من براي كار كردن و پول در اوردن حاضرم از تنها تفريح زندگيم يعني بستني خوردن با دوستام دست بكشم ولي يه روز كاري خوب داشته باشم. وقتي ميگم خوب يعني از بس اون روز انرژي سوزونده باشم كه شب نتونم از شدت خستگي بخوابم و صبح كله سر از شدت هيجان كار از خواب ناز بيداربشم. راستش شرمنده ،دوست دارم مثل اسب كار كنم .اين واسه من يه زندگي ايده آله، عاشق كار هاي جديدي هستم كه ميدونم توش هم خلاقيت هست هم هيجان و هم درآمد.نه اينكه حاضر بشم براي پول در اوردن به هر كاري تن در بدم. اما ذهنيتي خلاق دارم كه هميشه سركوب شده.چون معمولا براي انجام يكسري از كارها نيازمند ساپورت روحي و مالي هستي كه خداوند باري تعالي از هر لحاظ زده پس سرمون .
دم دماي عيد با مدير مدرسه اي كه توش درس ميدادم خريد و فروش كت و شلوار خارجي انجام داديم. اون از مرز بيله سوار آستارا كت و شلوار چيني به قيمت خيلي ارزون ميورد و منم مشتري بهش معرفي مي كردم. در عرض 2 هفته حتي در اون گير و دار مراسم مامان بزرگ من 20 تا كت و شلوار فروختم. از باباي دكي بگير تا بوبوي خودم – دو تا از شوهر خاله هام و يك عدد پسر خاله بد تيپ ،حتي به آقاجونم يدونه فروختم كه بيچاره نتونست يك بارم بپوشم. راحتتون كنم كلاهبرداري رو از كانون گرم خانواده شروع كردم.
هفته پيش دوتا از دوستام يك شركت خدماتي چند منظوره راه انداخته اند و از من به عنوان مدير فروش دعوت كردن كه باهاشون همكاري كنم. ديروز از 9 صبح تا 9:45 شب من يك بند در حال بدو بدو و تلفن زدن به اين و اون بودم .تا 10:30 تند تند شام خوردم، ساعت 11 يه تماس تلفني با مدير فروش يه شركت داشتم و امروز صبحم بايد چند تا جاي مهم برم.يكي از كارايي كه تو اين شركت قرار انجام بشم خدمات پرستاري از كودك و سالمنده و نظافت منزله. از اونجايي كه شركت هنوز كلي كار داره و آگهي ما تو روزنامه همشهري زياد سر و صدا نكرده ،منو و يكي از دوستام به سرمون زد بريم قسمتهاي فقير نشين رشت اون آگهي ها رو به مغازه دارا بديم تا اگه كسي دنبال كار مي گشت يه سر به دفتر بزنه و ما باهاش مصاحبه كنيم و اگه صلاحيت اخلاقي داشت براي كار به جايي معرفيش كنيم.
دوتا دختر ساعت 9 شب جاهايي رفتيم كه مرد سيبيل كلفتش وحشت مي كنه تو روز روشن اونور راه بره. از مغازه دار معتاد و لول بگير تا پيرمرد باحال اهل دلي كه ميگفت واسه كمك به جونا هر كاري مي كنه تا يه مرد ميانسالي كه ميگفت در ازاي اين تبليغ يه ماشين صفر بدين به من به تورمون خورد . خلاصه در راستاي سنت شكني من همچنان دارم از خط قرمزها رد ميشم و خدا ميدونه كي از تيمارستان واسم يه دونه كارت قرمز خوشگل ميفرستن؟؟
پ.ن: ديشب به بزرگ مرد كوچك اس ام اس دادم كه آره من الان مثل يه مرد دارم بيل ميزنم .بهتر برم يه زن بگيرم كه به كارام رسيدگي كنه. الان هم از دختر خانمهاي دم بختي كه به يك شريك زندگي چشم و دل پاك و پركار و صد البته باحال علاقمندن خواهش مي كنم جهت پر كردن رزومه به شركت ما مراجعه كنن تا كمي درخدمتشون باشيم.![]()
بي جنبه گي رو حال مي كنين؟ ![]()
تا بعد...
وقتي تصميم ميگيري متفاوت زندگي كني بايد پي خيلي چيزا رو به تنت بمالي.اينكه منتظر عكس العملهاي عجيب و غريب از نزديكترين افراد زندگيت باشي از سوء برداشتها بگير تا كج فهميها كه گاهي دلتو بدجور درد مياره. براي اين متفاوت بودن بايد بجنگي بايد سياست بلد باشي و صد البته بايد صبور باشي.هيچ چيز اين دنيا آسون نيست . تجربه به دست اوردن و عاقل شدن و پختگي تنها اين نيست كه از كارهاي بزرگترها چيز ياد بگيريم ، گاهي لازم ميشه كه يه تكوني به خودمون بديم و تو گود بيفتيم تا بفهميم چند مرده حلاجيم.
براي مني كه سالها مرد ستيزانه برخورد كردم و دختر خوبه بودم هيچ چيز تكون دهنده تر از اين صحنه نيست كه در حال حرف زدن با دوستان پسرم ديده بشم و خب بايد دل شير داشته باشي تابتوني با خيلي از رفتارها كنار بياي و نرنجي. اينجاست كه توي چشمها هزاران علامت سوال مي بيني و بوي كنجكاويهاي خاله زنكانه به مشامت مي خوره كه چندان رايحه دلنوازي نيست. بار تمام كارهاي كرده و نكرده تو اينجور مواقع رو دوشت سنگيني مي كنه و اگه تكيه گاهي نداشته باشي مطمئنا كمر خم مي كني و ميشكني. مخصوصا اگه زن باشي.
خوشبختانه سالهاست براي مامان و بوبو آزمايش سلامت اخلاقيم رو پس دادم. هرچند اعتقادات من و اونها مثل هم نيست ولي اخلاقياتي كه بهشون پابندم نشات گرفته از همون تربيتيه كه باهاش بزرگ شدم، البته تازگيها از بعضي از همون خط قرمزهايي كه بهشون تابو و عرف ميگيم رد ميشم.يعني هرجا حس كنم با منطقم جور در نمياد و زاده و پرداخته ذهن عوامه با جنگ هم كه شده ازشون ميگذرم. لذتي كه اينجور مواقع ميبرم ناب و توصف نشدني. اينكه يه پله براي گرفتن امتياز جديد بالا اومدم. بدبختانه نوع تربيت ما اينجوري بارمون اورده كه دختر بودن و گرفتن يكسري امتياز توي اين جامعه باهم همخواني نداره و چون آسيبهاي اجتماعيش زياده معمولا هم جدي گرفته نميشه. تمام اين چيزا رو نوشتم تا بگم تازگيها با خودم خيلي حال مي كنم. منظورم جسارت در كارهايي كه هيچوت خدا فكر نمي كردم انجامش بدم و الان فهميدم عجب ساده بودم كه زود تر از اينها تكوني به خودم ندادم تا بفهمم.
پ.ن1 : اين مشهد رفتن ما مثل بمب تو فاميل صدا كرد. نه به خاطر اينكه نظر كرده آقا شده باشم و حاجت گرفته باشم. تنها بخاطر اين موضوع كه با يه دوست وبلاگ نویس كه فقط خانواده ام ميشناختنش نه همسفرام رفتم بيرون.چه كيفي ميده گيج كردن ذهن مردم.![]()
پ.ن2: چيزهاي عجيب و غريبي ديديم در آن شهر كه نگو. ساعت 5/2 نصف شب اذان صبح مي گفتن و ساعت 5 صبح خورشيد بيرون ميومد ، نزديك بود قالب تهي كنم. فكر كردم به ظهور آقا نزديك شديم.![]()
پ.ن3: بيشتر از 45 دقيقه نتونستم تو حرم بمونم. از بس اين جماعت زنان عاشق و مشكل دار با بوكس و نانچيكو و چك و لگد مي خواستن به ضريح بچسبن. از دور با آقا سلام و عليكي عرض كرديم و كمي آبغوره گرفتيم و توبه كرديم و 2 ركعت نماز به قول بوبو به كمرمون زديم و رفتيم مشهد گردي.
پ.ن4:بنده از پنجشنبه صبح ساعت 8 تا جمعه شب ساعت 8 مشهد بودم و به جرات مي تونم بگم به لطف امیر Dream Day بيشتر جاهاي تورسيتي مشهد رو ديدم.به اين ميگن چتربازي فشرده در حد mp4 ![]()
پ.ن5: اگر احيانا يكي از شما دوستان شاخك در اورد شرمنده . فكر كنم اون دعايي كه براي سوسك شدن يكي از دشمنام كرده بودم با دعاي سلامتي و شادي شماها جابجا شده.![]()
پ.ن6: اصلا دعا نمي كنم نه خودم و نه حتي دشمنم يه دختر مثل من داشته باشه. اصرار هم نكنيد جوابتونو نميدم.
تا بعد...
هميشه سفر براي من پر از كشف و شهوده. چيزي در حد و اندازه هاي يك سير اجمالي به درونم. معمولا هم زماني به سفر ميرم كه مي خوام به چيزي فكر نكنم و از چيزي فرار مي كنم درست مثل مسافر كوچولو كه از گلش فرار كرده بود. خيلي وقتها خيلي از ماها اونقدر سرگرم زندگي روزمره و كليشه اي خودمون ميشيم كه يادمون ميره ميشه يه جور ديگه اي هم زندگي رو ديد و از حالت كليشه ايش در اورد و با تمام وجود از بعضي از لحظه هاش لذت برد.خيلي وقتها من چنان سرگرم گردگيري اون آتشفشهانهاي اختركم ميشم كه يادم ميره دور و برم پر از اختركهاييه كه هزاران برابر از اختركم بزرگترند و صدها بار از جذابتر.
مدتهاست كه دارم تلاش مي كنم خوب زندگي كنم. بيشترين كلنجار زندگي من پيدا كردن زنانگي خاصيه كه نميشه توصيفش كرد. از رشد فكريت بگير تا آزادي كلامي براي ابراز احساساتت تا سانسور نكردن افكارت... چسبيدن به يه زندگي مسخره و روتين ، بچه دار شدن و قابلمه شستن و در سال يكي دوتا مسافرت رفتن اونم با شوهر و خانواده چيزي نيست كه به عنوان يه زن مي خوام بهش برسم. يه آزادي خاص كه هنوز خوب نتونستم بپرورونمش , نه اين آزاديه هاي مسخره اي كه به زور تو كله مون فرو كردن و ماهم باورمون شده كه آره خيلي آزاديم. حق راي داريم. حزب زنان داريم. مي تونيم روزنامه نگار بشيم يا يه وبلاگ براي خودمون داشته باشيم و نه اون بي بند و باريهايي كه متاسفانه ماها اغلب از ديد جنسي بهش نگاه مي كنيم.
توي اين 27 سال هيچ وقت خدا از ته دل نخواستم كه مشهد رو ببينم چون نه اعتقادم اونقدر بالا بود كه بخوام با واسطه به اوني كه اون بالا نشسته متصل بشم نه اينكه انگيزه اي براي ديدن اين شهر در خودم احساس مي كردم. يك نوع بي تفاوتي كه نمي دونم از كجا ناشي ميشد و از كجا نشات گرفته بود و منم زياد پيگيرش نبودم. حس مي كنم گاهي وقتها نبايد براي رسيدن به چيزي زيادي سعي كرد ،چون تا زماني كه وقتش نرسيده باشه اون تاثيري رو كه مي خواي ازش نمي توني بگيري.
اين سفر مشهد هم در نوع خودش بي نظير و پر از خاطره بود مخصوصا زمانايي كه تونستم از مصاحبت دوست عزیز وبلاگ نويسي بهره ببرم كه به واسطه همين وبلاگ باهاش آشنا شدم . دوستي كه كه روح لطيفش درست مثل نوشته هاي پر از احساساتش پاك و معصومانه است. دكتر حامد عزيز درست حدس زدي من دوستان مجازي خيلي خوبي دارم كه گاهي خيلي برام حقيقي ميشن. " ايام خوش آن بود كه با دوست به سر شد " رو من با تك تك سلولهاي بدنم اينبار درك كردم.
پ.ن1:من فكر مي كنم با برادران خدا بيامرز رايت يه نسبيتي دارم. بدجور توي اين مدت چتر بازي كردم. عذاب وجدان گرفتم. امیر جان شرمنده به خدا. حالا حالا ديگه مشهد نميام.![]()
پ.ن2 : نمرديم و قطار درجه يك غزال رو هم سوار شديم . اين دكي هم هي از ايران بد ميگه دكي جان اگه پول داري سوار يكي از اين قطارا شو تا بفهمي رفاه و امكانات و سرويس دهي خوب يعني چه!!![]()
پ.ن3: تا دلتون بخواد تو مشهد ، امير عزيز به من بستني داد اين نوشتن آرزوها خيلي بازي جالبي بود. كسي نيست كه بخواد منو به مصر دعوت كنه؟![]()
پ.ن 4: بدجور به سرم زده يه سر به اصفهان بزنم و چترجودي ابوت و شراره و ليلا بشم.
پ.ن5: الان تهرانم و چترم رو خونه دكي اينا پهن كردم.
پ.ن6:فكر مي كنم اين موقشنگ بيچاره حق داره به من ميگه بچه پرو. ![]()
تا بعد...
از طرف مخمل بانوي عزيز و الهام نازنين به يه بازي ديگه دعوت شدم كه بنابه ارادتي كه نسبت بهشون دارم دعوتشون رو با كمي تاخير لبيك ميگم هرچند به پاي اعترافات تكاندهنده من نميرسه.
بخش آرزوها:
راستش حال و حوصله دعاهاي كليشه اي رو ندارم. مثلا جهان بي جنگ ( چون غيرممكنه چون ديونه هايي مثلا هيتلر و استالين و بوش و... زياد دور و برمون داريم ) يا سلامتي كامل براي همه مردم ( اينهمه انگل و كرم و ويروس عجيب و غريب داره از سرو كولمون بالا ميره پس اينم به نظر غير ممكن به نظر ميرسه) يا چيزايي پروانه اي از اين قبيل. من واقعگرايانه با اين قضيه كنار اومدم.من درباره آرزوهايي حرف ميزنم كه باهاشون زندگي كردم و مي كنم .چيزايي كه با فكر كردن بهشون عين مجانين بي آزار يه لبخند مليح روي لبام مينشونه و خركيفم ميكنه." وصف العيش نصف العيش " رو من خوب بلدم.
1- آرزومه كه يه دستگاه بستني ساز از نوع قيفيش تو خونم داشته باشم تا يه روز دهنمو بگيرم زيرش و تا سر حد مرگ اونقدر بستني بخورم تا بتركم. اينو از ته ته ته دلم ميگم.( هركي بخنده ديگه وبلاگشو نمي خونم. اين تهديد كاملا جديه)
2- داشتن يه خونه كه بتونم به دو سبك مدرن و سنتي تزيينش كنم. حتي شكل خونه و وسايلي رو كه مي خوام توش بزارم رو با نقشه تو سررسيدي كه دارم كشيدم. هميشه فكر مي كنم انسان معاصر گاهي چنان به معنويات احتياج پيدا مي كنه كه نياز داره چنين اتاقي رو واسه خوش و خلوت روحانيش داشته باشه.(در ضمن به هر كسي هم اجازه نميدم پا تو اتاقم بذاره. يه جور وادي مقدسه واسم )
3- سفر به مصر و ديدن اهرام ثلاثه و ابوالهول و مسافرت تو كوير يكي از اون چيزاييه كه خيلي دوست دارم بهش برسم. فكر مي كنم چيزي تو هواي اونجا وجود داره كه منو افسون مي كنه .
4- نويسنده شدن و چاپ يه كتاب، رويايي كه مدتهاست دارم باهاش زندگي مي كنم. يكي از اون روياهايي كه حتي تصويرش تو ذهنم مثل يه فيلم رنگي مياد و ميره. جلسه پرسش و پاسخي كه تو يه جاي بزرگ برگزار ميشه و بوبو هم تو اون جمع حضور داره و با كمال ميل مياد منو بغل مي كنه و ميگه به وجودم افتخار مي كنه. اين از اون لحظه هايي كه من با تك تك سلولوهاي بدنم مي خوام كه بهش برسم (كمي هنديه ولي آرزو بر جوانان عيب نيست)
كارتوني ديدم كه ميگفت : " رويايي كه بهش نرسي هيچوقت دست از سرت بر نميداره ".
بخش ترسها:
نمي گم آتيش جهنم يا نفرين پدر و مادر يا سوسك شدن چون همه اين چيزا روزي هزاربار اتفاق ميفته و ما سرو مرو گنده داريم زندگي مي كنيم و ككمونم نمي گزه.
1- به طرز مرگ آوري از مار مي ترسم. يك ثانيه هم نمي تونم تصويرشو ببينم كه داره مي خزه و با اون نيشش نزديك و نزديكتر مياد. چندي پيش تو مونيتور دختر خاله ام عكس جنازشو ديدم چنان با صندلي عقب عقب رفتم كه از پشت با مخ خوردم زمين.
2- از پيري و چين و چروكها و خميدگي و از كار افتادگي بدنم مي ترسم. هربار دست مامان رو مي بينم و بعد فكر مي كنم دستهاي خودم يه روزي چين و چروك مي خوره يا پوست صورتم افتادگي پيدا مي كنه يا اونقدرمريض احوال ميشم كه نمي تونم از زندگيم لذت ببرم ته دلم مي لرزه . اينجور مواقع چنان افسردگي عظيمي سراغم مياد كه نگو.چيزي در حد پوچي.
3- از يه روز صبحي كه از خواب پا ميشم و به اوني كه شريك زندگيم شده و كنارم خوابيده نگاه مي كنم و حس مي كنم ازش متنفرم يا هيچ حسي نسبت بهش ندارم . بر عكس اين حالت و اتفاق هم به شدت منو كلافه مي كنه.
پ.ن1: اينبار كارت اينترنتي كه گرفتم بيشتر وبلاگ دوستان رو فيلتر شده بهم نشون ميده و من در حد قاطي كردن هستم. پس شرمنده دوستاني هستم كه نتونستم نوشته هاي خوبشون رو توي اين مدت بخونم.
پ.ن2: چهلم آقاجون هم تموم شد. ماخونشون رو خريديم و تا يكماه ديگه از شر نيوشا راحت ميشم و ميرم تو اتاقي كه مال آقاجون بود و الان شده اتاق من. اون جريان سر به نيست كردن نيوشا با زهر منتفي شد.
پ.ن3: بالاخره بعد سالها آقا مارو طلبيد و چهارشنبه براي اولين بار دارم ميرم مشهد. مي خوام خودمو ببندم به ضريح بلكه آدم شدم .دعاي كار يابي _ بستن زبان مادر شوهر _ بخت باز كني _ ازدياد اولاد _ رام كردن زن سركش _ فرمانبري مرد ايراني ، را با نرخ مصوب دولت براي دوستان انجام ميدم. فقط لب تركنيد.
تابعد...
وقتي ميگم هيچ چيز من به آدم انسان نميره دوستان اعتراض مي كنن كه نه جوجو جان تو شكسته بندي و شكسته نفسي مي كني . عالم و آدم خواب مي بينن به چه قشنگي و پر معنايي .من هم خواب مي بينم، اما چي، عجيب و غريب!! كه خودم كه سهله هزارتا دكتر روانشناس هم كه بياري و جلسه پرسش و پاسخ هم بذاري نمي تونن بفهمن كه تو اين خوابهاي كوبيسمي و شلم شورباي بنده كه پر از دهن كجي به همه چيزه چه معناي عميقي پنهانه.
شنبه صبح بنده خواب ديدم جناب گابريل گارسيا ماركز عزيز مهمان خاله ام اينا هستن و داريم در كمال صميميت و خوش حالي عين فيلم فارسيهاي پيش از انقلاب و دوران فردين و ملك مطيعي و پوران كنار ايشون سر سفره در نهايت خاكي بودن آبگوشت مي خوريم با پياز. صبح از شدت خنده از خواب پريدم و ياد فيلم پري افتادم كه به داداشش ميگفت : " داداشي ميگه ديشب با ابوسعيد ابوالخير زير كرسي آبگوشت بز باشه خورده ".واسه بوبو جريان خواب رو تعريف مي كنم و ميگم فكر كنم معنيش اينه كه من يه روزي در حد و اندازه هاي ماركز ميشم. آويشن ميگه تو افكارت كلاس بالاست ولي چون ته شخصيتت بي كلاسه اين خواب رو ديدي كه يارو با اون همه دم و دستگاه داره با تو آبگوشت مي خوره. چي بگم آخه؟
پ.ن1 : دوستان عزيزي كه دوست دارن به خاطر اين افتخاري كه نصيب من شد از من امضا بگيرن لطفا يه ندا به من بدن. من خيلي فروتنم اين افتخار رو با همه شما تقسيم مي كنم.
پ.ن 2: ديشب بالاخره خوابم تعبير شد و مامان آبگوشت درست كرد.ولي حكمت بودن ماركز رو تو خوابم رو هنوز نفهميدم . احيانا كسي از دوستان آشنا به تعبير خواب نيست؟ حق الزحمه يواشكي پرداخت ميشود.
تابعد...
از کوچه پس کوچه های قدیمی دوران کودکی رد میشم و انبوه خاطرات ریز و درشت چنان به ذهنم فشار میاره که نمیدونم باید همونجا وسط کوچه بمونم و بذارم اشک از چشمام سرازیر بشه یا اینکه فرار کنم و برم. آروم آروم تو کوچه های بچگی قدم میزنم و دلم می خواد یکی از همون همسایه های قدیمی اتفاقی دری رو باز کنه و من با صدای بلند سلامی بگم و بفهمه چقدر خانوم شدم. از اون کوچه های شیطنتهای بچه گانه رد میشم. کوچه هایی که اون موقع نمی دونم چرا عرضش پهن تر بود و الان به نظرم تنگ و باریک میاد. انگار با بزرگتر شدن من اون کوچه ها هم ابهتشون رو از دست دادن. کوچه هایی که برای بازی کردن توش مجبور به خواب اجباری بعد از ظهر تابستانی میشدم. کوچه هایی که با پسرای محله مسابقه دوچرخه سواری راه انداختم. کوچه هایی که اولین بار طعم گس عاشق شدن کودکانه رو چشیدم. کوچه ای که اولین نامه عاشقانه زندگیم رو خوندم. کوچه ای که اولین بار توش بالغ شدم.
بلوغ چه فصل عجیبيه. انگار جایی بین دنیای مردانه و زنانه گیر کرده باشی. لحظه ای که ماهیتت بین هجوم سرد باورها و ترسهات گم میشه. جایی که ناخودآگاه احساس می کنی با همبازیهای کودکیت فرقهایی پیدا کردی .جایی که با بدن خودت بیگانه میشی. جایی که چنان سردرگمی وحشتناکی سراغت میاد که بین انبوه سوالهای نپرسیده غرق میشی. جایی که گرمای دستای همبازیات برات معنی پیدا می کنه. لحظه ای که نگاه پسرکان جوان نو بالغ مثل آفتاب ظهر تابستان به بدنت می خوره و تو رو می سوزونه و تنها با اشاره اي باور می کنی که بزرگ شدی.
بلوغ فصل خوبیه، وقتی پسرک همسایه دزدانه اتاقت را نگاه می کند و تنها در کسری از ثانیه چشم در چشمت می اندازد و چنان منقلبت می کند که آرام و قرار نداشته باشی. بلوغ فصل خوبیه وقتی اولین بار سرمه به چشم می کشی و لب رنگین می کنی و احساس می کنی حتی با آن کرک با لای لب از شاهزاده خانمهای داخل کتابهای قصه هم زیباتری.
بلوغ فصل خوبیست وقتی دیگران کم کم باور می کنند که تو بیشتر از خواهرکت می فهمی و بلوغ و بلوغ و بلوغ تا زنده ای با توست و تو هر روز و هر زمان بالغ می شوی و این تغییرات چنان آرام در تو ریشه میدواند که تو زمانی به ناگاه در می یابی که چقدر بزرگتر شده اي.
پ.ن: دوست داشتم این پست رو به عنوان یه داستان از دید یه زن بخونید. وگرنه بلوغ من چیزی در حد جنگ جهانی سوم بوده![]()
تا بعد...
من مطمئنم يكي منو چشم زده.راستش باور كردنش شايد مسخره به نظر به رسه اونم تو اين دوره موشك و ماهواره و قرن 21 ولي حالا كه شده. توي اين 11 ماهي كه اسم بلاگر بودن رو لكه دار كردم و شروع كردم به نوشتن بنا به شرايط محل كارم هميشه آنلاين بودم و وقتهاي بيكاري آرشيو بعضي از دوستان رو هم خوندم و گاهي باهاشون چت هم مي كردم (البته از نوع اخلاقي- معنوي- اجتماعي).
البته باري تعالي چون به تواناييهاي بالذات بنده به خوبي واقف هستن ترجيح دادن كه مدتي قابليتهاي بنده را در حد يك انگل اجتماع ، خوب ارزيابي كنن. درنتيجه بنده به علت ورشكستگي محل كارم به مدت يكماه از كار بي كار شدم و حالا مثل يك خواننده خوب از خونه و با اينترنت Dial-up لعنتي كه انگاري جونش بالا مياد يك صفحه رو باز كنه در خدمت دوستانم.
خوبي اين بي كاري اجباري اين بود كه من تا اونجا كه تونستم خودمو با خوندن كتاب و ديدن فيلم و رفتن به نمايشگاههاي كاريكاتور و صنايع دستي و كنسرت سنتي خفه كردم. فيلم مزخرف 300 كه اگه جلوه هاي ويژه رو ازش بگيرن فقط و فقط به درد لاي جرز مي خوره رو همون اوايل اومدنش و سر و صدا كردنش ديدم - the Mexican كاملا معمولي بود - the good shepherd كه يه فيلم جاسوي كاملا آروم با كارگرداني رابرت دنيرو با بازي خنثي مت ديمن را هم بلعيدم. 36 كه يه فيلم پليسي فرانسويه كه ژرارد دپارديو توش بازي مي كنه و من كلي كيفور شدم-memento - سينوحه – لوت –و ... هم جزء فيلماي ريز و درشتي بودن كه شب و روزم رو باهاشون پر مي كردم. الان به اندازه يه منقد خوب و فهيم سينمايي مي تونم نقد فيلم بنويسم و درباره دكوپاژ و نور و افكت و صدا و ... صحبت كنم.
راستش اين مدت بي كاري اجباري باعث شد به خيلي چيزها توجه كنم. بخش اعظمش توجه به علايقي بود كه مدتها دوست داشتم برم دنبالش و بنابه مشغله هاي ريز و درشت بي خيالش شدم و اونقدر گرد و غبار روش گرفت كه يادم رفت چقدر روحم محتاج وتشنه اون كارهاست. از رشد روح تا تنزلش رو من انجام دادم. يعني يك زندگي كاملا انگلي . از رفتن به كلاس شنا براي تمدد اعصابم گرفته تا رفتن با دوستان به دشت و دمن و انجام پرتاب هسته آلو تا ارتفاع 1 متر و برد 3 متر كه ركورد شكني بي نظيري بود واسه يه دختر تحصيل كرده. سعي كردم تا جايي كه مي تونم( يعني هم انجامش براي خودم مقدور باشه هم جامعه منع نكرده باشه ) براي خودم زندگي كنم. البته دليل نميشه توي ماشين با صداي ضبط نرقصم يا وقتي با 3 تا دختر ديگه بيرون ميرم اداي مامانا رو در نيارم و وانمود نكنم كه يه مامان بي اعصاب و بد دهن و نق نقو يا يه مامان مهربون و گوگوري و دوست داشتنيم. خلاصه تنها چيزيكه باعث شد اين مدت كمتر بنويسم و كم پيدا بشم علاوه بر فيلتر شدن وبلاگ دوستان و حال و حوصله نداشتن خودم تلاش براي رسيدن به زندگي پيش از انگل شدن بود.
پ.ن1 : 10 ارديبهشت دادگاهي دارم توي اداره كار تا اگه تشخيص دادن حق انگلي بگيرم ( همون بيمه بيكاري)
پ.ن2 :تمام غصه ام اينه كه بعد از تشخيص اداره كار منو بفرستن فني و حرفي واسه ياد گرفتن خياطي و گلدوزي و قالي بافي به عنوان ياد گرفتن يه حرفه. كي باورش ميشه من نمي تونم 2 ساعت يه جا بند شم؟
پ.ن 3: دكتر اميد. دكتر زانيار. آيدا.شراگيم . حاج باران عزيز وبلاگاتون واسه من فيلتر شده.باقي دوستانم كه وبلاگاشون توي بلاگفاست قسمت نظراتش شكم درد داره. پرشين بلاگياي عزيز خصوصا محسن كه يه خط در ميون افتخار ميدن وبلاگاشون رو مشاهده كنم. بلاگ اسپاتيا خصوصا فريدا من جدا با هندل وبلاگتو باز مي كنم.من به چندتا فيلتر شكن درست و حسابي نيازمندم." كجاست ياري دهنده اي كه مرا ياري كند؟ "
پ.ن 4: دوباره سر كار رفتم. ميگم منو چشم كردن باوركنيد. انگل بودن هم به من نيومده.
تا بعد...