تبليغاتX
یادگار دوست

" پرواز اعتماد را با يكديگر تجربه كنيم ، وگرنه مي شكنيم بالهاي دوستيمان را "

 

 

امروز وبلاگم يكساله ميشه. به سرعت برق و باد يكسال گذشت و من از همينجا آروم آروم راه رفتن رو ياد گرفتم و قدم به قدم با خيلي از شماها اومدم  و افتادم و بلند شدم و بزرگ شدم . اينجا رو خيلي دوستم دارم. اين محيط و دوستايي كه به واسطه اين محيط پيدا كردم تجربه هيجان انگيز زندگي منه. چيزيكه هركاري كنم نمي تونم از خاطرم پاكش كنم. شماها رو از اين وبلاگ دارم.  اين پست اداي دين شخصي منه نسبت به تك تك شماها.

 

مهدي ناصري: بيشتر از هر استادي به من چيز ياد دادي. از نوع نگارش تا نوع ارتباطات وبلاگ نويسي. اگه توي بلاگستان مشكلي برام پيش نيومده بابت سفارشات اكيد توست. حرفاتو خوب گوش دادم استاد.

 

ماندانا: داشتن دوستي مثل تو يكي از افتخارات منه. نمي دوني چقدر كودكانه ذوق مي كنم ميبنم براي نوشته هاي من وقت ميذاري و تجزيه تحليلشون مي كني. اون مكالمه تلفني باتو يادم نميره.

 

الهام: اولين دوست دنياي مجازي بودي كه ديدمش .هيچ ميدوني چقدر ته ذهنم برات احترام قائلم بابت طرز تفكر جالبي كه داري؟ اون محكم بودنت باعث ميشه افتخار كنم يه زنم.

 

مدير- حاج واشنگتن: تا قبل از ديدنت حس پدر- فرزندي داشتم. حس مي كردم مثل يه باباي مهربون حواست به جونتراي بلاگستان هست. مخصوصا با اون چند تا تذكري كه به من دادي و اون مكالمه هايي كه داشتيم و اون توجهاتت به نظر من .همه و همه باعث شد هميشه توي ذهنم برام قابل احترام باشي. اما عيد امسال و ديدن تو باعث شد بدونم تو دوستي هستي كه خيلي خيلي از طرز فكرش، قلمش ، افكارش چيز ياد گرفتم. وبلاگ تو رو هميشه با دقت مي خونم. هيچ ميدوني بيشتر از خيلي از دوستان ديگه باعث شدي كه نوع نگاهم به خودم ، روابطم ، جامعه ام و برخوردهاي اجتماعيم عوض بشه؟ارادتمنديم حاجي جان.

 

رضا 53: نميدونم چرا از بين اون نوشته هاي مختصر و مفيدت بخشي از خودمو پيدا مي كنم. همزاد جالبي هستي براي من.

 

دكتر اميد: عاشق قلم طنازشم. گاهي موقع خوندن نوشته هاش از شدت خنده اشك ميريزم. اون نام گذاريشهاش. اون قسمتهايي كه درباره سير پرست مي نويسه و من هميشه شك مي كنم كه سيرپرست بخشي از دكتره يا واقعا يه شخصيت مجزاست. اون جدي نگرفتن بازيهاي وبلاگي. جدا به قول خودش من خوشبختم كه دوستي مثل دكتر اميد دارم.

 

شراره: دوستي با تو توي برهه اي از زندگي من اتفاق افتاد كه به شدت گيج رابطه اي بودم. اگه نامه هاي تو نبود. اگه چتهايي كه با تو كردم و تجزيه و تحليلهاي زنانه ات نبود الان از زندگيم و زن بودنم راضي نبودم. بعضي از نوشته هاي خاصت رو دوست دارم. جالبي واسم.

 

دكتر حامد: به شدت منو ياد بوبو ميندازي. به نظرم هيچ وقت بي دليل و با دليل از كسي تعريف نمي كني. رك بودنت ، عشق سينما بودنت و نظرات مختصر و مفيدت خيلي برام جالبه. هيچ ميدونيد اولين باري كه واسم نظر گذاشتيد چقدر خوشحال شدم؟ يعني سي سالگي اينقدر آدم رو پخته و جالب مي كنه؟3 سال وقت دارم بهش برسم.

 

دكتر زانيار: من عاشق اسمهاي متفاوتم. اونم به اين دليل كه اسم خودم كمي خاصه.ديدن لينك شما تو وبلاگ دكتر اميد وسوسم كرد .اون شكلكهايي كه كنار نظراتتون ميذاريد كلي كيفورم مي كنه. برخلاف شعراتون كه گاهي تلخه نوشته هاتون طنز جالبي داره.

 

علي حيدري: خوندن داستانهات با اون جزئيات دقيقي كه بهشون توجه مي كني لذت بخشه. كشته مرده اون داستانهايي هستم كه توش هستي جيغ ميكشه، مردي به زنش خيانت مي كنه  و يكي يكي رو مي كشه. بخش نظرات وبلاگتو هربار مي خونم از نظرات بقيه درباره داستانت كلي مي خندم.

 

محسن : عاشق اون شرارت و تخسي عكس بچگياش بودم. حيف كه قالب وبلاگش عوض شده. حس مي كنم كودكيشو دو دستي چسبيده.اينو از نظراتي كه واسه بقيه دوستان ميذاره ميشه حس كرد. همينجور الكي دوسش دارم.

 

احسان: قديمي ترين دوست وبلاگيه.بيشتر از هر كسي من باهاش چت مي كنم. خيلي ازش ياد گرفتم. بحثهاي چند ساعته ما در تحليل روابط و افكار و سينما لذتبخشه. اذان موذن زاده رو هربار ميشنوم يادش ميفتم. هميشه برام سواله كه مگه يه پسر هم مي تونه اينقدر با احساس باشه؟ از تك تك جملات نوشته اش مي تونم حضور خدا رو حس كنم. برادر خيلي مخلصيم به چندين دليل كه فقط خودت ميدوني؟

 

امير Dream Day : روحتو حاضري به من بفروشي؟ هميشه به احساسات مافوق بشريت حسادت مي كنم. دنياي پاكي كه ساختي اونقدر مقدسه كه گاهي فكر مي كنم مثل شازده كوچولو از يه سياره ديگه اومدي. به قلمت حسادت مي كنم.خوشحالم كه باهات دوستم.يه بار فكر نكني بخاطر پذيراييت از من تو مشهده ها!

 

استاد متين: برام محترميد. مثل بوبو  اعتقاد به تقدس قلم داريد. ديدن شما، صحبت كردن با شما تو عيد امسال هجان انگيز بود. از نظراتي كه با اسم مستعار مي نويسيد حس مي كنم گاه گداري كودك درونتون فعال ميشه.

 

صفا : يه مامان جالب كه همه چيز بچه اش براش مهمه. هيچ ميدوني هر كتاب روانشناسيي كه مي خونم دلم مي خواد بهت معرفي كنم؟ ديدنت تو عيد امسال خيلي جالب بود. نميدونم چرا حس مي كنم وقتي منو ديدي جا خوردي. يا خيلي من محترم بودم يا برخلاف تصورت بودم.

 

وفا: هربار كه پستاشو مي خونم لذت مي برم. هرچند كم مي نويسه. نظراتي كه برام ميذاره رو چند بار مي خونم و از دقتش توي خوندن پستهام تعجب مي كنم.

 

نيكو: بيشتر از هر وبلاگ نويسي من دوست دارم اذيتش كنم. چقدر تو دوران حاملگيت من نظرات خبيثانه گذاشتم خدا ميدونه. حلالم كن خواهر.

 

جودي ابوت: ديونه شم. هربار اس ام اس بازي و چت  مي كنيم ميميرم از خنده.مثل خودم مردم آزاره. محال ممكن بود من با دختراي كوچكتر از خودم حال كنم. اساسي باهاش شاد ميشم. نوشته هاتم كه خداست.

 

آيدا: وقتي باهاش چت مي كنم ساعت از دستم در ميره و غم رو فراموش مي كنم ، از اون زناييه كه خودش به تنهايي حريف هزارتا مرده با اون زبونش. خيلي با مرامي. خيلي با محبتي آبجي. كشته مرده اون خنده هاي پليديشم كه توي هر نظرش ميذاره.خوشحالم كه داداشي تو رو به من معرفي كرد.

 

مژده: نوشته هاش معمولا پر از جزئياته. حتي روزمرگيهاشو زيبا مي نويسه. وقتي كه براي نظر دادن ميذاري خيلي برام ارزشمنده.

 

دكتر مانولو : كشف خودمه. چقدر زر زدم تو گوشش تا وبلاگ باز كنه. وبلاگ نويسيمون باعث شد خيلي بهم نزديك بشيم. الان هر گند كاريي كه تو زندگيم انجام ميدم مجبورم براش اعتراف كنم. گاهي وقتا مثل ترمز اي بي اس باعث ميشه من خر گاز تو زندگيم پيش نرم.بچه گاهي وقتا از خوندن پستات مي تركم از خنده. حيف كه آخرسر فرار مغزا ميشي.

 

پاپتي: هربار شهرام ناظري گوش ميدم يادتم برادر. تقريبا هفته اي چند بار.

 

نگاهي نو: هميشه نظرات جالبي برام گذاشتي. خوب مي خوني و خوب برداشت مي كني. خوندن وبلاگت حس خوبي ميده.

 

رونوشت بدون اصل و براي روزهاي مبادايي كه گاهي مي آيند: حيف دير باهاتون آشنا شدم. ولي خواننده ثابت هردوتاتونم.گاهي ميمونم چي بايد براي اين درك عظيمتون بنويسم.

 

سپيده: آهنگ وبلاگش و اون نوشته هاش روحمو جلا ميده.

 

ليلا: يكي دوباري كه باهاش چت كردم لابلاي حرفاش چيزايي گفت كه نظرمو نسبت به مناسباتم تغيير داد.

 

حاج باران و مشتي ماشاء الله: يواشكي وبلاگتون رو مي خوندم. مدتها گذشت تا فهميدم بايد به نوع تفكرات شخصي آدمها احترام بگذارم و فرار نكنم از بعضي حقايق. راستش مي ترسيدم بيام تو وبلاگاتون نظر بذارم. اونم از محتاط بودنم نشات ميگرفت. بعدها كه شما خواننده وبلاگم شديد كلي افسوس خوردم از قضاوت سريعم.

 

پونه: از تو خيلي چيز ياد گرفتم. بي پرواييت توي نوشتن خاص خودته. نميشه اداتو در اورد. خوشحالم كه دوباره داري مي نويسي.

 

اقليما: همزاد بهمني با احساس و با مرامي كه هيچوقت خدا راضي نيست.

 

آرميتا: شيفته نوع نگارششم. كله خرابيشو دوست دارم. ميدوني وبلاگتو مهدي ناصري بهم معرفي كرد؟

 

آسمانم ابريست: اوه كوچولوي با احساس هميشه غمگين. نمي دونم چرا همش دلم مي خواد موقعي كه شادم يه بخشي از انرژيمو بهت منتقل كنم.

 

افرا: داستانات سبك خاص خودشون رو داره. نميدونم چرا حس مي كنم خيلي بزرگتر از مني و نميشه زياد بهت نزديك شد؟ آشنا شدن با فرزاد فربد رو مديون توام. هيچ ميدوني امسال توي نمايشگاه ديدمش؟

 

آرايه: خيلي از وبلاگها رو از طريق وبلاگت پيدا كردم. اولين خواننده وبلاگم بودي ميدونستي؟

 

احسان ولي زاده با اون پستهاي سياسي خوبش . پگاه با اون پسر كوچولوش كه دوست داره كلاغ باشه.گيس عنبري با اون تذكره الاوليا نويسي معركه اش ، مخمل بانوي حساس و نازنين. كلينكس كه مثل من گاهي از روابط عجيب و غريب عاصي ميشه اشكمهر ، فريدا و ناتی دوست ارمنی من با اون مولکولش... خيلي از دوستاني كه مي خونن و گاهي نظر ميدن و يا مي خونن و ردپاشون رو ميشه فقط حس كرد و خيليهايي كه حضوري درباره نوشته هام حرف مي زنن و يا كسايي كه من فقط وبلاگاشون رو مي خونم توي اين 1 سال لذتبخش ترين لحظه ها رو با خوندن نوشته هاتون داشتم.

 

در يك كلام بالغ شدم.همين.

 

تا بعد...

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم خرداد 1386ساعت 7:53  توسط جوجو  | 

تازگيها چيز جديدي كشف كردم كه از كشف نيوتن هم عجيب تر و كاربردي تره. نداشتن اينترنت توي اين دوره و زمونه واقعا كلافه كننده است. اتاق جديد سيم كشي تلفن نداره ، بوبوي بنده هم كه تنبل، بنابر اين پروسه اوردن سيم كش مثل برنامه هاي چند ساله دولتمردان هي عقب ميفته و خدا ميدونه كي سر اين موضوع جنگ راه بيفته. بنابراين نوشتن و سر زدن به دوستان دير به دير اتفاق ميفته. مطلب زير يكي از نوشته هاي بوبو بنده است كه اخير جاي ديگه مطلب مي نويسه و چون يه جورايي مربوط به همين خونه جديد ميشد ميذارمش اينجا تا كمي به حال و روز ما بخندين و غيبتهاي اخير كمي موجه بشه.

تابعد...


هرشب وظيفه‌يِ دلچسب گذاشتن كيسه‌ي زباله دم در همسايه به‌گردن من است( علي‌رغم التماس شديد خانواده, من داوطلبانه اين وظيفه رابه‌دوش گرفتم).براي رفتن به‌حياط‌ازدمپايي شماره‌ي يك استفاده مي‌كنم.(معاوم است كه دمپايي هم شماره دارد. پس براي چه دارم قصه‌ي حسين كرد مي گويم؟) پس از انجام عمليات موفقيت‌آميز ياد شده به سالن مي‌آيم. دم در دمپايي شماره‌ي اول را كنده و دمپايي شماره‌ي دوم را به پا مي‌كنم.اين يكي مخصوص تردد در اتاق ها و سالن و لم‌دادن روي مبل و بحث هاي عميق فلسفي كردن در مورد ‌تخم‌مرغ و فازمتر وعلي دايي است.پس از مدتي به نيت دستشويي بلند مي‌شوم(البته دستشويي نيت نمي‌خواهد, بنده احتياطاً نيت مي‌كنم). دستشويي آباء و اجدادي ما به دلايلي قابل بهره‌برداري نيست به ناچار از اين يكي استفاده مي‌شود. در اين‌ جا پيش از شروع عمليات دم‌پايي شماره‌ي دوم را كنده و شماره‌ي سوم را برمي‌دارم.پس از انجام وظايف محوله(قبلاً از كليه‌ي قارئين سوسول عذرخواهي مي‌شود.) بيرون مي‌آيم. لابد فكر كرديد كار تمام شده و ديگر دمپايي قهرمان داستان نيست.اشتباه شما درست همين‌جااست همين حدس‌هاي غلط را مي‌زنيد كه كسي حوصله‌ي شما را ندارد. چون دستشويي در حماممان نصب نشده لذا براي شستن دست بايد سراغ دستشويي سنتي بروم. آن جا دم پايي شماره‌ي سوم را مي‌كنم واز دمپايي شماره‌ي چهارم استفاده مي‌كنم. و خلاص.

حالا فكر مي‌كنيد كاندوليزا رايس و جرج بوش براي اين‌كارها از اين‌همه دمپايي استفاده مي‌كنند؟( البته فرق كوچك بنده‌وجرج اين‌است كه من زباله‌را دم در مي‌گذارم‌امازباله‌هاخودشان دم در ايشان مي‌آيند).خدايي‌اش آن‌ها حق دارند مرا مستكبر بدانند يا من آن‌ها را؟

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم خرداد 1386ساعت 8:59  توسط جوجو  | 

شهريار كوچولو گفت : پي دوست مي گردم.اهلي كردن يعني چي؟
روباه گفت: چيزي است كه پاك فراموش شده .معنيش ايجاد علاقه كردن است.
.
.
.
.
تو زندگي هر دختري لحظه هايي وجود داره كه شايد صد هزار بار از اولين روزهاي بالغ شدنش شوك آورتر باشه. چيزي كه تا تجربه اش نكني نمي توني دركش كني. نمي توني از لابه لاي كتابها پيداش كني و هر زمان كه نياز داشتي بهش رجوع كني، لحظه هايي كه تنها مال خودته و نمي توني به تجربه دختراي ديگه تعميمش بدي و خيالت تخت باشه كه همه نكات رو تونستي از بر كني و نيازي به هيچ مرشد و راهبري نداري. لحظه اي كه اونقدر از مادرت دور ميشي كه حتي متوجه نميشه وقتي داشتي از خونه ميرفتي بيرون آرايش چشم داشتي و الان كه اومدي خونه چشمات از شدت گريه هيچ آرايشي نداره.لحظه اي كه بوي يه اتفاق بد از صدها كيلومتر مشامت رو آزار ميده و مطمئني قرار ملاقاتي كه ميري آخرين ديدارته و در عرض چند ساعت چنان سرنوشت رو بايد رقم بزني كه نبايد جاي هيچ پشيموني و ناراحتي و عذاب وجداني برات باقي بمونه. لحظه هايي كه بين افكار خودت و چيزايي كه تو ذهن يه مرد ميگذره اونقدر تفاوت پيدا مي كني كه نمي دوني اينهمه فاصله توي اين مدت چه جوري ديده نشدن. لحظه هايي كه نمي توني هيچ كاري انجام بدي و زمان رو متوقف كني تا اون اتفاق نيفته.

وقتي تصميم مي گيري كه خلاف جهت جريان آب شنا كني گاهي با موجهاي عظيمي برخورد مي كني كه اگه خفه ات نكنن ولي حتما باعث ميشن يه غوطه حسابي تو دل رودخونه زندگي بخوري و حالت جا بياد كه متفاوت بودن زيادي هم آسون نيست.يكي از بهترين دوستامو از دست دادم، تنها به جرم اينكه نمي تونست رابطه اي رو كه از يك طرف رنگ و بوي احساسي گرفته بود رو كنترل كنه، چون عذاب مي كشيد ، چون جايگاهت از حد يه دوست كمي بالاتر رفته بود و تو نمي خواستي اون جايگاه رو داشته باشي، چون من براي دوستيم حد تعريف كرده بودم و متوجه نشدم كه احساسات حد سرش نميشه. موقشنگ در عرض چند ساعت از زندگيم حذف شد، از اين به بعد نه ديداري، نه تماسي، نه اس ام اسي ، نه ايميلي. هيچي.فقط يه مشت خاطره با يادگاريهاي ريز و درشتي كه ازش برات باقي مونده.

يه پيشنهاد ازدواج. يه نه گفتن. يك سري حرفهايي كه تو هيچ وقت انتظار شنيدنش رو نداشتي. يك سري ترسهاي عجيب و غريبي كه يك مرتبه تو دلت مياد و نگرانت مي كنه كه اگه تمام دوستانت اينجوري از دستت برن چقدر تنها مي موني و چقدر ايجاد يك رابطه بين دو جنس مخالف مثل راه رفتن رو لبه تيغ حساسه و چقدر زن بودن گاهي مي تونه سخت باشه در عين اينكه توي همين سختيش پر از لذته و عجب تناقضات عجيبي در من زن وجود داره .

پ.ن : براي رفتنش كلي گريه كردم از اين جهت كه از دست دادن يه دوست خوب توي اين دوره و زمونه كه همه رابطه ها پر از حرفهاي صدتا يه غاز شده از واقعه سونامي هم مي تونه تكون دهنده تر و مخرب تر و دردناك تر باشه.تلخ تلخ بود. مثل طعم قهوه اسپرسويي كه سفارش داده بود.


تا بعد...

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم خرداد 1386ساعت 10:12  توسط جوجو  | 

فكر كنم اين هفت سال زندگي توي خونه اي كه مجبور بوديم به قول نيوشا توش نيم رخ راه بريم به اندازه يك دهه منو پير كرده باشه. اونقدر اين اواخر عصبي و پرخاشگر شده بودم كه نمي تونستم روي هيچ چيز درست و حسابي تمركز كنم. نه زندگي كاريم نه زندگي شخصيم و نه بهترين راه آرامشمم كه نوشتنه.

وقتي سنت كمي بيشتر ميشه هيچ چيز مثل داشتن يه حريم كوچك شخصي كه توش با خودت خلوت كني نمي تونه جوابگوي نيازهاي روحت باشه. اون خلوتي كه توش خيلي چيزا اتفاق ميفته. از درك حسهاي زنانه بگير تا نزديكي به حضور خلوت انسي كه با خدات داري. از پوچي بگير تا عرفان . از عشق بگير تا نفرت. توي اين خلوت شايد به هيچ چيز مهم هم فكر نكني ولي اين تنها بودن و آرامش روح چيزيه كه من اين مدت كمتر داشتمش. وقتي بعد اسباب كشي و خالي شدن خونه قديمي به خونه جديد نقل مكان كرديم تنهايي وارد اتاق خواب قبليم شدم و هرچي نفرت بود توي اتاق خالي كردم و يه لگد حسابي به ديوار اتاق زدم و عين بچه هاي بي تربيت يه تف رو زمين انداختم و از خونه زدم بيرون.

اين اولين پستيه كه توي اتاق خود خودم مي نويسم. اتاقي كه با تك تك سلولهاي بدنم از حضور توش لذت مي برم و كودكانه كيف مي كنم.اتاقي كه توش از تركيب رنگ بنفش استفاده كردم تا بيشتر باعث آرامشم بشه. اتاقي كه به همون سبك نيمه مدرن- نيمه سنتي تزئينش كردم. اتاقي كه قبلا پدر بزرگ و مادر بزرگم توش مي خوابيدن و الان نمي توني باور كني كه همون اتاق باشه. اتاقي كه توش صبح ها با شادي و آرامش از خواب بيدار ميشم و با آهنگ "در گلستانه " شهرام ناظري بالا و پايين مي پرم و آماده ميشم براي شروع يك زندگي مهيج. اتاقي كه مثل بچه ها از خوشحالي روي موكت نوش راه ميرم و رو زمين ولو ميشم و از پنجره آسمون رو نگاه مي كنم و تازه ميفهمم زندگي هميشه هم سخت نيست. اتاقي كه توش هميشه حضور آقاجون رو حس مي كنم كه هرچند با رفتنش بدجور خراب و داغون شدم ولي مرگش يه جورايي باعث آرامشم هم شد . اتاقي كه قراره توش كلي كاراي مهم انجام بدم. از تمكز بيشتر براي خوب نوشتن بگير تا رشد روحم و برداشتن حجابهاي فكري تا تبديل شدن به انساني كه از " من " درونش راضيه.

پ.ن 1: ديديد اين آدمهاي تازه به دوران رسيده رو كه زود جو گير ميشن و يادشون ميره كه قبلا چه جوري زندگي مي كردن؟ الان من و نيوشا اونجوري شديم ، مدام توي اين خونه همديگرو گم مي كنيم .

پ.ن2:از بس بلند بلند تو خونه قربون صدقه اتاقم ميرم و وسايلمو ناز ميدم و ذوق دارم كه بوبو چند روز پيش مي گفت اين تازه اتاق دار شده فكر نكنم حالا حالا ها قصد رفتن داشته باشه .

پ.ن 3: دلم براي مرتب نوشتن و خوندن نوشته هاي دوستان بدجور لك زده. براي شركت تو بحثهاي دوستانه. براي خوندن نوشته هاي جنجالي و خاطرات شخصي مردانه و زنانه شون . براي شعرهاي تكان دهنده و متفكرانه شون و براي مردم آزاريهاي كودكانه شون.

تا بعد...

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم خرداد 1386ساعت 9:31  توسط جوجو  | 

مدتهاست كه همه جا بحث بر سر حجاب و طرح جديد نيروي انتظاميه و هركسي رو كه مي بيني داره درباره ظلمي كه به خانومها ميشه حرف ميزنه. جالبيه قضيه اينجاست كه وقتي خوب و عميق به اصل قضيه نگاه مي كني مي بيني خانه از پاي بست ويرانه و از اساس اين موضوع لنگ مي زنه.علاوه براينكه خيلي از خانومها علني و و غير علني اعتراضشون رو نشون ميدن خيلي از آقايون هم اينبار تو جبهه خانومها اومدن و با نوشتن مقالات مختلف سعي مي كنن آدمهاي خنثي رو عليه قانونگذاران اين طرح بشورن.

 

 راستش به نظر من همه اين شلوغ بازيها يه شوي تلويزيوني خيلي مسخره و احمقانه است كه اصلا هدف خاصي رو دنبال نمي كنه. مسئله حجاب و پوشش يه چيز كاملا شخصيه كه هر كسي بنابه اون چيزيكه بهش اعتقاد داره و براش اصله بايد حركت كنه نه اون چيزيكه ديگران ميگن خوبه. تو مقياس كوچيكتر كه بخواي نگاه كنيم همه ما خانومهايي كه عليه اين اتفاق داريم مطلب مي نويسيم و اعتراض مي كنيم از همون كوچيكي قرباني تعصبات كور و مسخره  بوديم و شايدم هستيم.

شايد خيلي از پدران ما ، همسران ما و يا حتي دوستان پسرمون با ما همدردي كنن و از وضع موجود راضي نباشن اما وقتي محيط كاملا شخصي و خصوصي ميشه باز من زن حق انتخاب خيلي محدودي براي پوشش خودم دارم. وقتي به اين قضيه نگاه مي كنم ميبنم كه من "زن نوعي" هميشه بازيچه ام. گاهي ناخواسته گاهي هم خود خواسته.

موقعي كه دختر بچه ام لباسهاي آنچناني تنم مي كنن و من رو از اين مهموني به  اون مجلس مي برن و ميشم مركز توجه يك عده كه قربون صدقه ام ميرن و از روي ماهم تعريف مي كنم. اما به محض اينكه پا به مرحله بلوغ ميذارم و اندامم شكل زنانه اي به خودش مي گيره و ميفهمم دل و دين بردن يعني چي اونوقته كه  نقش پدر يا برادر پر رنگ تر از هميشه و در حكم شخصيي كه امر به معروف و نهي از منكر مي كنه روز به روز برام پر رنگ تر ميشه و ترس از گناه اخروي و عذاب آخرت روز به روز با من زن همراه و كسي هم اين وسط توضيح نميده كه اينهمه تغيير در لباس پوشيدن براي چيه و چرا؟

 وزرات ارشاد خانواده  بيشتر لباسهاي من رو  از زير چشمان ريز بين خودش چند بار رد صلاحيت مي كنه و اون چندتايي كه نه رنگ آنچنانيي دارن و نه مي تونن مردان رو اغفال كنن به عنوان لباسهاي برگزيده مهر تاييد مي خوره و من زن با خوشحالي تمام تر اون لباسها رو مي پوشم  و خودمو فريب ميدم تا دختر اصلح خانواده باشم و زنانگي بازهم فراموش ميشه.

مسخره گي قضيه زماني به اوج خودش ميرسه كه بنا به تبصره فلان و ماده بيسار و قانون چه ميدونم چي توي مجالس عروسي كه سال به سال اتفاق ميفته ميتونم بر و بازو رو از يه حد مشخص بيرون بيارم و مو افشان كنم و چاك دامن را از يه وجب بيشتر باز كنم و آتش جهنم و حرفهاي مردم رو براي يك شب به دست فراموشي بسپارم. اما باز من زن توي هيچ لباسي احساس امنيت نمي كنم!! چرا؟

 

فكر مي كنم حجاب بيشتر از اينكه بخش بيروني داشته باشه جنبه دروني داره. خيلي از آدمها بنا به نوع تربيتي كه دارن و براساس اون اخلاقياتي كه باهاش خو گرفتن دچار يك نو حجاب فكري هستن و سالهاي سال با همون حجاب هم زندگي مي كنن. براي من هميشه اين موضوع سواله كه با اين طرز بزرگ شدن و اين تربيت نصفه نيمه سنتي – مدرنيته- مذهبي زنانگي و جلوه گريها و حسهاي خاص زن بودن هميشه سركوب ميشه و جايي براي ابراز و خالي شدن پيدا نمي كنه. براي همينه كه گاهي وقتها خيلي از خانومهاي به ظاهر پوشيده رو مي بينيم كه به قول آقايان پوشش كامل دارن ولي در زير همون پوشش دچار  ناهنجاريهاي اجتماعي خاصي ميشن كه ممكنه دامن پدران- همسران و يا برادرانمون رو بگيره.

 

 

پ.ن 1: چند روز پيش يه دعوتنامه داشتم از بچه هاي دفتر تحكيم وحدت كه نشستي درباره حجاب داشتن و يكي از نماينده هاي خانم رشت هم توش سخنراني مي كرد. خيلي دلم مي خواست به عنوان يه زن كه از كودكي قرباني تفكرات احمقانه شده اونجا حرف ميزدم و از اون نماينده مي پرسيدم كه جدا زير اون چادر غير از ترسهاش حس خوب زنانه رو هم درك مي كنه يا نه؟ خيلي دلم مي خواد از كسايي كه زناشون چادر سر ميذارن سوال كنم و بپرسم كه دوست ندارن هر روز زنشون رو با لباسهاي رنگي و آرايش و عطر كنار خودشون ببينن؟اگه آره چرا مخفيشون مي كنن؟چرا فقط زيبايي رو واسه خودشون مي خوان؟ حق اون زن از زيبا جلوه كردن براي دل خودش چي ميشه؟ دوست دارم از همين خواهران امر به معروف بپرسم كه زير اون چادرهاي سياه و مقنعه هاي چونه دار و اون جورابهايي كه دستشون رو مي پوشونه زن بودن رو چه جوريي تعريف مي كنن؟ دلم براي دختر بچه هامون مي سوزه كه تمام اين روند بزرگ شدن و مخفي كردن و سركوب كردن زنانگيشون رو بايد بگذرونن و يه جايي برسن  كه تو مرز جووني دربه در دنبال يه تعرف از زن بودن بگردن و هيچكدوم از زناي دور و برشون نتونن زن بودن رو درست تعريف كنن. دلم براي اون دردي كه مي كشن مي سوزه.

 

پ.ن2: خودمون رو گول نزنيم. تو متن زندگي هركدوم از ماها يك يا چند مرد هست كه داره نقش همين عزيزان امر به معروفي رو بازي مي كنه. همونطور كه سالها با اونا با همزيستي مسالمت آميز زندگي كرديم، با اين اتفاق هم مي تونيم كنار بيايم.

 

پ.ن3: خسته تر از اوني هستم كه نا داشته باشم بنويسم. بجنگم يا توضيح بدم. اينا دغدغه چندين ساله منه.

 

تا بعد...

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم خرداد 1386ساعت 0:9  توسط جوجو  |