فکر می کنم حیات بعد مرگ یا قبل مرگ یکی از اون چیزایی باشه که ذهن همه مارو یه زمانایی مشغول خودش کرده. اینکه بدونیم قبل اومدنم کجا بودیم؟ یاتناسخی بوده و هست؟یا اینکه چرا یه روزی توی یه نقطه خاص با شخصی آشنا میشیم که مطمئنیم یه جایی قبلا اونو دیدیم و کاملا باهاش راحت ارتباط برقرار می کنیم بدون اینکه دلیلشو بدونیم؟ یا چرا بعضی مواقع توی موقعیتی قرار میگیریم که حس می کنیم قبلا اونجا بودیم و چرا و چرا و چرا؟؟؟؟
چند وقت پیش کتابی خوندم به نام در جستجوی نور که شخصی از زندگی توی بهشتش نوشته بود. یعنی خاطرات قبل از اومدنش به زمین. این شخص معتقد بود که از خداوند این موهبت رو گرفته که خاطرات دوران بهشت رو فراموش نکنه و تا زمانی که خود خداوند توسط فرشته های نگهبانش بهش اجازه ندن اون خاطرات رو برای کسی بازگو نکنه.شاید مسخره به نظر برسه . شاید ته دلمون بهش بخندیم و بگیم خالی بندیه. اما چیزیکه باعث شد من کمی درباره اش کنجکاو بشم تمرینی بود که نیوشا درباره اش با من حرف زد.
نیوشا سالهاست یوگا کار می کنه. چند وقت پیش می گفت تمرینی انجام میدن که خاطرات دوران بچگیشون رو به یاد میارن.می گفت خیلی از دوستای کلاس یوگاش تونستن خاطرات دوران جنینیشون رو بخاطر بیارن. هرچند خودش نتونسته تا اون مرحله پیش بره چون توی خاطرات کودکیش اونقدر گیر کرده بوده که شروع کرده به گریه کردن ولی باید تجربه هیجان انگیزی باشه وقتی تو احساسات خوب یا بد دوران جنینیت رو به یاد میاری. مثلا حسی که بعد از عصبانیت مادرت در تو به وجود میاد. یا عشق و دوست داشتن .
یکی از چیزایی که تو اون کتاب برام جالب بود اینه که می گفت روحهای آدمها توی بهشت همدیگرو ملاقات می کنن واسه همینه که گاهی توی یه مقطع زمانی خاص تو با انسانی آشنا میشی که از نظر روحی خیلی باهاش راحتی .چون توی بهشت روحاتون باهم دوست بودن.راستش با یه بخشیشم نتونستم کنار بیام اینکه چیزیکه الان هستیم نتیجه انتخابیه که خودمون توی بهشت کردیم. یعنی همه ما قبل اومدنمون توی زمین کتاب زندگیمون رو با تمام اتفاقای خوب یا بدش می بینیم و این خودمونیم که تصمیم میگیریم اینجوری توی زمین باشیم. نا بینا یا بینا. سالم یا عقب افتاده و ... در هر حال فکر می کنم احتمالا موقع دیدن کتاب آفرینش خودم , بنده در حالت ملنگی به سر می بردم که الان اینجوری از آب در اومدم.انتخابی که کردم ایفتیضاح بود (شرمنده اما چیزی در حد تر زدن ).![]()
پ.ن 1 :اینو نوشتم تا بگم هرکی تصمیم گرفت بچه دار بشه حواسش به احساستش باشه که این مارمولکای دوپا اگه یه روزی کلاس یو گا برن حس و حال دوران بارداریتون رو میفهمن.از ما گفتن بود.![]()
پ.ن 2 : البته آقایون می تونن از این کار معاف بشن.![]()
اینو مدتهاست فهمیدم "محال ممکنه بتونی جلوی دوست داشتن کسی رو بگیری ". محال ممکنه یه روزی هرچند دور، تو توی این بازی وارد نشی. اصلا اگه نخوای بازی کنی و فقط به تماشاچی بودن رضایت بدی هم، نمی تونی از عواقبش درامان باشی ؛چون موجش تو رو در بر میگره. هرچقدر که بیشتر مقاومت کنی که بازی نکنی بیشتر توپ رو جلوی پات میندازن تا آخر سر از روی خشم چنان شوتی به اون توپ میزنی که تا نا کجا آباد اوج میگره.
این بازی 2 تا بازیکن اصلی داره و بنابه اشتیاق یکی ، بازی پیش میره و پاس کاریها تا جایی ادامه پیدا می کنه که حریف دم دروازه میرسه. اونوقته که اگه گلر ماهری باشی می تونی اون توپ رو بگیری. اگر خطا کنی بهت پنالتی میزنن و اگه این وسط بترسی گل می خوری. دوستی با جنس مخالف همیشه برای من مثل بازی فوتبال میمونه که اگه بازیکن ناشیی باشی ، از روی عصبیت چنان تکل وحشتناکی رو حریفت انجام میدی که یا حریفت مصدوم میشه یا از شدت آسیب وارده مجبوره که از زمین بیرون بره یا اینکه نهایتا گل می خوری.
معمولا توی بازیهایی از این دست از همون اول باید تکلیفتو با خودت روشن کنی این مهمه که دوست داری گل بخوری یا نه ؟ شایدم یه زمانی برسه که تو و حریفت با هم تبانی کنید و دستی دستی گل هم بخوری و خب جای گله ای باقی نمی مونه. مسخره است اگه توی دوستیهای اینچنینی به دوستت بگی هی فلانی دوستیمون آخرش قرار نیست به ازدواج ختم بشه ها. اونوقت اگه اون طرف برگرده بگه : حالا کی خواست باهات ازدواج کنه چی کار می تونی بکنی جز سرخ شدن از خجالت؟
زندگی ادامه داره و من با همون سرسختی از بازیهای اجباری فرار می کنم. من مثل اون بچه کوچولوهای خجالتی میمونم که اول بازی رو می بینه و بعد از سر کنجکاوی وقتی توپ جلو پاش میفته یه لگد آروم به توپ میزنه و کودکانه ذوق می کنه و آروم توی زمین میره و هرچند ضعیف شروع می کنه به بازی کردن،چون داره از بازیش لذت می بره. کشف و شهود توی دوستی برای من خیلی لذتبخش تر از بازیهای اجباریه. برای همین هیچوقت از سر خودخواهی کسی رو مجبور نمی کنم که با من بازی کنه. چون حس می کنم تجاوز به حریم شخصی اون آدم محسوب میشه .شاید دید خامی دارم نسبت به این روابط.چه میدونم!!
تا بعد...
فرقی نمیکنه دختر باشی یا پسر ,هر جنسیتی که داشته باشی توی زندگیت سه مرحله رو میگذرونی که خواه یا ناخواه یکی از این سه گانه ها رو تشکیل میده و ممکن شدت یا ضعف داشته باشه. بیشتر این برخوردهای نزدیک از نوع سوم با همجنس خونی خودت یعنی ( مادر یا پدرت ) به وجود میاد که گاهی آثار جانبیش به غیر از خودت کل کانون خانواده رو در بر میگیره.
بچگی/ دوران بلوغ/ بعد از بلوغ پر اهمیت ترین بخشهای زندگی هر آدمی رو تشکیل میده.هرچند پایه شخصیتی هر کسی توی دوران بچگیش شکل میگیره و یکی از شخصیتهای ( کودک - بالغ – والد) بروز بیشتری پیدا می کنه ولی اون بخشی که هرکسی از اجتماع بیرون خانواده به طور اکتسابی یاد میگیره کم تاثیر نیست.
مدتهاست دارم دنبال ترسها- ضعفهای کودکیم می گردم. چیزیکه توی ناخودآگاه من ثبت و حک شده و گاهی مانع پیشروی به جلو میشه. توی این کنکاش به مراحلی از زندگیم رسیده ام که نقش همجنس خونیم یعنی مادرم گاهی به طرز محسوسی کمرنگ شده و تازگی منو به شدت آزار میده. توی این مراحل بازگشت به عقب , به بخشهایی از زندگیم رسیدم که احساسات من با بزرگ شدن و کشف ماهیت و جنسیتم به شدت دچارتغییر شد. یعنی اون بی هویتی دنیای کودکی توی دوران بلوغ به جنسیت گرایی و بعدش به توجه به غیر همجنس تغییر جهت داد. و احساسات من از عشق به پدرم/ نفرت به مادر / توجه به مادرم و گاهی تقابل باهاش کشیده شد. فکر می کنم اون بخشی از زندگی که توی دوران بلوغه, آدمها به طور عجیبی با هم جنسشون دچار مشکل و واکنش شدید میشن. حالا از تغییرات هورومونی بگیر تا عکس العمل های شدید رفتاری در برابر کاراشون.در هر صورت این مهرورزیها و گاهی بی تفاوتیها همیشه بوده و هست فقط شدت و ضعفش تغییر می کنه.
بزرگ شدن چیز خوبی نیست. چون با هر تجربه یا کشف جدیدی که تو رو به وجد میاره تو یک قدم از اون همجنس دورتر میشی و گاهی در لباس صمیمیت به نقطه ای از زندگیت میرسی که هزاران سال نوری از مادر یا پدرت فاصله پیدا می کنی که هر چقدر هم تو آهسته تر حرکت کنی و اون با سرعت نور بیاد سمتت باز این فاصله پرشدنی نخواهد شد.
پ.ن1 : مدتیه که من و مادرم خیلی بی تفاوت از کنار هم میگذریم و نسبت به هم بی تفاوتیم. اون دنبال کارهای نقاشی و مینیاتوره و منم دنبال کارهای شرکتم. غرق شدنم توی کار شاید برای فرار از ندیدن خیلی چیزهاییه که دوست دارم اون برام انجام بده ولی فکر میکنه چون بزرگ شدم نیازی بهش نیست.
پ.ن2: مشکل این بی تفاوتی به یکی از والدین بدیش توی اینه که اگه به اون یکی از والدینت محبت کنی حس می کنن داری از عمد این کارو انجام میدی. نمونه اش چند روز پیش بود که بوبو رو داشتم بعد قرنی می بوسیدم به من میگه: این ازحب علی نیست .از بغض معاویه است. متلک کلفتی بود .
یادم رفت تو بازی آرزوها بنویسم که خیلی دوست داشتم شاعر میشدم. نمی دونم چرا حس می کنم شاعرا قشنگتر می تونن احساساتشون رو بروز بدن.و خب من به طرز مسخره ای به اونایی که قلم خوبی دارن برای نوشتن و ذوق سرشاری دارن برای سرودن حسادت میکنم. مثلا تصور کن کسی مثل آیدین آغداشلو , با اون نثر ناب و قلم حساس و نگاه هنرمندانش چه طور می تونه چند روز ذهنمو درگیر نوشتش کنه تازه هم نقاش خوبیه و هم قلم معرکه ای . حالا من هرچی به این فسفرای مغزیم التماس می کنم که قافیه و ردیفی سرهم کنند تا منم دچار عارضه شاعری بشم انگار نه انگار به کتشون نمیره. نتیجه اشم ملغمه جا نیفتاده ای میشه از کلماتی که به زور کنار هم صف کشیدن و به نظر خودم چیز قابل عرضه ای نیست و چنگی به دل نمیزنه و تنها تمرینیه واسه خوب نوشتن. خواهشا نترسید و هل نکنید . نه با کسی دعوا گرفتم , نه به پیشنهاد ازدواج کسی نه گفتم، نه دچار پوچی شدم و نه عاشق دلشکستم
. اینا خط خطیهای شبانه منه که اونقدر قلقلکم دادن که مجبور شدم بنویسمشون تا دست از سرم بردارند.
1: برای دانای کل
آمدن دست تو نیست,
رفتنت هم که دروغ است عزیز!
ما فراموش بکردیم که چون بودی و چون زیستی و چون ماندی
ما به تکرار همان زندگی ساده خود مشغولیم
که به آن چرخه نیلوفری دنیایی, سخت زنجیر شده است
قفل آن دست تو نیست؟
2: برای بزرگ مرد کوچک
تنها و ساکت خموش به انتظار
نشسته بر لبه ی تخت
مرد غمگین کوچکم
ناگاه دست نوازشی به سرش میکشد نسیم
آهسته چون قاصدکی رقصان بر سرش
می گردد به دور قاصدک مرد کوچکم
با شادمانی و سرور و سبکبالی بهار
مستانه میشود چو اسیر , دربرش
غمگین مباش مردکم
اینگونه باش چون نسیم
گر زندگی ببخشایدش بر کسی
سرزنده میشود و شاد چون عروسکش
۳: برای نداره![]()
صورتكهاي رنگمالي
حرفهاي تكراري
لحظه هاي بي عاري
خنده هاي تو خالي
مي شود عشقهاي پوشالي
در راستاي سهميه بندي كردن بنزين براي ماشينها من و شريكم الي در يك اقدام متحيرانه براي كمك به ناواگان حمل و نقل بين شهري فتوي صادر كرديم كه مسافركشي كنيم. راستش من و الي دو تا دوستيم كه وقتي باهم هستيم دل شير پيدا مي كنيم و زياد كاراي عجيب و غريب انجام ميديم. از رانندگي بدون روسري توي جاده بگير تا لايه كشيدن تو اتوبان تا رفتن به محله هاي فقير نشين شهر و پخش كردن برگه هاي استخدام تا خوردن (آلاسكا يا همون بستني يخي ) تو اتوبان ، تا بحث فلسفي تو جاده هاي مالرو تا كار كردن تا بوق سگ تو روز جمعه و ….براي همين داناي كل اسم ما رو دو قلو هاي افسانه اي گذاشته. فلسفه زندگي براي ما اينه كه تنوع- هيجان و انجام كارهاي جديد درزندگي يك اصله. اصلي كه مي تونه از ما يك زن قوي و متفاوت بسازه.(كي ميره اينهمه راه رو)![]()
پنجشنبه اي خواستيم بعد كار شركت بريم لاهيجان آب و هوايي عوض كنيم ،توي راه به سرمون زد كه مسافر هم سوار كنيم و اين تجربه رو هم تو زندگيمون داشته باشيم. شايد در وهله اول و از منظر بيروني نگه داشتن جلوي پاي زنا كمي غير عادي به نظر رسيده باشه مخصوصا كه من و الي تيپ خوبي داشتيم و بهمون نمي خورد مسافر كش باشيم . اما نتيجه اون ترمز كردن ، سوار كردن دو تا مادر و سه تا بچه كوچولو و 2 تا جوجه ماشيني بود كه داشتن از بي هوايي توي پلاستيك خفه ميشدن بس كه پسر بچه در كيسه رو محكم گرفته بود. هرچند براي ما اين كار در حد شوخي و دهن كجي به عرف بود ولي سر همين قضيه حس كرديم اجر معنوي زيادي شامل حالمون شده چون پولي نگرفتيم از اون خانوما.ولي چون براي شركت كلي هزينه كرديم قرارشد اين شغل رو بعد ساعت اداري انجام بديم بلكه چرخ زندگيمون با زور بازوي خودمون بچرخه .(غيرتو حال مي كنيد؟)
پ.ن 1: من و الي كلي تمرين شوفر بازي كرديم و تصميم گرفتيم تو مسيراي خطي مسافر سوار كنيم و براي اينكه بتونيم از اين راه پولي دربياريم طي يك عمليات نمايشي قرار شده من وسط راه به الي پول بدم تا بقيه دستشون بياد كه مجاني مسافر سوار نمي كنيم. زندگي خرج داره خب.
پ.ن 2: براي اينكه من و الي شبيه مسافر كشا بشيم اول بايد تغيير قيافه بديم مثلا لباس جينگول مستون نپوشيم و به هيچ وجه آرايش نداشته باشيم. حتي المقدور ماشين يا بوي عرق بده يا بوي جوراب. الي يه دستي رانندگي كنه و وسط اتوبان در حالي كه ماشين داره با سرعت 120 راه ميره يه اخ تف حسابي پرت كنه بيرون.حميرا و عباس قادري چهچه بزنن و يه سي دي سوخته به آينه ماشين آويزون بشه. اگه بشه زير ماشينم يه مهتابي نصب مي كنيم.
پ.ن 3 : فقط هم پسر 27 سال به بالا سوار مي كنيم حوصله زنا و بچه ونگ ونگي رو نداريم. تازه اين كار دو منظوره است چون آيندمون رو هم تضمين ميكنه.
پ.ن 4: قراره تو ايستگاه هاي بين شهري من داد بزنم بدو بدو رشت 3 نفر . بپا جا نموني.
پ.ن 5: هوا گرم نيست. سرمون هم به جايي نخورده. اينا همش در حد يه تجربه جالب و بي خطر بود.بابا زنا خيلي كارا مي تونن انجام بدن. الكي شلوغش كردن ميگين آزادي وجود نداره.
پ.ن 6: خدايا توبه.(به فتح ب )![]()
تا بعد...
این داستان واقعیست.
خانم A: ببخشید آقا یه بسته سیگار می خوام . kent باشه لطفا.
فروشنده با نگاهی مشکوک و وراندازانه میگه : واسه خودتون می خواین؟
خانم Aبا خنده میگه : به من میخوره سیگاری باشم؟
فروشنده با لحن پدرانه – کارشناسانه: میگم آخه . صداتون خیلی قشنگه بهتون نمیاد سیگاری باشین.از چه نوعیش می خواین؟
خانم A خنگولانه میگه : نمی دونم به من گفتن همونی که ملایمه.
فروشنده: چی بگم .اون کسی که به شما گفت سیگار بخرین کار خیلی اشتباهی کرده.
خانم A در حال پول دادن میگه: متاسفانه یه چیزایی به غلط واسمون عرف شده و نمیشه کاریش کرد.
فروشنده متفکرانه میگه : مثلا چه چیزایی؟
خانم A درحالیکه از در خارج میشه میگه: همین بد بودن خرید سیگار توسط خانومها.
فروشنده : ببینید خانوم من یه نویسنده ام. به جرم سیاسی نوشتن حتی زندانی هم شدم. این عرفها لازمه و درسته. خانوم من به من خیانت کرده و من ازش جدا شدم. الان 13 ماهه که هم پدرم و هم مادر. من زنمو به چشم خودم با یکی دیگه دیدم. متاسفانه مردای ما به مرور زمان غیرتشون کم شده. خیلی محدودیتها لازمه که باشه. ببخشید شما دخترید دیگه؟
خانم Aخنگولانه و هاج و واج فقط نگاه می کنه که این دیگه چه سوالی و این یارو بحثشو می خواد تا کجا پیش ببره ؛ بعد این سوالش فقط ساکت میمونه.فروشنده دوباره سوالشو با تاکید می پرسه وخانم A میگه:بعله .
فروشنده میگه : ببیند خیلی از دخترای ما متاسفانه لذت جنسی رو درک کردن و این خیلی بده. مثلا الان شما ابروهاتون خیلی نازکه , دیگران چه طوری متوجه بشن شما مجردید؟حالا شما بگو برای خوشگلی , برای رعایت کردن بهداشت ولی من این حرفا رو قبول ندارم. این سختگیریها لازمه که باشه.
خانم A لبخند میزنه و نمیدونه باید چه جوری از این مخمصه فرار کنه که فروشنده میگه : فکر می کنید من نمی تونستم به جرم عدم تمکین از زنم شکایت کنم؟ باور کنید حتی نامه اش الان تو جیبم هست ولی من این کار رو نکردم. فکر می کنید دختر خوشگل برای من وجود نداشت و من نمی تونستم دوباره ازدواج کنم؟ اوضاع بدی شده .الان دخترای ما مثل سابق دیگه حجب و حیا ندارن. دختر باید وقتی باهاش حرف میزنی از خجالت و شرم سرخ بشه. من گاهی شبا از شدت گر گرفتگی پا میشم میرم دوش میگیرم.
شانس اورد که مشتری دیگه ای وارد شد و تونست زود سر و ته بحثو ماستمالی کنه و از اون مغازه در بره اونم با این سوال بی جواب تو ذهنش , که این یارو چرا شبا میرفت دوش میگرفت؟؟؟؟؟
تا بعد...
نمردیم بعد عمری ما هم تونستیم توی این جامعه سری توی سرا دربیاریم و یه پزی بدیم که بعله ما هم با 10 درصد سهام شرکت ,جز سهامداران و کله گنده های عرصه بازار شدیم. البته این مدتی که در گیر و دار ثبت شرکت بودیم کلی پدر سوخته بازی اداری یاد گرفتم از جعل و دست کاری تو سندای حسابداری بگیر تا دخل و تصرف توی نوشتن اموال غیر نقدی شرکت.مثلا برای ثبت شرکت لازم بود ما مقدار وجه نقدی و غیر نقدی شرکتمون رو توی لیستی برای اداره ثبت شرکتها بنویسیم. هیچی در یک عملیات غیر ممکن ویژه عقلامون رو روی هم ریختیم و با کلی تقلب از یه مجله که وسایل و ادوات اداری رو با ریز قیمت و مارک توش داشت یه لیست معرکه درست کردیم که اداره ثبت بدون هیچ شکی باور می کنه که اموال غیر نقدی شرکتمون جان خودمون 10 میلیون تومانه. حالا اگه سرجمع با خود ماها حساب کنی بیشتر از 5 ملیون در نمیاد.![]()
توی این چند روز از بس واسه جیفه دنیا بدو بدو کردم و بیخوابی کشیدم که بعید میدونم بوبو توی این 30 سال کار اداریش اینهمه زحمت کشیده باشه.حالا رئیسمون شانس اورد که بنده بیش فعالی دارم و می تونم چند ساعت مثل کارگران زحمت کش شهرداری کار کنم وگرنه با داشتن دوز ژن رشتی بودن باید مثل خانومای محترم در روز فقط چند ساعتی کار می کردم نه از 5/8 صبح جمعه تا 50/9 شبش.به قول نیوشا من باید بشینم ناخنهامو لاک بزنم نه اینکه اینهمه سگ دو بزنم.
چیز جالبی که توی این مدت رفتن به سازمانهای دولتی و دادگستری و اداره کار و غیره دستگیرم شد اینه که سیستم اداری به شدت فاسده و دقیقا مثل شهر قصه بیژن مفید میمونه. یعنی قلم پیش رئیسه, رئیس توی اتاقه ,اتاق درش کلیده. به همین مسخرگی برای گرفتن یه امضا از بس از این طبقه به اون طبقه و از این میز به اون میز عین توپ پاسکاریت می کنن که بعد تموم شدن کارت خوب که بشینی فکر کنی می بینی که اگه اینهمه پست الکی برای ادارات تعریف نشده بود با دوتا امضا هم این کارانجام میشد.
پ.ن : الان مثل بلبل شهر قصه شدم که میگفت: من عرقک نخوردم پس چرا مستکم منم.
تا بعد...