در راستای خوشی زیر پوستی و روی پوستی و زیر جلدی و روی جلدی و 100% ما که متاسفانه خیلی زود تموم شد من و نیوشا دست به دامان خداوند باری تعالی شدیم تا بلکه این شادی رو برای ما مضاعف کنه و اجازه بده ما بازم طعم خوش زندگی مجردی رو بچشیم و از حالیدن سرمست شیم . مامان و بوبو قرار شد 7 شهریور بازم برن مسافرت.اینکه این چهار روز مسافرت چه جوری شروع شد و ماها چی کارا کردیم بماند که می ترسم شماهایی که قلبتون ضعیفه از شدت حسادت زبونم لال و روم به دیفال دچار حمله خفیف قلبی بشین و ما شرمنده .پس تو خماریش بمونید شاید تو اعترافات یلدایی گفتم.
در اینکه لذتی که در کارای یواشکی هست دیگه هیچ شکی ندارم. اینکه وقتی داری کار خلاف می کنی این قلبت عینهو گنجشک شونصدتا در ثانیه بزنه و هی دعا دعا کنی که مامان به گوشیت زنگ نزنه که تا این موقع شب چرا بیرونی و تا در قفل نکردم بدو بیا خونه . نیوشا و دوستاش اینبار بدون هیچ استرسی رفتن بیرون و اصلا بهشون خوش نگذشت. یکی از روپوشای نازنینم در همین راستای یواشکی و دزدی بازی به باد فنا رفت. یکی از این اسپریهای پودری مامان گند زد به روپوشم . هیچی . جنبه نداریم میدونم. جهان سومی تو سری خوریم. اینم میدونم. دیگه ترو خدا سرکوفت نزنید.
آقا از این خواهر بنده شل و ول تر و خنگول تر من آدم ندیدم. گند زد به اون لیسانسی که داره میگره. ما تازگیا بعد قرنی عمر کردن از مامان کار با ماشین لباسشویی دوقلو رو یاد گرفتیم و یه هنر به هنرامون اضافه کردیم. چند روز پیش نیو با استرس به شرکت زنگ زد که آره با مامان حتما تماس بگیر من نمیدونم چرا ماشین کار نمی کنه؟ این وسط حالا هرچی مامان بیچاره دستور عمل میده ما دوتا با این عقلمون نتونستیم راش بندازیم. آره بخندید. مسخره کنید . بگید بی عرضه ایم. اما وقتی این خواهر ما پودر ماشین لباسشویی رو با اون استکانش که مامان واسه اندازه گیری گذاشته توش,بریزه تو ماشین انتظار دارید ماشین عین بلبل براتون کار کنه؟؟؟؟
الان توی هر لباسی که می پوشیم خرده شیشه وجود داره. خاله بنده هم یه دستور عمل اکابری با شکل برامون نوشته که زدیم به دیوار آشپزخونه واسه روز مبادا. حالا دردناکی قضیه اینجاست که مادربزرگ و پدربزرگ مرحوممون بلد بودن با ماشین کار کنن و ماها نه. مامانم لج کرده که جهاز براتون از اون رنده های چوبی که اوشین لباس میشست باهاش می خرم و از تکنولوژی خبری نیست که نیست.
این نیوشا کم شیرین کاری بلد نیست که. روز جمعه تو آخرین روز زندگی مجردی با دوستمون رفتیم دریا تا بلکه تنی به آب بزنیم و پوستی بسوزونیم. مست وملنگ موج های دریا بودیم که دوستم داد زد وای جوجو نیوشا داره از زیر پرده رد میشه. دیدم بله این خواهر یوگی ما روی آب مونده و چشماشم بسته و موج داره اینو از زیر پرده رد می کنه. خانم بعد اینکه کله اش از زیر پرده رد شد تازه فهمید اوضاع دست کیه. از شدت خنده نتونستم داد بزنم تا حواسشو جمع کنه. شانس اورد اونور پرده قسمت مردونه نبود و گرنه................استغفرالله.
پ.ن 1: کی گفته ماها مهمونی دخترونه راه میندازیم که صدای خندمون فقط میره بالا؟ نه عزیزان اگه من می خواستم خاله بازی کنم که مامان و بوبو هم بودن اینکارا رو می کردم. پس چیزی فراتر از ایناست . ما کلی دوستان تخس دختر و پسر داریم که منتظرن یه جا تلپ شن و واسه چند صباحی عقل نداشتشونو تعطیل کنن و بگن و بخندن.
پ.ن 2: بدجور درگیر کارای شرکتم. خیلی خسته تر از اونی هستم که زود به زود بنویسم و وبلاگهای بچه ها رو به موقع بخونم. شرمنده دوستان هستم . به قول عمو: جوجو " هنست " به رشتی بخونید.( به فتح ه و ن ) یعنی همینی که هست.![]()
تا بعد...
چیه ؟!! بده آدم درباره خوشبخت بودنش بنویسه؟بده می خوام شما رو تو شادی خودم شریک کنم؟ نه ترا خدا بده؟؟ خوبه منم مثل دخترای دیگه مدام از عشق نافرجام و کتکهای زن بابا و زندگی بی مروت شکایت کنم؟ اونقدر که شما هربار پستمو بخونید یه جعبه دستمال کاغذی تموم کنید؟ خوبه؟
خانمها و آقایون محترم بنده از دیروز جز یکی از خوشبخت ترین دختران ایران زمین محسوب میشم. اونقدر خوشبخت که میدونم بهم حسودیتون میشه. اونقدر شادم که فک کنم چشمم بزنید. اونقدر شنگولم که بعید میدونم تویی که دوستمی و داری یواشکی اینو می خونی ( بله با تو هستم آویشن خانم) دچار سوزش مفرط نشی.
میدونم بی صبرانه منتظرید من اعتراف کنم که چند روز پیش تیری , تخته ای یا شایدم آهن پاره ای به کله پوکم خورده و من دچار اختلال روانی شدم. نه خیر عزیزانم مامان و بوبو رفتن مسافرت و این خوشحالی بی حد و اندازم از اینجا ناشی میشه که دیگه کسی مدام غرغر نمی کنه که چرا کلی لباس نشسته جمع کردم. یا هر روز صبح با صدای رادیو آمریکا و اون مرتیکه بهارلو از خواب بیدار نمیشم. یا از همه مهمتر شب که دیر میام خونه دو تا چشم آبی درشت پر خشم از پشت در چوبی خونه نمی خواد منو قورت بده.یا اگه بخوام کسی رو بپیچونم دیگه وجدان بیداری نیست که مدام نهیب بزنه چرا دروغ میگی نیستی خونه یا مهمون داری.
از اونجایی که هربار این بنده خداها میرن مسافرت من و نیوشا شروع می کنیم به مهمونی راه انداختن و بر و بچز همجنس و نا همجنس رو دعوت می کنیم خونه این بیچاره ها هربار می خوان جایی برن کلی قبلش ازمون گزینش اخلاقی می گیرن و ما مجبوریم به 124000 پیغمبر قسم بخوریم که نه جون مامان خیالت تخت باشه این دفعه کسی رو دعوت نمی کنیم ولی کور شه هرکی بچه هاشو نشناسه.
پ.ن1 :دیشب من مهمون داشتم. فقط بیردانه. آوی جات بسی خالی بود .
پ.ن2: امروز که مامان زنگ زد نیوشا می خواد بهش بگه: مامان منو با 5 تا بستنی خوری هم دوست داری؟ دختره شل و ول دیشب یه بستنی خوری رو روانه باغ ملکوت ( سطل آشغال) کرد.
پ.ن3: من یه شماره حساب بدم کسی هست به ما کمکهای منقول و غیر منقول کنه؟ تمام خرج خونه 4 روز رو توی یک روز تموم کردیم ( هم اکنون نیازمند یاری سبزتان هستیم )
پ.ن 4: چه حالی میده اون عطر خوشبوه مامان رو که بوبو واسه سالگرد ازدواجشون خرید هی الکی رو خودت خالی کنی و یکی از ته گلو داد نزنه جووووووووووووووووووووجوووووووووووووووووو ذلیل بمیری.![]()
پ.ن 5: زندگی من و نیوشا الان مثل زندگی جیمی نوترون ( شخصیت کارتونی ) شده.سوسو![]()
پ.ن 6 : چشمم زدید میدونستم . امروز کلید شرکت رو خونه جا گذاشتم 45 دقیقه پشت در شرکت عین بدبختا روی کارتن توی راه پله نشستم تا همکارم از شهر صنعتی با پیک کلید بفرسته. حسودا
مخلصیم ![]()
تابعد...
اگر از تنهایی خسته شده اید.
اگر دنبال یک همزبان مکش مرگ ما می گردید.
اگر غذاهای مادرتان برایتان تکراری شده است.
اگر دلتان کمی نوازش و عشقولانه بازی می خواهد.
اگر نگران افتادن در منجلاب فساد هستید.
اگر می خواهید ادامه دهنده راه سنت نبوی باشید .
غصه نخورید
کانون ازدواج آسان فاطمیون تمام این نگرانیها را از بین می برد.
دختر خانومای گوگوری آقا پسرای مگوری
تنها با مبلغ 250000 تومان می توانید به همگان نشان دهید که نه تنها بختتان بسته نشده بلکه جزء آن دسته از جوانان این مرز و بومید که برای پر کردن آن فضای خالی 120,000,000 نفری ایران عزیز آستین بالا زده اید و با این حرکت نمادین می خواهید مشت محکمی به دهان استکبار خونخوار علی الخصوص آمریکای جهانخوار بزنید و فک مک سردمدارانشان را سرویس کنید.![]()
دیگه چی می خواین؟ این کانون با همین مبلغ ناچیز علاوه بر لباس عروس, خنچه عقد, آرایش و میزانپیلی عروس, ماشین گلکاری شده و فیلمبرداری توسط آقا و خانوم براتون یه مجلس عروسی تووووووووووووپ راه میندازه.
پ.ن1: الان یه چند ماهیه که برای رفتن به سر کارم از بغل این کانون میگذرم و این تبلیغ خوش آب و رنگ ازدواج با 250000 تومان دهنمو آب انداخته که برم بالا کمی تخس بازی در بیارم و یک کم اطلاعات از این کانون پیدا کنم ولی راستشو بخواین نه قیافه ام به آدمهای تنها می خوره نه شکل و شمایلم شبیه ادامه دهنده های سنت نبویه. بنابراین این اطلاعات جامع رو از تو روزنامه همشهری برداشتم. اگه این کانون یه مسکنی هم تهیه می کرد و به جونای دم بخت میداد من یکی حتما بله رو زودتر می گفتم و اجازه میدادم مامان و بوبویک کم نفس راحت بکشن
. ولی حیف.![]()
پ.ن2:ترو خدا تعارف نکنید و خجالت نکشید اگه شماره های تماس یا آدرس این کانون رو می خواین یه ندا به من بدین. در عالم روشنفکری این تنها کاریه که می تونم واسه شماها انجام بدم.
زت زیاد.![]()
تا بعد...
هيچوقت به زور تو مسير زندگي كسي قرار نگرفتم و كاري نكردم كه كسي به من اعتماد كنه. محال ممكنه منو تو وضعيتي ببينيد كه دارم با انواع ترفندهاي مختلف كسي رو به خودم نزديك مي كنم. هيچوقت اينو از دهن من نميشنويد كه من فلاني رو خوب مي شناسم و ... اصلا چيزي به نام اعتماد 100% وجود نداره. چون اگه اينطوري بود هيچ مادري به بچه اش شك نمي كرد. هيچ مردي بپا دنبال خانومش نمي فرستاد. هيچ خانومي دنبال اثر رژ لب رو لباس شوهرش نمي گشت. هيچ دوست پسري غيرتي نمي شد و ته دلش نمي لرزيد كه ممكنه كس ديگه اي هم باشه و ....
مدتهاست كه احساس مي كنم اون تك و توك آدمهاي انگشت شماري كه تعدادشون به 5 تا هم نمي رسيد و من كمي باهاشون احساس راحتي مي كردم و راحت درباره احساساتم، فكرم، روابطم و ... صحبت مي كردم دارن از دور و برم آروم آروم دور ميشن و ميرن . بخشي از اين فاصله گرفتنها مسلما به نوع رفتار من بر مي گرده اما بخش جالبي كه تازگي كشف كردم اينه كه اون آدمها به علت شرايط خاصي كه توي يه برهه زماني براي خودشون پيش اومده تو مسير زندگيم قرار گرفتن و به علت مشابهت رفتاري احساس كرديم كه صميمي هستيم و خيلي هم به هم كمك كرديم. اما بعد يه مدتي هركس به همون زندگي قبلي خودش بر گشته. دنبال آدمهاي مشابهه خودشه ، درگير پيدا كردن علاقمنديهاي زندگيشه و ديگه نيازي نمي بينه وقت و انرژي و حوصله شو صرف من يه لا قبايي كنه كه مدام خلاف عرف معمول پيش ميرم و به حرف هيچ بني بشري گوش نميدم. كاملا به همه اين آدمها حق ميدم كه بي هيچ دليلي بذارن برن و ديگه خودشون رو درگير مسائل ريز زندگي من نكنن، اينكه مثلا من دارم واسه آينده ام چه تصميمي مي گيريم ؟يا چرا تو زندگي من آدم خاصي هست يا نيست ؟يا چرا و چرا و چراي ديگه!!
صادق باشيم اينا حقيقتاي تلخ زندگي اجتماعي همه ماست.چيزيكه زياد مي بينيم و بنابه مقطع خاصي زيادي درگيرش ميشيم. يكي ما رو ياد جونيمون ميندازه. يكي عشق گذشته مون رو به يادمون مياره. يكي حرف مامانمون رو ميزنه. يكي عين باباست. يكي شبيه خواهره. و تو شايد همون برادري كه مي تونستم داشته باشم و الان ندارم.
نميدونم بايد اين تكرار مكررات رو توي اين مساله جدي بگيرم يا اينكه بي تفاوت از كنار اين اتفاق رد بشم كه هي فلاني " من نه منم " يعني اوني كه تو فكر مي كني نيستم و اونجوري هم كه تو دوست داري نميشم. من همينم . هميني كه هستم و خواهم بود . طبيعتي كه باهاش زاده شدم.
تلخه نه؟ مي فهمي؟؟
تا بعد...
اغلب ماها توی زندگیمون یه لحظه هایی رو تجربه می کنیم که نه می تونیم به کسی بگیم و نه دوست داریم کسی ازش مطلع بشه. یه جورایی یا لذتشو دوست داریم آروم آروم مزه کنیم یا از بس تلخه که نمیشه اونو با کسی تقسیمش کنی.
چندی پیش کتابی خوندم از آلبا دسس په دس به نام " دفترچه ممنوع" که بیشتر و بیشتر باعث شد من به زندگی خودم توجه کنم. زندگی که میگم منظور همون کشف تازگیهای دنیاییه که معمولا فقط و فقط خودت باید کشفشون کنی. نه کسی بهت میگه , نه مال کس دیگه به دردت می خوره. از لرزش صدا و دست بگیر تا گرمای بی سابقه ای که تو وجودت می دوه و تو نمیفهمی چرا یک مرتبه اینجوری شدی. یا از اون نفرت بی حد و اندازه ای که از حضور شخصیا موقعیت خاصی حس می کنی.
زندگی یواشکی چندتا حسن داره. حسنش اینه که تو مرتبا تو زندگیت تجربه کسب می کنی. مرتب بلند میشی و میفتی و خب این وسط یه لذتی هم می بری. تقسیم بندی این یواشکیها فقط و فقط توسط خودت صورت میگیره یعنی تویی که می تونی این مرزبندی رو واسه این بخش زندگیت قائل بشی که این یواشکی به روحت ربط پیدا می کنه یا به جسمت!!
خیلی از ماها شاید هیچوقت دنبال یواشکی تو زندیگمون نریم. خیلیهامونم از بس یواشکی تو زندگیمون داریم که مرتب باید مراقب رفتارمون باشیم و این فشار بی امان کنترل اوضاع گاهی امانمون رو می بره. اما میشناسم عده ای رو که با یواشکیهای زندگیشون خیلی طبیعی رفتار می کنن. انگار بخشی از زندگیشونه. چیزیکه باعث رشد و تکاپوشون میشه. به شخصه فکر می کنم توی یه رابطه دو نفره احترام به زندگیهای یواشکی طرف دیگه قضیه خیلی مهمه. هرچند برای اغلب ما آدمها پذیرفتن یه رغیب یا یه شریک احساسی کمی سخت و غیر قابل تحمل میشه .ولی به بخش آرامش بی حد و اندازه ای که تو توی رابطه اصلیت داری میرزه. منوط به اینکه کنترل اوضاع رو خوب تو دستت بگیری.
پ.ن1 : همچنان در حال کشف لایه های پنهان شخصیمم و کودکانه ذوق می کنم. در یک کلام شکوفا شدم.
پ.ن2: تازگیها روی اوردم به هایکو نویسی برای همین کمتر برای نوشتن توی این وبلاگ حوصله می کنم. اینم مربوط میشه به اون یواشکیهایی که نمیشه گفتشون.![]()
پ.ن3: هفته گذشته در یک اقدام متحیرانه 1 روزه رفتم تهران تا ایدا و شوهرش, الهام و رضا 53 و سارا این جین کوک رو ببینم. به خستگی راه و بی خوابی و استرس رسیدن به این جمع می ارزید.جای سایر دوستان بسی خالی بود.
پ.ن4: کارای شرکت و ویروسی شدن کامپیوتر خونه مانع از سر زدن به وبلاگهای شما میشه. خودمو به نوشته هاتون میرسونم. این هفته هم تهرانم. چتر یه سری از دوستان تهراتی. ![]()
پ.ن5: من با برادران رایت یه نسبتی دارم. البته تو زمینه چتر بازی.![]()
![]()
تابعد...