چند درصد از ماها توي بچگي بخاطر كنجكاويهاي خاص اون دوران تنبيه شده باشيم خوبه؟ چند درصد از دختراي ما بدون دونستن خيلي از نكته هاي ريز ارتباط دونفره رفتن خونه بخت و بابت ندونستن همين چيزهاي ممنوعه تقبيح شده از مادرانشون طلاق گرفتن؟ چند درصد از ما زنايي كه مي نويسيم، مي خونيم ، ادعا داريم و ... زنانگي واقعي رو درك كرديم؟ شايد زنانگي براي خيلي از ماها بچه دار شدن و شيك جلوه كردن و كدبانوگري و .... تعريف شده باشه كه بد نيست ، اما بحث من احساس زيباييه كه تو مي توني از زن بودن يا مرد بودنت ببري. همون حسهاي ممنوعه!!
چندي پيش يكسري مقاله علمي- آموزشي درباره مسائل جنسي ( بعد ازدواج ) دستم رسيد كه جداي از مسخره بازيهاي خاصي كه معمولا بين دوستان مرسومه كلي برام جالب بود. هرچند مخاطب اين مقالات بيشتر آقايون بودند. ولي چنان نكته هاي ريزي درباره واكنش زنها از رفتار و كارهاي حين معاشقه وجود داشت كه دهن همه ماها باز موند. ميگم ماها منظورم دو سه تا دختر 27 ساله است كه بعد خوندن اين مقاله ها از زور بي سوادي خنده هاي عصبي مي كردن.
اينكه تو از چند سالگي مي توني درباره اين مسائل آموزش صحيح ببيني هنوز تو جامعه شديداً سنتي – مذهبي ما تعريف نشده و مطمئنم اين موارد تا ساليان دراز ادامه داره و اين وسط كلي قرباني ميده.
اينكه اگه من 27 ساله هنوز كه هنوزه بازم از خوندن مقاله هاي اينچنيني ذهنم پر سوال ميشه تقصير خودمه يا نه ؟ بازم معلوم نيست!! چون من نوك پيكان رو ميگرم به نوع تربيت خاصي كه باهاش بزرگ شدم و اون بي علاقگيه اجباري كه سالها باهاش زندگي كردم و به طبع در اين مسائل هيچ كنجكاوي از جانب من صورت نگرفت. ولي تازگيها به اين نتيجه رسيدم كه زن بودن زياد هم بد نيست و خب اين براي مني كه سالها زن بودن و احساسات زيادم رو پشت رفتار پرخاشگرانه ام مخفي كرده بودم لذت بخشه. مثل كشف يه عنصر جديده.
پ.ن: مي خوام تغيير جنسيت بدم . امشب ساعت 9:45 شب اومدم خونه. كسي دختر خوب واسم سراغ نداره؟![]()
تا بعد...
فكر مي كنم گاهي وقتها نظرمون به تبليغات منحصر به فرد بعضي از شركتها جوري جلب ميشه كه مدتها ممكنه تو خاطرمون بمونه حتي اگه قرار باشه اون محصول رو خريداري نكنيم ، وتا زماني كه نياز به اين مقوله نداشته باشيم به طرح، رنگهاي به كار رفته درطرح ويا حتي سوژه اش توجه نمي كنيم. تازگيها از وقتي كه شركت زديم بيشتر به تبليغات كامپيوتري شركتهاي ديگه توجه مي كنم. زيباترين طرحي كه اخيرا ديدم يه الاكلنگ بود كه يه سمتش يه كرگدن بود و طرف ديگه يه پروانه. و بزر گ نوشته بود. " گاهي وقتهاي مي شود توازن رو بر هم زد"
توي برخورد با شركتهاي تبليغاتي خيلي مهمه كه گول حرافيها و آب و تاب ويزيتوران اون شركتها رو نخوري. بيشترين چيزيكه براي يه شركت نو پا مثل شركت ما مهمه ، نحوه پخش برگه هاي تبليغاتيه كه توش طرح و تبليغ شركتمون ونحوه كار شركت چاپ شده. حالا اگه روزنامه باشه تعداد تيراژ بالاي اون روزنامه و نحوه پخش نيازمنديهاي اون روزنامه و تعداد كم برگشتيهاش ميتونه مهم باشه و اگه شركت تبليغاتي باشه پيگيري اون شركت روي نحوه پخش تراكت شركتمون. خب بيشترين هزينه ماهانه شركت علاوه بر كرايه و آب و برق و ...مربوط ميشه به تبليغات روزنامه اي، چاپ توي نيازمنديها، و پخش تراكت حالا از اندازه A4 بگير تا A3, و A6 پس حق داريم وسواس خاصي پيدا كنيم.
توي اين مدت آگهي تبليغاتيمون توي چند تا روزنامه مهم چاپ شد. مرتبا و به صورت هفتگي توي نيازمنديها تبليغات داديم . خيلي از روزنامه ها و هفته نامه ها و موسسات تبليغاتي هم اين وسط تبليغمون رو توي روزنامه هاي رغيب ميديدن و براي گرفتن طرح و تبليغ ما به شركت زنگ زدن و خواستن راي ما رو بزنن كه اين وسط موش و گربه بازيها داشتيم ما با بعضي از اينا و خوب فعلا ترجيح داديم تمركزمون رو روي چند تا نشريه معطوف كنيم و از تعداد تماسهايي كه با شركت مي گيرن در بياريم كه كدوم نشريه بيشترين بازده رو براي ما داره.
بنا به كارمون چندي پيش به شركت صنايع شير ايران( پگاه) زنگ زدم تا پيگر فكسي باشم كه براي مدير عاملشون نوشته بودم. مطمئنا چيزي كه توي هر برخوردي مي تونه از اون شركت يا كارخونه يه پيش زمينه اي بهت بده نوع برخورد كاركنان، نحوه پيگري اداريشون و برخوردي كه در مواجهه با يه تسهيلات جديد بهشون داده ميشست. مضاف براينكه همه اينا مي تونه با هم تو رو مشتري محصولات اون شركت بكنه يا حا لتو از هرچي ماست يا شير بهم بزنه. تا زماني كه تلفنخونه تو رو از يه خطي به خط ديگه وصل نكرده بايد اين شعر رو بشنوي كه يه مرد اوا خواهر مي خونه : " خامه و ماست و كره پگاه يادت نررررره " و" دوغ فقط دوغ پگاآآآه شير فقط شير پگاآآآه" ![]()
پ.ن 1: چند ماه پيش مسئول بخش آگهي هاي يه روزنامه ( واسه اينكه آبروشون نره اسم نمي برم) ساعت 8 صبح به گوشيم زنگ زد و معلوم شد كه شماره منو از توي تبليغاتي كه به يه روزنامه ديگه داده بوديم پيدا كرده و شروع كرد به توضيح دادن مزاياي روزنامه خودشون شد و منم بهش قول دادم كه حتما يك بار اين روزنامه رو امتحان مي كنيم. دو دقيقه بعد دوباره به گوشيم زنگ زد و دوباره داشت همون حرفا رو ميزد و من بهش گفت خانم فلاني شما الان تماس گرفتينا!!! نگو اين خانم متوجه نشده كه يه شركت مي تونه تو چند زمينه فعاليت داشته باشه و فكر كرده ما يه شركت ديگه ايم.![]()
پ.ن 2: شركتمون يكماهي هست كه ثبت شده شماره ثبتشم حال كنيد 12358 ( 1و 2 رو جمع كني ميشه 3 ،حالا 2و 3 رو جمع كن ميشه 5 ، حالا 5 و 3 رو جمع كني ميشه 8 ) از اين رابطه بهتر مي توني واسه شماره ثبتت پيدا كني ؟ ![]()
پ.ن 3: ما همه كاري مي كنيم اگه پيرزني رو مي خواين خفه كنيد يا آب حوضتون نياز به خالي شدن داره تعارف نكنيد ما تو اساسنامه شركتمون اين موارد رو ذكر كرديم. البته در بخش بازاريابي غير هرمي.
پ.ن 4: بابت تمام لطفاتون يك دنيا ممنون. خوب ميشم. بابت تاخير تو خوندن وبلاگاتون كمي منو عفو كنيد من گاهي 11 شب ميام خونه و ديگه رمقي واسه خوندن متمركز نوشته هاتون ندارم.يك خط در ميون در خدمت دوستانيم. در ضمن دكي زنده است. و فعلا نمي خواد فرار مغزا بشه و فكر مي كنم ديگه با وبلاگ نوشتن حال نمي كنه. ![]()
پ.ن۵ : کارمندانه مدتهاست آپ شده. علاقمندان به نوشته هاي بوبو مي تونن يه سري بزنن اونجا
تا بعد...
زشهربند سكوتم سر رهايي نيست
كه پيش خفته، مجال سخن سرايي نيست.
زهيس هيس لبان شما، توان دانست
كه خلق را به فغان من آشنايي نيست.
خسته ام خسته. آنقدر كه ياراي شيطنتم نيست. آنقدر كه مجالي براي خواندن نيست . حتي اگر عاشق خواندن باشي.
وقتي كه چهارماه پيش تصميم گرفتم وارد بازار بشم و با دوستان شركتي تاسيس كنيم هيچوقت فكر نمي كردم اينهمه از همه چيز دور بمونم و اينهمه زود انرژي بي حد واندازم ته بكشه و حال و حوصله اي براي من نمونه.
مدتهاست شبا خوب نمي خوابم. مدام ذهنم داره كار مي كنه و نگران كارهاي روي غلتك نيفتاده شركته. كم حوصله شدم. اونقدر كه حتي به اينجا هم دستي نمي كشم و وبلاگهايي رو كه دوست دارم يك خط درميون مي خونم. اونقدر كه كلاس خوشنويسي رو كه سه ماه پيش شروع كرده بودم و استادم مي گفت برم امتحان يه لول بالاتر رو بدم فراموش كردم و بي خيالش شدم و تك و توك كلاسامو ميرم.اونقدر كه اين چهار روز نبودن مامان اينا رو اصلا نفهميدم چه جوري تموم شد. يه روز كاملشو مريض شدم. 2 روز كاملا تنها بودم و تنها روز آخر به لطف مهرباني داناي كل فهميدم كه لذت زندگي يعني چه.
كمي جدي تر شدم. اينو ميشه از نوشته هام فهميد. اگه دير به دير مي نويسم بابت اينه كه نمي خوام خاطر لطيفتان با دغدغه هاي من آزرده بشه. پس اجازه بديد تا زماني كه دوباره همون جوجوي شاد نشدم كمتر بنويسم. فقط همين.
پاره اي توضيحات درباره پست قبلي:
پ.ن1 :براي اونايي كه جوجو رو از توي اين نوشته ها شناختن حس مي كنم كمي اون نوشته ها شوك آور بود. عزيزان همه ماها يه بخشهايي خاص براي خودمون داريم كه اگه مجالي باشه رو مي كنيمش وگرنه ترجيح ميديم ديگران بويي نبرند كه چگونه مي بينيم يا مي انديشيم. پس لازم بود كه اون نقاب سطحي نگري و شيطنت دخترانه رو بذارم كنار و بخشي از خودمو نشون بدم. همين.
پ.ن2:در اينكه اهلي شده باشم شك دارم. داناي كل معتقده كه من رام شدني نيستم. پس اگه اين نوشته ها رنگ و بوي احساست توش داشت بابت اين بود كه فقط احساساتمو به سبك خودم رها كردم . همين.
پ.ن3: 4 نوشته پست قبل شعر نبود. كوتاه نويسيهاي بود كه نميدونم اسمشو ميشه گذاشت هايكو يا نه.؟ همين.
پ.ن4 :اون چهار تصويري كه انيگما از نوشته هام نوشته بود با اينكه خيلي خيلي خيلي زياد با نوشته هام فرق داشت دوستشون داشتم اونم بابت حوصله و وقت زيادي كه براي هركدومشون گذاشته بود و نوع نگاه عجيبش به اين 4 نوشته. نوشته هاي من از موقعيتهاي بسيار ساده و روزمره اي كه برام اتفاق افتاده بود نشات مي گرفت نه چيز ديگه. بازم همين.
مثل سنجد : بر ميگردم حتما![]()
پ.ن خیلی مهم: کی میگه من تریپ الوداع اومدم. بابا من حالا حالا ها هستم. کمی کار شرکت خسته ام کرده. حس شنگول نوشتن نیست. وگرنه من و این وبلاگ مثل مادر و فرزند میمونیم.
منم که حس مادریم زیاااااااااااد![]()
تا بعد...
چند ماهي قبل از اينكه توي اين وبلاگ بنويسم، جايي ديگه شروع كرده بودم به پراكنده نويسيهايي كه بيشتر ابراز خشمم به اطرافياني بود كه حضورشون يا كارشون منو به شدت اذيت مي كرد. اين نوع نوشتن كم كم يه سمت و سوي ديگه پيدا كرد و من به يه آرامش خاص رسيدم و حالا چيزايي كه تو اون وبلاگ مي نويسم شخصي نويسيهاي خودمه. بيشتر اينها تمثيلي از اتفاقات يا حوادثيه كه يا به من مربوط ميشه يا من نظاره گرش هستم. نپرسيد چرا اينجوري شدي؟ چرا اين سبكي؟ يا مگه اتفاقي افتاده؟ اينا تمرين ابراز احساست منه. اين 4 نوشته بيان حسهايي كه من تو موقعيتش قرار گرفته بودم و چيزي جز نوشتن اين چند خط براي بيانشون پيدا نكردم. فقط همين.
1-
انديشه هايم زير باران خيس مي خورند
تا گرماي تابستان چون چوب خشك نگرداندشان
" جوانه زدم ".
2-
شكوفا شده ام ،
چونان درخت خشكيده اي كه به يكباره
به بار مي نشيند.
" جادو كرده اي مرا؟ ".
3-
به بهانه دوست داشتنت
تركت مي كنند،
و مي روند به جايي كه تنها با خود مي نشينند
و قهوه تلخ زندگي هر روزه شان را
با تكه هاي كوچك خاطرات با تو بودن
شيرين مي كنند
و فراموش مي كنند كه شيريني با تو بودن
ممكن است در تلخي زندگيشان حل شده باشد.
4-
احساساتم
مثل دندانهاي شيري كودكي
لق شده اند!
مثل گذشته ها
با ريشه دندان لقم بازي مي كنم
" چه لذت دردناكي دارد دوست داشتن تو!! "
تا بعد...