تبليغاتX
یادگار دوست

تو كارتون شرك 1 يه جا شرك به الاغه ميگه: " غولا مثل پياز ميمونن. لايه لايه اند" . اينكه ما آدمها هم لايه لايه ايم و جنبه هاي مختلفي داريم كه بنا به موقعيتي خاص اونو رو مي كنيم ،شكي توش نيست. براي مني كه غريب به يكسال و نيمه مي نويسم و مرتب مي خونم ديدن عكس العملهاي دوستان در قبال يك نوشته برام خيلي جالبه. اينو از تو وبلاگ حاج واشنگتن درك كردم كه ممكنه از يه پست كاملا جدي از دوستات شيطنتي ببيني كه انتظارشو نداري و از يه پست طنز به يه تلخي عميقي دست پيدا كني كه جز حقيقت نيست. اينا رو نوشتم تا به توضيحي كه لازم دونستم در باره پست قبلم بدم برسم.

 

 چرا افسانه آه رو نوشتم؟ بحث سر اين نيست كه من عاشق شدم يا نه؟ از آغوشي مي خوام به آغوش ديگه اي برم يا نه؟ يارم به من خيانت كرده يا من تصميم گرفتم بهش خيانت كنم؟ فيلسوفانه نوشتم يا معمولي ؟ راحتتون كنم من تو اين وبلاگ قرار نيست از روابطي كه دارم بنويسم. اينجا جايي براي نوشتن دغدغه ها م .بحثم سراينه كه آدمي به سن و سال من با دغدغه هاي فكري متفاوتي كه داره از لابه لاي نوشته هاي ديگران دنبال يه جوابه. چيزيكه خودش نتونسته بهش برسه. پس براي همون چند لحظه اي كه هر نوشته اي خونده ميشه به اين فكر كنيم از زبون دوستمون ، دختر يا پسرمون يا حتي پدر يا مادرمون داريم چيزي رو مي خونيم. اونوقته كه شايد هر جمله ما رازي باشه كه به اون شخص هديه ميديم.

 

  اگه اشتباه نكرده باشم چند سال پيش پوران درخشنده فيلمي ساخته بود با همين عنوان كه شخصيتش زنيه كه مدام آرزو مي كنه كه تو موقعيتي غير از موقعيت خودش باشه. و آخر سر به اين نتيجه ميرسه كه هر كس در هر طبقه و مقام و موقعيتي كه هست شاديها و غمهاي خاص خودشو داره .حالا شما اين داستان رو تعميم بده به زندگي هر زن و مردي كه به علت نداشتن هيچ گونه تجربه اي به اولين آدمي كه تو زندگيشون بر مي خورن دل مي بندن و اين دلبستگي به چيزي به نام عشق تعبير ميشه و ... نهايت به روزمره گي و خستگي و دلزدگي از هم خاتمه پيدا مي كنه، كه بنا به سنت آبا و اجدادي يا تا آخر عمر كش پيدا مي كنه يا يه جايي از هم گسيخته ميشه.بحث من اينجاست كه كجاي اين زندگي و در چه مرحله اي از جواني شخص خود من به دور از فشار خاص اجتماع ، نگاههاي تند و تيز عابران خياباني كه ممكنه يكي از شماها باشه يا پدر و مادرم كه بيش از دغدغه هاي جواني من به آبروي سالها جمع كردشون فكر مي كنن ، اين شانس و فرصت رو دارم كه دنبال يه رابطه عميق بگردم و از جوانيم لذت ببرم؟؟؟؟؟ واسه همينه كه ماها چون ذاتا قابلت دوست داشتن رو داريم بدون تجربه اي از قبل دل را مي بازيم و نهايتا سرخوش كه نمي شيم هيچ، سرخوردگي گريبانمون را مي گيره.

 

راستش به نظر من چيزي به اسم عشق واقعي از نوع زمينيش اصلا وجود نداره. و خيلي از ماهايي كه تو مقطعي از زندگيمون دچار خرج احساسات ميشيم فكر مي كنيم دوست داشتن ما از جنس ديگه ايه و اصلا آْلوده مسائل پيش و پا افتاده زميني نميشه. ولي من معتقدم اغلب ماها تو بخشهايي از زندگيمون چند بار تو مرحله اي قرار ميگيريم كه من بهش ميگم شك كردن.

شك بودن و نبودن توي يك رابطه. شك خيانت كردن يا صداقت داشتن. شك دوست داشتن يا دوست داشته شدن. شك درست انتخاب كردن يا درست انتخاب شدن . شك گول زدن يا گول خوردن. يا حتي شك به مسائل پيش  و پا افتاده اي از اين قبيل.

چيزيكه تو پست قبلم مي خواست بگم هوس بود. اينكه خيلي از ماها رو مرز باريك هوس داريم حركت مي كنيم و بدبختانه اونو با الفاظي مثل عشق يا دوست داشتن واسه خودمون خوشگلش مي كنيم و روزانه چند وعده از اونو استعمال مي كنيم  و به خورد خودمون ميديم. اينجاست كه گاهي وقتها تو سنين ميانسالي يا حتي جوني دچار افسردگي ميشيم و آه بر لبانمون جاري ميشه و دنبال چيزي به نام عشق از نوع ديگه مي گرديم. به نظرم اغلب ماها تو اين عشقها و دوست داشتنها و ... بيشتر از هر چيز دنبال خودمونيم. اون نيمه هاي پنهان شخصيتيمون كه تو زمان خرج احساسات واسه خودمون عيان ميشه و باعث ميشه كه از قابليتهايي كه داريم شگفت زده بشيم.ياشايد هم دنبال  اون لذتي هستيم كه يك يا چند بار زير زبونمون حسش كرديم و الان مدتهاست كه مزه اش برامون عوض شده.در هر حال اينگونه كشف و شهود مي كنيم.

 

 

پ.ن۱: به تك تك شما مديونم.به همه شماهايي كه وراي دو دوتا چهارتاي بلاگستان نظري ميذاريد و به رخ نمي كشيد كه كم پيدا شدم. تمام وبلاگا رو مي خونم و از سرسر ي نظر دادن بيزارم، واسه همينه چون دل و دماغ نداشتم تو وبلاگاتون نظري ندادم. دلايلم موجه؟

 

پ.ن۲:پدر ما هم آپ نموده.

 

تا بعد...

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم مهر 1386ساعت 8:19  توسط جوجو  | 

ايستاده اي به تماشاي جهان. استوار ، جوان ، پر شر و شور و پر باد در سر. در پي عشق تا نا كجا آباد مي روي. بيابانگرد مي شوي. ياشايد  دوره گردي مست كه كودكان شهر سر به دنبالش خواهند گذاشت.  مست مستي. نه!! تشنه تشنه اي.يار طلب مي كني. وقتي مي يابيش مي ماني كه اين هموست؟ !!مي نوشي ،سيراب نمي شوي. عطش سراپاي وجودت را در برگرفته. يار را مزه مزه مي كني. كامت شيرين مي شود.مي خندي. گمان مي بري كه سر چشمه را يافته اي. خمار ياري و مست زندگي . مي خواهي بماني تا آخر دنيا. تا جايي كه دنيا تمام شود. آه

 

 

ايستاده اي ، كمر خم كرده در كوره راهي كه نمي داني پايانش كجاست. همچنان تشنه اي. يار را در كنار داري و هنوز عطش داري. مي نوشي و سيراب نمي شوي. سر چشمه جديدي مي جويي . گواراتر و زلال تر از آن اولي.چيزي كه انعكاس خود را در او ببيني. به گمانت اينبار يار واقعي را خواهي يافت و مي گردي. آه

 

 

و تو همچنان يار عوض مي كني. از آغوشي به آغوش ديگر مي خزي  ، عشق را در بوسه بتان سيمن تن مي جويي ، شايد گمشده ات را بيابي. مي داني ؟ در كنار هيچ ياري كامل نمي شوي. هميشه در خود فرو رفته اي. منزوي مي شوي.  مي گردي و مي گردي  نمي يابي يار گمشده ات را و آرزو مي كني كه بيابيش. و تمام عمر  آرزو مي كني و مي چرخي.آه

 

 

و تو هيچگاه عشق را نخواهي يافت.  آنكه هميشگي باشد و بي زوال. آنكه آرام جانت شود و رهنماي مسير . سر به عقب بر گردان!! مسير را بنگر!!جاده به انتها رسيده. وقت رفتن است بايد بروي. و باز هم!!! آآآآآآآآه.

 

پ.ن : شايد اين 4 مرحله حديث نفس کسانمان باشد.

 

تابعد...

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم مهر 1386ساعت 22:30  توسط جوجو  | 

اين سوسماراي احمق رو تو راز بقا ديدين چه جوري شكار مي كنن؟ تمام بدنشون توي آبه و اون دو تا چشماي سبز لجنيشون رو با اون دو تا سوراخ بينيشون از آب بيرون ميارن و آروم آروم به شكار مادر مرده شون نزديك مي شن. نحوه شكار توسط گشت ارشاد اينجوريه. 5 تا خانوم با يه حاجي و راننده اش تو ماشين ميشن و از پشت اون شيشه هاي آينه ايشون سوژه مربوطه رو از لابه لاي جمعيت پيدا مي كنند. بعد خانوم اولي داد ميزنه اوه حاجي حاجي اون شلوار سفيده رو نگا. يكي از اون خانوم مهربونا ميگه نه اونكه جوراب پاشه. سومي ميگه نه روپوشش كوتاه . چهارمي ميگه حاجي شما بروپايين درم باز بذار . پنجمي ميگه خواهرا بريم پيش حاجي و نهايتا اينكه با دست پر و سوژه گريان و ترسيده و وحشت كرده  ميان بالا.

 

همچين كه با سلام و صلوات رفتم توماشين ديدم يه دختره از اين سوسل قرتيها افتاده كف ماشين و يكي از اين خانما هم بالا سرشه و اون دختر از شدت گريه ولو شده كف ماشين همزمان هم يكي از اين خواهرا به من گفت  امشب مهمون ما هستي .  چنان هول برم داشته بود از ترس كه نگو ، تو دلم گفتم اي واي  ددم واي نكنه اينا مارو كتك بزنن ؟و دقيق يادم نمياد  داشتم زرد مي كردم يا روم به ديفال يه كار ديگه.

 

يه دختري رو بعد من با داشش كوچيكش گرفتن كه اونم  شلوارش از نظر اينا كوتاه بود كه برادره اصل خنده بود. تا اومد تو ماشين زد زير گريه و اون خانوما با شوخي ساكتش كردن. بعد يكشون گفت : ببين ماشين پليس اصلا ترس نداره دوست نداري وقتي بزرگ شدي پليس بشي؟ پسره گفت: آره. بعد خانومه گفت: دوست نداري آقا دزدا رو دستگير كني؟ اونم با تخسي گفت: نه!! ولي دوست دارم اين دوتا ( منظورش حاجي و راننده گشت) رو دستگير كنم. كه كل ماشين با اين حرفش رفت رو هوا. فكر كنم اين بچه وقتي بزرگ شه يه فعال سياسي شه.

 

هيچي كشكي كشكي مارو بردن قسمت مبارزه با مفاسد اجتماعي و يه سري برگه هاي سوال و جواب هم كه از قبل آماده كرده بودن گذاشتن جلو مون و انگار كه خفاش شب باشي نشستن كلي ازمون سوالاي روانشناسي پرسيدن  و يه سري هم از رو تاسف تكون دادن  و جواباي ما رو واو به وام نوشتن تو اظهار نامه  يا چه ميدونم همون گه خوري خودمون.

مثلا آيا شما معتقدي كه لباست ناجور بوده؟ توهم ميگي:

1- فكر نمي كنم .

2- يا به خدا ما اولين بارمون بوده.

3- قول ميدم ديگه تكرار نكنم.

4- گورباباتون به شما ربطي نداره.

 

اسم منم كه معنيش آخر ضايعست و كمي شاهنشاهي نزديك بود كار دستم بده كه به زور قرينه لفظي و معنوي ماست ماليش كردم رفت وگرنه چند روز زندان انفراديم برام مي بريدن و كشكي كشكي ميشديم طرفدار رژيم پهلوي و جرم سياسي مي بستن به ريشمون. ماهم كه آخر خر شانس. زنه بازجوه شاكي شده بود كه چرا تو شناسنامه همچين اسمي برام گذاشتن. ديگه كم مونده بود دست به چادرش شم كه جون مادرت تو يكي ديگه كوتاه بيا .

 

پ.ن 1:شلوار ما رو هم به عنوان آْلت قتاله از مون گرفتن تا به قاضي پرونده نشون بدن بلكه تشويقي يا پاداشي يا چيزي بگيرن

 

پ.ن2 :الانم يه دوره فشرده لات بازي دارم از يكي از پسر خاله هام ياد ميگرم كه نگو . انواع اقسام سوت بلبلي. سوت بدون دست. سوت دو دست و ...خلاصه اينكه الان تو خانواده يه جور ديگه رومون حساب باز مي كنن.چند وقت ديگه اگه  از گوشه و كنار شنيدين كه باند  دزدي دخترا به دبي از رشت  شروع به كار كرده يا يه محموله مواد مخدر تو گوشي موبايل جاسازي شده توسط پليسان جان بر كف كشف و شناسايي شده و منم ديگه تو وبلاگ چيزي ننوشتم. شستتون خبردار بشه كه بازم منو گرفتن.

 

زت زياد رفقا

 

تابعد...

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم مهر 1386ساعت 8:0  توسط جوجو  | 

همين ديگه هيچ چيزمون به آدميزادها نميره. اگرم شاهين افتخار بخواد رو سرمون بشينه بجاي نشستن مي رينه به سرمون. گشت ارشادم كه مي خواد مارو بگيره به جرم پسربازي و قتل و توهين به مقدسات  و آرايش ماهواره اي و روپوش تنگ و بحث سياسي كه نمي گيره ماها يه خورده سري تو سرا دربياريم و به در و همسايه پز بديم. آخه پوشيدن شلوار كوتاه كه نهايتا 5 سانت از پات معلومه جرمه كه آدم به خاطرش بره بازداشتگاه؟ نترسيد اين پست رو از تو سلول آپ نمي كنم مثل يه انسان عادي و معمولي تو اتاق گرم و نرمم نشسته ام و دارم اين خاطرات شيرين رو مي نويسم.

 

دوستان گرامي، رفيقان گرمابه و گلستان جونم براتون بگه كه ماموران زحمت كش و جان بر كف گشت ويژه ارشاد روز چهارشنبه هشت و نيم شب منو از توي كليد سازي به جرم پوشيدن شلوار كوتاه به داخل استيشن هاي مخصوص هدايت كردن.منم مثل يه دختر خوب و با فرهنگ بدون درگيري لفظي رفتم تو تا ببينم چه جوري باهام تا مي كنم. بر خلاف تصورم اونقدرها توي ماشين مخوف نبود البته در اينكه من شانس اوردم شك نكنيد چون هم اجازه دادن گوشيم روشن باشه و با بوبو و مامان تماس بگيرم كه بيان دنبالم و شلوار بلند برام بيارن هم عين بچه پر رو ها توي ماشين داشتم اس ام اس بازي مي كردم.

اصرار نكنيد جون به جونم كنيد كسي رو لو نميدم. تو مراممون لوتي گري موج ميزنه. دوست موست نابابم نداريم جون شوما ( غير آويشن كه اونم چند سال پيش بخاطر بدحجابي گرفتنش و افتخارش از من بيشتره . چون يه شب تو زندان خوابيده) كوچيكتيم به مولا آبجي . كي بيام واسه دستبوسي؟منو به نوكري قبول كن.سالاري!!

 

استغفرالله پسر خاله ام بعد شنيدن اين خبر اداي دائي جان ناپلئون رو در اورد و گفت :" كسي كه نطفه اش با عرق و شراب بسته شده باشه بهتر از اين در نمياد. " حالا از بوبو و مامان ما بچه مثبت تر من آدم نديدم چرا من اينجوري شدم به نظر مياد لك لك اشتباهي منو گذاشته دم در خونه اينا.

 

هيچي ديگه يه شبه شديم سوژه خنده درو همسايه و فك و فاميل باور كنيد خبر بازداشت من از خبر نفر هشتم شدن پسرخاله ام تو كنكور سراسري بيشترسر و صدا كرد و نزديك بود تو محل برام پرده بزنن.  چه اس ام اس هاي تبريك و تهنيت كه نيامد. 

 

نيوشا:خواهر گرامي حبس افتخار آميزت را تبريك گفته و از خداي منان آرزوي طولاني شدن اين دوران را داريم. جمعي از افراد منتظر گرفتن

 

كي كي( دختر حاله ام):جوجوي عزيز، نوشيدن آب خنك گواراي وجود و خاك زندان بر چهره ات گلباران باد.زيارت قبول

 

آويشن: چقدر حبس بريدن برات آبجي؟جاي شلاقت كه درد نداره؟

 

همچين كه آزادم كردن رفتم خونه ديدم تمام خانواده اومدن دم در كه اي واي چقدر لاغر شدي. چرا زير چشت چال افتاده و منم كه جو گير ،صورتمو با دست پوشوندم كه مثلا خبرنگارا زياد ازم فيلم و عكس  نگيرن. بعدشم مثل اين كشتي گيرا كه خاك زمينو مي بوسن، زمينو بوسيديم و شيرجه زديم تو آغوش گرم خانواده.فرداشم يه دادگاه داشتم كه يه نامه وجه التزامي به مبلغ 300 چوق از بنده گرفتن كه اگه يه بار ديگه بخوام به اسلام و قوانينش دهن كجي كنم جيرينگي ازم بسلفن.

 

 بوبو ميگه : اميدوارم اينهمه افتخاري كه تو نصيبمون كردي بچه ات سرت بياره. دختر خاله ام ميگه احتمالا بچه جوجو تو زندان به دنيا مياد. خدايش من هر كاري مي كنم كه باعث افتخار خانواده ام بشم نمي دونم چرا چپكي در مياد بيشتر باعث سر افكندگيم. اگرم از بين شماها كسي طاقت نداره با يه مجرم سابقه دارم هم كلوم بشه بره سي خودش. نمي خوام بچه هاي معصوم مردمو از راه به در كنم.

 

 

پ.ن : كسي خالكوب خوب سراغ نداره؟ مي خوام رو بازوم خالكوبي كنم" رفيق بي كلك مادر"

 

تابعد...

 

+ نوشته شده در  شنبه هفتم مهر 1386ساعت 8:4  توسط جوجو  |