تبليغاتX
یادگار دوست

اين روزها مرتب به لذتهاي بچگي فكر مي كنم. به بازيها- به كارتونها- به كتابها و نوارهاي داستاني كه هر كدومشون الان يه دنيا خاطره است .به تفريحات و به دوستيهاي بي غل و غش كوچه هاي تازه آسفالت محله. به زير گرفتن بچه هاي مردم وقتي كه تازه دوچرخه سواري ياد گرفته بودم. به فوتبال بازي كردن و گلر شدنم. به كل كل كردن با پسرا سر دوچرخه سواري و مستقيما رفتن توي ديوار و زخم و زيلي شدن و از رو نرفتن. به در رفتن كتف و شكستن سر ، به چادر به كمر بستن و اداي شاهزاده خانومها رو در اوردن و مجبور كردن نيوشا به اينكه حاضر بشه پسر دوم پادشاه بياد خواستگاريش و پسر اول مال من باشه. به خوندن يواشكي كتابهايي كه مامان و بابا منع مي كردن برم طرفشون و من تو گرماي شرجي وسطهاي مرداد تو انباري مي رفتم و با يه مكافاتي مي خوندمشون و از شدت شرم خيس آب ميشدم. به ضبط كردن صداهامون و اداي بهزاد برنامه روز هفتم بي بي سي رو در اوردن و گفتن بدرووووووووووووود.

 

خيلي چيزها و خيلي اتفاقها به طرز جالبي تو خاطره من ونيوشا و بچه هاي فاميل باقي مونده كه با وجود گذر زمان از ياد نبرديمشون و من فكر مي كنم شايد اونقدر در ما لذت به وجود اورده كه هنوز پاك نشده.

براي من بوي اغذيه فروشيهاي كوچيك و كثيف پره خاطره است. محال ممكنه از كنار يه اغذه فروشي رد بشم و توشو نگاه نكنم. دلم براي اون ساندويجهايي كه با كاغذ كاهي بسته شده تنگ شده. هنوز كه هنوزه بوي همبرگري كه بعيد ميدونم 20% هم توش گوشت باشه اشتها آوره. اون جعبه هاي انباشته شده نوشابه رديف هم يا اون  نمكدونها و سسهاي تپلي روي ميز.بچگي ماها با اين چيزا گذشته.  ما حسن و خانوم حنا رو گوش داديم نه جك و لوبياي سحر آميز. من ديونه زبون دراز بودم نه عمو پورنگ. من كشته مرده اون خروس زري پيرهن پري پر حرف  شاملو شدم نه دي جي مون.من عليمرداخان پسر بي ادب و بي هنر رو گوش كردم و اينجوري افسار گسيخته شدم نه خاله شاهدونه بي مزه رو . خاله موندگار و مرغ تخم طلاو گرگ و روباه پوستين دوز و يل و اژدها و  نوارهاي زنگ تفريح و  شازده كوچولو پي و پايه هم نسلاي منو ساخته نه بازيهاي مكس پين و دوم و خوردن چيز برگر و كوردن بلو و پاستا.

 

هرچند بچه ها رو دوست ندارم اما نوع بزرگ شدنشون برام خيلي مهمه. حس مي كنم يه جورايي موظفيم كه كار كردن با تخيلات رو يادشون بديم. اين دنياي ماشيني و بي روح و اين تربيتهاي پر از افراط و تفريط سنتي- روانشناسي بدجوري داره كار دست نسلهاي بعد من ميده. حس مي كنم امروزيها بين زمين و آسمون معلقن. بي هويت بي ريشه و بي روح. مبهوت سايه به نام رهايي و آزادي و در عمل گرفتار بايدها و شايدها.و با نهايت تاسف خيلي بي مزه

 

بي ربط:

 

1-      تازگيها دارم تمرين فكر نكردن مي كنم. براي همينه كه كمتر مي نويسم و كمتر مي خونم و بيشتر شرمنده ميشم.

 

2-   خوابهاي آشفته اي مي بينم يكي از يكي بي ربط تر. اخيرا خواب ديدم 2 تا از دندونام كنده شده و به شدت خونريزي داره. رفتم پيش دكتر حامد كه درستش كنه ولي نميدونم چرا فاميل رون ويزلي ( دوست هري پاتر ) در اومد. حالا اينا چه ربطي به هم داشت من شرمندم نمي دونم.

 

3-   چند ماه پيش براي داناي كل ناله مي زدم : كه دعا كن من انديشمند بشم. با آرامش و در نهايت ادب گفت: تو الانم انديشمندي . منم گفتم : فعلا كه تو مرحله  " انش" هستم.

 

 

 تا بعد...

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم آبان 1386ساعت 20:59  توسط جوجو  | 

چي كار كنم كه تو همه چيز ازم بالاتره. تو مدرك تحصيليش. تو دانشگاهي كه رفته. تو كتابهايي كه خونده و من سوادم نكشيده بخونمشون. به چيزايي كه ميدوني و من حالا حالا ها با سرعت دونده هاي ماراتن هم بدوم به گرد پاش نمي رسم. به تعداد فيلمهاي معركه اي كه ديده. به زبان انگليسيش كه من در حد  Am – Is – Are ازش حاليم ميشه و اون كتاب ترجمه مي كنه. به به به ... به چي؟!!! آهان به  قلمش و چيزايي كه مي نويسه . خلاصه  به خيلي چيزا. اصلا هم خجالت نمي كشم كه بگم به شدت بهش حسادت مي كنم. كي؟ معلومه ديگه بوبو.

 

آرزو به دلم موند يه بار همينجوري كشكي - كتره اي بياد بگه هي بچه خيلي باحالي!!! يا بهت افتخار مي كنم دختر بابا. از بس هم كه ما رو ناز نداده نميدونم باباها با دختراشون چه جوري حرف مي زنن. همينو ميگن نه؟هيچي كار دنيا برعكس شده عوض اينكه باباهه به داشتن دختر گلي مثل من افتخار كنه من به داشتن همچين پدر عجيب غريبي افتخار مي كنم.

 

چند روز پيش كه ازش پرسيدم دوست داشتي بچه هات چه جوري بودن با خونسردي تمام سرشو از لاي كتابش مياره بيرون ميگه : مثل شما نبودن. حالا من هي اصرار كه ترو خداااااااااا دوست داشتي چه جوري باشن؟ آخرسر هم گفت: مثل موم نرم. منم گفتم: شرمندتم داداش نميشه. ميگه: پس چرا پرسيدي؟ منم ميگم: همينجور الكي.

 

هركي بوبو رو نشناسه احتمالا كلي به من حسادت مي كنه كه  عجب باباي باحالي داره اين جوجو. نه خير عزيزان. بنده اگه بخوام تو جشني شركت كنم كه احتمال حضور دو تا سوسك نر توش بره بوبو 5 تا زير زبوني مي خوره  چه برسه به پسر جماعت. استغفرالله. حالا كه امروز روز تولدشه و منم كه افتادم تو كار بازار و دلالي و پدر سوخته بازي  مي خوام تو يه اقدام بي سابقه بوبو رو به مزايده بذارم. آخه شما قضاوت كنيد  بابايي كه شعر ناجور ميگه چرا نميذاره بچه هاش جاهاي ناجور برن؟؟؟ هان؟!!!

 

مشتري نبود؟

 

 

 

جناب آقاي  كامران دلزنده

 

  با سلام و احترام

 

 هفته‌ي پيش به مناسبت هفته‌ي كتاب از نوگل‌هاي اين مهد كودك خواسته شد كه چنانچه شعري در مورد كتاب از حفظ دارند سر صف قرائت نمايند., كامياب دل زنده فرزند برومند حضرت‌عالي داوطلب شدند و گفتند كه اين شعر را از پدرم ياد گرفته‌ام و چنين خواندند:

 

يك‌روز تو اتاقم

تنها نشسته بودم

 

كاري ديگه نداشتم

بي‌حال و خسته بودم

 

بابابزرگ بهم داد

چن تا كتاب س ك س ي

 

گفتم باباي خوبم

صد آفرين و مرسي

 

مادربزرگه فهميد

فوري اومد سراغم

 

ديد هيچ كجا" لشم" نيست

تو گوشه ‌اتاقم

 

گفتش چه كار مي كردي

يالا بده جوابم

 

من هم چشامو بستم

يعني كه خواب خوابم

 

وقتي مامان بزرگ رفت

رفتم سراغ كارم

 

بهتر ازاين‌چه كاري

اصلاً ‌سراغ دارم؟

 

دنبال گنج نگردين

گنجا توي كتابه

 

هركي اينو نفهميد

لابد حالش خرابه

 

 كه متأسفانه با تشويق و كف‌زدن‌ هاي ممتد ساير نوگلان و حتي اعضاي كادر آموزشي مواجه شد.نظر به اين‌كه فرزند نوگل شما از برنامه‌هاي مصوب آموزشي فراتر رفته‌ است,‌تقاضا مي شود ‌نامبرده را ازاين مهد كودك به مهد كودك جهشي استعدادهاي درخشان منتقل فرماييد.

 

                                                                              با تشكر

                                                                           

                                                                               فلكزده

                                                        مديره مهدكودك هستي‌سوز 

 

 

 

تا بعد... 

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم آبان 1386ساعت 7:38  توسط جوجو  | 

بچه كه بودم 18 سالگي برام يه سن خيلي خاص بود. فكر مي كردم هركي 18 ساله بشه به چيزي ميرسه كه مثلا من 14-15 ساله نمي فهممش. 18ساله كه شدم نه تنها به اون حس نرسيدم بلكه دچار يه سردرگمي وحشتناك شدم. هويتي سردرگم و معلق بين كودكي فراموش شده و بزرگسالي هنوز نيامده .

 

18 سالگي من اون چيزي نبود كه انتظارشو داشتم. نه از اون شيطنتهاي دخترانه و دوستيهاي يواشكي خبري بود نه از زير ابرو برداشتن و آرايش تو راه مدرسه.حتي به عاشق شدن و نگاههاي گاه و بي گاه پسر همسايه هم توجه نمي كردم. تابستونمو با خوندن يواشكي كتابهاي ممنوعه يكي يكي گذروندم و نفهميدم كه بلوغ 15 سالگي چيزي نيست كه بخواد تكرار بشه.  دخترانگيم رو پشت لباسهاي تيره اون دوران مخفي كردم و با خجالت با بدنم كنار اومدم و آروم آروم از بازي كودكانه با پسراي محل بيرون گذاشته شدم و  از كنار پسراي محلمه مون رد شدم و هيچ نديدم و هيچ نفهميدم ، بلاتكليف بودن يا نبودن بودم!!

 

اونقدر بچه بوديم كه فكر مي كرديم يه 27 ساله خيلي اوضاع و احوالش فرق مي كنه. جايگاهي رو داره كه نميشه به آسوني دركش كرد. بنابراين 18 سالگي رو با اميد رسيدن به 27 سالگي جادويي تند و تند رد دادم با اين خيال كه حتما اون اتفاق بزرگ ميفته .

 

حالا 27 ساله ام و دارم به 14-15 سالگيم فكر مي كنم. به همون زمانايي كه وقتي يه ماشين واسم بوق ميزد تو خونه خودمو حبس مي كردم و يه شب تا صبح گريه مي كردم و فكر مي كردم شرافتم لكه دار شده. چه سادگي كودكانه اي.

 

دو هفته پيش از سر دلتنگي و فشار كاري با يكي از دوستام رفتم شهر بازي .تمام كودكي فراموش شده ام با سرعت يه فيلم از جلوي چشمام رد شد. بليط دو تا وسيله رو گرفتيم و مثل همون بچه هاي 14- 15 ساله تو صف منتظر مونديم و به نگاههاي پرسشگر هيچ احد الناسي جواب نداديم و مثل همه اون بچه ها از خوشي جيغ زديم و از ته دل خنديديم و بغض كرديم براي همه اون چيزهايي كه رفتن و نميشه برشون گردوند دو دختر در انتهاي 27 سالگي و بازهم حسرت از دست دادن خيلي لحظه ها.

 

با تمام اين اوصاف بي صبرانه منتظر رسيدن 30 سالگيم. مثل يه مرد كار مي كنم. مثل يه بازاري ذهنم درگيره. مثل يه بدهكار شبا خواب مشتريهامون رو مي بينم و مثل يه زن حساسم. و اين حساسيت گاهي وادارم مي كنه به تمام اين چيزهايي كه اومدن و رفتن و من توجهي بهشون نكردم كمي فكر كنم.

 

آه 30 سالگي 30 سالگي 30 سالگي فكر مي كني تا اون موقع كجاي دنيا رو گرفته باشم؟؟؟

 

کارمندانه آپ شده.

 

تا بعد...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم آبان 1386ساعت 8:31  توسط جوجو  |