تبليغاتX
یادگار دوست

من معمولا خوابهاي عجيب زياد مي بينم و خب اگه بخوام معاني خوابهايي رو كه ديدم از توي كتابهاي تعبير خواب " ابن فلان " پيدا كنم چيز به درد بخوري ازش در نمياد. بنابراين اين قسم خوابهامو براي عموي روانكاوم تعريف مي كنم و خب هميشه هم شگفت زده ميشم، چون ذهن من هرچقدر توي بيداري تحت كنترلم باشه ، شبها موقع خواب به هيچ وجه از من اطاعت نمي كنه .بنابراين از كنار خوابهاي نامفهومم خيلي راحت نمي گذرم. اخير خواب عجيبي ديدم كه هم خود خواب و هم تعبيرش برام شگفت انگيز بود .

 

چند روز پيش  خواب ديدم " خداوند به شكل پيرمردي با ريشهاي بلند و لباسي كاملا پاره و كهنه روي تپه اي ايستاده بود و يك عصا توي دستاش گرفته بود. خدايي كه ديدم  به نظرم تلفيقي بود از نوح و موسي . خدا به ماهايي كه زير تپه جمع شده بوديم و نگاش مي كرديم ، مغضوبانه دستور ميداد كه حمد و ستايشش كنيم، و جهت تاديبمون ما رو به موجوداتي عجيب و غريبي تبديل كرد. بعد يه مدت خداوند بالاي سرم مياد و به  من دستور ميده كه حمد و ستايش كنم و جلوي پاهاش سجده كنم. جالب اينجا بود كه توي خواب مرتب با خودم كلنجار ميرفتم كه اگه اين خدا باشه كه خب ايراد نداره ستايشش مشكلي نداره ولي اگه اين خدا نباشه  من ستايشش نمي كنم. من ستايشش نمي كنم.

 

خداوند براي مدت 40 سال ما رو به همون صورت موجودات عجيب و غريب نگه ميداره و توي اين فاصله يك سري معجزه هم نشونمون ميده. مثل برفهايي كه توي هواي آفتابي سراسر دشت رو پوشوندن و يا سنگهاي آتشيني كه از آسمون به صورت تگرگ رو سرمون مي بارند و ماها براي فرار دنبال سر پناه اينور و اونور مي دويديم. بعد اين 40 سال خداوند دوباره ما رو به همون سن و سالي كه بوديم بر مي گردونه، بدون اينكه توي اين مدت تغييري توي چهره امون رخ داده باشه .يعني من دوباره 27 ساله ميشم."

 

خب عمو برام تعريف كرد كه اين خداوند همون پدره كه دو خصوصيتش توي اين خواب بيشتر از چيزاي ديگه بروز پيدا كرده صبر نوح و خشم موسي و اين پدر براي اثبات بر حق بودنش انتظار داره كه تو بپذيريش و اون رو قبول كني و اين جريان به صورت يك سري كشمكش ( همون معجزات) بين شما اتفاق ميفته و تو مرتب توي اين مدت با خودت كلنجار ميري كه آيا اين پدر قابل ستايش و احترام هست يا نه؟

 

در نهايت چيزيكه  اتفاق ميفته رهايي از اون درگيريهاي هميشگي پدر و دختر و نهايتا انسان شدنه. يعني چيزي شبيه رستگاري. ( اونجايي كه من دوباره 27 ساله ميشم).

 

خب بخش عمده اين خواب به رابطه من و پدرم بر ميگرده و جالب اينجاست كه اخيرا ماها هيچ درگيري كلامي يا رابطه پر تنشي نداشتيم ولي چيزيكه هميشه توي ناخودآگاه من وجود داره و من سالهاست باهاش درگيرم همون "  انتظار مورد قبول بودن " از طرف اونه. خنده داره بگم توي اين سالها هيچ حرفي مبني بر رضايت از داشتن فرزندي مثل من از دهنش نشنيدم ؟ يا اينكه از توي چهره يا چشماش تاييدي نمي تونم پيدا كنم كه دلم روخوش كنه؟ راستش اين موضوع هميشه منو آزار ميده ولي نه اونقدر كه زندگيم مختل بشه يا افسردگي بگيرم. ولي اين چيزيه كه هست. جلوي خوابهامو كه نمي تونم بگيرم .

 

 

پ.ن : بابت نظرات مفصل و با حوصله شما توي پست قبلي خيلي ممنونم. سعي كردم به بيشترشون جواب بدم.

 

تا بعد...

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم آذر 1386ساعت 0:21  توسط جوجو  | 

صحبت من – آقاي ف و آقاي خ  از نقد يك فيلم به ضرورت يا عدم ضرورت  داشتن معشوق توي زندگي آدمها  كشيده شد. توي اين جمع سه نفره هردوي آقايون متاهل بودن و ديدگاههاي متفاوتي نسبت به مساله معشوق يا معشوقه داشتند، كه جالب توجه و قابل تعمق بود.

آقاي ف معتقد بود مردها داري يه نقص ژنتيكي هستن و توجه به زنهاي ديگه تو محدوده اين نقصشون قرار مي گيره. اما من و آقاي خ هردو بر اين اعتقاد بوديم كه اين توجه به غير همجنس در همه وجود داره و زنها به خاطر سركوب خيلي از احساسات – واكنشها و عكس العملهاي موجودي كه در برخورد با مردها پيدا مي كنن به مرور به تك همسري يا صرفا توجه به يك مرد بسنده كردند و خب اين توجهات يك سويه يا به عدم رضايت طرفين مي انجامه يا به مرور زمان كيفيتش دچار تحليل ميره. چون بيشتر خانومها در بيان نيازهاشون دچار يك سردرگمي يا خجالت يا چيزي از اين دست ميشن  كه متاسفانه چندان خوب نيست.

چيزيكه هم من و هم آقاي خ بهش اعتقاد داشتيم اينه كه ازدواج نبايد اونقدر تعلق در طرفين به وجود بياره كه مانع از آزادي شخصي ديگري بشه. مسخره است آدمها بخاطر دوست داشتن شريك زندگيشون چنان بندي به پر و بالهاي اون شخص بزنند كه طرف گاهي از شدت عاصي شدن به كسي غير از همسر خودش توجه كنه. و حالا اگه اون شخص به زني يا مردي غير از ماها توجه كنه معنيش خيانته؟ و چرا اينقدر خانمها در برخورد اين مساله حساسيت نشون ميدن و آِيا همه آقايون اين نوع ارتباطها رو از همسرانشون دريغ مي كنن؟ و توجيهاتي كه اين وسط هركسي براي اون ديگري مياره  به نظر اغلب خودخواهانه نيست؟!!

اما چيز جالبتري كه وجود داره اينه كه نقش زنها به مرور به خاطر اجتماع كمرنگ شده وگرنه كمتر زني از تجربه احساسي بدش مياد. كيه كه دوست نداشته باشه خودشو در برخورد با جنس مخالفش بشناسه؟ كيه كه دوست نداشته باشه احساسش رو براي دوست داشتنيهاش خرج كنه و آيا حضور يك شخص به اسم همسر يا دوست يا رفيق اجتماعي يا حتي معشوق بايد مانع اين اتفاق بشه كه من ازدوستي با آدمهاي ديگه و تجربه كردن دست بكشم؟؟؟؟ وآيا تنها يك نفر توي اين جمعيت چند ميليارد نفري مي تونه تمام نيازهاي منو بر طرف كنه؟

چه چيزي به من  زن يا به توي مرد اين حق رو ميده كه به صرف عاشق بودن از شريكمون بخوايم كه معشوق كس ديگه اي نباشه؟ و چه چيزي معشوق يا معشوقه بودن رو براي ماها تعريف مي كنه؟ و آيا تمام اين ارتباطها الزاما به رابطه اي از نوع فيزيكش كشيده خواهند شد؟ و به نظرت اين تعاريفمون از اين كلمه نيست كه باعث درگيري و مجادله هاي لفظي پياپي ميشه؟

اينهمه حساسيت و وسواس و كنجكاوي توي ارتباطهاي شريكمون به نظر التماس براي نگه داشتن اون شخص نيست؟ و آيا تنها تك همسري بودن به اين معنيست كه من زن ، بايد تمام حجم احساسم رو بايد براي اون آدم خرج كنم؟ و اين بايدها و نبايدها اصلا حد و مرزي مي شناسه ؟ و اگه احساسات آدمي براي چند نفر خرج بشه آيا اون شخص مي تونه اعتراضي بكنه؟ و آيا لزومي داره كه شريكت رو از نوع و كيفيت دوستيهات مطلع كني ؟ و يا لازم ميدوني كه از ابتدا با دوستت يا همسرت درباره نوع زندگيت حرفي بزني؟

آقاي ف اعتقادش بر اين بود كه بايد براي معشوق داشتن اوضاع كنونيت رو بسنجي و ببيني آيا به مرور باعث اختلال توي زندگي شخصيت ميشه يا نميشه و من و آقاي خ فكر مي كنيم كه لزومي نداره براي داشتن معشوق اينقدر سختگيري كنيم. چون معشوقي كه ما متصور شده بوديم صرفا آدمي بود كه بيشتر  بخش رواني زندگي رو كامل مي كنه و نهايتا باعث كامل شدن رابطه اصليت ميشه بدون اينكه آسيبي به تو  يا خودش برسونه، درست مثل اغلب دوستاني كه بنابه دلايلي دوست صميمون محسوب ميشدن ولي با گذشت زمان كيفيت اون ارتباط تغيير كرد.

 

اين تعريف من و تو نوعيه كه معشوقه بودن يا معشوق داشتن رو توجيه مي كنه و به نظر ميرسه اغلب آدمهايي كه دور و بر خودمون مي بينيم حتي خود ما زمانهايي رو كه براي شخص ديگه اي غير از زنان- شوهران و يا دوستانمو ن صرف مي كنيم و با اونها مي خنديم. حرف مي زنيم و يا حتي درد و دل مي كنيم به چنان آرامش قابل قبولي در برخورد با همسران- دوستان و ... مي رسيم كه فكرشو هم نمي كرديم و كجاي اين ارتباط هاي دوستانه بايد بد باشه كه اينهمه در برابرش مقاومت مي كنيم ؟ و چه كسي اين بد بودن رو مي تونه منطقي توجيه كنه؟ و اين توجيهات بيشتر بر پايه احساسات نيست؟ و اينكه چه چيزي ياعث ميشه ما خودمون رو از اين قاعده مستثني مي كنيم كه با اعتقاد بگيم : " نوع دوستي ما فرق داره " ؟؟

 

وقتي خوب به اين نوع ارتباطها فكر كنيم به يه دور تسلسل واري ميرسيم كه فقط و فقط يه مشت توجيهات شخصيه و اين فقط و فقط خودتي كه مي توني توي بازه زماني محدودي كه در اختيار داري تمام وقتت رو براي يك شخص صرف كني يا انتخاب كني كه چقدر وقت مي خواي براي شناخت خودت بذاري و اين وسط چه سهمي از احساساتت در ازاي خرج چه چيزهايي مي تونه به تو و زندگيت كمك كنه؟ و اين باورها و اعتقادها قديمي كي و چي وقت و به دست چه كساني قراره ريخته بشه و بهاي اثبات اين موضوع چقدره ؟؟؟؟ كه: "وجود آدمهاي ديگه تو زندگي يك شخص اصلا خيانت محسوب نميشه ،بلكه تلاش يك آدمه براي شناخت خودش و لذت بردن از زندگيش "

 

پ.ن جدي : چنانچه اين بحث با توجه به نظرات دوستان به سمت و سوي خوب كشيده بشه براي اولين بار جواب دوستان عزيز رو در بخش كامنتدوني ميدم.

 

 

تا بعد...

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم آذر 1386ساعت 22:17  توسط جوجو  | 

اگه زندگيت داره با سرعت لاكپشت جلو ميره و آرزوي تب و تاب و هيجان رو داري.

 

اگه چند سال آزگار دويدي و كمي پول براي خودت جمع كردي و نميدوني چي كار مي توني باهاش انجام بدي .

 

اگه دوست داري چش و چال همسن و سالاتو درستي از كاسه دربياري و يه مدت خوش خوشانت بشه كه آره يه خبرايي هست.

 

اگه دوست داري واسه چند هفته اسمت تو خانواده بپيچه و از كوچيك و بزرگ درباره ات حرف بزنن.

 

اگه آرزوته يه روز به طور كامل ستاره زندگيت باشي و حس كني  سيندرلايي.

 

اگه دلت استرسي مي خواد كه معده وروده و تمام محتوياتش روزي هزاربار بياد بالا و بره پايين.

 

اگه همينجوري از سر تفريح هوس كردي با يه سري جماعت كلاش وكلاهبردار در بيفتي و بذاري تو روز روشن سرتو كلاه بذارن.

 

 ميدوني بايد چي كار كني؟

.

.

.

.

هوس كني كه مزدوج شي.

 

توي اين يه ماه اخير بدجور درگير عروسيم. عقده چندتا از اين عروسيهاي باحالي كه تو بچگي نذاشتن بريم اونقدر در من زياد بود كه با سياست پليدانه كاري كردم كه تو كارت عروسي بنويسن: از نوگلان عزيز در فرصت مناسبي پذيرايي خواهد شد.

 

در مورد يه سري چيزا بوق بوديم كه با كمك دوستان كمبود اطلاعاتمون توي اين مدت جبران شد و الان نه تنها جاهل از دنيا نميميرم كه هيچ، بلكه به حد يك مشاور عالي رتبه مي تونم در باب ازدواج و تاهل سخن سرايي كنم.حاضرم چشم بسته و در عرض 1 دقيقه اسم 20 تا عكاسي معروف رشت و 4 تا شيريني فروشي درست و حسابي و 10-12 خواننده مكش مرگ ما و 54 تا رستوران با كلاس و 452 تا مزون عروس و .... براتون رديف كنم تا حالشو ببرين و بگين اي ول دمت گرم بچه تو چقده بلديت داري.

 

الان چنان كدبانويي شدم كه مامان و بوبو تو خواب و روياشونم نمي تونستن منو در اين حد كمال ببينن. آقا قيمت گوجه فرنگي چرا اينقده بالا رفته ؟1200 تومن چه خبره!!!!!

 

سرجمع مي توم براتون بگم كه براي در اوردن چشم خانواده شوهر و بعضي از فك و فاميلاي خانواده خودت چقدر جاهاز ببري خوبه؟ روي 5 ميليون اصلا فكرشم نكنيد. اونكه خرج و مخارج شب عروسيه كه تازه شم در حد  يه مهموني دخترانه است.و .....

 

اين روزا دغدغه هاي من يكي دوتا نيست. همپاي دوست عروسم چندتا مزون عروس رفتم. دنبال عكاس قابل گشتم. با كارت فروش چونه زدم. بازاچه رفتم سبزي خريدم ، سكويا رفتم قيمت تخت و كمد و مخلفاتشو پرسيدم. هاكوپيان رفتم دنبال كت و شلوار دامادي و .....

 

در كنارش كلي حرف هم از خود عروس و خانواده محترم و دوستان در جريان و .. شنيدم من باب  اثرات روحي رواني مثبت مزدوج شدن مثل اين : " خانوم "ه " به نظرت سنت بالا نرفته؟ نمي خواي شوهر كني؟ و....

 

 

پ.ن۱:قربون خدا برم كه اينهمه حرف ميزنيم و دعا مي كنيم گوش نميده، عدلي چون گفتيم حالا حالا مهمون مامان ايناييم كاري كرده كه در خونمون مثل در اون غاري كه محمد توش غايم شده بود چنان تار عنكبوتي بسته كه اسپايدرمنم نمي تونه اونجوري تار بتنه و اون كفتره چنان تري زده دم درش زده كه حالا حالا هيشكي جرات نمي كنه اون طرفا پيداش بشه چه برسه به اينكه دربزنه.

 

پ.ن۲:حس مي كنم اين روزها ازدواج كردن به جاي اينكه باعث شادماني آدمها بشه بيشتر در اونها تنش ايجاد مي كنه و از اونجايي كه به قول بوبو بنده اصغر ترقه تشريف دارم مي تونم با جرات تمام بگم از اين مسخره بازيهاي عروسي به شدت بدم مياد هيچ، حوصله استرسي بيش از اين چيزي كه الان دارم رو ندارم.

 

پ.ن۳:احتمالا تاچند سال ديگه اسم اين وبلاگ به " يادداشتهاي يك دختر غر غرو " تغيير نام ميده.

 

 

تا بعد...

+ نوشته شده در  شنبه سوم آذر 1386ساعت 8:39  توسط جوجو  |