تبليغاتX
یادگار دوست

 

تنبل شدم در نوشتن. نه اینکه حرفی یا موضوعی برای نوشتن نباشه که اتفاقا حال و روز این روزهای من پر از حادثه و دغدغه ریز و درشته که میشه نوشت  و پستی از توش در اورد .اما چون تصمصم گرفتم اینجا رو مکانی نکنم برای نق زدن این مدت یبوست فکر خودخواسته گرفته بودم.

 

همیشه وقتی فشار به آستانه صبرم میرسه و گاهی هم از اون حد میگذره , نوبت به تصمیم گیری میرسه و باید هرچی وابستگی و تعلق خاطر رو برای مدتی بذارم کنار و به هیچ چیز احساسی که باعث میشه  که من در وضعیت غیر متعادلی درجابزنم  یه خط بکشم و برم مسافرت. سفر همیشه برای من پر از کشف خودمه.روزهای قبل و بعد تولدمبه مفهوم واقعی کلمه بد بودن . دچار چنان سر گشتگی و گمگشتگی عجیبی شده بودم که دیگه جایی برای تعلل نبود. باید میرفتم و تصمیم می گرفتم چی می خوام و می خوام چه طوری زندگی کنم؟؟؟؟. یک آن گذر زمان رو نزدیکتر از اونی که هست حس کردم.و الان می تونم بگم که این روزها یک مرتبه بزرگ شدم.

 

وضعیت شرکت تو بدترین حالت ممکن خودش بود. ومنم با یه جر و بحث درست و حسابی و اعصاب خردی بعدش قبل از بارش برف از شرکت اومدم بیرون. بنابراین دغدغه کار و عمری که توی این مدت به پای اون شرکت گذاشته شده بود میرفت زیر سوال. اینکه توی این هفت ماه چرا من یه خط در میون نوشتم و غیبم میزد دلیل بسیار زیادش همین  جروبحثهای مکرری بود که من و مدیر شرکت مدام باهم داشتیم که یکی دوبارش تا حد گرفتن قلب اون و گریه کردن من ختم به خیر شد. بالاخره هرکی یه زمانی باید این جام شوکران (غلط کردم) رو بنوشه. ماهم با کمال افتخار نوشیدیم.

 

این زندگی بی عاری برای مدتی باعث شد که  کمبود خوابم جبران بشه و خودم رو آماده کم برای کار جدیدی که احتمالا درباره اش می نویسم . فعلا این روزها در حال دو کارم یکی کمک به تحقیق دختر عموم که برای نوشتن تز دکتری بهداشت خانواده خودش  داره روی عادات غذایی مردم گیلان تحقیق می کنه و بنده کاغذ  و قلم به دست از این خونه به اون خونه فک و فامیل میرم و درباره میزان مصرف غذاهای سرخ شده و نمک سود شدشون سوال می پرسم و یادداشت بر میدارم.

 

دوم هم رفت و آمد به کارخونه جدیدی که قراره به زودی توش کار کنم و صحبت با مدیر اونجا .از این به بعد اگه برای جشنی یا خیرات رفتگانتون به ظروف یکبار مصرف نیاز داشتید یه ندا به من بدین. در خدمتیم.

 

 

پ.ن: از تمام دوستان نازنینی که با تماس تلفنی- اس ام اس و نظرات آشکار و خصوصیشون زندگی رو برای من جالبتر کردن یک دنیا ممنونم. تنها چیزی که باعث میشه اینجا رو حفظ کنم وجود شما عزیزانه. اینو با تمام وجودم میگم و از داشتن دوستان خوبی چون شما به خودم می بالم. بله حتی شما دوست عزیزی که یواشکی اینجا رو می خونی و من حست می کنم. دوستون دارم

 

تابعد...

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم بهمن 1386ساعت 0:8  توسط جوجو  | 

 

چقدر باید ساده باشم که فکر کنم عمر رفته را می توانم با ترفندی دوباره از سر بگیرم ! شاید بتوان موهای سپید را با رنگ سیاه کرد , یاحتی چین و چروکهای پوست را به کمک آرایش از دید دیگران دور نگاه داشت. اما به راستی توان آن را خواهم داشت به همان سالهای کودکی که غصه شان را می خورم بر گردم؟؟

بیش از ربعی از راه را رفته ام . نمیدانم سرانجامم چه خواهد شد ؟ به کجای خواهم رسید ؟ و چگونه خواهم زیست؟ آمده ام به جهانی که به گمانم تمامش حقه ایست به بزرگی خود این جهان.

بیش از همه از خود گله دارم که این روح نا آرام را مدام می رنجانم و با امیدهای واهی کودک درون را به فرداهایی که نیامده حواله می دهم , که شاید باقی راه, جور دیگری طی شود!!!کسی چه میداند؟

چیزی به 30 باقی نمانده . تنها 2 سال دیگر باقیست. مرزی که برایم همیشه طعم سالهای پختگی را می دهد. کودکانه با خودم کلنجار می روم که آیا می شود امسال همان اتفاق نیفتاده بیفتد و چشمانم از پنجره خوشبینی به جهان نظاره گر باشد و تنها برای یکبار هم که شده باور کنم که بی دلیل به این دنیا نیامده ام و هدفی که می خواهم درست همان چیزیست که برایش زاده شده ام؟؟ انسان بودن و انسانی زیستن.

فردا 28 ساله می شوم همین

تا بعد....

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم بهمن 1386ساعت 21:58  توسط جوجو  |