چقدر باید ساده باشم که فکر کنم عمر رفته را می توانم با ترفندی دوباره از سر بگیرم ! شاید بتوان موهای سپید را با رنگ سیاه کرد , یاحتی چین و چروکهای پوست را به کمک آرایش از دید دیگران دور نگاه داشت. اما به راستی توان آن را خواهم داشت به همان سالهای کودکی که غصه شان را می خورم بر گردم؟؟
بیش از ربعی از راه را رفته ام . نمیدانم سرانجامم چه خواهد شد ؟ به کجای خواهم رسید ؟ و چگونه خواهم زیست؟ آمده ام به جهانی که به گمانم تمامش حقه ایست به بزرگی خود این جهان.
بیش از همه از خود گله دارم که این روح نا آرام را مدام می رنجانم و با امیدهای واهی کودک درون را به فرداهایی که نیامده حواله می دهم , که شاید باقی راه, جور دیگری طی شود!!!کسی چه میداند؟
چیزی به 30 باقی نمانده . تنها 2 سال دیگر باقیست. مرزی که برایم همیشه طعم سالهای پختگی را می دهد. کودکانه با خودم کلنجار می روم که آیا می شود امسال همان اتفاق نیفتاده بیفتد و چشمانم از پنجره خوشبینی به جهان نظاره گر باشد و تنها برای یکبار هم که شده باور کنم که بی دلیل به این دنیا نیامده ام و هدفی که می خواهم درست همان چیزیست که برایش زاده شده ام؟؟ انسان بودن و انسانی زیستن.
فردا 28 ساله می شوم همین
تا بعد....