تبليغاتX
یادگار دوست - راز خانوادگی

بزرگترین عموی من مدیر  معروف دبستان های لاهیجان بود , که اوایل سالهای  60 رسما از آموزش و پرورش بازنشسته شد و بعد از چند سال با خانواده به لنگرود نقل مکان کرد. از این عمو تنها اینا رو میدونم که علاوه بر داشتن عشقی افلاطونی به زنش ,سینما و کتاب هم عشقهای دیگه زندگیش بودن. شاید چیزی شبیه سالواتوره سینما پارادیزو.

چند روز پیش فرصتی پیش اومد که من برای اولین بار شب رو منزل عموم بمونم و خب چون یه دختر عموی همسن و سال خودم هم دارم مثل همه دخترها موقع خواب شروع کردیم به حرف زدن از اتفاقهای روزمره و دیدن آلبوم عکسهای قدیمی جوانی عمو و زن عمو که بیشتر ژستهاشان شبیه عکسهای سیاه و سفید هنرپیشه های هالیوود بود.

 

زن عمو رو هیچوقت سرپا ندیدم. فکر می کنم زمانی که دخترعموم یکساله بوده زن عمو از نردبون میفته و قطع نخاعی میشه و  از اون زمان تا زمان فوتش تو سالهای ۷۰ همیشه روی تخت می خوابه و عمو  یک تنه ازش پرستاری می کنه. از زن عمو چیز زیادی یادم نمیاد. و هیچ وقت هم فکر نمی کردم بزرگ شدن تنها دختر بین چهار برادر بزرگتر از خودش بدون مادر چطور گذشته و چه جوری این دختر به چنین درک بالایی از زندگی رسیده .دختری متولد سال 61 با تجربه سخت زنانی که هم درس می خوانند و هم خانه داری می کنند.

 

 توی اتاق دختر عموم یه صندوقچه قدیمیه که بیشتر مادربزرگها یکی از اونها رو توی خونشون دارن و معمولا پر از وسایلی که نباید جلوی چشم کسی باشه. انگار اون شب قرار بود خیلی از اسرار این خانواده فقط و فقط برای من باز بشه. از لباس عروس زن عمو که از سال 47 همونطور تمیز و تا خورده توی اون صندوق بوده تا دفتر املای کلاس اول  پسر عمو ها که عمو با سلیقه نگهشون داشته و گذر زمان باعث شده بعضی از ورقهای کاهی اون دفترها خرده بشه و دفترچه خاطرات عمو  در سال  43  و خاطرات ده روزه سفرش به مشهد برای ماه عسل  در مرداد ماه سال 47 .

 

فکر می کنم به جز دختر عموم که اتفاقی این دفتر رو توی صندوقچه پیدا کرده باقی پسر عموها یا خبر ندارن یا خودشون رو به بی اطلاعی زدن ؛من تنها کسی  از خانواده پدری هستم که چشمم به این نوشته ها افتاده. دفتر خاطراتی دقیقا با نام " یادداشتهای پراکنده "  درست در سن و سالی که عمو همسن الان من بوده. اونقدر نوشته ها و داستانهای کوتاه عمو و نامه های عاشقانه اش از نظر نگارشی و ادبی قوی بود که گاهی ما ها شک می کردیم این نوشته ها کار خود عمو باشه تا زمانی که رسیدیم به نامه های عاشقانه عمو و  زن عمو که سه سال قبل ازدواجشون برای هم نوشته بودند.

 

سعی کردم تا فردا بعد از ظهر که خونه عمو بودم بیشتر نوشته های عمو رو بخونم و می تونم به جرات بگم که اگه خاطرات سفر به مشهدش کتاب بشه کسی باورش نمیشه که اینها نوشته های یک نویسنده حرفه ای نیست. فاصله مسیرها- هزینه مواد خوراکی- توصیف دقیق و ریز اتفاقاتی که برای عمو افتاده- طنز زیرکانه ای که میتونم بگم مخصوص خانواده پدریه  و عشق دیوانه وار عمو به خوردن خربزه در یکی از وعده های غذایش تو خط به خط این نوشته ها و خاطراتش به چشم می خوره.

بعد خوندن اون نوشته های دیگه نمیشد عمو را به صورت مردی که گذر زمان خمش کرده و کم حوصله اش کرده دید. عمو مردی بوده که فکر می کرده – عاشق میشده- می نوشته- و در نوع خودش فیلسوفی بوده .

اینکه چطور یک نفر با آن ذوق و حوصله تا این حد کم طاقت و خسته و بی حوصله  شده را نمی دانم باید به جبر روزگار نسبت داد یا به حال و حوصله ای که دیگر برای عمو  باقی نمانده و یا شاید به افسوسی که او به  گذشته هایش می خورد !! خیلی مایلم نسخه ای کپی شده از نوشته های عمو را داشته باشم تا اگر فرصتی دست داد ناشر خوش ذوقی را برای چاپشان به صورت کتاب پیدا کنم. نمیدانم چرا این  رسالت را  بر دوشم احساس می کنم که نگذارم این نوشته ها به صورت ورق پاره های بی ارزشی در دست هر کسی ببینم. شاید با این بهانه می خواهم ترس خودم را از فراموش شدن و نادیده گرفتن  افکارم توسط نسلی که هنوز نیامده پنهان کنم. نمی دانم!!

 

تابعد...

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم اسفند 1386ساعت 18:31  توسط جوجو  |