چند روزیه که مامان داره کتاب " چرا در مانده ایم ؟ جامعه شناسی خودمانی " نوشته حسن نراقی رو می خونه و منم کنجکاو شدم یه نگاهی به این کتاب که به چاپ چهاردهم رسیده انداختم و به نظرم خیلی رو راست و بدون هیچ حب و بغضی نوشته شده. فکر می کنم خوندن این کتاب واسه پدر و مادرای ما جالب تر باشه تا همسن و سالای ما ولی من ازش لذت بردم.
یکی دوتا از مقالاتشو خوندم و به بقیه یه نظر اجمالی انداختم تا سر فرصت بشینم بخونمش.چیزیکه توی این کتاب درباره اش صحبت میشه رفتارهای ما ایرانیهاست که بعضیهاش بدجور جزء شخصیتمون شده و داره کم کم بخشی از هویت ایرانی بودن ما میشه و خب یک کم دردناکه.
سر تیتر مقالات این کتاب ایناست: با تاریخ بیگانه ایم - حقیقت گریزی و پنهان کاری ما- ظاهر سازی ما-قهرمان پروری و استبداد زدگی ما-خود محوری و برتری جویی ما- بی برنامگی ما-ریاکاری و فرصت طلبی ما-احساساتی بودن و شعار زدگی ما- ایرانیان و توهم دائمی توطئه- مسئولیت ناپذیری ما- قانون گریزی و میل به تجاوز ما- توقع و نارضایتی دائمی ما- حسادت و حسد ورزی ما - صداقت ما- همه چیز دانی ما- و نمونه هایی دیگر از خلقیات ما.
حالا جالبیه قضیه اینجاست که من امروز داشتم وبلاگ 35 درجه رو می خوندم دیدم یه جورایی دلم می خواد درباره ایرانی بودنم بنویسم .بعدش رفتم وبلاگ انار رو خوندم و دیدم که تنها چیزی که گاهی وقتا فکر ماها رو درگیر موندن یا رفتن می کنه چی می تونه باشه؟ وقتی داشتم این وبلاگها رو می خوندم به این نتیجه رسیدم که اغلب آدمهایی که ترک وطن می کنند به دلایلی که توی این کتاب هم اومده از آدمها و یا محیط اطرافشون عاصی میشند ، شاید یه جور طغیان عمیق باشه که نتیجه اش به ترک وطن ختم میشه.
من خودم به شخصه این فرصت رو نداشتم که پامو از ایران بیرون بذارم ولی اونقدرها هم شیفته ایران نیستم که بخوام واسش خودمو به تک و تا بندازم .شاید بیشتر ماهایی که توی ایران می مونیم یه جورایی به این وضعیتی که داریم عادت کردیم.شاید این خصایلی که در بالا گفته شد داره آروم آروم میره جزء هویت ایرانی بودنمون. نمی دونم دارم شعار میدم یا آرمانگرا شدم ولی هرچی که هست فکر می کنم اون تک و توک آدمهایی که دوست دارن یه ایرانی اصیل باشند باید کم کم شروع کنند به فرهنگ سازی . اینم می دونم که دید هر کسی از ایرانی بودن فرق داره ولی از اون چیزایی که توی اون کتاب هست و واقعیت هم داره می تونه بهتر باشه .
این دود سیه فام که از بام وطن خاست ازماست که برماست
وین شعله سوزان که بر آمد زچپ و راست از ماست که بر ماست
جان گر به لب ما رسد ،از غیر ننالیم با کس نسگالیم
از خویش بنالیم که جان سخن این جاست از ماست که برماست
ما کهنه چناریم که از باد ننالیم بر خاک ببالیم
لیکن چه کنیم ،آتش ما در شکم ماست از ماست که برماست
گوییم که بیدار شدیم! این چه خیالیست بیداری ما چیست؟
بیداری طفلی است که محتاج به لالاست از ماست که بر ماست
نمی دونم شایدم دارم اشتباه می کنم .
تا بعد...